قسمتِ چهارم از رمانِ قلمروی امیر اور(زندگیِ داوودِ پیامبر)/ ترجمهی رُزا جمالی
در کتابخانهی ملی

قسمتهای قبل را در سه لینکِ زیر بخوانید:
۵۱
روزها در اندرونی میگذرند و هوایِ متغییرِ پائیز گاه به گاه ما را در اندرونی از باغ به اتاقهای قصر میکشاند. امروز صبح هم باران بارید، اما بعد از ظهر گرمایِ خوشایندی به جهان برگشت و ما بیرون نشستیم.
وقتی که آخرین جملهی این فصل را برای داوود خواندم، یکی از آن لبخندهای شیطنت آمیزش را میزند- بله، آن سالها به هیجان عادت کرده بود، به ضربانِ قلبی که مدام زیاد میشد به موهایی سیخ شده به لرزش و لذت و او این را میدانست. اما از فاصلهای ذهنی به مجرد خاطرهی اولین ماجرای فلیسطی پدیدار میشود و لبخندِ رویِ چهرهاش درهم میشود و به قیافهای شکنجهدیده بدل میشود.
«میخواهم برایِ تو دربارهی اولین عملیات به گات بگویم،» داوود میگوید. «افتضاح بود- نه چیزی که بخواهی لافِ آن را بزنی اما نمیخواهم بر هر آنچه آنجا اتفاق افتاد خطِ بطلان بکشم، همه را بنویس.»
۵۲
داوود منتظرِ ملاقاتی با آکیوس است، شاهِ گات. او به تنهایی به اینجا آمده است- تنها با یافیاء و ادیل- هر دو بار و بنههایشان را به زمین نهادهاند با انبوهی طلا که شبیه اردک به این ور و آن ور میکشند. پیش از سپیدهدم، با طلا و همهی چیزها، هر سهی آنها از پسِ گشتِ اسرائیلیها گذشتند و از پسِ آن گیتایتیها هم همینطور، آنها واردِ شهر شدند و به قصرِ سلطنتی آمدند. آنجا، همچنان که متداول است در برابرِ دروازه انگار که پناهی میجستند سجده کردند که شاید ورود پیدا کنند. و براستی، وقتی آکیوس مطلع میشود، مردماش دروازه را باز میکنند، اما بعد از بازرسیِ بازدیدکنندگان تنها داوود و طلاها به درون اجازه داده میشود و داوود مجبور است که در راهرو منتظر باشد.
داوود منتظر است.
بیشتر از یک ساعت میگذرد و شایعات پخش میشود. شهر بیدار میشود و محوطهی اطرافِ قصر پُر میشود، طوفانی میشود تا اینکه به غوغایی از فریادها بدل میشود، دستهایی که تکان داده میشوند.
«آیا شنیدهای؟ آنها به داوود اجازه میدهند که به درون بیایند تا شاه را ببینند! داوودِ قاتل، داوودِ جنایتکار!»
«او همان روانپریشیست که جسمِ پسرانِ ما را به سوء استفاده گرفته!»
«پوستِ آنها را کنده، آن حرامزاده آنها را بعد از مرگ ختنه کرده!»
«دارد اینجا چه کار میکند؟ چه جراتی دارد او؟»
«در هر محلهای اینجا مادری هست که پسری را به خاطرِ او از دست داده باشد!»
«مرگ بر داوود! همه با هم میغرند، «مرگ بر داوود!»
در راهرو داوود صدای آکیوس و وزرای او را از میانهی در میشنود، اما هیچکس او را به درون فرا نمیخواند. «سرورم،» صدایی مصر شنیده میشود، «آیا او همان داوودی نیست که جالوت را کشته؟ آیا این همان داوودی نیست که دربارهی او میخوانند که به فلیسطیها ضربه زده؟ او شاهِ واقعیِ اسرائیل است!»
«دایوس-بعل بزرگ او را به دستانِ شما هدایت کرده است، شاه!» وزیرِ دیگری میگوید.
«نه، نه، از خودش به اینجا پناه آورده،» آکوس مخالفت میکند. «او نباید آزاری ببیند.»
انگار که در پاسخ، صداهای هیاهو از بیرون شبیه موجی هولناک است- «مرگ بر داویدوس! مرگ بر داویدوس!»
فریادها هوا را میشکافد و لحظاتی دیگر خاموش میشود. از میانِ دروازهی ورودی داوود میبیند که دستی آغشته به خون از میانهی جماعت بالا میآید و حالا سری به همچنین. آدیل را با ترس بازمیشناسد. تکه گوشتی خونآلود از بافتی زنده – جگر یا قلب- که بر سرِ سربازهای ورودی انداخته شده، او را در فاصلهای کم از دست داده و بر دیوار میکوبد. تنها موضوعِ زمان بود تا نگهبانها همهجا را بگیرند و به او برسند.ِ
داوود گیاهخوارِ کامل نیست اما با دیدنِ اعضای شقهشقه شده از وحشت به خود میپیچد. نه، چنین چیزی اتفاق نمیافتد، با خودش فکر میکند آنها کاملا دیوانه شده اند. فلیسطیها اینجور رفتار نمیکنند. فلیسطیها از قانون پیروی میکنند و متمدن هستند. نه، من تنها دارم آن را خیال میکنم. بله، دارم تصور میکنم. من- داوودِ دیوانه- دارم تصور میکنم.
از بیرحمی یکه میخورد و در تصمیمی ناگهانی میگذارد که قساوت او را دربربگیرد تا اینکه زوزه و غرشی از دهانش بیرون بریزد تا اینکه کفِ دهاناش ریشهایش را بپوشاند و چشمهایش با آتشِ دیوانگی جرقه بزند. تصمیم میگیرد که اینچنین تمامِ راه را برود. برو خودت را از بین ببر، با خودش فکر میکند. برو و امثالِ خودت را از بین ببر! تکه گچی را از جیباش در میآورد و شکلی را بر در میکشد. شکلِ دیگری را تقریبا کشیده که بازوی قدرتمندی او را به اتاقِ تاج و تخت میبرد. دارد میلرزد و خودش را به اطراف میکوبد و از آه و ناله دست برنمیدارد و حتا حالا، آنچنان که او خودش را در مقابلِ شاه میاندازد ردایاش را کثیف میکند، آنجا در حوضچهای از کثافت می نشیند و ناله سر میدهد.
آکیوس، مردی بلند قد در نیمهی سیسالگی، چندان متاثر از هیاهوی بیرون نیست. چشمهایش از رویِ صورتِ داوود با حالتی از شگفتی که با چندش و دلسوزی آمیخته گذر میکند، اما لحظهای دیگر میگذرد و جرقهای از فهم و درک در چشمهایش میدرخشد. خیلی سریع شکار را برمیدارد و کلاهش را به خاطرِ داوود از سر برمیدارد. «به سلامتیِ آنچه که تو میبخشی، پسر!»
«به نامِ داگان، چه شیطانیست این؟» میغرد، «از دستِ این دیوانه خلاصی بیاب و من نمیخواهم او را دوباره در اینجا ببینم، آیا روشن است؟ او را به دمِ مرزها ببر و آنجا رهایش کن تا با سگها زوزه بکشد.
به نظر میرسد که آکیوس دارد لبخندش را میپوشاند.
۵۳
تنها وزشِ چند مگس سکوتِ بعدازظهر را در بازارِ چاهارسوقِ گیباء میشکند. هیچ پرندهای بر درخت گندهی گز که کنارِ چاه است صدا در نمیدهد، خشخشِ برگی خشخش به گوش نمیرسد و هوا آرام و خوابآور است.
اما برایِ سرانِ قبایلِ بنجامین حتا در این ساعتِ روز چُرتی نیست. از سرِ طالوت دود بلند شده به این خاطر که حالا دو ماه است که برایش آرامشی نبوده. سرانِ مجمعِ قبایلِ را برایِ جلسهی دیگری فرامیخواند، سوم این هفته و وزیراناش را همچنین به جلسه میخواند. طالوت دارد با سرنیزهاش به طرزِ آزاردهندهای بر کف سختِ زمین ضرب میگیرد با لرزشی بر گونه و این حتا قبل از اینست که کسی چیزِ احمقانهای بگوید که او را عصبانی کند. چطور آن داوود درست از زیرِ دماغاش در رفت، چطور؟ و همینطور با تمامِ گُرداناش! و حالا دارد چه طرح و توطئهای را پی میریزد، آن لعنتی؟ در کدام جهنمی مخفی شده؟
درست همان روز داوود از ماجرایش در گات به ما برگشت و حتا لحظهای صبر نکرد. او در میانهی زمینها تاخت و تاز کرده و پوشیده از گل و شل بود، تا اینکه فرسنگها از سرزمینهای فلیسطی فاصله نگیرد از حرکت باز نایستاده بود. به نظر میرسد که مدتی برایِ او کافی بوده است که چون پس از آن ما به ندرت از جنگلِ هرت بیرون آمدیم و سعی کردیم که چندان خودی نشان ندهیم و بالاتر از همه اینکه که ما تنها موآب را یک هفته پیش ترک کردیم و طالوت همچنان ذهنیتی ندارد که ما کجا هستیم.
مامورهای تجسس ابنر از زمینهای کشاورزی با همه جور خبر برگشتند.
-آنها میگویند که داوود دارد بر جادهی نزدیکِ ادولام مالیات جمع میکند که موآبایتیها برایِ او نیروی نظامی فرستادهاند که گادِ پیامبر او را جادو کند که دیده نشود و اینکه ساموئل او را نشان کرده بود که شاه بیتاللحم شود.
شاه، درسته؟ طالوت فکر میکند- به او حالی خواهم کرد!
«آدمهای قصر دارند گزارشها را بررسی میکنند.» ابنر به او میگوید اما طالوت حتا به خودش زحمتِ گوش کردن نمیدهد. طالوت آنجا را میخواهد، هدف را تنظیم میکند؛ نتیجه را میخواهد.
سران قبایل نه تنها از مرکز بلکه از میکمش، میزپاه، آتاروث و جریکو به اینجا آمدهاند اما شاه حتا نمیپرسد که حالِ آنها چطور است. حالا تحملِ همهی این محبتهای قبیلهای را ندارد.
«مردم، به شما دستور داده شد که تحقیق کنید، نه؟ پس داوود کجاست؟ حرف بزنید!»
سکوتی طولانی شبیه دردی در سینه میدان را دربرمیگیرد.
«چرا شماها ساکتید، چرا؟» طالوت میغرد. «چه فکر میکنید شماها؟ که آن بچهی لعنتیِ بیتاللحم به شما کارِ بیشتری بدهد؟ که شما را از نردبانِ خواستهها بالا خواهد بُرد؟ که به شما نقشهی زمین و مزرعه و انگورزار را خواهد داد؟ آقایان، آنچه که او میخواهد انجام دهد را دوست داشته باشید. او به شما زهرِمار خواهد داد و شما دارید فراموش میکنید، کاملا فراموش میکنید که او یکی از ما نیست، او بنجامینی نیست، او یهوداییست! و مراقبِ یهوداییها باشید، آنها خدایی ندارند. به آنها قیمتِ خوبی بدهید مادرِ خود را میفروشند. پس به من گوش کنید، ای شما که فریب داده شدهاید، نمیدانم که او به شما چه قولی دادهاست اما بعد از اینکه با او مذاکره میکنید دندانهایتان را بشمارید و مطمئن باشید که همه سرِ جایشان هستند.»
در دقیقهای طنینِ سکوت سنگینتر میشود حتا مگسها از ترسِ شاه از وزوز دست کشیدهاند.
«پس زودتر حرف بزنید، بگذارید که همه چیز تمام شود!» طالوت میغرد، «شما چه هستید، ماهی؟ میتوانم حس کنم که نقشهی پشتِ سرِ من دارد ادامه پیدا میکند اما کسی اینجا حرفی نمیزند، هیچکس. آیا اهمیتی به من نمیدهید؟ باشد اما دفعهی دیگر که فلیسطیها شما را آزار دادند مرا خبر نکنید.»
باز همان سکوتی بود که سایه افکنده بود. همچنان چشمها خیره بر زمین و هیچ کس حرکتی نمیکند، هیچکس نفس نمیکشد.
تنها کاریست که شماها میتوانید انجام دهید، طالوت با خودش فکر میکند. و شاید شما تنها نیستید؟ شاید این پسرِ من باشد که برای خبط وخطاهایش خیلی بزرگ شده؟ شاید او میخواهد که پیش ازین شاه بشود؟ و چه فکری میکند، که داوود این کارِ کثیف را برایِ او انجام میدهد؟
«سرورم، باشد که آنات به شما عمری طولانی بدهد،» دئوگ داروغهی ادومایتی با لحنِ جدی خودش میگوید. «کاش کسی با شایعه و حرفهای بیاساس شما را ناراحت نکند. شما شاه هستید، منجیِ خداوند...»
«حرف بزن، دیوگ!» طالوت میگوید، آرزوهای طول و دراز را برای سلامتیاش کوتاه میکند، چه چیزی شنیدهاید؟ داوود کجاست؟»
«داوود؟» در این فاصله چیزی دربارهی او نشنیدهام. اما همان روز با گُرداناش ازینجا فرار کرد. او را با کاهن اهیملخ در ناب دیدم.»
«پس چرا چیزی نمیگویی؟ در آن جهنم داشت چه کار میکرد؟»
«من او را در معبد یاهو-نبو دیدم، آقا! داشت از آنجا میرفت. از مکانِ خلوتِ مقدس با اهیملخ بیرون آمد. پس مطمئنا اهیملخ سنگهای تقدیر را برای او جادو کرده. مردم میگویند که او حتا شمشیرِ جالوت را به داوود داده.»
«که اینطور، سنگهای تقدیر؟ و اهیملخ شمشیرِ جالوت را به او داده!» طالوت جوش میآورد. «خوب گوش کن، دیوگ!- تندپاترین پیکی که داریم را عازم کن و آن خائن اهیملخ را به اینجا احضار کن، او و تمامِ قبیلهاش- تمامِ کاهنانِ ناب! به آنها بگو که تا امشب وقت دارند که بیایند اینجا گزارش بدهند.»
۵۴
خورشید تقریبا به زاویهی سیدرجهای از خطِ افق رسیده بود و آنجا میانِ چند ابرِ سبک قرار گرفته. وقتیکه صفِ الاغها در جادهی رو به جنوب پدیدار میشود اهیملخ دارد صفی از هشتاد و چهار کاهن را که همه جامهی کاهنی به تن دارند راهبر میشود، جلیقهی کاهنی، ردا و کلاههایی زردرنگ. نوباوگان پیشتر راه میپیمایند و شش قاطر را راه میبرند که با پوستهای بزرگ شراب، گونیهای گندمِ تفت داد شده و دو گوسفند قربانی که دروناش پاک و تمیز شده و آماده برای طبخ است تلنبار شدهاند.
«همه به برکتِ یاهو-نبو،» او میگوید، «برای سرورمان شاه، باشد که او عمر جاویدان داشته باشد.» اما طالوت در حالِ و هوای هدایا نیست. دستی را به نشانهی صبر و توقف بالا میبرد و بعد آن را به پیش میگرداند، به سربازها اشاره میکند که دورِ آنها را بگیرند. در لحظهای کاهنان توسطِ سربازها محاصره میشوند. اهیملخِ پیر به آرامی از الاغ پائین میآید، چند قدم به سمتِ شاه میرود و سجده میکند.
طالوت او را با نگاهش میسوزاند.
«بیا اینجا، ای پسرِ اهیتاب، به اینجا بیا و گوش کن،» آهسته میگوید. اهیملخ به او نزدیک میشود.
«در خدمتِ شما هستم، قربان.»
« چرا به یاغیها پیوستهای، اهیملخ؟ چرا شمشیرِ جالوت را به داوود دادی؟ و چرا سنگها را برایِ او جادو کردی؟ که به او نصیحت کنی که چطور با شاه بجنگد؟»
«سرورم،» اهیملخ پاسخ میدهد، صدایش کمی میلرزد، «این حرفها را باور نکنید! مدتِ درازیست که مرا میشناسید- من در تمام جنگها طرفِ شما بودهام! به واسطهی نبو، تنها به خاطر شاه بوده است که از او مهمان نوازی کردهایم. باشد که آنات مرا مغلوب سازد اگر که من چیزی دانسته باشم! تنها چیزی که میدانستم این است که او داوود است، دامادِ شاه، فرماندهی گردانِ سلطنتی!- و اینکه او جویای کمک بود. من تنها به خاطرِ شما به او کمک کردم، سرورم و دربارهی هیچ شورشیای نمیدانستم- نه من و نه هیچیک از ما- و باشد که شالهوت سگِ خشمگین خدایان مرا لت و پار کند اگر که دروغ بگویم! او به ما گفت که...»
«چرند!» طالوت حرفِ او را کوتاه میکند. «چه فکر میکنی، که من احمق هستم؟ چطور است که دامادِ شاه بی هیچ هشداری نزدِ تو میآید، تنها و بی ملازمی؟ آیا این منطقی به نظر میرسد؟ نه، اهیملخ، من خریدارِ این داستان نیستم. این خیانت بدجور برایت آب میخورد. تو دیگر مردهای اهیملخ، تو و تمامِ قبیلهات.»
«اما سرورم، شما نمیتوانید...»
«آخرین فرصت- داوود کجاست؟»
« من هیچ نمیدانم سرورم.»
«تو نمیدانی، که اینطور؟»
اهیملخ میخواهد که چیزی بگوید اما طالوت به سمتِ به کار گماشتگان برمیگردد. «این کاهنان، اگر که آنها را چنین بخوانی، میدانستند که داوود یک یاغیِ شورشیست اما همچنان به او کمک کردند و آنها مرا خبر نکردند که داوود به پیشِ آنها رفته است! آیا درست میدانی که مجازاتِ خیانت چیست؟ پس وظیفهی خود را انجام بدهید- خیانتکار را بکشید!»
کسی حرکت نمیکند. آنها همه میدانند که هرکس که کاهنی را بکشد، هفت نسلاش دچارِ لعن و نفرین خواهند شد، هم او و هم خانوادهاش- پسراناش فوج فوج خواهد مرد و آنها که زنده بمانند کور و بیمار و کوتوله و خطاکار خواهند شد.
«به نام بعل گیبون!» طالوت میغرد، «به نامِ یاهو-نبو که کاهنانش به او خیانت کردهاند، آیا هنوز این را متوجه نشدهای؟ هرآنکه به منجیِ خدا خیانت کند، دارد به خودِ خدا هم خیانت میکند! دیاگ، تو آنها را میکشی! آنها و خانواده و گله گاو و گوسفندهایِ آنها را- هر چه که دارند را! چیزی را به جا نگذار! آنها دیگر کاهن نیستند- آنها دشمنانِ یاهو هستند،درست شبیه عمالیق.»
آه که سربازان باز خواهند شناخت که این کاهنان به خدایان خیانت کردهاند!
نگهبانان دیاگ بیش ازین مردد نمیمانند. اهیملخ دارد سعی میکند که چیزی بگوید اما قبل ازین که بتواند شمشیر دیاگ به گردناش ضربه میزند. به زانو میافتد، دستهایش بر گلویش است و میبیند که تمام دور و بریهایش هم درست مثلِ او قتلِ عام شدهاند و دارند در حوضچهی خون جان میدهند.
«همین حالا برو به ناب،» اینطور میشنود، «و کار را تمام کن.»
۵۵
من برایِ شش سال در ناب درس میخواندم و شبیه خانهی دومی برایِ من بود. همه را در آنجا میشناختم- اهیملخ کاهن، متوبال و الیناب، کاهنان نوآموزی که آنها را از زمانی که کودکان شلوغی بودند که زیرِ پایِ ما میدویدند به خاطر آوردم. در یک روز بیشتر از ده آموزگار و دوست و آشنا را از دست دادم.
«باختم» انگار که این به خاطرِ قضاوت خدایان یا چیزِ دیگری اتفاق افتاده اما بیشتر اینکه حقیقت موحشتر ازین بوده. این من بودم که داوود را به اهیملخ آوردم و این من بودم که را او را نصیحت کردم که شاه را خر کند و اعتمادِ او را جلب کند و شمشیرِ جالوت را از آنجا بیاورد. به خاطر من بود که اهیملخ متهم به خیانت شد، اما حقیقت این بود که این من بودم که خیانتکار بودم. بله، من! من خیانتکار هستم! با دستِ خودم آدمهایی که دوست داشتم و به آنها احترام میگذاشتم و تحسین میکردم را از دست دادم.
آنقدر دردناک بود که نمیتوانستم آنرا نشان دهم و یا با کسی قسمت کنم. من تنها کسی بودم که در گردانِ او یک باختِ شخصی بود و درست به همین خاطر بود که لحنی نظامی به خود گرفته بودم.
«چقدر اهیملخ حیف شد.» داوود میگوید، «کارهای ما برایش گِران تمام شد.»
«حیف،» موافقم، «پایانِ تلخیست. و بختیار بوده که قبل ازاینکه قتلِ عام شهر ناب را ببیند، مرده.»
«بله، شنیدم که آنها را با خاک یکسان کردند.»
«و چگونه! بعد از اینکه سربازان دیاگ کارِ کاهنان را در گیبا تمام کردند، به سمتِ ناب ادامه دادند و همه را از بین بردند- زنان، کودکان، کهنسالان، دامها- همه چیز.»
«چه میگویی؟ آیا کسی باقی مانده؟»
«تنها یکنفر-ابیهاتار، پسرِ اهیملخ. از تمامِ قبیلهای که او جانِ سالم به در بُرده. آنها با شمشیر و تبر خانه به خانه رفتند، پیرها و زنان را کشتند، جمجمههای کودکان را خُرد کردند و نوزادان را به نیزه و سیخ کشیدند.»
«واویلا، مردِ بیچاره باید وحشتزده شده باشد.»
«و چقدر وحشتزده شده- توانست فرار کند اما به سختی اسمِ خودش را به یاد میآورد. اوبد و بنایاء او را وحشتزده در زمینهای کشاورزی پیدا کردند و تنهایش گذاشتند که راهبانِ معبدِ اشتورا در اشتوما ازش مراقبت کنند. اگر کسی بتواند او را از وحشتی که گرفتارش شده دربیاورد، آنها هستند. او تا حالا دو هفته است که آنجا بوده است.»
«معرکه!» داوود میگوید، «مطمئنم که آنها او را مثل اولش میکنند. و به او بگو که دیگر نترسد، حالا در امنیت است. هر کس که به او آسیبی برساند به داوود آسیب رسانده.»
«در هر صورت، اوضاع با این احوال آنقدرها هم بد نیست. با جلیقهی کاهنان و بالاتنه قضات فرار کرده.»
«واقعا؟ چه عالی! پس به من بگو جاناتان، آیا واضح نیست که خدایان با ما هستند؟»
«یاهو با تو است، این کاملا واضح است. اول اینکه او برای تو آیندهای درخشان را در سنگهای اهیملخ پیشگویی کرد و حالا به ویژه آمده که تو را با بالاتنهی ابیاتار راهنمایی کند. از حالا به بعد تو قادر خواهی بود که هرچه را که میخواهی هر وقت که میخواهی از او بپرسی- و حتا، من به خودم میگم،که تو پاسخهایی که میخواهی را درمییابی- اما من فقط میگویم «این عالیست آقا، تاثیرِ زیادی بر گروهها خواهد گذاشت.»
«عالی، جاناتان، بگذارکه خبر خوب را اعلام کنیم.»
«همین حالا، آقا!»
«آه، یک چیزِ دیگر- ما داریم به کیلا میرویم. شنیدهایم که فلیسطیها دارند شهر را اشغال میکنند و انبارها و آغلها را خالی میکنند.»
«چه میگویی؟ درست زیر دماغِ ما!»
«دقیقا. پس ما قرار است که این را حل و فصل کنیم.»
«فلیسطیها؟ این خطرناک است، آقا. چرا با آنها مشغول شویم؟ این دیگر کارِ شما نیست، خودتان میدانید، پس چرا آتش به پا کنیم؟ باید که حالا اطراف را به دنبال سلسلهی خودت بپایی.»
«بله... آنچه تو میگویی درست است اما در عینِ حال اینطور نیست. از یک سو درست میگویید- در این فاصله طالوت دارد در کنارهی دریایِ مُرده به جستجوی ما میگردد، پس چرا او را خبر کنیم که ما اینجا هستیم؟ چرا آدمهایمان را برای انبارهای کیلا از دست بدهیم؟ اما از سویِ دیگر ما برای حمایتی که داریم ازینجا میکنیم به موقعیت و ارزشی نیازمندیم، برایِ هر کسی که این را میخواهد و همچنان آنها که نمیخواهند....» برای لحظهای دیگر فکر میکند و بعد چشمهایش روشن میشود- « به اشتاموآ برو و ابیتار را بیاور! ما از نبو خواهیم پرسید!»
۵۶
شنیدنِ این داستان از ابیتار به نظر ساده میرسد. با خونسردی سنگها را جادو میکند. به آنها نگاه نیمهخیرهای میاندازد و در لحنی بیاحساس و خالی از علاقه اعلام میکند: «بله، به کیلا میروم و آن فلیسطیها را چرخ خواهم کرد.»
چنانکه پدیدار شد ما تقریبا هشتاد مرد را در آنجا در مقابلِ ارابههایشان از دست دادیم اما تاثیرِ زیادی به جا گذاشت. شبیه شاهان برگشتیم، با غنیمتِ بیشتر از پنجاه گونیِ گندم و سی سر گاو و گوسفند از دروازههای شهر وارد شدیم. تمام اهالی شادی میکردند و دخترها آواز میخواندند «طالوت هزاران را کشته است.» قابل توجه است.
مردمِ کیلا، خاصه آنها که ازشان دزدی شده بود پاهای داوود را بوسیدند و سرود مدح خواندند به خدایانی که آنها را فرستاده بودند، اما خوشیِ آنها کوتاه بود. داوود تنها قسمتِ کمی از غنائم را به صاحبان برگرداند و قسمتِ اعظمِ آن را به عنوانِ حق مسلمِ خود نگهداشت- پرداختی برایِ دفاع از شهر.
برایِ سه روز برای خدایان قربانی کردند و کباب درست کردند، تا اینکه از گیبا خبر آمد- طالوت دارد نیروهایش را جمع میکند و پیشقراوالانش از پیش در راهند و به اینجا رسیدهاند.
«آقا،» به او میگویم: «پشتِ دیوارهای کیلا ما موشهایی در یک تله هستیم. بیا ازین جا برویم و به جنگل برگردیم.»
سخت است که بتوانیم حملهی درستی را در خط مقدم در میانهی درختها تنظیم کنیم اما به هر حال تا آنجا که در جنگل هستیم به نظر میرسد که در امنیت خواهیم بود. سخت است که جاسوسان و آنها که کمین گرفتهاند را برای لحظهای غافلگیر کنیم اما کمِ کم چهارنفر از آنها بی کمترین تحرکی در جنگل از بین رفته اند و خیلی اتفاقی اعضاء و جوارح خرد شدهی آنها را در چالهها و گودالهای پُر از گیاه پیدا کردهایم. در میانِ درختان پنج مُردهی دیگر یافتیم که شبیه محل تازهای برای فلیسطیها بود، دستهاشان بر گلو بود انگار که حلقآویز کرده بودند آنها را.
«آرام باش جاناتان. مشخص نیست که طالوت در راهش به سمتِ اینجا باشد و اگر اینطور باشد چطور او به درونِ شهر راه پیدا میکند؟»
«آنها به او اجازهی ورود میدهند.»
«بعد ازینکه آنها را نجات دادیم؟»
«بله، ما آنها را نجات دادیم، اما همچنان قیمتش را از آنها پس گرفتیم. هر آنچه را که میتوانستیم از شهر جمع کردیم.»
بیدرنگ پس از اینکه داوود از ابیتار دربارهی فلیسطیها در کیلا میپرسد، ابیتار را برایِ یک گفتگویِ جدی کنار میکشم و برای اینکه جانبداری نکنم هر دفعه یادش میآورم که من او را به داوود معرفی کردهام. اما ابیتار برای هیچچیز اهمیتی قائل نیست و حتا سکههایی که به او میدهم را بیشمردن با بیتفاوتیِ کامل بر میدارد. شاید باید او را بیشتر با راهبهی معبد در اشتوما تنها میگذاشتم.
«آیا طالوت به اینجا میآید؟» داوود میپرسد.
«میآید» سنگها جواب میدهند.
«و قانونگذارانِ کیلا؟ آیا ما را به دستِ طالوت خواهند داد؟»
«حتما.»
داوود هیچوقت آیههای خدایان را به بحث نمیکشد. ما تند و سریع آماده میشویم، تقاضای دیگری به مقامات شهر بفرستیم و از مسیر زمینهای سبز زیف دور شویم. چقدر مهیاست که تو با خودت پیشگویی داری که همیشه در دسترس است.
«همینطور است». اتنی از پشتِ سر من پچپچ میکند.«زود از همهی خدایان دربارهی هر قضییهای خواهیم پرسید که چطور با آن برخورد کنیم.»
۵۷
از دژ بالای قله میتوانی از منتهی الیه افق تا سمتِ دیگرش دریا را ببینی و وسعتِ زمینهای سبز را که در آن علفِ تازه دارد میروید. ابرها در پهنایِ آسمان لمیدهاند و جادهای که از بیتاللحم پائین میآید بینِ کوهها و وادیها پدیدار و ناپدید میشود. خرگوشهای صحرایی اولین کسانی بودند که بینِ صخرهها و شیبِ تپهها از خواب بیدار شدند و آنها توسطِ بزهای کوهی دنبال میشدند که میآمدند که پائینِ ما بینِ درختهای پستهی کوهی آب بنوشند، بوتهها و ساقههای متراکمِ پاپیروس که بر کنارههای نهر بود. ما تمامِ منطقه را تحتِ نظارت داریم از اینجا تا اسطبلهای گوسفندان در موآن در غرب، و از جادهی عینگدی در شما تا جادهی موآب در جنوب.
از زمانیکه داوود از دست طالوت فرار کرده به تعدادِ قابل توجهی راهزن و همهجور تبهکار پیوسته- مردمی که دیگر چیزی برایِ از دست دادن ندارند زیراکه از خونبها و نزول و قانون و همهی این جورچیزها گریختهاند. اما داوود از کسی شهادتنامه نمیخواهد. سیاستاش در این قبال ساده است- اگر که میخواهی قبول شوی باید که سه شرط را قبول کنی: اول: شجاعت زیراکه خود داوود کاملا با خطرکردن سازگار است و بُزدلی را نمیبخشد. دوم: فرمانبرداری و اینجا کوتاه آمدنی وجود ندارد- داوود بخشنده است، داوود یکی از آن آدمهاست اما داوود همچنان بیهیچ بخششی تنبیه میکند و سومی: روحیهی کارِ جمعی- همه برای همه و این خودِ داوود را هم شامل میشود. این از جذابیتهایِ داوود است که گرچه او فرماندهست اما خودش را در سطحِ شما میانگارد و مشکلی ندارد که دورِ آتش با بچهها بنشیند، شوخی کند و آوازهای مسخره بخواند و برایِ یورشِ فردا با آنها مطابق برنامه پیش برود زمانیکه دارد تکه کبابش را میجود. حتا خوشیهای خاصترش را هر از گاهی با جنگجوها قسمت کند وقتی که در عمقِ چادر با یکی از آنها محو میشود و هنوز جوری دارد با جنگجوها قاطی میشود این حقیقت را روشن نمیکند که او در اوجی دستنیافتنیست. کاملا برعکس، چالشِ میانِ نزدیکی و جاذبهی انگیخته به هالهی گردِ او رنگِ بیشتری میبخشد. برو کشف کن- داوود یک فراری از قانون است، اما مردم از او پیروی میکنند و او را چون خدا باور دارند. برایِ آنها او پیتر پنِ تسخیرناپذیر بود که کاپیتان کوکِ فلیسطی را ناپدید کرده. او پسرِ دهاتیای بود که با جذبهاش شاهزاده و شاهدخت را سحر کرده است و او فرمانروایِ بعدیست، پسری که برگزیدهی خداوند است او که شاهِ نشان شده از جانبِ خود ساموئل است.
هرجا که میرود شایعات چون آتشی وحشی میگسترد و به اینجا هم همینطور، وسعتِ وحشیِ برهوتِ وحشی، مردم همچنان سرمیرسند. حتا رودخانهی اُردن که حالا به شتاب جریان دارد با جریانِ آبی زمستانی که سریع است برای همراهی با گادایت که از آنجا گذر کرده تا به داوود برسد متوقف نمیشود.
«آنها چگونه گذر کردند؟» سربازِ متحیر میپرسد، برای هیچکس، اگر که او شیطان یا روح نیست، میتواند از اردن عبور کند بیآنکه در این فصل از سال با جریانِ روفته شود. در حقیقت این گادایتیها شبیه کابوسِ کسی هستند، موجوداتی وحشی و اطمینانی نیست که چقدر آدمیزاد هستند اما آنها را با رضایتی مبدل واکاوی میکند و بیدرنگ به آنها خوشامدگویی میکند و سوالی نمیپرسد. در مقابل، وقتیکه یک گروهِ بزرگ یهودی و بنجامینیها روزِ بعد به کوه میرسند، در کمتر از چند دقیقه خود را مییابند که با حلقهای از نیزهها محصور شدهاند. بنجامینیها با یهودیها دارند چه کار میکنند؟ و چگونهاست که آن آدمها از قبیلهی طالوت آمدهاند که به داوود بپیوندند؟
«فرماندارِ اینجا کیست؟» داوود از صخرهی بالای سرِ آنها میپُرسد.
«من، آماسای.»
«چه کسی تو را فرستاده است؟»
«هیچکس، آقا! نامِ شما در این سرزمین عظمت دارد.»
«تو بنجامینی هستی...»
«ما پسرانِ آنات هستیم، آقا.»
«بسیار خب»، داوود در حالیکه لحناش را عوض میکند میگوید،«اگر آمدهای که کمکی کنی شبیه برادرم هستی، اما...» در حالیکه یک انگشت را بلند میکند، «اگر آمدهای که مرا فریب دهی و خبر بگیری- پس خدایان بینِ ما قضاوت خواهند کرد و بر کلماتِ داوود-خائن خواهد مُرد!»
انگار که در جواب، لحظهای که داوود به خدایان اشاره میکند چیزی آماسای را میگیرد، تناش شروع به لرزیدن میکند و شعری از لبهایش برمیخیزد.
صلح و آرامش داوود، تنها صلح و آرامش
به آنها و کسانی که با تو هستند
صلح و آرامش که خدایان با تو هستند
صلح و آرامش...
چنانکه آواز سر میدهد خرگوشهای کوهی در صخرهها از سوراخهایشان بیرون میآیند و بزهای کوهی نزدیکتر میآیند که بشنوند. همه میخواهند با او آواز بخوانند و خیلی زود صدای محکم همسرایان در هوا طنین میاندازد:
صلح و آرامش که خدایان با تو هستند،
صلح و آرامش! صلح و آرامش!
بعد از چنین اتفاقاتی آیا تعجبآور است که عدهای شروع به لعن و نفرینِ داوود کنند؟ حتا امروز، زمانیکه هم آماسای و هم داوود تاریخی جدا از هم دارند، هنوز مردم میتوانند چنین آوازی سر دهند «سرودِ صلحِ داوود».
۵۸
تعدادِ کمی از افرادی که در سبزهزارهای زیف بازداشت کردیم ادعا کردند که که تاجرانی بودهاند یا مردم محلی که بعد معلوم شد اینطور نبودهاند. اول داوود چند نفر را فرستاد که بررسی کند که دارد با چه کسی معامله میکند- دوتا ازین افراد را گرفتند، کمی زغالِ سرخِ داغ در دهانشان گذاشتند و برای مدتی با آنها صحبت کردند. اما پس از آن ما دیگر به خود زحمتی ندادیم. بله، آنها جاسوسهای ابنر بودند اما اگرهم چنین بوده باشد به این معناست که طالوت سرِ آن دارد که ما را مجازات کند و ما هر دو یا سه روز به جایِ دیگری نقل مکان میکردیم.
یکی از مردانی که بازجویی کردیم به ما گفت که چطور آن زافایتیهای لعنتی حرف و حدیثِ ما را به طالوت رسانده است.
«سرورمان شاه، باشد که ناماش ستایش شود.» زافایتیها گفتند:«داوود در زمینهایِ سبزِ زیف است، در درختزارِ بالایِ تپهی هخیلا. بیا و او را ببر.»
و چطور آنها میدانستند؟ به خاطرِ شاهزاده جاناتان که اصرار داشت که بیاید و داوود را ببیند.
«شاهزاده شاهزاده است همچنان که تو میدانی،» جاسوسِ اسیر گفت، «حتی اگر که او با سه یا چاهار مرد به زمین برود، در وسعتِ زمینهای سبز که چون دندانی طلا سر بیاوری در دهانی ناباب.»
اما شاه احمقِ کسی نیست، او خوب میداند که چه کسی در اعتراض برآمده است، پس چرا باید که او به تپهی هخیلاء شتاب کند وقتی که روشن است که ما بیشتر آنجا نخواهیم بود؟ به جایِ آن او به زفایتیهای لعنتی ماموریتی داده است و حالا کاشف به عمل آمد که آنها دارند تمامِ سرزمین را به امرِ او میگردند که بیابند که ما دقیقا کجا اطراق کردهایم.
پیدا کردنِ ما کارِ سادهای نبود- ما به ندرت دوبار در همان مکان اطراق میکنیم و ما بازرسان خود را برایِ پوشش دادنِ کُلِ منطقه داریم. تنها کسی که نیاز دارد ما را پیدا کند. تنها کسی که نیاز داشته باشد ما را پیدا کند موفق میشود و این چنین است که بازرسانِ ما شاهزاده جاناتان را پیدا کردند و او را به بیشه آوردند. حقیقت اینست، نمیفهمیدم که او در اینجا به دنبالِ چیست- برای سفری کوتاه بسیار پُرخطر به نظر میرسید- اما از آنچه که او میگفت به نظر میرسید که تنِشِ بینِ او و پدرش به شکافی بزرگ بدل شده. آخرین دعوا در مراسمِ قربانیِ بعل گیبون در میانِ تماشاگران اتفاق افتاد و دیگر امکان نداشت که این شکاف که خانهی شاه را لرزانده بود را پنهان کرد.
بنجامینیهای بسیاری به مراسم گیباء آمدند- تقریبا تمامِ قبیله آمده بود- و با آنها هزاران افرایتی و گیلادایتی بود. جاناتان با طالوت و مقامات نزدیکِ قربانگاه نشسته بود، و همچنان که آنها حرف میزدند او برایِ هزارمین بار سعی کرد که از جانبِ داوود میانجیگری کند اما طالوت گوشاش بدهکار نبود- تنها کافی بود که به او بگویی «داوود» و رگ خشم در پیشانیاش نبض بگیرد.
«چه شاهزادهای هستی تو، پسر؟» به او خشم میگیرد. «داری قبر خودت و من را میکنی!»
«آه، واقعا پدر، میتوانم ببینم که نگرانِ چه هستی اما آن چیزی نیست که واقعیت دارد،» جاناتان پاسخ میدهد، بیهوده سعی میکند که پدرش را آرام کند.
«که نیست؟» طالوت به تندی پاسخ میدهد، «که اینطور نیست؟ پس چگونه است؟ نه، به من پاسخ ندهید! چیست که یهودیها آواز میخوانند؟ «یهودا، یهودا، پسرانِ پدرت جلویِ شما تعظیم خواهند کرد،» نه؟ پس ادامه بده، شما بنجامینیهای احمق، ادامه بدهید و تعظیم کنید! کمی از عشقِ قدرت و جاه را از دوستانِ یهودیات بیاموز!»
انگار که زنبوری بزرگ او را گزیده باشد، جاناتان از کوسنی که بر آن نشستهاست میجهد. صورتاش از توهین سفید شده است. شقیقهاش ضرب گرفته است و رنگهای گردناش قرارست که انگار از هم بشکافد. بی هیچ کلمهای میزِ شاه را ترک میکند و از پلههایی که به سمتِ طبقهی زیرین جائیکه تمامِ افرادِ قوم و قبیله دورِ مطبخ نشستهاند پائین میرود. آنجا، همچنان که راه میرود، فکری او را از حرکت بازمیدارد و به سمتِ طالوت برمیگردد:«چه کسی دارد قبرِ ما را میکند، من یا شما پدر؟ امروز در مقابلِ تمامِ ملت شما پسرِ خود را تحقیر کردید، پدر! امروز شما بیافتخار صحبت کردید، شاه! و امروز همهی قبیلهی ما، تمامِ بنجامینیها شاهدند که شما ما را دیگر در اینجا نمیبینید! به بعل گیبونِ بزرگ قسم میخورم و به آنات، شیرِ ماده که پلیدی را از بین میبرد- تنها در صورتی که جنگی باشد مرا بخوان!»
حالا در پناهگاهِ بیشهی تپهی هخیلاء، جاناتان و داوود همدیگر را به آغوش میکشند و از هیجان میلرزند.
حتا پیش از اینکه حتا کلمهای صحبت شود، داوود نمیتواند خستگی و بیچارگیِ خود را از او مخفی کند. این زمانِ سخت و اینجا در بیشهی زیفاء، از همیشه بیشتر بیم دارد.
«شبیه سوسکی که با یک دمپائی دنبال کرده باشی،» میگوید.
«نترس داوود» جاناتان به او امید میدهد، «آنات با تو است، نبو و یاهو با تو هستند-خدایان عاشقِ تو هستند! به هیچ ترفندی پدرم نمیتواند تو را دستگیر کند. من میدانم و او میداند که ساموئل در جایگاهش تو را به عنوانِ شاه تدهین کرده است. اما من، تو میدانی، هرچه که از من میخواهی از آنِ توست. اگر که خدایان تو را برگزیدهاند، پس این آنست که خواهد بود. تو فرمانروایی خواهی کرد و من ولیعهدِ تو خواهم بود- قبول؟»
داوود آهی عمیق میکشد، اما اگر تو فکر میکنی که او جواب میدهد، «آه، بیا جانی، خدا به دور، تو جانشینی برایِ تاج و تخت هستی،» پس تو کاملا به خطا رفتهای. درست است، عظمت فراگیر است اما نه تا این اندازه.
«مشکلی نیست، برادر، هرچه که تو بگویی،» داوود محکم میگوید چنانکه انگار آنها در موردِ گندم و روغن معامله کردهاند.
سکوتی مقدر بر درختان سایه گسترده. شاید این اولین باریست که ایمانِ تمامِ جاناتان به داوود برای لحظهای لرزه برمیدارد و حتا بیشتر از کلمات او را زخمی میکند، این لحنِ آنهاست، جاناتان اینگونه حرف نمیزند، اما او میداند- آمده است که خداحافظی کند، آمدهست که تقدیرش را ببیند- با همان چاقویِ نامرئی که او را دو تکه کرده است، شبیه قسمتی از بدناش، اول پدری و حالا معشوقی و نه! او نمیخواست که هیچکدام از آنها را از دست بدهد اما سرِ آخر هر دویِ آنها را از دست میدهد-طالوت به خاطرِ داوود و داوود به خاطرِطالوت.
برخلافِ میلِ باطنیاش کلماتِ زشت از لبهای جاناتان رخت برمیبندد: «باشد که خدایان دشمنانِ شما را نابود سازند، داوودِعزیز و با تو آنچنان باشند که با پدرم بودهاند. تنها این را به یادِ من و خانوادهام بینداز و آنها را آزار نده! پیمانمان یادت باشد، داوودِ عزیز!»
و تنها این کلمات که رک و روراست با درونیترین افکارِ داوود سخن میگویند دروناش را لمس میکند و تکان میدهد. آه داوود، داوود، به خودش میگوید، چه اتفاقی دارد برایِ تو میافتد؟ این جانیست! جانیِ محبوبِ توست!
«داری به چه فکر میکنی، جانی؟» دم برمیآورد انگار که کوچک شمرده شده، «پدر و مادرِ ما در آسمان، یاهو و اشره شاهدِ عهدی که ما نهادیم هستند-بینِ من و شما و بینِ پسرانم و شماها.» و او جاناتان را در آغوش میکشد و جاناتان او را در آغوش میکشد و آنها همدیگر را میبوسند و دوباره اشک میریزند و مزهی اشکها بر لبهای داوود با طعمِ جاناتان و مزهی اشکها بر لبهای جاناتان با طعمِ جاناتان.
۵۹
اگر که طالوت مدتی طولانی مصّر بود که میتواند داوود را بیابد، جستجویی روشمند میتوانست کار را به سرانجام برساند اما طالوت هر وقت که ارواح او را تسخیر میکردند دست به عمل میزد. تنها آن زمان بود که احساسِ آزادی میکرد و به غرایزش اجازه میداد که کنترلش کنند. تنها آن زمان بود که او به درستی کامل میشد.
از زمانی که جاناتان او را ترک کرده بود چیزی در او تغییر کرده بود. بیشترِ روزهایش را در قرارگاهِ ارتش سپری میکرد و شبها سراسیمه بینِ چادرها پرسه میزد. خوانندهها و موسیقیدانها را ممنوع کرده بود که به نزدِ او بیایند، دیگر به شراب لب نمیزد و بیشتر از آن-پس از آن خودش را از جویدن علفِ پیامبران که ساموئل به او یاد داده بود بجود گرفت، حملات کمتر و کمتر شد و تنها یک دیوانگی باقیمانده بود- داوود- و آنهم تمام نبود بلکه یکجور دیوانگیِ خصمانه و فرساینده بود که طالوت با خودش مواجه میشد. او از داوود متنفر بود اما او را همچنان دوست داشت، حسادت می کرد اما تحسیناش میکرد.
نه!فرصتی نبود! او با خودش کلنجار میرفت، آنچه که آنها همه میگویند اهمیتی ندارد، پیش ازین کافی بوده است. ناچارست که پایانی بر آن بگذارد.
«سه هزار نفر در مسیر به سمتِ مراتع میروند!» دیدهبانانِ رویِ تپهها به داوود گزارش میدهند.
در کمتر از پانزده دقیقه تمامِ چادرها برپا شدهاند و داوود دارد در گُردان در میانِ وادیها، میانهی بوتهی گُلهای طاووسی و درختانِ پستهی کوهی میچرخد، به پیش، رو به جنوب به سمتِ زمینهای سبزِ موآن.
اما طالوت همچنان در این تمهیدات با تجربه است و مسیرِ عقبنشینیِ داوود چه بسیار قابلِ پیشبینی ست. سریع و به سرعت و کاملا واضح ارتش راهش را در میانِ وسعتِ مراتع باز میکند. ما به جاهایِ دورِ کوهِ موآن فرار میکنیم اما طالوت درست در پشتِ ما در آنسویِ کوه است. نیروهایش را دو قسمت میکند، نیمی از آنها با خودش و نیمی با ابنر که بتواند گُردانِ کوچکِ ما را از دو سمت غافلگیر کند.
این دفعه کارِ شما ساخته است، طالوت فکر میکند، چشمهایش برق میزند.
«سرورم، سرورم...!»
فرستاده به سرعت و چهارنعل با قاطرش از راه میرسد و پیشِ رویِ طالوت از حرکت باز میایستد.
«قربان، فلیسطیها بر ما غلبه کردهاند! آنها پیشاپیش از بتشمش گذشتهاند و انبارهایِ غله را خالی کردهاند! آنها در راهشان به سمتِ مرکز هستند! ما را نجات بده! سریع!»
«آن فلیسطیهای لعنتی،» طالوت زیرِ لب میگوید: «باشد که آناتِ انتقامگیر آنها را نابود سازد.»
چرا ناچارست که در این لحظه تمام کند؟ یک ساعت؟ دو؟ طالوت دستی را بلند میکند تا رژهی نظامی را متوقف سازد و تمامِ ارتش در لحظهای از دودلی و تردید بیحرکت میماند اما تنها برایِ لحظهای ست زیراکه بینِ مسئولیتها طالوت میداند که وظیفهای بر گردنِ شاهِ اسرائیل قرار دارد- دو ساعت زمان میتواند تفاوتی بسازد بین سقوط یا نجاتِ پایتخت.
«شیپورها را به صدا بیاورید، اعلامِ عقبنشینی کنید. ما باید به سرعت از اینجا به گیباء برویم، حرکت کنید!»
ابنر میشنود، با نیروهایش برمیگردد و ارتش قبل از عزیمت نظم و ترتیب میگیرد.
«قربان، ما آمادهی حرکت هستیم!»
طالوت نگاهِ خستهای به کوه میاندازد و پاشنهی پاهایش را در میانهی دندهی قاطر جای میدهد. «نگران نباش، ای پسرِ ایشای،» زیر لب میگوید. «زیرِ لب میگوید.»
۶۰
غاری که ما در آنجا قایم شدهایم درست در پایِ صخره قرار دارد، جائیست که گوسفندان شبها در آنجا پناه میگیرند. از بیرون چیزی جز یک حفرهی کج و کوله نیست اما عمق ندارد با بوتهها و علف که صخرههای بلند را که چون دیواری از بالاست پوشانده است. درون آن طاقی کوچکِ نیمه پنهانی وجود دارد اما در واقع آن طاقی نیست بلکه به مانند یک ورودی به فضای وسیعِ درونِ غارست.
چنانکه شاه به درونِ غار وارد می شود که قضایِ حاجت کند، ده سربازِ در مسیر نگهبانی میدهند. کتاش را در میآورد به طاقی آویزان میکند و میگذارد که بدناش راحت شود از اضافات. اما این همیشه موضوعی جزئی نیست- تا حالا پانزده دقیقهست که آنجاست و چنان متمرکز بر این موضوع است که نمیتواند حس کند که داوود پشتِ سرش ایستاده است و در طاقی مخفی شده است و نه حتا وقتی که داوود میرسد و تکهای از حاشیهی کتاش را پاره میکند.
من پشت ایستادهام و نفس نمیکشم. توی دیوانه، فکر میکنم، توی حرامزاده، داری چه کار میکنی؟ کار بهتری برای انجام دادن نداری تا بازی کردن با دُمِ شیر؟
اما داوود برای ایجادِ تنش این کارها را انجام نمیدهد و به هیچ وجه برایِ ایجاد درگیری نیست. داوود دوست دارد که خطر کند اما نه به عمد چون برایِ نقشِ او هنوز نمایش آغاز نشده است.
وقتی که طالوت از غار پدیدار میشود، داوود میگذارد که او چهل متر دور شود و بعد پشتِ سرِ او بیرون میآید.
«سرورم!» صدا میکند، «چرا فکر میکنی که مردم دارند پشتِ سر من حرف میزنند؟ چرا فکر میکنی که داوود دارد مینگرد تا تو را حرام کند؟ چه کسی این را در سرت کرده است؟»
گیج و متحیر، طالوت به سمتِ او برمیگردد. اعتماد به نفسِ بسیارش غیرِقابلِ باور است، با خودش فکر میکند.
«ببین، سرورم،» داوود به بالابردنِ تکه لباسی که از کُتِ طالوت کنده است ادامه میدهد، «آیا این تکهای از لباسِ شما نیست؟ تکهای که همین الان در غار پاره کردم. بله، نگاهی بهش بینداز! و شما چه میپندارید، به جایِ این آیا که نمیتوانستم شما را از بین ببرم؟ اما خدا به دور اگر که منجی خدایان را با انگشتانِ کوچکم لمس کنم! هرگز! بینِ هر دویِ ما این شما هستید که با من پیمان بستهاید اما من به هیچوجه قصدِ لمسِ شما را ندارم.»
داوود خوشهیکل و خوشقیافه است و میداند که چطور بجنگد اما نیرویِ اصلیاش در دهاناش قرار دارد. او میتواند شبیه یک شاعر یا دلال صحبت کند. میتواند ورق را برگرداند بیاینکه مخاطبانش آن را حس کنند و میتواند مار و صخره را هم به اشک وادارد.
«سرورم،» میگوید: «تنها از آنچه میگوید خرعبلات رویِ هم تلنبار میشود. سرِ آخر خلایق هرچه لایق، اینطور نیست؟ باشد که خدا دشنامگویانِ مرا نابود سازد. به خودت در اینجا با تمامِ این ارتش بنگر- تمامِ آن برایِ چیست؟ شاهِ اسرائیل در اینجا به دنبالِ چه میگردد؟ سگی نیمه مرده یا حشره؟»
با آن کلماتِ آخر داوود آن تکه لباس را به جاده میاندازد.
«آنجا آقا، آنچه که از آنِ توست را بردار و قَسَم به جانِ مادرم که باشد که خدایان بر ما قضاوت کنند!»
یکی از نگهبانان میدود و تکه لباس را برایِ طالوت میآورد و ما، سربازانِ داوود، داریم به سختی و بااضطراب نفس میکشیم. طالوت همین حالا میتواند با انگشتِ کوچکاش کارِ ما را تمام کند- یک فرمان و غار قربانگاهِ ما خواهد شد.
اما طالوت تنها حاشیهی کنده شدهی کتاش را نگه میدارد و در عمقِ شگفتی برایِ مدتی طولانی به آن نگاه میکند، به چشمهای خود باور ندارد. چشمهایش به ناگهان روشن میشود، نم برمیدارد و برق میگیرد.
«ای داوود، تو کاملا راست میگویی-دستهایت تمیز است. ستایش بر خدایان که به من حقیقت را نشان دادهاند! بر آنها که انسانی که آمده است تا انسانهای دیگر را بکشد نمیکشند؟ اما من در دستانِ شما بودم و شما به من دست نزدید. باشد که یاهو و آشره برای آنچه که امروز اینجا انجام دادهای به تو برکت دهند! و عزیزم، نترس-نه برایِ ما. تو چون پسری برایِ من هستی. اما طالوت صدایش را پائین میآورد. «من میدانم ای پسر ایشای که ساموئل تو را به عنوانِ شاه نشان کردهاست و چه کسی میداند، شاید یکی از همین روزها تو حکمرانی کنی اما پیشِ من سوگند یاد کن که هیچوقت به خانوادهی من آسیب نخواهی رساند.»
«قسم به تمامِ خدایان،» داوود قسم میخورد، «شما شاه هستید! چرا به خانوادهی شما آسیب برسانم؟ باشد که آنات خون مرا بنوشد اگر که تواناییِ انجامِ چنین کاری را داشته باشم!»
طالوت پاسخ نمیگوید، تنها سر تکان میدهد، برمیگردد و به ارتش اشاره میکند که او را دنبال میکند.
نفسِ راحتی به ناگاه از حنجرهها برمیخیزد و چون بعبعِ جانوری غول آسا از ژرفایِ غار برمیخیزد.
۶۱
ظهر هنگام در عین گدی لنگر میافکند و خورشید درست بالای سرِ ما بازایستاده. جایی برایِ مخفی شدن ازین گرمایِ سوزان نیست و حتا در چادر و یا در سایهگاهِ درختان هم آسایشی نیست. بنایا دارد خودش را با برگِ درختِ نخل باد میزند اما همچنان عرق از چهرهاش سرازیر شده است. اتنی دارد سپرش را برق میاندازد و اوبد دارد شمشیرش را با یک خنجر تیز میکند به شکلی خود کارتیغه را بر تیغه میگذراند از دستهی شمشیر به بیرون و باز و باز این کار را تکرار میکند.
«آه که چه گرمایی،» بنایاء زیرِ لب میگوید، «کوره است.»
«چرا هنوز اینجا هستی اصلا؟» اوبد غرغر میکند، «شاه به داوود گفت که او شبیه پسرش است، پس چرا به کارش در پایتخت برنمیگردد و همزمان برایِ ما استخوان نمیاندازد؟»
«احمق نباش،» اتنی پاسخ میدهد، «پس شاه این را به او گفت. فکر میکنی که میتوانی به کلماتش اعتماد داشته باشی؟ داوود خیلی خوب میداند که تنها تا زمانی که طالوت دیوانه شود باز دوباره با او اوضاع همین است. شاه یک دیوانهی تمام است.»
«پدربزرگِ تمامِ دیوانهها،» اوبد موافقت میکند."گیر داده است به ما و همین است که هست. سه روز برایش طول کشید که برود و برگردد-کارش با فلیسطیها تمام شده و با تمامِ ارتش به اینجا برمیگردد. خوشبختیم که آنها را دیدیم که دارند میآیند!»
«و تقریبا داریم موفق میشویم که دربرویم،» بنایاء اضافه میکند، «ما از مسیرِ بُزها از کوه بالا رفتیم اما آنها همچنان دنبالِ ما میآمدند. شانس آوردهایم که ماجرایِ غار را دمِ صخره متوجه نشدند.»
«خوش شانس بودیم، برادر،» اتنی موافقت میکند، «به خاطرِ اینکه حتا در غار ممکن است بد تمام شود.»
«اگر از من بپرسی این داوود سرِ قرار همه را میپیچاند،» اوبد میگوید، «خدایان سرِ طالوت را بر بشقاب به او هدیه دادند، و وقتی که خدایان به تو چنین هدیهای میدهند باید بپذیری.»
«کاملا درست میگویی،» اتنی در حالیکه همچنان با او موافقت میکند میگوید: «هنوز نمیتوانم باور کنم که چطور گذاشت طالوت برود. چطور توانست فرصتی شبیه این را از دست بدهد؟»
«از دست دادن کلمهی مناسبی نیست،» بنایا در حالیکه به آنها میپیوندد میگوید، «بزرگترین فرصتِ ممکن برای همیشه. به طالوت زمانی میرسد که شلوارش پائین است، درست زمانی که میتواند رودست بخورد و چه کاری میکند؟ آرام پیش میرود و یک تکه از لباساش را میکند.»
«تنها کاری که میتوانست انجام دهد همین بود.» اتنی خلاصه میکند. «بهترین قسمتاش بود،» بنایا خاطرنشان میکند. «از تمام مکانها در جهان، والا حضرت برای انجامِ این کارها به کجا رفته؟ درست در غار که از او مخفی شده! ای داوود، داوود، چرا به او پیشنهاد ندادی که برایِ مدتی پیشِ ما بماند؟ حداقل میتوانستیم چیزی از او درآوریم.»
«استعدادِ پول به دست آوردن داری، اما همهاش همین است، شامه نداری. نخیر!» اتنی او را سرزنش میکند.«مرا باور کن، برادر، اگر کمترین شامه را داشتی الان در حال انجام مراسم بخشایش درگذشتگان بودی.»
«بعد از این همه سال با بزها چگونه میتوانم حس شامه داشته باشم، ها؟ وقتی تو این اطراف هستی حتا خدایان اینجا را بومیکشند.»
۶۲
خطر برگذشته است. کارها مطابقِ معمول است و اگر که داوود هنوز کارها را با زفایتیها رتق و فتق نکرده است که ما را باخبر ساختهاند که او حالا برای جمعِ کمی اعانه در جنوبِ آنجا درچراگاههای موآن مشغول است. زمانِ نابال است، جشنِ پشمچینیِ کاراملیها و جوری که داوود ارتباطش را با همسایههایش میبیند این جشن، جشنِ ما هم هست به همچنین. دور و برِ اینجا نابال شاه است- فردِ حال به هم زنیست اما تا خرخره در پول است و رمههای زیادی برای کارمل به زیف دارد. زناش ابیگیل هم کاملا در اینجا مشهور است- مردم میگویند که خیلی زیباست و این در واقع اوست که کارها را برایِ او رتق و فتق میکند.
داوود همیشه به زنهای زیبا علاقه داشت و به ثروت هم کمتر ازین علاقمند نبود. با داوود سخت است که بدانی که او پیشاپیش چه برنامهای ریخته است و چه چیز را فیالبداهه انجام میدهد، اما یکچیز حتمیست- برای مدتی چشمی بر نبال داشته است. مرا برای توضیحی به داخل صدا میکند و من و نه نفر از آدمهایش را میفرستد تا او را ببینیم.
تا ظهر ما در مزرعهی موآن هستیم، در میانِ انبوهی از پشم و بعبع بیوقفهی گوسفندان. پشمریسان دارند خوب پیش میروند و تقریبا دو سوم کُلِ پشم را انجام دادهاند. بوی کباب در هوا پیچیده و خبرِ آماده شدنِ ناهار را میدهد. نابال را میبینم که برپشتهای از پشم در مقابلِ پشمچینان نشسته، پاهایش از هم جدا به مثانِ قیافهگرفتنِ یک رئیس، پیش میروم تا درخواستِ داوود را منتقل کنم، درخواستی که او واقعا نباید رد کند.
«سرورم نبال، سلام و درود از داوود پسر ایشای!» اعلام میکنم، «سلام و برکت بر شما و خانواده و همهی همراهانِ شما باد! سرورمان داوود شنیدهاست که پشمِ گوسفندانِ شما امروز چیده میشود. داوود برایِ شما خوشحال است و جشن خوبی را شبیه جشنِ پارسال با گوسفندانِ بسیار برایتان آرزو میکند چراکه شما به خوبی کسی که از گوسفندانِ شما حمایت و نگهداری میکند را میشناسید. اما اگر نشنیدهاید که چه کسی منطقه را از دزدها پاک کرده است و چه کسی گوسفندانِ زیف را از چاههای شما دور کرده است، از مردانِ رمه بپرسید و آنها به شما خواهند گفت. پس حالا، بعد از تمامِ کارهایی که داوود برایِ شما انجام داده است به راستی خوشحال است که شما جشنِ پشمچینی را دارید به خوشی برگزار میکنید و تنها او میپرسد- چون پسری از پدرش میپرسد- که لطفا، به پسرانش چیزی بده از آنچه که برای جشن ساخته که آنها هم بتوانند جشن بگیرند.»
«کدام داوود؟» نابال بیاینکه دوباره فکر کند میپرسد، «پسر ایشای؟ او کیست؟ مگر او همان دزدی نیست که دارد از شاه فرار میکند؟ و به چه دلیلی من باید نان و گوسفندانم را که برای شبانانم قربانی کردهام را به مردمی بدهم که نمیشناسم؟ بس کنید شماها، بروید و برای خود احمقِ دیگری پیدا کنید- بردههایِ فراریِ زیادی این اواخر اینجا ول میگردند.»
مجبور نیستی که کارشناسِ چهره شناسی باشی که ببینی که چه دارد در ذهنِ داوود میگذرد وقتی که او پاسخِ نبال را میشنود. «تظاهرات یاران در ده دقیقه» امر میکند، «مهمات نیست تنها بستهی نیازهای اولیه و اسلحه.»
در درخواستِ او پاسخِ نبال را به گردانهای جمعآوری شده تکرار میکنم.
«برادرانم،» داوود اعلام میکند" آیا شنیدهای که این نبالِ حرامزاده چه گفته است؟»
«بله!» اخبارِ افرادِ رده بالا زود میرسد.
«و تو چه فکری میکنی؟ که ما مفت و مجانی از مال و منالِ آنها حفاظت کردیم؟»
«نخیر!» همهمه باز اوج میگیرد.
«چیزی را از دست نداده است، چیزی از او دزدی نشده، درسته؟»
«صحیح!»
«اما حالا برادرانم، او حتی به میلِ شما کاری انجام نمیدهد،» داوود جمعبندی میکند، «ملعون خواهم بود اگر که تا فردا تکهای از او را زنده بگذارم.»
چهارصد مرد را با خودش میبرد و بقیه را میگذارد که مراقبِ زنها و مهماتِ داخلِ قرارگاه باشند.
«برویم!»
ما داریم زیرکانه به سمتِ موآن میرویم.
در پیچِ راه تقریبا با نیمساعت راه از مزرعه به پسرانی برمیخوریم که دارند کاروانی از الاغهایی پُربار را راه میبرند. در سردسته زنیست و وقتی که به او نگاه میکنم درمییابم که او را پیش ازین در نابال دیدهام. با تمامِ پسرها و الاغها در اطرافاش او تنها میتوانست همسرِ مشهورش ابیگیل باشد.
بر جاده جلویِ داوود سجده میکند.
«قربان،» میگوید، «من، بندهی شما، خطاکار هستم! اما لطفا صدای من را بشنوید قربان، لطفا! قسم میخورم که مردانی که پیش ازین فرستادهاید را ندیدهام و کلمهای از آنچه که آنها خواستهاند را نشنیدهام، اما با اجازهی شما بگذارید که بندگانِ شما هدایایِ ناچیزی را که من آوردهام بردارند! پُربرکت باد بعلِ موآن خدای مهماننوازی و برآشره برکت باد، آرامش دهنده که شما را از ریختنِ خون در اینجا بازداشت!»
صدایش کمی گرفته است انگار که دارد چیزی را به تو غالب میکند و با هنرپیشگیای کامل آن را بازی میکند و همهی ما سحر شدهایم و مات و مبهوت تمامِ توجهمان را به او دادهایم.
«لطفا، آقا،» ادامه میدهد، «مرا به خاطرِ گناهانی که بر علیه شما انجام دادهایم ببخشائید و باشد که بعل همیشه از شما و خانوادهتان حفاظت کند چراکه شما دارید نبردِ خدایان را بر علیه دشمنانِ اسرائیل انجام میدهید. میدانم که آن پست که دارد دنبالِ شما میگردد راه به جایی نخواهد برد که شما هیچوقت هیچ بدیای به دیگران نکردهاید. باشد که تمامِ دشمنانِ شما نابود شوند، ای پسرِ ایشای و باشد که خدایان به شما توانایی بدهند، آمین. اما به نامِ آشره، به سمتِ ریختنِ خونِ بیگناهان نلغزید! و مرا به یاد داشته باشید، بندهی شما، ابیگیل!»
عجب عمو، فکر کردم که عمرِ او دراز باد کسی که با شما در سخن گفتن برابر باشد! چه لحظهای ساختهای، خواهر.
شکی نبود که داوود از کلامِ او متاثر شده بود اما بیشتر از آن مبهوتِ این احساسِ همذاتپنداری بود که از درونِ او برمیخاست. نه، واقعا این احساس نبود بلکه خاطرهای فراموش شده بود بلکه خاطرهای فراموش شده بود که در لایهای زیرین از داناییاش از بین رفته بود چون آتشی زیرِ خاکستر- آن چشمها، مو، صدا...
قبلا کجا او را دیده بود؟ و چگونه این امکان پذیر است؟
«متبرک باد بعل معون و آشرهی کارمل متبرک باد که تو را امروز برایِ من فرستاد» داوود با جدیت جواب میدهد. «و تو برکت یابی و حسِ خوبات برای آمدن به اینجا و مرا از ریختنِ خونِ بیگناهان باز دارد! من پیشِ تو به خدایانِ یاهو و آنات قسم میخورم که مرا مطمئن ساختند که خانوادهی تو را نکشم و اگر برایِ شما نبود یک تکه از تمام قبیلهی نبال را زنده نمیگذاشتند. به خدا قسم که آن شغال خوشوقت است.»
هیچ برقِ خوشحالیای در چشمانِ داوود باقی نماند. تمام ترسهای که او حالا دارد به زبان میآورد تنها برای ایجاد تاثیری بر ابیگیل است در حالیکه همزمان دارد از او تعریف میکند و او را به قهرمانِ روز بدل میکند. ذهنِ داوود از پیش در جایِ دیگری قرار دارد. دارد کالاهای رویِ الاغها را واکاوی میکند و هرچه را که میبیند دوست دارد- چهار پوستِ شراب، شش گونی گندمِ بو داده، پنجاه کیکِ کشمشی، صد رشته انجیر و پنج گوسفندِ قربانی آماده برای کباب. کاملا قابلِ احترام و تحسین است، با خودش فکر میکند اما بیشترِآنچه که دوست دارد در کنارِ الاغها دیده میشود و آنها را بیشتر از همه میخواهد- چشمانِ بادامیِ قهوهای رنگ، موهای پریشان و ساقهایی پُر که بر هم مالیده میشود...
چه عسلی، با خودش فکر میکند، چه تحفهی بزرگی! اما گرچه این را به خودش نمیگوید اما نهایت هوس و خواستن است، هوش و ذکاوتِ اوست که داوود را به هوس میاندازد.
«حتا شیرِ مادهای اگر در لانهی شغال ساکن شود،» ابیگیل پاسخ میدهد، «تنها مردار خواهد خورد. اما وقتی که شیرِنر را ببیند تمامِ جنگل از آنها خواهند ترسید.»
«و آیا شیرِ ماده به سمتِ شیرِ نر خواهد آمد؟» داوود پرس و جو میکند. «جنگل مسیرهایِ خودش را دارد،» ابیگیل لبخند میزند.
آخرین جمله جان میگیرد وطنین میاندازد- آیا این را قبلا نشنیده بود؟
نمیتواند چشمانش را از او بردارد یا دقیقتر از چشمانش برای اینکه ابیگیل هم دارد به داوود نگاه میکند نه با چشمانی تسلیمگونه شبیه گوسفندان مثل میخال یا دختران بیت اللحم. چشمانش به بغل گرمِ او خیره نشده، به موهای قرمزش، به سینهاش یا ساقهایش. تنها حدودا بیست ساله است اما آن چشمها که دارد به او نگاه میکند داناست و باتجربه نگاه میکند و دارد تمامِ او را میبیند، جسم و روح- طوری او را مینگرد که ساموئل نگاه میکرد- اما مغایر با ساموئل به قضاوت در موردِ او ننشسته- میفهمد و آنچه را که میبیند دوست دارد.
چقدر شبیه هم هستیم، با خودش فکر میکند.
برایِ مدتی طولانی سکوت سایه انداخته و سکونی به هوا داده است تا اینکه آدمها به سختی شروع میکنند که جای خود را تغییر دهند.
«به سلامت بروید ابیگیل،» سرِ آخر از دهانش بیرون میآید و ابیگیل -که آن را باور کرده است- لبخندِ کمرنگی به او میزند و با صدایی لطیف و بینظیر میگوید، «باز شما را میبینم، داوود.»
وقتی که برمیگردد جشن به تمامی برپاست و در اوج است و نبال مست است، حرام شده کامل. ابیگیل چیزی به او نمیگوید اما چشماناش درخشانتر است و از چهاردهسالگیاش هم بیشتر جان گرفتهاند که پدر سالخوردهاش او را به عقد نبال درآورد بیاینکه حق عروس را بگیرد او را به نبال داد تا بدهکاری چهل تکه نقره را درست کند. میداند که حق انتخابی نداشته و نمیتوانسته کلمهای حرف بزند که از او عذری بخواهد یا حتا خداحافظی کند اما قبل از اینکه برده شود پدرش برایِ آخرین بار او را در آغوش کشید و آنچنان اشک ریخت که موهایش نم برداشت و این آنچه را که لبهایش نمیتوانست بیان کند را ادا کرد.
نبال مردی بود که نمیدانست چیزی نیست که نتواند بخرد. او به عشق و احترامِ مردم علاقمند نبود و هیچوقت سراغِ چیزی نمیرفت که با پول حل نمیشد. مردم و کالاها را به عنوانِ سرمایه میخرید و همچنان آنچنان درمانده بود که هر قرانی که خرج میکرد فکر میکرد سرش کلاه گذاشتهاند. آنچه که باعث شد ابیگیل در زندگی با او نجات پیدا کند این بود که از آن لحظه، از لحظهای که پدرش او را به نبال داده بود از زندگی چیزی نخواسته بود. از نبال چیزی بیشتر از آن رفتار خشن و وقیحانهای که او با زیردستانش داشت را ندیده بود اما همچنان او خانه را با صداقت و وفاداری میگرداند. برای سالها تنها احساساتِ درونیاش را به شوآه کنیزپیرش که با او به نابال رفته و شبیه مادری برایِ او بود آشکار کرده بود. این شوآه بود که همهچیز را به او آموخته بود از درست کردنِ کبابِ بره تا ریسیدنِ چرخ، از شعرهای بهاریه تا دانشِ گیاهان و این شوآه بود که به او آموخته بود که احساساتش را مخفی کند و انتظاری از دیگران نداشته باشد که چطور در تنهایی دوام بیاورد.
اما شاید از امروز او دیگر تنها نیست. امروز او میداند که تقدیرش را دیده است.
صبح وقتی نبال با خواب آلودگیِ بدی از خواب برمیخیزد و به زمانه لعنت میفرستد، ابیگیل به اتاقاش میرود، حلقهی گیاهانی که زیرِ مجسمهی کوچک آشورت مخفی کرده است را درمیآورد و از آن حتی گلهای سفید را برمیگزیند. آنها را در آب با شعلهی پائینی میجوشاند، عسل به آن اضافه میکند و با قاشقی چوبی آن را به هم میزند. یک ذره خاک هم از کیسهی کوچکی که بر گردن دارد به آن میافزاید و باز به هم میزند. در حلقهی کوچکی میچرخد و آواز میخواند:
یک گُل از هفت گُل را کندم
که خاکِ هفت گور را در خود گرفته
برخیزید، برخیزید ای موجودات از غبار
برخیزید که این جشن است، نور است و خون!
معجون نوری سرخرنگی از خود میافشاند و ابیگیل آنرا به هم میزند و آواز میخواند. سینهاش از هیجان سنگین است اما ماهیچهای بر چهرهاش تغییر نمیکند. دستاش پابرجاست.
جوشاندهی داغ را به نبال میدهد و نبال نیمههوشیار فرمانبردار و آرام آن را جرعه جرعه مینوشد. کوسنها را پشتِ سرش کپه میکند، عرق را با تکهپارچهای از پیشانیاش پاک میکند و به او دربارهی جزای ارتشِ داوود میگوید اما پیش از آنکه ابیگیل بتواند به او دربارهی گفتگویش با داوود بگوید شروع به جیغزدن میکند و شبیه مرغی سرکنده به خود میپیچد. این برایِ چند دقیقهای ادامه دارد تا اینکه به ناگهان احساسِ خفگی میکند، دچارِسکته میشود و بیحرکت بر زمین میافتد. چون موجودی ناتوان از حرکت برای چهار روز به بستر میافتد و ابیگیل شبیه یک کودک از او مراقبت میکند اما کمکی نمیکند. برایِ چهار روز در بستر شبیه یک تکه سنگِ بیحرکت خوابیده و در روز چهارم دچار تشنجِ خفیف تری میشود و میمیرد. ابیگیل با انگشت شصت و اشارهاش چشمانِ خالیِ او را میبندد، از تخت بلند میشود و میرود که وسایلاش را ببندد.
وقتی داوود خبرِ مرگِ نابال را میشنود، گوسفندی را برای بعل موآن که به او قیمتاش را از پیش داده بود قربانی میکند. داوود خودش مجبور است که اینکار را انجام دهد. روز بعد با چهل مردِ مسلح برای مراسم سوگواری به زمین نبال میرود.
برادران نبال با بیزاریای که آن را مخفی نمیکنند به نبال نگاه میکنند اما جرات ندارند که حرفی بزنند. حقیقت اینست که ما چندان زحمتی به خود نمیدهیم وقتی که آنها ما در آغوش نمیکشند و نمیبوسند. ما به شدت با نانِ پیتا و تکه گوشتها مشغول شدهایم و پشتِ سرمان را نگاه میکنیم و داوود که چشم از ابیگیل برنمیدارد لباسی سیاه پوشیده است و پیشِ پای صندلیِ نبال نشسته است و هر ازگاهی مویهای سر میدهد.
یک هفته پس از مراسمِ سوگواری فرستادههای داوود با پیغامِ خواستگاری میرسند و ابیگیل تردید نمیکند. «به اواز طرفِ من بگو. «ای پسرِ ایشای، من شایستگی این افتخار را ندارم اما از آنجا که تو خواستهای من حتا میآیم تا پاهای خدمتگزارانِ تو را بشورم.»
فرستاده از او میخواهد که آنجا را ترک کند اما ابیگیل لحظهای دیگر فکر میکند و میگوید، «در واقع، لحظهای در اینجا برایِ من صبر کن و من هم حالا با تو خواهم آمد. بنشین و چیزی دراین میانه بخور.»
به سرعت جعبهی مخفیِ نبال را از همه چیز مخفی میکند. ارزشِ این کار را دارد و غنائم را در چاهار گونیِ بزرگ میریزد که آنها را به وسائلِ بستهبندی شدهاش اضافه میکند. دخترانِ خدمتکارش الاغها را برایِ او و شوآیِ پیر آماده میکنند، بقچهها را بر سرشان جاسازی میکنند و پشتِ سر خانمشان در جادهی پیچ در پیچ از کارمل تا موآن پیش میروند.
ابیگیل که سوارِ الاغ میشود، چشمهایش را میبندد و نفسی عمیق میکشد. آه، چه شیرینی در هواست! و نه، این عطر یاسهای سپید باغ نیست که از باغها بلند شده بلکه دهبار شیرینتر است، عطرِ مسحور کنندهی آزادیست.
۶۳
چادر از پیش جمع شده است و چمدانها آماده اند. اوبد بر چمداناش با قیافهای ترشرو نشستهست و دارد مجسمهی زنی با سینهها و باسنی برجسته را میتراشد.
«حالا ما مجبوریم آنرا دوباره انجام دهیم، لعنتی،» با خودش غُرغُر میکند.
«چه کاری را دوباره انجام دهیم؟» بنایا میپرسد.
«برو برگرد به مرتعِ زیفشیت.»
«تو مرا میکشی، برادر،» بنایاء جواب میدهد. «چارهای نیست، بهانهای برایِ شکایت کردن نخواهی داشت.»
«من؟ چه اهمیتی دارد، برادر؟» اوبد میگوید. «پس فرماندارِ هوسبازِ ما با این دختر خوشگلها روهم ریخته، که چی؟ از آشورات است که ما این را در دل نمیگیریم.»
«به آنها که لوس کرده،» بنایا خردمندانه پاسخ میدهد، «خوش به حالش. آیا از شراب و کبابی که دختر برایِ ما از نبال آورده خوشت نیامده؟»
اوبد ساکت است و تنها نگاه خیرهاش بر زنی که دارد میتراشد عمق میگیرد.
اتنی با این جمله به آنها میپیوندد، «دلت را بیرون بریز. چرا به خاطرِ زیباییاش به اواعتبار نمیبخشی؟»
«چه توقعی داری؟» بنایا توضیح میدهد، «داوود یکشبه او را بیرون انداخت.»
«من؟» اوبد در حالیکه چهرهاش کاملا سرخ شده منفجر میشود، «من هیچوقت اصلا...»
«بیخیال،» اتنی در حالیکه دستهایش را از هم باز میکند میگوید، «بیا، بیا به سمتِ پدر پسرِ کوچکم!»
«از سویِ دیگر،» بنایاء ادامه میدهد،«ساعتها میگذرد و داوود زمان را با زنِ کاراملی میگذراند من فکر میکنم بختِ اتفاقِ عاشقانهای برایِ او نباشد.»
«بله،» اتنی موافقت میکند، «میتوانی ببینی که چیزهایی را میداند که در آشورات این را به او درس نمیدهند.»
۶۴
بعد از اینکه ابیگیل به سمتِ مردمانِ داوود در اطرافِ موآن و کارمل عازم میشود شروع میکند به صحبت دربارهی مرگِ نبال انگار که داستانی هیجانانگیز و کارآگاهی بوده است- آنها دربارهی داستانِ عاشقانهی مخفیانهای صحبت میکنند، دربارهی قتل و جادوگری. فضا به شدت مضطرب است و در هر صورت ما برایِ زمانی طولانی در یک جا بودهایم و حالا زمانِ حرکت بود.
ما به مراتعِ زیف رفتیم و بعد از راندن گوسفندانی چند از آنجایی که در تپهی هخیلاء اطراق کرده بودند، ما کنترل تمامِ منطقه را به دست آوردیم از سمتِ جنوب تا وسعتِ چشمهی موآن. این موقعیتِ سوق الجیشی به ما کنترلِ کاملِ جاده را میبخشد و هر کس که دارد گذر میکند را میپردازد. نمیتوانم بگویم که تاجران ما را دوست دارند، اما آنها میدانند که بعد از ایستِ بازرسی راهزنی هیچجا تا فرسنگها به نزدِ آنها نخواهد آمد.
مالیاتِ جادهها تجارتِ خوبیست، اما این تنها بهانهی بودنِ ما در اینجا نیست. درست است که زیفایتیها از اینکه ما را در این دور وُ بر ببینند خوشحال نیستند اما ما اینجا نیستیم که آنها را خوشحال کنیم. داوود لحظهای فراموش نمیکند که او چگونه ما را به طالوت لو داده است، پس ما همچنان اینجا هستیم تا این موردِ خاص را حل و فصل کنیم.
زیف از نظر دفاعی محافظت شده است و داوود جرات حمله کردن به او را ندارد اما احتیاجی نیست. داوود جادوگری در ایجادِ وحشت است و تا آنجا دلمشغول است که پیامی را منتقل کند و کافیست که از دهستانی به دهستانِ دیگر بین زیف و حبرون برود، چند خانهای را بسوزاند و چند گوسفند را قربانی کند.
این عملیاتِ تلافیگرایانه همان چیزیست که ما را از حملهی طالوت نجات میدهد. بیشتر از یک ماه برایش طول نکشید که هزینههای بیابانِ جنوبی را پرداخت کند و سعی کند و داوود را باز بیرون بکشد. این حرکت موفقی از او زمانِ کندنِ لباس بود، طالوت میپندارد انگار که دلش برایِ من سوخته باشد! از بختیاریست که خدایان ترسی به دلِ او انداختهاند- من تنها به معجزهای از آن بیرون جستم.
ارتش را در گیباء رها میکند، دو هزار سرباز ویژه را با خود میبرد و با سرعتی تمام به سمتِ تپهی هخیلاء میرود. چارهای نداریم که این حمله را تاب بیاوریم اما از بختِ خوبمان وقتی که طالوت به تپه میرسد ما در اوج حمله بر زفایتیها هستیم و او چیزی در آنجا نمییابد. لحظهای که دیدهبانان به داوود خبرِ طالوت را میدهند، حمله را سریع متوقف میکند و ما از جاده نقلِ مکان میکنیم و در وادیها مخفی میشویم. ما در آنجا تا شب میمانیم، صبر میکنیم و انرژیمان را ذخیره میکنیم. سالهاست که در این اطراف پرسه زدهایم و حتا راهیانِ محلی نمیتوانند به آسانی ما را پیدا کنند.
گردانِ طالوت روز را در جستجویِ وادی به وادی بیوقفه میگذرانند اما بیهوده است. بعد از یک روزِ تمام دویدن در تمامِ مراتعِ زیف، کارمل و موآن حتا یگانِ ویژهی طالوت از پا افتادهاند و روز سختی برایشان بوده است.
به سمتِ غروب مامورانِ ما برمیگردند، دقیقا زمانیست که باید به داوود گزارش دهند که طالوت کجا اقامت کرده:
«دارند به جنوبِ تپه میروند قربان، دورِ سنگِ گیلگال که رو به بیابان است.»
داوود نمیتواند در مقابلِ این هوس مقاومت کند- صد نفر از سربازانِ ویژهاش را برمیگزیند و حملهی شبانهای را برنامهریزی میکند.
«با صد نفر چه کار میتوانی بکنی؟ در موردِ خودِ حمله در عجبم تا تعدادِ افرادِ ارتش. هرجور که به آن نگاه میکنی تعدادِ ما بیشتر از اندازه است و از آن محلِ بازرسی تفاوتی نمیکند که اگر صد یا ششصدنفر باشیم گرچه اگر گروهِ کوچکتری باشیم حداقلاش اینست که بیصداتر و سریعتر حرکت میکنیم. خطر همان است-خطری که تنها خدایانِ خوب میدانند که چرا داوود اصلا دارد متحمل میشود. شاید که او میخواهد که کنترلِ موقعیت را دوباره به دست بیاورد. به خودم جواب میگویم یا دقیقتر حسِ هدایت که صد نفر چه میتوانند بکنند؟
ما در سکوت از تپه بالا میرویم از آنجائیکه دشت به تمامی جلویِ چشمانِ ما وسعت میگیرد. آنجا، برکنارهی آن وسعتِ بزرگ، در میانهی ابرهایِ سبک خاکستری با نواری سرخ که بیحرکت در افق ماندهاند، ارابهی خورشید دارد با درخششِ تماماش غروب میکند.«آه، ای خدایی که میدرخشی، روشناییِ زمین/ بخشندهی زندگی، آفرینندهی دانه،» سرودِ خورشید در ذهنِ من نواخته میشود. سرودی که قبلا در ناب میخواندیم، «در تو، هر آنچه زندگی میکند شادیبخش است، هر درختی برگ داده...»
چشمانم و قلبم این آتشِ باشکوه که در دوردست است را دنبال میکنند اما منظرهای که اینجا آمدهایم که ببینیم دارد نزدیکتر میشود، حدودِ شصتمتر پائینِ ما که کلاغی پرواز میکند. آنجا در نوری که سوسو میزند، آنجا هنوز میتوانی حلقهی سنگهای مزین را ببینی و آدمهایی که در آنجا و در اطرافِ آن دراز کشیدهاند. طالوت و ابنر بیشک در مرکزِ دایره هستند و دورِ آنها افرادِ گُردانِ ارتشی. انگشتی را بر لب میگذارم تا اشاره به سکوت کنم و داوود با سر رضایتاش را اعلام میکند. حدودِ ده سرباز دارند پیرامونِ قرارگاه را برانداز میکنند.
چون صخرهها ساکن و بیصدا دراز میکشیم و تپه را تماشا میکنیم تا کاملا تاریک شود.
تاریکی اما با نورِ کمرنگی که ماه نیمه تاباندهاست مسیر دیدنیای ساخته. داوود به ابیشای پسرِ زرایاء اشاره میکند که به او بپیوندد و قدم به قدم و بسیار محتاطانه آنها به تاریکیِ شب میغلطند. پائین آمدن بیست دقیقه برایِ آنها طول میکشد اما هرچه نزدیکتر میشوند، اعتماد به نفسشان بیشتر میشود. همه جا ساکت است. ابیشای در جلویِ داوود به پیش میرود، خم شده است، چاقویی در دستاش قرار دارد که آماده است هرکس را حرکت کند به بیهوشی ابدی بفرستد. اما هیچکس اینکار را نمیکند- تمامِ قرارگاه در اغماست و نگهبانانی که پرسه میزنند حرکتی بیصدا که دارد در پشتِسرشان اتفاق میافتد را پیگیری نمیکنند.
داوود و ابیشای به مرکزِ حلقهی سنگها میرسد و وارد میشود. وسط طالوت خوابیده، نیزهی مشهورش در کنارش بر زمینه وارد شده. صدایِ خمیازهی بلندش هوا را میشکافد که داوود به سختی میشنود که ابگیل دارد با او پچپچه میکند.
«سرورم، خدایان دشمنانت را در کفِ دستات قرار دادهاند. ببین که چطور نیزهات فقط منتظر دستِ من است- یک حرکت به جلو و من او را با تمام طولِ تیغه به زمین به سیخ میکشم.»
داوود سینهاش را با آهی بیصدا خالی میکند. آری، هیجانی دروناش را تکان میدهد که طالوت را بکشد. خشم و ترس و جاهطلبی همه میطلبد که طالوت را بکشد اما داوود همه را متوقف میکند؛ رشتهی تمامِ این احساسها را میگیرد و پاره میکند. آنجور که سگهای تازیِ جستجوگر را از حرکت بازمیداری. آنها نباید این کار را انجام دهند، به آنها میگوید، تو نباید این کار را بکنی، او به خودش خواهد گفت. برای اینکه شاه شوی نباید شاه را بکشی! اگر اینکار را بکنی آنها به جستجویِ تو خواهند آمد، نه برایِ اینکه تاجی بر سرت بگذارند بلکه برایِ اینست که سرت را شانهات جدا کنند. چراکه آنچنان که همه میدانند اگر که تودستی بر علیه منجیِ خدایان بلند کنی، تنها مرگات آنها را خوشحال خواهد ساخت. حتا اگر فرض کنیم که ازین انتخاب رهایی جویی، همچنان نمونهی بدیست؛ امروز نوبتِ اوست، فردا نوبتِ تو. با دستانِ خودت تو راهِ بعدی را به خط نشان کردهای.
«نه!» داوود پچپچه وار به آبیگیل میگوید. «به او دست نزن! او منجیِ خدایان است! هیچکس نمیتواند منجی را بیمکافات بکشد! خدایان هر وقت که بخواهند جانِ او را میگیرند اما خدا به دور اگر که من قرار باشد که اینکار را بکنم. نیزه و بطریِ آب را بردار و بیا که ازینجا برویم.»
آنها خیلی سریع به سمتِ ما برمیگردند، به بالای تپه و از آنجا، از فاصلهای امن، داوود از رویِ صخره قد بلند میکند و داد میزند:«ابنر! ابنر! ابله! کاهل! بیدار شو! پا شو! بلند شو!»
و ابنر که انگار به ناگهان از جادویی رها شده باشد، از خواب بیدار میشود. تمامِ قرارگاه از خواب بیدار میشود و تمامِ گروه سرپا میشود، سلاحهایشان را برمیدارند و به ما که در بالایِ آنها هستیم نگاه میکنند.
«چه کسی دارد داد میزند؟» میغرد.
«ای ابنر، تو سرلشکرِ نصفه عقل!ای سربازِ اسباببازی! چگونه است که از شاه محافظت نکردی؟ فقط لحظاتی قبل کسی آمد که او را بکشد و تو کجا بودی؟ چه آدمِ بیفایدهای هستی ابنر! چه آدمهای بیفایدهای هستید همه شما! شما از شاهِ منجی حفاظت نکردید! شما همه لایقِ مرگ هستید، همهی شما!»
«برای چه داری گوشِ من را کر میکنی، دهن گنده؟ بگذار ببینیم که شما ازینجا پائین آمدهاید! کسی به هیچوجه اینجا نبود!»
«اگر حرفِ مرا باور نمیکنی، فقط به من بگو که نیزه و قمقمهی شاه کجاست.»
«تو هستی داوود؟» طالوت را که تازه از خواب بلند شده است صدا میزند. «توئی پسر؟»
«من هستم قربان، بندهی شما داوود. چرا دارید باز مرا تعقیب میکنید؟ و بس اس دیگر برای چه آخر؟ آیا بدیای به شما کردهام؟ شاید جوری خدایان را ناراحت کردهام؟ شاید این خدایان هستند که شما را بر علیه من اجیر کردهاند؟ و اگر آنها هستند به خاطرِ گناهانم قربانی خواهم کرد به امیدِ اینکه آنها مرا ببخشند. اما اگر مردم این کار را انجام دادهاند، باشد که یاهو و آشره آنها را نفرین کنند و اگر کسی ما را به قتل برساند، باشد که بعل و آنات انتقامِ خونِ مرا بگیرند!»
طالوت به موهای داوود چنگ میزد و آنها را میکشد؛ با خودش فکر میکند که این چه لعنتیست.
«قربان به دنبالِ چه میگردید؟ حشرات؟» داوود ادامه میدهد، «در کوهستان شبیه یک شکارچی به دنبالِ چه هستید؟ این نیزهی توست شاه،» درحالی که افزارِ جنگی را بالا میبرد که همه ببیند میگوید. «یکی از پسرانت را بفرست که آن را بگیرند.»
«چه میتوانم به تو بگویم،» طالوت جواب میدهد، «چه احمقی بودم من- زمانِ درازی در اشتباه بودم! بیا پسرم، با من به خانه بیا و قسم میخورم که تو چیزی برایِ ترسیدن از من نخواهی داشت- بعد ازاینکه که امروز دلت برایِ من سوخت، هیچ بدیای به تو نخواهم کرد.»
وقتی که داوود و طالوت دارند حرف میزنند، بیاینکه کسی ببیند که او دارد میآید، یک راهگذار از پشتِ صخرهای که درست در کنارِ ماست پدیدار میشود و بیکلمهای تعظیم میکند و به پائین خم میشود که نیزه و قمقمه را بردارد.
چرا راهگذاری را فرستاده است؟ داوود با خود فکر میکند، آیا این پاسخ است؟ با همان نشانه آن راهگذار میتوانست مرا کشته باشد؟
«ممنونم، آقا،» داوود پاسخ میدهد، «اما به من بگو، ما قبلا در این داستان نبودهایم؟ در غار وقتی که یک تکه از لباسات را کندم؟ و حالا، درست شبیه آنموقع خدایان امروز همچنان تو را در دستانِ من قرار دادهاند، ویکبارِ دیگر من به تو دست نزدم. کاش که خدایان به همه آنچه که لایقاش هستند را بدهند! این فقط آنست که من دلم به حالِ تو امروزسوخت، باشد که خدایان به من رحم کنند و مرا همیشه نجات دهند!»
داوود قصدی ندارد که به سمتِ او برای هر قولی در جهان پائین برود.
«تو شبیه پسری برایِ من هستی، ای داوود. باشد که در هر آنچه که میکنی برکت یابی.»
پسری یا نه، ما برمیگردیم و به سرعتی که امکان دارد ازآنجا به سمت جادهای میرویم که ما را به اینجا میآورد و ستایش خدایان را که هیچکس ما را دنبال نمیکند.
۶۵
«سرورم، همسرم» ابیگیل میگوید، «چقدر بیشتر ازین این مسئله میتواند ادامه پیدا کند؟ سرِ آخر به تو خواهد رسید-تنها موضوعِ زمان است. باید ازینجا بروی و در زودترینِ زمانِ ممکن کاملا ناپدید شوی.»
«اما به کجا، ابیگیل، به کجا؟ به گیلعاد؟ به موآب؟ آنها حق دارند که مرا تنها بگذارند. کسی به دنبالِ دردسر با طالوت نمیگردد.»
«آیا کسی هست عزیزم که از طالوت نترسد؟»
«تنها فلیسطیها.»
«دقیقا عزیزم، تو کاملا درست میگویی.»
ابیگیل دوست دارد که او را راهنمایی کند و بلند بلند فکرهایش را به او بگوید، انگار که دریافتِ خودِ او بوده باشد. داوود خوب میداند که او دارد چه کار میکند و ابیگیل میداند که داوود این را میفهمد اما داوود بیشتر از اینکه عاشقِ هوشِ ابیگیل باشد، دوست دارد که آخرین حرف را بگوید؛ حتا اگر این حرف حرفِ خودش نباشد.
بروم به سمتِ فلیسطیها؟ متحیر است، میتواند یکروزه به کیلا یا ادولام برسد و از آنجا دریابد از شاه آکیش که آیا دروازه باز است. او پیش ازین در گات بودهاست و بدجور به انتها رسیده است و حالا با غنایم گردان ارتش میتواند عروسیِ دیگری باشد.
«خواستن از فلیسطیها، حمایت یعنی کارکردن برایِ آنها.» داوود میگوید.
«من هم همینطور فکر میکنم.» ابیگیل با لحنی مسالمتآمیز میگوید. «اما آیا لایقِ این نیستی که شاه از کارِ تو قدردانی کند؟»
«میخواهی که من با نامختونها همکاری کنم؟ منکه برای سالها در اینکار بودهام؟»
«بله عزیزم، باعثِ تاسف است که ما گزینهای برای انتخاب نداریم اما گاهی تو میتوانی در جاهایی که تصورش را نمیکنی دوستانی پیدا کنی، مگر نه؟»
داوود آه میکشد و قبول میکند. رویهمرفته، تا اینکه چیزی تغییر کند اینجا چه چیز بد است؟ اگر به خاطرِ مشکلِ طالوت نبود شکایتی نداشت. زندگی در قرارگاه را دوست دارد، بهرهاش را از مزارعِ منطقه میبرد، و حالا اهینوام و ابیگیل را با خودش در اینجا دارد. آه، ابیگیل...! به ناگهان ذهناش از پندارها دربارهی فلیسطیها خالی میشود و چشمانش از ذهناش تبعیت میکند که انحنای سینههایش را بلیسد.
حتا بیآنکه ابیگیل به او نگاه کند دقیقا میداند که داوود دارد به چه نگاه میکند و به خاطرِ اینست که هر دفعه میآید که او را ببیند، موهایش را باز میکند و میگذارد که پشتِ سرش بیفتد و ساقهایش را به آن شکلِ لذتبخش به هم میمالد که داوود را دیوانه میکند.
درست است، با خود فکر میکند، موهای قرمزش حتا ابینوام را حالا به هوس میاندازد، که چه؟ این فقط به خاطرِ این نیست که او آنقدر عاقل هست که به داوود چیزی در اینباره نگوید- میداند که نه اهینوآم و نه سربازانِ پیاده در بازی هستند. در صبحی که از معشوقِ شبانه با بوسهای جدا شده است و اهینوآم، او هیچوقت نخواهد دانست که چگونه هماغوشی را به قدرت بدل کند. ابیگیل این را نگرفتهست. ابیگیل به این دردسر نیفتاده است. به خاطرِ نقشاش تمامِ عاشقانش او را مشغول نگه میدارند و به او آزادیِ بیشتری میدهند. رویِ هم رفته ابیگیل میداند که اگر داوود را میخواهد، میداند که چگونه او را دقیقا دیوانه کند. پس نه، نگران نیست اما اگر برای چند روز با او همآغوش نشود کمی شکایت میکند که او را بنوازد. گرچه داوود شهرت عاشقی بینظیر را دارد؛ اما همیشه دوست دارد بشنود که چقدر ابیگیل دلش برایِ او تنگ شدهاست.
ابیگیل با خود فکر میکند که داوود به درستی محبوبِ همه است. هرجا میرویم به زنانی میرسیم که اول از همه میدوند که او را ببینند. دورِ سربازها را چون زنبور به دورِ عسل غلغله میکنند تا داوود را ببینند. اسمِ او را گذاشتهاند «چوپانی که در میانهی سوسنها پرسه میزند» و ظنی به آن نیست، داوود این را میفهمد. مرد هیکلیِ خوشقیافهایست، اما چیزِ پسرانهای در او وجود دارد، چیزی شبیه پیتر پن که باعث میشود همه عاشقِ او شوند، چیزی که نه تنها در نگاهش بلکه در احساسات و حرکاتِ اوست- چیزی که در او باقیمانده پس از اینکه شکل مردانهای یافته و موهایِ سینهاش رشد کرده.
ابیگیل عاشقِ این حقیقت است که مردش بیبر و رو نیست بلکه کسیست که همه به او نگاه میکنند. برنامههایی برایِ او دارد و این آنچیزیست که واقعا سرگرماش میکند. بله، دوست دارد که با او همآغوش شود اما بیشتر از آن دوست دارد که داوود با او مشورت کند و وقتی که آنها حرف میزنند ابیگیل کاملا غرقه در کاریست که میخواهند انجام دهند و حسهای عاشقانه را با موضوع قاطی نمیکند. دلش میخواهد که وقتی داوود با اوصحبت میکند احساسِ آزادی کند، خجالت نکشد و خودش را قطع نکند. اما ابیگیل همچنان میداند که این حقیقت خودش را دستنیافتنی میکند؛ چون سیبی که آنقدر بالاست که نمیتوان آن را چید، این او را در چشمانِ داوود جذابتر میکند. این در واقع قابلِ ترجیحترین موقعیت برایِ اوست- ابیگیل همیشه شور و هیجان را به تشکر و قدردانی ترجیح میدهد. نه به خاطرِ اینکه او سردمزاج است یا هر چیزی، به هیچ وجه. وقتی که داوود دستی به زیرِ لباسِ او میکشد، تمامِ بدناش گشاده میشود، یا زمانیکه دستهایش را به زیرِ سینهاش میگیرد و به آرامی ناخناش را برنوکِ سینهاش میکشد. آه، بله، او عاشقِ لذت است اما هیچوقت به خودش اجازه نمیدهد که به آن معتاد شود به خاطرِ اینکه بیشتر از آنکه لذت را دوست داشته باشد، دوست دارد که تقوی داشته باشد.
هر از گاهی ضربهای به خودِ اهینوام میزند و نه فقط داوود، و چرا که نه؟ اهینوآم تنها تشکچهای بیعقل است اما همچنان او قسمتی خانواده است، زنِ دومِ داوود، سومی در واقع اگرکه شاهزاده میخال را به حساب بیاوریم گرچه در حالِ حاضر، ستایش بر خدایان باد که میخال نیازی به حساب آمدن ندارد.
ابینوام از خانوادهای بسیار بانفوذ سلبایتی میآید اما واقعا دخترِ سادهایست. او زندگیِ تازهاش با داوود را بی هیچ سوالی پذیرفته است و خودش را با کارِ خانه با جوری از سکوت و خوشبینیِ بیزحمت سرگرم کرده است جوریکه حتا بیم و شگفتیهای مدام تاثیری بر زندگیاش ندارد. گرچه ذرهای از هوشِ ابیگیل را ندارد، تقریبا ده سال از ابیگیل کوچکتر است و چشمانی روشن دارد، موهای بلوطی که تا کمرش ریخته و لبخندی که پُر از شورِ زندگیست. اهینوام جذابیتِ دیگری هم دارد که از چشمِ ابیگیل ناغافل مانده- جذابیتِ اسمِ او که در تضادِ سختی با سادگیِ اوست. او همان نامِ زنِ طالوت را دارد، اهینوآم. هر وقت که داوود با او همآغوش میشود تصور میکند که او شاه است و خودش ملکه. «ملکه اهینوآم، برایِ من شاهزادهای بیاور» با صدایی آهسته به خودش میگوید و با تمامِ کودکانه بودنِ تصوراتش کلمات را شبیه دعایی زمزمه میکند.
اما اگر حتا این را میدانست، ابیگیل به خودش زحمتی نمیداد. او حتی داوود را تشویق میکند که زنانِ دیگری بگیرد و تا آنجا که میتوانست خودش آنها را برایِ داوود انتخاب میکرد. در ماههای اولِ ازدواج داوود را متقاعد کرد که دوتا از دخترهایش را صیغه کند و حتا بعد از آنکه آنها را به بسترش معرفی کرد، به آنها خدمت هم میکرد و آنها هم با او به عنوانِ خانمشان رفتار میکردند. تنها شاهزاده میخال، زنِ اولِ داوود میتوانست تهدیدی به موقعیتِ او باشد، اما میخال ازینجا دور است و در قصرِ پادشاهی اسیر است و ابیگیل به خاطرِ او دلیلی برایِ نگرانی ندارد.
به خاطرِ نقشاش داوود درک میکرد که چگونه ابیگیل امور را رتق و فتق میکرد اما زیاد کنجکاوی نمیکرد. چیزی در دروناش با او آرام میشد، مطمئن بود و به او اعتماد داشت. عادت کرده بود که افکارش را در موردِ او چون تیغهای در برابرِ تیغهی دیگر بهبود ببخشد و معمولا بر علیه آنچه او میخواست رفتار نمیکرد یا بر علیه آنچه فکر میکرد او میخواست. شبیه دو رقصندهی ماهر، کاملا در همکاری با هم، هیچوقت بر انگشتانِ پایِ یکدیگر قدم نمیگذاشتند.
حتا حالا که ابیگیل اصرار دارد که از فلیسطیها پناه بجوید، داوود این را میبیند و منطقِ روشنِ کلماتش را قبول میکند. بله، مکانِ امنتری برایِ طالوت به غیر از دربارِ شاه گات نیست. و البته تنها زمانی آنها با دعوتی به آنجا میروند که پیشاپیش مطمئن باشند و تضمین داده شده باشد. این صحیح است، با خودش فکر میکند که تو گاهی دوستانی در مواقعی که توقعاش را نداری پیدا میکنی اما همچنان در دردسر است، خاطرهی قتلِ عامِ گات هنوز از افکارش پاک نشده است.
آنشب داوود خوابی میبیند که دارد از بالایِ تپههای هخیلا پرواز میکند. جسماش سبک است و دارد راهش را در بالایِ درختها در شبی سرد طی میکند. دارد از آن لذت میبرد اما میداند که کسی آن پائین منتظرِ اوست و ارتفاعاش را کم میکند و هیکلِ مردی را درست در وسطِ تپه در روشنیِ درختزار میبیند. همان لحظه او را باز میشناسد- شکی نیست، این شاه آکیوسِ گات است. کلاغها در حلقههایی بزرگ به دورِ داوود پرواز میکنند. لحظهای آنجا را از تاریکی ترک میکنند و شبیه زنبورها به دسته برمیگردند. ارتفاعاش را باز کمتر میکند و به آرامی با جسمِ سبکاش روبرویِ شاه به زمین مینشیند. حالا میبیند که آکئوس سرِ جدا شدهی ادیل را معکوس شبیه یک جام بزرگ در دست گرفته و دارد به او تعارف میکند. «به نامِ دایوس بعل، خدایِ مهماننوازی،» آکئوس در صدایی ملایم میگوید، «خوش آمدی ای پسرِ ایشای!»
سرِ معکوس تا لبه پُر از خون است، بالا تا جایی که از گردن باز شده.
«مرگ بر داوود! مرگ بر داوود!» کلاغها از بالا قارقار میکنند.
«لازم نیست بترسی» آکئوس میگوید، «با من بنوش.»
۶۶
حتا حالا که داوود دارد آن خواب را تعریف میکند، یک لحظه به خود میلرزد اما تو هیچوقت نمیدانی شاید به خاطرِ سرماست. ما در اتاقی کنارِ شومینهی آتش نشستهایم اما همچنان میگوید که سردش است و من خدمتکارها را فرامیخوانم که برایِ او پتویِ دیگری بیاورند.
«توضیح ندادی که چرا ابیگیل نگرانِ میخال بود،» اشاره میکنم. «درست است، شما گفتید که میخال در گیبا باقی ماند اما این میتوانست هر زمانی عوض شود- بگو اگر شما و طالوت مشکلاتتان را حل میکردید؟ یا اینکه اگر او فرار میکرد و به سویِ شما میآمد؟»
«درست میگویی،» داوود موافقت میکند. «در واقع او فقط وقتی ازین موضوع فراغت یافت که طالوت ازدواج من را با میخال باطل کرد و او را به پلتیل داد. او اعلانِ عمومی دارد برای این مسئله، میدانی برای اینکه من را خجالت دهد- که همه خبر داشته باشند.»
۶۷
این ابنر بود که مسئولِ ابطالِ ازدواجِ میخال بود. از زمانی که داوود ازدواج کرده بود، ابنر حتا به خودش زحمت نداده بود که او را ببیند، اما بعد از اینکه داوود فرار کرد شاه را کنار کشید که دربارهی میخال با او صحبت کند.
«قربان» او میگوید، «حالا که همه میدانند که تو داوود را دشمنِ خود ساختهای، این ازدواج برایِ ما خوب نیست. مردم چه خواهند گفت؟ شاه به دنبال دامادش است؟ جنگ در خانواده؟ تو را در همان موقعیتِ او خواهد گذاشت.»
«درست میگویی، خوب به نظر نمیرسد. چه پیشنهادی داری؟»
«میخال را به پلتیل بده، پسرِ لائیسِ پیر. شما به او بدهکارید، به خاطر میآوری و علاوه بر این، او از قبل ازینکه میخال را به داوود بدهی دیوانهاش بوده است.»
«اما چگونه میتوانم، ابنر؟ او متاهل است.»
«متاهل یا نه، اینجوری که من میبینم اگر منجی خدایان ازدواجِ او را ابطال کند پس باطل شده است.»
ابنر هیچوقت موضوعی مهمتر ازین نیافته بود و به جایِ رجوع کردن به قوانینِ ازدواج برای طالوت سخنرانیِ مختصرِ دیگری دربارهی حکومت و اقتصاد ارائه داد پس به خاطرِ منافعِ مملکت طالوت تسلیم شد و موافقت کرد که او با پالتیل ازدواج کند.
«در این صورت،» ابنر حرفهایش را خلاصه میکند، «کارِ ما به سرانجام میرسد،» کسی ارزش پولی که او به حفاظتِ دربار برای رشوه خواهد ریخت را به زبان نخواهد آورد- همهی داستان در خانواده محفوظ خواهد ماند.»
حتا قبل از اینکه این خبر به عروسباشی داده شود، پیکی از شاه به سمتِ پلتیل فرستاده شد.
میخال نمیتواند آنچه را که شنیده است باور کند-«اما پدر، من قبلا ازدواج کردهام!» فریاد میزند:«ازدواج کردهام!»
با اشکهایش پاهایِ پدرش را خیس میکند، به او میگوید که با او قهر خواهد بود و دیگر با او حرف نخواهد زد، او را در آغوش میکشد والتماس میکند- اما کمکی نمیکند. بالاتر از همه او جوابش را داده است و او طالوت است.
در کجاوهای پوشیده از گل با پیراهنی که هفت بار کار شده بود و هفتاد تکه سنگِ طلا و نقره داشت، میخال به خانهی زمستانیِ پالتیل در جریکو برده میشود. برای نقشاش، پلاتیل مشتاقانه ماندهی داوود را قبول میکند: آنها میگویند که او برای میخال خیلی پرشور است که از زمانِ عروسی با هیچیک از صیغهای هایش همبستر نشده و نمیتواند شبی سگی در گرما دور او نفسنفس زنان نگردد.
و میخال؟ وقتی خشماش از کوچک شمردن فروکش کرد چون مزاحمی اجباری با او رفتار میکند. برایش اهمیتی ندارد که یک سوم سرزمین بنجامین و تقریبا یکچهارم سرزمین افراهیم متعلق به اوست. برایش دامها و زمینها اهمیتی ندارد، چوپانها و مستاجران مزارع که وقتی راه میرود و از روستاهای فقیر میگذرد زمین را میبوسند. اهمیتی برای قصری که برایش ساخته نمیدهد یا باغ و رودهایِ روانش، گلها، گیاهانِ معطر، طاووسها و تاب. به دعواهایِ خدمتکارانش که برایِ هر خواستهای میخواهند او را ببینند اهمیتی نمیدهد و نه، اهمیتی نمیدهد که او سرمایهدارِ اول است و حتا شاه جرات رد خواستههای او را ندارد- زیراکه شبیه آن بوده است، شبیه هدیهای یا دستمزدی که پدرش او را به پالتیل داده است! و هرچه که بر خوشیهایش اضافه میشود، هرچه بینِ خودش و آنها فاصله میاندازد، نه به خاطرِ پرهیزگاری بلکه با غروری اشرافی، انگار که به سلیقهی لطیف و نازکش با این فراوانیهای متداول اهانت شده است.
تنها وقتی که با پالتیل در رختخواب است نقابِ غرور از چهرهاش فرو میافتد. بعد چشمهایش را میبندد و تصور میکند که با داوود است، و وقتی که با اوست با شور و حرارت پاهایش را به دورِ کمرِ او میپیچد و او را مدام و مدام به سمتِ خودش میکشد انگار که دارد اسبی را شلاق میزند.
به خاطرِ نقش و اهمیتاش داوود قسم میخورد که از پالتیل انتقامی سخت بگیرد و جوخه سربازها را میفرستد که به ولایتش حمله کنند. آتش در زمینهای غلهی پالتیل به ناگهان بالا میگیرد، تعدادی از گوسفندهایش در چراگاه کشته شدند و چهار چاهِ آب با سنگها بسته شدند و تمامِ اینها تاثیر کمی بر پالتیل گذاشت- او آنچنان در ابرها بود و چنان عاشقِ میخال بود که او را به ارزش بیشتری نمیداد. ولایتهایش از جریکو تا شخم ادامه داشت، بیشتر از دو هزار سرباز در خدمت داشت و این خرابکاریها برای او کمتر از نیشِ پشه بود.
تنها کسی که تحتتاثیرِ این حملاتِ بیاثر قرار گرفته بود میخال بود- متقاعد شده بود که معشوقاش دارد سعی میکند که او را برگرداند و هر روز منتظر است که در قاب پنجره یا باغ پدیدار شود و او را با خودش ببرد و به قلمروی عشقاش برود. هر شب میوه و غلات را جلویِ تمثالِ آناتِ همسر میگذارد و از او میخواهد که او را به محبوباش داوود بازگرداند.
فورا بعد از عروسی میخال پیامی به جادوگرِ اندور فرستاد و بستهای گیاه از او خرید. «هیچوقت بچهای از پلتیل نداشته باشم.» تصمیم گرفت:«تنها از داوود.» اما بعد از دو سال تنهایی و کلافگی، تصمیماش که از او بچهای نداشته باشد از سرش پرید. وقتی که با او همآغوش میشد و تصور میکرد که داوود است، رَحِماش فریاد میکشید و بارداری میخواست برایِ کودکی که تسلایش دهد. برای ماهها با صداهای درونش کلنجار میرفت تا اینکه سرانجام تسلیم شد. اما حتا وقتی که از خوردن گیاهانِ جادوگر امتناع کرد باردار نشد. قدرتی نامعلوم رَحِماش را بازداشته بود.
۶۸
ملیسا دختر فلیسطی چهارمین خدمتکارِ ابیگیل همچنان از مردی به مردی دیگر چون معاملهای ملکی فرستاده میشد اما در موردِ او کمِ کمِ این بود که دربارهاش صادق بودند. شاه او را برای پرداختِ گندم و شرابی که به دربار داده بود به نابال داده بود.
چشمانِ ملیسا با شعلهای جاودان میسوخت اما پسِ این برقِ نگاه چیزی از دانایی و غم در آنها بود، چیزی که از لحظهای که آنها را دیدم مرا اسیر کرده بود؛ آن وقت که با ابیگیل آمده بود. حتا قبل از اینکه اسمی بر این هیجان بگذارم که مرا وادار میکرد که با تردید به دورِ چادر خدمتکارها بچرخم- هیجانی که حتا حالا مرا پُر از تمنا میکند و حتا وقتی که او کنارِ من است.
صبر کردم تا داوود و ابیگیل رفتند و او را کنارِ چادر یافتم که داشت عدس پاک میکرد.
«من جاناتان هستم،» خودم را معرفی کردم. «جاناتانِ دبیر، پسرِ شیما.»
«و من ملیسا هستم» به آرامی جواب داد، با احتیاط چشمانِ خسته از همه چیزش را به سمتِ من بالا انداخت. چشماناش همچنان داشت برق میزد اما وقتی که به من نگاه کرد، شعلهها به ناگهان خاموش شد.
ادامه دارد...
THE KINGDOM
A NOVEL BY AMIR OR
TRANSLATED INTO PERSIAN BY
ROSA JAMALI
به سه فصلِ اول در یوتیوب گوش کنید
خرید از سیبوک

رُزا جمالی متولد ۱۳۵۶ در شهرِ تبریز؛ دانش آموختهی کارشناسی ادبیات نمایشی از دانشگاه هنر و کارشناسی ارشد ادبیات انگلیسی از دانشگاه تهران است. ازین قلم تاکنون هفت مجموعه شعر، یک نمایشنامه، یک مجموعه مقاله، دو گلچینِ ترجمه شعر انگلیسی، ده عنوان کتاب در عرصهی ترجمهی شعر جهان و دو کتابِ در دستهی ترجمهی داستان کودک منتشر شده است. در نظریات و آثارش در طیِ چندین دهه و دورههای مختلفِ کاریاش از زاویهی متفاوتی به ادبیاتِ فارسی نگاه کردهاست: فرمالیستی، ساختارزدایانه، فمینیستی، بوم گرایانه، پسااستعماری، تاریخگرایانهی نوین و …