قسمتِ سوم از رمانِ قلمروی امیر اور (زندگی داوود پیامبر)/ ترجمهی رُزا جمالی

از فصل اول تا پانزده در اینجا
۳۵
....
"بیدار شو داوود، بیدار شو!"
با غریزهی یک سرباز داوود به سرعت و هوشیار بیدار میشود. "بیدار شو محبوبم، باید ازینجا بروی، این کارِ پدرِ من است- راهگذاران را به دنبالِ تو فرستاده. اگر امشب فرار نکنی میمیری."
بیدرنگ از خواب بیدار میشود، به سرعت لباس میپوشد. شمشیر و تیر و کماناش را که کنارِ در گذاشته بود برمیدارد. آماده است. بیهیچ کلمهای میخال به او طنابی میدهد و پنجره را باز میکند. داوود یک سر طناب را بر چفتِ سقف میاندازد و گره میزند. میخال را نزدیک به خود نگه میدارد. ترس و هوس او را به لرزه انداخته. میخال را میبوسد و او را رها میکند. آنها هر دودارند به یک چیز فکر میکنند- چه کسی میداند که آنها کِی ممکن است همدیگر را ببینند. میخال او را با چشماناش چنانکه به سختی خود را بیرون میکشد وبه سمتِ دیوار پائین میآید دنبال میکند. ماهیچههای بازویاش از سعی و تلاش ورم کرده و علیرغم ترس حتی این منظره او را لحظهای هیجانزده میکند. در سکوت و به چالاکی پائین میآید، تا اینکه به ناگهان طناب شُل میشود- و همین است، پائین آمده است و در میانِ سایههای شب ناپدید میشود.
میخال به خودش اجازه میدهد که نفسی به راحتی بکشد، سریع و با زحمت طناب را میکشد و پنجره را میبندد. حالا تنها چیزی که باقیمانده است اضطراب است. افکار در سرش میچرخند- فرستاده، فرار، راهگذاران، پدر.
آنها حتما به دنبالِ او میآیند.
چشمهایش تند اتاق را میپاید تا اینکه بر بُتهای خانگی فرو میافتد- ترافیم- بله، این همان چیزیست که او احتیاج دارد!- ترافیمها، آن خدایانِ گِردِ باروری کارِ خود را خواهند کرد. آنها را برمیدارد و به ترتیب و به یک ردیف رویِ تخت میچیند. هفت توپ گلی که به شکل باسن هستند، سه تایشان آلتِ مردانه دارند و چهارتایشان آلتِ زنانه. بالایی را در پشمِ بزقالیچه میپیچد و پائینیها را در ردای زردِ خانگی داوود میپیچد. آنها را در پتویی میپوشاند و از کارش راضیست. سرِ آخر خودش کنارِ بتها دراز میکشد و خودش را میپوشاند و چشمانش را میبندد. قلباش دارد از هیجان میتپد و نمیتواند بخوابد.
۳۶
همهجا ساکت است. دریا صاف است و ساحل روشن . داوود دارد به سرعت حرکت میکند، تقریبا بیهیچ صدایی. میداند که دیر یا زود راهگذاران ردِ او را شبیه ردِ آهویی دنبال خواهند کرد. میداند که آنها تندتر از هر گروهی که شاملِ کودکان باشد میدوند. او میداند که آنها شمشیربازانی ماهر و کمانگیرانی بینظیر هستند، اما همچنان میداند که نقطهی ضعفِ آنها چیست-راهگذاران قاتل هستند اما سرباز نیستند، و گرچه تعدادِ زیادی از آنها هست اما همچنان به شکلِ انفرادی کار میکنند.
در تاریکی بر خطوطِ شکسته میدود تا آنجا که به رودخانه میرسد و بعد در آبکند ادامه میدهد. پاهایاش درد گرفته وسینهاش از نفس افتاده و به سنگینی نفس نفس میزند اما انگار حسهایش با این موقعیت سازگار شده است. تشنه است اما آنقدر نفسنفس زده است که نمیتواند چیزی بنوشد. چندک میزند چهارپا برای دقایقی طولانی که نفساش را برگرداند. تنها ماهی نیمتاب نوری نیمتاب را بر زمین گسترانده.
یک لحظه قبل از اینکه راهگذار برسد، سنگی را بر سرش حس میکند. به یک طرف میغلتد و شمشیرش را میکشد. خنجری بر ریگها میافتد جائیکه لحظهای پیش زانو زده بود. شمشیری در میانهی هوا صفیر میکشد و نالهای چنانکه تیغهاش گوشت را میبُرد. دستی که خنجر را چسبیده بر زمین میافتد. صدایی نیست. چشمها پُر درد از میانهی نقاب به او نگاه میکند. داوود دوباره تیغه را بلند میکند و آن را بر کنارهی گردنِ راهگذار پائین میآورد و او به درونِ آب میافتد. خنجرِ دیگری هوا را هاشور میزند، از پُشتِ گوشاش صفیر میکشد و بر رودخانه فرو مینشیند. بدناش میجهد انگار به میلِ خود و به سمتِ تراکم جلبکها پیش میرود. حداقل یکی دیگر آنجا هست، با خودش فکر میکند، شاید بیشتر از یکی. ماهیچههایش دارد از اضطراب وُ ترس میلرزد، اما نفساش را به جا میآورد و فورا همه چیزرا به حالتِ طبیعی برمیگرداند. حرکتی نمیکند، تنها در میانِ نیزار منتظر است. دومین راهگذار نمیپرد. و داوود نمیتواند او را ببیند. دور و بر ساکت است. تنها جیرجیرکها هستند که به جیرجیرِ بیوقفهی خود ادامه میدهند. به آرامی پیکانی در طنابِ کماناش میگذارد و کند و کاو میکند.
صدایی از بالا- آنجا! سایهای فرار. کمان را رها میکند و سایه صدای جیغِ خفیفی از خود منتشر میکند و بر زمینِ کنداب میافتد. لعنتی! خرگوشِ کوهی بود. با تیرِ دیگری دارد ده پا دورتر را نشانه میگیرد. با کمترین صدا راهگذاری در تاریکیِ مطلق در پیچِ آبکند که ماه روشناش نکرده فرود می آید.
دوباره ساکت. حرکتی نیست. عرقِ سردی بر ابرواناش مینشیند، از گردناش پائین میلغزد، پشتاش. حالا چطور؟ راهگذار میتواند برای ساعتها صبر کند که لحظهی موعود برسد و بقیه هم در این حین میتوانند برسند. مجبور است که حرکت کند. انتخابِ دیگری ندارد.سنگریزهای برمیدارد و آن را چند پا آنسوتر به سمت کنارهی رود میاندازد. بی درنگ پاسخی دریافت میکند اما نه از آنجایی که فکر میکرد. باز صدای صفیرِ موحشِ خنجر و بعد دردی که در شانهاش تیر میکشد. دستِ لرزاناش خونِ چسبناک را لمس میکند. تنها بریدگیِ کوچکیست. اضطراب وجودش را در بر میگیرد، بدناش آمادهی عمل است، میخواهد که کاری انجام دهد، فرار کند، اهمیتی ندارد که چه کاری- اصلِ کار این است که حرکت کند، اما دوباره داوود بدناش در مسیری متضاد میفرستد که فورا حرکت کند، به پائین بیشتر. به پشت در آبِ سرد میخوابد و اجازه میدهد جریانِ آب شبیه تکه چوبی حملاش کند به سمتِ تاریکیِ یک پیچ در رودخانه.
چیزی آبها را به سمتِ راستاش روانه میکند و بارِ دیگر به پُشتاش. قلباش دارد در سینهاش شبیه طبلی بزرگ میتپد و بیصدا او را به سمت جلو در مسیر آب هُل میدهد. کنارهی رودخانه در اینجا آنچنان با نیها و بوتههای پیچیده پوشیده شده بنابراین اگر راهگذاران هنوز دنبالش باشند، تنها از سویِ آب میتوانند به او برسند. شاخهها بر رودخانه سایه به فراوانی سایه گستراندهاند و تناش را میخارانند اما نمیایستد تا اینکه شاخ و برگهای پیچکی خلوتتر میشود و یکبارِ دیگر کنارهی رودخانه دیده میشود. رودخانه حالا کمعمقتر و پهنتر شده است و او از آب بیرون میآید و با پرشی قورباغهای از رویِ سنگریزهها میجهد، میایستد و در بوتهها زانو میزند. اتفاقی نمیافتد. چشمهایش را باریک میکند بیآنکه نگاهش را از سرِ رودخانه بردارد، محکم و آماده برای حملهای احتمالی. نمیتواند دیده شود، اما روشنایی ماه آنقدر هست که درخششِ چشمهایش را بر ملا کند. نم و سرما دست و پایاش را سفت کرده. دقیقهها به آرامی میگذرند.
آنجا! تودهای سیاه از آب کمی آن سو تر پدیدار میشود. کمانی را به سویِ آن پرتاب میکند-فریادی، صدایِ ضربهای- بله! راهگذار بلند میشود با کمانی که در میان دندهاش قرار گرفته و درست قرار است که یکی دیگر را در آستانهی گردناش دریافت کند. در خونِ حلقاش خفه میشود و به زانو میافتد و به جلو در آب میغلتد.
داوود نفسِ بلندِ آزادی که حبس شده بود را رها میکند از سینهاش. میداند که نشانههای تقابلاش با راهگذارانی که آنها را کشته است شبیه نشانههای مهمی در مسیر برای دیگر راهگذارانیست که ممکن است آن دور و بر باشند. به سرعت در آب به جلو میرود- اینجا حداقل مسیرش را نمیتوانند پیدا کنند. از اینجا در مسیرِ رودخانهی پرات ادامه خواهد داد و قبل از طلوعِ آفتاب به چشمهی مابوا خواهد رسید.
بعد از ساعتها راه رفتنِ سخت در مسیر آبریزگاه در میانهی درد و سرما به سختی میتواند حرکتِ بدناش را حس کند، اما چون سگی وفادار بین صخرهها و سنگریزهها ادامه میدهد.
آری، آنجاست. حفرهی میانِ صخره.
داوود در ابتدایِ باریکِ چشمه خم میشود ومیخزد به درونِ شکاف. ماهیچههایش دارند از خستگی و اضطراب میلرزند.بدناش را رها میکند که به زمین بیفتد، اما چشماناش، چشمانِ حیوانی شکاری باز میماند، آماده است که اطراف را بپاید. حالا شبیه اردکی نشسته هستی، به خودش میگوید، نباید خواب بروی، نباید، نباید.
نواری سرخگون در مشرق طلوع میکند و نورِ خاکستریِ کمرنگی آسمانِ آبی که دارد پدیدار میشود را به شکلِ خفیفی روشن میکند. کِی جاناتان به اینجا خواهد رسید؟ در کنارِ جاناتان امن خواهد بود. حتا راهگذاران جراتشان را از دست خواهند داد.
دراز میکشد و نفسنفس میزند، زخمی و کبود شده است و پوشیده از پلشت.
لحظهای میگذرد تا اینکه سوتِ آشنایی را میشنود.
"جانی!"
"داوودی!"
سرِ آخر داوود سالم است، به سمتِ جاناتان میدود که در آستانهی شکاف ایستاده است. بدناش را ول میکند و به زانو میافتد. پاهایِ جاناتان را بغل میکند، سرش را در دامنِ او میگذارد و اشکهایش سرازیر میشود.
"جانی!"
جاناتان خم میشود که به او کمک کند، حالا او هم دارد گریه میکند اما داوود بلند نمیشود. همچنان که از بیحالی دارد میلرزد، زانوانِ جاناتان را بغل کرده، سرش را در دامنِ جاناتان انداخته، اشکهایش که به عرق و غبار آمیخته شده از گونههایش سرازیر است.
۳۷
طالوت با بیقراری جلو و عقب میرود، نیزهاش را در هوا میچرخاند. چشمانِ ابنر دارد او را چنانچه مگسی که دورِ اتاق وزوز میکند، دنبال میکند. دیگر صبح شده و هیچ خبری از راهگذاران نیست.
"چه خبر، ابنر! چرا هنوز از آنها چیزی نشنیدهایم؟"
" نمیدانم پسر عمو. شاید داوود هنوز در خانه است."
"اگه نمیخواهد بیرون بیاید پس باید خودمان او را بیرون بیاوریم. بگذار کسی را بفرستیم که ببیند."
"آهیبال، اینجا!" ابنر بر فرماندهی نگهبانی توپ و تشر میزند، "مردانات را به خانهی داوود ببر و او را اینجا بیاور!"
"بیست دقیقه بعد اهیبال و مرداناش دوان دوان برمیگردند. "داوود مریض است،" گزارش میدهد.
"مریض؟" ابنر با ظن و گمان میگوید. "آیا این را به تو گفتند یا خودت دیدی؟"
"آقا، شبیه جنازه بر تخت خوابیده. میخال بر پیشانیاش دستمالِ نمدار گذاشته."
"نمیتوانم بیاهمیت باشم!" طالوت میغرد. "خودش را و تختاش را به اینجا بیاور."
جاناتان با چشمهایی که از کمخوابی قرمز شده به درون میآید. با سرعتِ تمام با داوود به سمت نوآیت دویده است و بعد برگشته است که به موقع به دربار برسد. آنجا با ساموئل داوود امن است، با آرامش میپندارد. چه کسی به دنبالِ او در خانهی پیامبر میگردد؟
طالوت همچنانکه چشمهایش به زمین است، حتا سلام و احوالپرسیِ جاناتان را پاسخ نمیگوید. میرود و در اتاق قدم میزند تا اینکه سرباز برگردد، این دفعه بعد از پانزده دقیقه اما نه با داوود و میخال.
"ابیحال، چه اتفاقی دارد میافتد؟"
"آقا، فقط الان، وقتی که گفتی که تختخواب را بیاور، من تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. اولین بار فقط نگاه کردم و دخترتان را دیدم که رویِ تخت نشسته بود که تکه پارچهی خیسی را بر سر داوود مکرر میکرد.اما آن سرِ داوود نبود، آقا. بلکه باسنِ ترافیم بود که با پشمِ بُز پوشیده شده بود."
چند نفر نمیتوانند خود را از خنده باز دارند و زیرِ چشمِ شاه که دارد برق میزند دارند از خنده میمیرند. میخال هم درمانده جلویِ او رویِ زمین دمر خوابیده و سرش را بینِ دستهایاش گرفته. را
" درد بگیری دخترِ نافرمان!" طالوت میغرد، "فراموش کردهای که از کجا آمدهای؟ چرا گذاشتی که دشمنِ پدرت فرار کند؟"
میخال سرش را بلند نمیکند و کلماتاش به زوزههایی پیدرپی میماند. "ترسیده بودم، پدر،" هقهق میکند، "گفت که اگر کمکاش نکنم که فرار کند
مرا همانجا و همانموقع میکشد."
"پس این داستان ترافیم چه بود؟ چرا سرِ من کلاه گذاشتی، دختر؟"
"ترسیده بودم، پدر!" باز به هقهق میافتد، "از تو میترسیدم که از دستِ من عصبانی شوی، پس ترافیم را به جایاش گذاشتم."
"به جهنم بروی!" طالوت میغرد، "کجا قایم شده؟"
حالا ناگزیر میگرید.
"نمیدانم، پدر!"
آنجا جایش امن است، جاناتان با خود فکر میکند. اما برایِ چه مدت؟ کسی بالاخره او را پیدا خواهد کرد، یا کسی از آنجا خبرِ او را خواهد آورد.
۳۸
دو هفته گذشته است و طالوت همچنان دارد در اتاق بیقرار راه میرود و همچنان شمشیرش را در هوا تکان میدهد.
"کدام جهنمی قایم شده؟"
کسی متوجه وارد شدنِ راهگذار نمیشود و طالوت که با نیزه برمیگردد به روی او پا میگذارد. راهگذار جلابیایِ خاکستری پوشیده، صورتاش پوشیده است و از پشتِ آن چشمهایش چون دو تیغه آتش دارند میدرخشند. در مقابلِ تختِ خالی زانو میزند، منتظرِ طالوت است که بنشیند.
"حرف بزن، مرد!"
"داوود در نوایت نزدیکِ راماست،" راهگذار پچپچ میکند، "در خانهی ساموئلِ پیامبر مخفی شده."
"طالوت دستبندِ طلا را از بازویاش میکند و آنرا به سمتِ او میاندازد. راهگذار آن را میگیرد، تعظیم میکند، و همچنان که در سکوت آمده بود در سکوت ناپدید میشود.
"ای پسرِ شیما، به ترتیب بنویس!: پیگرد: مرده یا زنده!"
طالوت به من دستور میدهد، "و تو، ابیحال، دستهی سربازانات را ببر و او را به اینجا بیاور. برو، تکان بخور!"
نیم ساعت بعدترچنانکه داریم در کوچههای نوایت حرکاتِ نظامی انجام میدهیم، دنبالِ خانهی پیامبر میگردیم، ساموئل خودش به ناگهان جلویِ چشمِ ما ظاهر میشود. موهای سفیدش در باد تکان تکان میخورد، عصایِ بلندی به دست دارد و با گروهی از پیامبرانِ دیوانه محاصره شده است که نیمهبرهنه دارند دورِ او میرقصند و مینوازند، ارکستری که درست کردهاند شبیه گونیای پُر از گربه میماند که به جایی برخورد کرده و به ویغویغ افتاده. سربازها میایستند. برخی با دستِ راستشان نشانِ حمایت آشره را به جا میآورند در حالیکه مابقی با ترس مشتِ خود را بر پیشانی گره کردهاند و برایِ آنات دعا میخوانند که آنها را از ورد و جادویِ پیامبر محافظت کند. ساموئل با چشمانِ بزرگِ جذاباش به ما نگاه میکند. در سمتِ چپاش عصایش را از اینسو به آنسو شبیه آونگی تکان تکان میدهد و با دستِ راست ما را فرامیخواند که به او نزدیک شویم. "بیائید!" با صدای جیغجیغیاش با ملایمترین لحنی که میتواند این را میگوید. –" بیائید، چراکه یاهو سخن گفته است! بیائید، چرا که شما در میانِ پیامبران بسیارید! بیائید به سمتِ من، بیائید!"
حبابهای خندهی جلوی چشمانم دارد خفهام میکند، خیلی خوب است که دارم میخندم و انگار که تنها من هستم که سرگرم شدهام. ساموئل سربازان را صدا میزند و انگار که تسخیر شده باشند به پیشِ او میآیند. آنها شمشیرهایشان را پرتاب میکنند، نیزههاشان را، زرههاشان را به زمین میافکنند و جماعتِ درویشانِ مجنون میپیوندند. گروهی شروع به سماع میکنند و گروهی بر زمین میغلتند. عدهای لخت میشوند و عدهای صداهایی ناواضح از خود درمیآورند و دیگران هم سرودی را در شوری دیوانهوار برایِ آشره میخوانند. قابلِ باور نیست! سربازانی بالغ حینِ انجام وظیفه! این آن نبود که میخواستم برایِ داوود اتفاق بیفتد، خدا به دور، اما افتادن به تور این شیطان دیوانه؟ بس کن! خوشبختانه چیزی به یاد نمیآورند.
غروب بدونِ داوود به گیبا برگشتیم. چهرهها به شکلی نامنظم خیره و هوشیاری صبح هنگام ارتش را نداشتند. از پیوستن به تشییع جنازه بدتر بود- کسی صحبت نمیکرد، کسی شوخی نمیکرد- گروه را غمی ساکت فرا گرفته بود.
طالوت عصبانی بود و دستهایش بیاختیار میلرزید و دیگران را کتک میزد.
"چه اتفاقی افتاده ابیحال؟ صحبت کن!"
ابیحال که حالتِ چهرهاش به هم ریخته بود مبهوتانه به او خیره شد و دستهایش را در ناتوانی باز کرد.
"خب، حرف بزن دیگر!" طالوت تکرار کرد، این دفعه میغرید اما تنها در ناتوانی ابیحال میتوانست پیشِ شاه سجده کند.
"شلاق را بیاور!" طالوت به غلام دستور داد.
دلیلی نداشت که ابیحال را شلاق بزند- به یادش نمیآمد که کاری انجام داده باشد. من که به یاد میآوردم زود به طالوت گفتم که چه دیده بودم اما این هم ابیحال را از شلاق نجات نداد و طالوت را از فرستادنِ سربازهایی بیشتر باز نداشت. چیزِ دیگری موردِ علاقهاش نبود-مُردهی داوود را میخواست.
دو گروه دیگر برای هوشیارساختن گروهِ اول اعزام شدند و در همان وضعیت برگشتند، در همان سکوتِ غمگین و مضطربِ پس ازهر شکست.
ما باز بیرون میرویم،چهارمین جستجوست، اما این بار به سرکردگیِ خودِ طالوت با اسبِ قهوهایاش. به جایِ اینکه مستقیم به سمتِ نوآیت برویم، به سمتِ چاهِ پشتِ شهر میرویم جائیکه دخترها از آن آب میکشند و گوسفندها به رمه آب میدهند. سربازها چاه را محاصره میکنند و چند چوپانِ ترسیده را به نزدِ شاه میآورند.
"شما،" طالوت به بزرگِ چوپانها میگوید، "کجا ساموئل را پیدا کنم؟"
"آن ور،" در حالیکه مسیر را با انگشت نشان میدهد میگوید، "بعد از درختها به سمتِ راست بپیچ، بعد از بلوطِ بزرگ به سمتِ چپ، از آنجا مستقیم به سمتِ زمینهای کشاورزی و به خانهی پیامبر میرسی."
ما نشانیای که داده است را دنبال میکنیم- شاید این دفعه بتوانیم ساموئل را غافلگیر کنیم- اما درست بعد از راستهی درختها، بعد از پیچ، ساموئل و پیامبراناش دارند به سمتِ ما میآیند. این دفعه مردِ پیر سربازان را صدا نمیکند اما عصایاش را بلند میکند و به سمتِ شاه اشاره میکند.
"آیا طالوت نیز در میانِ پیامبران است؟ درصدایِ جیغجیغیاش قارقار میکند، "آیا طالوت هم؟"
و به راستی دارد اتفاقی برایِ شاه میافتد. لبهای پائین اش دارد میلرزد چنانکه از اسباش پائین میآید، تمام و کمال به سمتِ آنها میرود.
"بیا!" مردِ پیر او را فرامیخواند، "بیا به پیشِ من چراکه یاهو خواسته است! بیا!"
طالوت نیزهاش را به زمین میاندازد. روپوش و ردایاش را میکند. شاه برهنه است. ضربآهنگِ آنها او را به حرکت واداشته. بیاختیار دستهایش تکان تکان میخورد و نیمتنهاش به جلو وعقب میرود. دارد از شور و هیجان میلرزد، صدایِ زنی از درونِ دهاناش صحبت میکند.
برایِ بعل گریه کن، همخوانیِ جوانان،
برای بعل گریه کن، همخوانیِ جوانان...
هیچیک از ما دقیقا نمیفهمد که او دارد چه میگوید، اما صدایاش نغمهای ملایم را ضرب میگیرد که پُر از آرزو و خواستن است و جادوی کلمات نفسِ سربازها را بند آورده و آنها را مجنون ساخته تا اینکه گوشهایشان کر بشود.
برایِ بعل گریه کن، همخوانیِ جوانان
با صدایِ او روحام آشوب میشود...
همچنان ادامه میدهد تا اینکه لحظاتی به پرت و پلا گفتن میافتد و آنها نفسِ راحتی میکشد. این شب وُ روز ادامه دارد و هیچکس تلاش نمیکند و جرات نمیکند که او را باز دارد. صبح، وقتی که ارواح او را رها میکنند، داوود پیش ازین آنها را ترک گفته و ساموئل که تمامِ شب مراقبِ طالوت بوده بیکه چشم برهم بزند، او را به آغوش میکشد و میگوید، "باشد که بعل تو را برکت دهد پسرم، باشد که او به تو جانی دوباره بخشد."
طالوت میتواند گریه کند، طالوت میخواهد که به او بگوید، پدر، کافیه، مرا به خانه ببر. اما اشکهایاش که سرریز شده دارد خفهاش میکند و او کلمهای نمیگوید، تنها بازویِ مردِ پیر را رها میکند، میچرخد و آنجا را ترک میکند.
قبل از ظهر به گیبا رسیدهایم- چهرههای خیرهای که از رویِ هم برآمدهاند از خیرگی باز میمانند.
۳۹
"چطور است که ورد و جادوی پیرمرد بر تو اثری نگذاشته؟" داوود پرس و جو میکند، "چه میگویی؟ آیا به خدایان باور نداری؟"
"من واقعا نمیدانم، اما شاید برایِ اینکه بر تو تاثیر بگذارد، در ابتدا باید آن را جدی بگیری."
"یعنی چه؟"
"یعنی اگر باور نداری که ساموئل میتواند تو را سحر کند یعنی او نمیتواند. همیشه مرا با آن صدای زیرش که پرش دارد مرا میخنداند."
"پس اینجور که تو میگویی یعنی اگر من به خدایان باور نداشته باشم آنها قدرتی بر من نخواهند داشت؟"
"شاید، آقا." با احتیاط جواب میدهم ، "سخت است که مطمئن باشی. در طولِ زندگیام چیزهای زیادی را دیدهام که نمیدانم که آنها را چگونه توضیح دهم."
"چه، برای مثال؟"
"برای مثال اینکه چطور ارواح طالوت را تسخیر کردند. و چگونه است که یوریم و تومیم همیشه درست میگویند."
"همه چیز از جانبِ خدایان است، جاناتان. شاید ورد و جادو تاثیری بر تونگذاشت چراکه آنها میخواستند که تو قادر باشی که داستان را بگویی..."
"پس داری چه میگویی که آنها اینجا هستند با دستهایشان که همه چیز را نظارت کنند؟"
"نامِ آنها متبرک باد! آنها اینجا هستند، آنها اینجا نیستند در هر صورت جاناتان، بهتر است که آنها را در جانبِ خود داشته باشی."
۴۰
قهرمان شمگار در بین چهار ستون در بلوط زاردر جادهی ناب به آناتوت به خاک سپرده شده است. هر کس که در طولِ این جاده دارد سفر میکند میتواند اینجا بایستد و زیرِ سایهی این درخت استراحت کند، از چشمه آب بنوشد و از قهرمان شمگار و مادرش الههی مادرآنات برکت و پیروزی بخواهد.
شمگار از مادری الهه و راهبه در معبد آناتاث به دنیا آمده. آنجا با هم با بقیهی کودکانِ آنات، طوری بزرگ شده است که جنگجوی بیترس و غیوری شود. بندهی وفادار آناث شیرِ ماده است که مراسمِ مذهبیاش در جنگ و مبارزه خلاصه میشود. به همراهِ آنها خودش را وقفِ آناث کرده است و مقابلِ تمثالِ مقدساش راهب جلوی بازویاش را با چاقوی نذر و قربانی میبرد و خوناش الهه را تدهین میکند. شبیه آنها به او شمشیرِ مقدسی داده شده است که بر رویِ آن نقر شده: شیرِ ماده و تیرهایی مقدس که بر نوکِ آنها عبارت "پسرِ آناث" نبشته شده. از حالا هر تیری برادرِ اوست در حالیکه شمشیر تناسخِ مادرِ اوست، خودِ الهه.
تمامِ پسرانِ آناث به معبد و الهه قسمِ وفاداری خورده بودند: "همیشه در مراسمِ مذهبی شرکت خواهم کرد و آن را از دشمنانِ الهه محافظت خواهم کرد! هیچگاه جنگافزارِ مقدس را سرافکنده نخواهم کرد و یارانام را در جنگ تنها نخواهم گذاشت! همیشه از الهه راهبه و فرماندارم فرمانبرداری خواهم کرد!" آنها با هم غذا میخورند، با هم میخوابند و با هم آموزش میبینند. یاد گرفتهاند که چطور هماهنگ با هم بجنگند. جوخهی پسرانِ آناث برابر با دستهی سربازانِ برگزیده از ارتشهای دور و براست. پادشاهان و رئیسِ قبایل که هدایای ارزشمندی را وقفِ الهه کرده بودند و آمده بودند که از الهه کمک بخواهند و پسرانِ آناث به خاطر اوست که میجنگند.
تمامِ اینها عوض شد وقتی که فلیسطیها سرزمینِ بنجامین را غصب کردند. فرماندارِ فلیسطی با مشتی آهنین بین شهرها و قبائل آشتی برقرار کرد و آنها را از تولید و مالکیت جنگافزار باز داشت.
سربازانی که خانه به خانه میرفتند تا جنگافزارها را جمع کنند، معبدِ آناتاث را از خاطر نبردند. و تمامِ جنگافزارهای مقدسِ الهه را مصادره کردند. در معبد با مراسمی رسمی کاهن اعظم فرماندارِ فلیسطی را متبرک ساخت و اظهار کرد که آنات خودش این سرزمین را به فلیسطیها بخشیده است. اما شمگار قادر نبود که این دستاندازی را بپذیرد. پسرانِ آنات را فراخواند- حدود دویست سربازِ آموزش دیده- و با آنها به روستاها اعزام شد. آنها روستا به روستا میرفتند و هرچیز تیز و تیغه داری را ضبط میکردند- آلت شخم زنی، هَرَس، چنگک، داس، و حتی کاردهای آشپزخانه. شمگار، زبردستی با یک زوبین که به سبک زوبینی که به گلهی گاوی پرتاب میشد شکل گرفته بود تغییر شکل یافت و قسمتهایی از تمثالاش حذف شد.
درست در اینجا در بلوط زارِ جاده آنها فرماندارِ فلیسطی را مخفی کردند و او چهل و دو مردش را کشتند. برایِ یکسال شمگار کاروانها را غارت میکرد، مخفیگاه ترتیب میداد، و با عملیاتِ نظامیِ چریکی ترتیبی میداد تا بیشتر از ششصد نفر فلیسطی در روز کشته شوند. فلیسطیها او را قاتل نامیدند و برای سرش نرخ تعیین کردند. اما پاسخی برایِ حملاتاش نیافتند. حکمرانیِ خود را آسان کردند و مدتی از آناتاث عقب کشیدند. شمگار از تپهها به آناتاث برگشت اما کاهنها که هیچوقت غیر از صلح و آرامش و حکمرانی نمیخواستند، از بازگشتِ او خوشحال نبودند. آنها او را شبیه فاتحانِ جنگ استقبال کردند، اما میدانستند که حضورش آنها و معبد را به خطر میاندازد. در آخر آنسال، در معبد جائیکه شبیه خانه در آنجا امن بود، او خودش قربانی کمینی خیانتکارانه شد.
مزارِ شمگارجایِ مخفی شدن نیست- هرکسی که دارد از جاده میگذرد اینجا در این درختزار توقف میکند- با اینهمه اینجا جاییست که داوود منتظرِ فرستادهایست. فرستاده با احتیاط بینِ درختها قدم میگذارد، میایستد و به اطراف نگاه میکند. آیا داوود آنجاست؟ بله، خودش است! داوود منتظر است که پیدا شود، منتظرِ پیغامیست. آنجا بیرون نشستهاست بر قبری بینِ ستونها و کماناش را گرفته با تیری که محکم به طنابِ آن سفت شده و نشانه گرفته به سمتِ سینهی آن فرستاده.
"آیا این من هستم که تو داری دنبالاش میگردی عزیزم؟" داوود بانگ میزند. "دستهایت را بالا بگیر تا بتوانم تو را ببینم. بله، شبیه آن. پسرِ خوب. حالا دستِ چپات را به آرامی پائین بیاور و شمشیر را از کمرت بردار."
فرستاده دستهایش به سمتِ بالا از هم باز میکند که داوود ببیند که هیچ کارخطرناکی را انجام نمیدهد. آنچنان که داوود گفته است شمشیرش را از کمرش درمیآورد، و شمشیر و کمربند به صدایی بر رویِ سنگ میافتد.
"تیر نینداز! من از طرفِ جاناتان آمدهام!"
"بسیار خوب مرد، حرف بزن!" داوود میگوید، اما طنابِ کماناش را شُل نمیکند.
"فردا زمانِ طلوعِ آفتاب جاناتان درکنارِ آبگیرِ قدیمی منتظرِ تو خواهد بود. آیا تو آنجا خواهی بود؟"
"بله، آنجا خواهم بود."
فرستاده سر تکان میدهد.
"باشد که آنات تو را برکت دهد! آیا میتوانم کمربندم را بردارم؟"
شمشیر را به بالایِ سرش میبرد و در همان لحظه یک قدم عقب میکشد. تیر داوود بر طنابِ کمان هنوز به سمتِ قلبِ او نشانه رفته است.
۴۱
انجیرهایِ درختِ بزرگ در آبگیرِ قدیمی رسیدهاند. داوود یکی میکند و گاز میزند. آه، چه شیرین است زندگی! میشنود که جاناتان دارد نزدیک میشود اما برنمیگردد. دستانِ جاناتان از پشت او را بغل کرده. لبهایش پشتِ گردنِ اوست. "داوودی! عشقِ من!" به آهستگی و با صدایی هیجان زده میگوید. پوستِ داوود براق میشود. چقدر خوب است که همه چیز را فراموش کنی، برگردی به چکامهی زندگیِ روستاییِ عشقی ساده در ییلاقِ باز، به عشقِ آنها که درست در اینجا آغاز میشود. پوستاش به هیجان افتاده اما ذهناش آشفته باقی مانده.
"گوش کن داوود، تمام شد! من با او صحبت کردم و او میخواهد که آشتی کند! گفت که باید به جشنِ ماهِ نو بیایی و تو را بزرگ و عزیز خواهد کرد."
"اما چگونه میتوانم جانی؟ حالا دارد به من خوشآمد میگوید اما بعدش چه اتفاقی میافتد؟ هر وقت که پدرت قاطی میکند مجبورم که فرار کنم؟ حقیقت این است که او میخواهد مرا بکشد و اگر دور و برش بپلکم این کاریست که او خواهد کرد."
"آه، بس کن داوودم. این فقط به خاطر این است که او قاطی کرده. اگر پدرم یک تصمیم مشخص در سرش داشت که از دستِ تو خلاص شود این را به من میگفت."
داوود انجیرِ دیگری میکند. آرام آرام خودش را از آغوشِ او رها میکند، انجیر را باز میکند و آن را بر لبهای جاناتان میگذارد که به خودی خود به انجیری باز شده میماند.
"به تو نخواهد گفت، جانی. میداند که تو مرا دوست داری. چطور نمیتوانی ببینی که او سَرِ من قول و قرار بسته؟ دیگر چه ممکن است اتفاق بیفتد؟ هر جوری که به موضوع نگاه کنی که به جستجوی من بیایی در مملکت ساموئل نیزهای به سمتِ دیوانگیِ لحظهای او نیست بلکه خودِ شکار است."
"پس چه پیشنهادی میدهی؟ هر کاری که تو بخواهی میکنم."
"این آنچه است که ما انجام خواهیم داد، جانی. جوری که الان به نظر میرسد، من هیچ جایی نزدیک دربارِ پادشاهی نمیروم. به پدرت بگو که ما هرچه زودتر آشتی خواهیم کرد اما نه در ماهِ نو. به او بگو که من پیش ازین به خانوادهام در بیت اللحم قول دادهام که جشنِ عروسی با میخال برایِ آنها بگیرم و اینکه شما به من اجازه دادهاید که بروم. و اگر او این را قبول کند، عالی و اگر قبول نکرد باید مطمئن شویم که دوباره بازیِ موش و گربه شروع شود.
چشمهایش به سمتِ لبهای جاناتان میرود، گردناش و آهِ عمیقی از او میگذرد.
"مگر من با او چه کردهام جانی؟ اگرکه کار بدی کردهام، تو مرا تنبیه کن."
"تو را تنبیه کنم داوود؟" دستِ جاناتان بر پشتِ داوود با نوازشی آرام حرکت میکند. "من پیشِ تو به خدایانِ دوگانه قسم میخورم، شاهار و شالمِ زیبا، امروز میروم و با او صحبت میکنم. فردا صبحِ زود کنارِ بنایِ سنگِ مقدس خواهم بود همانجا که همیشه تمرینِ تیراندازی میکنم. تو هم بیا و کنارِ سنگ مخفی شو و تماشا کن. اگر تیراندازی کردم و تیر به جلوی سنگ افتاد پس شکر خدا همهچیز خوب است اما اگر تیر به پُشتِ سنگ افتاد به گُردان برگرد تا اینکه همه چیز آرام شود."
داوود را بغل میکند و او را به خودش میچسباند. لبهاشان به هم میرسد و یکدیگر را میبوسند- علیرغم خطر، به خاطرِ خطر، در ناچاری و تسلیمی محض. چه کسی میداند آنها کی دوباره همدیگر را خواهند دید؟ حتا اگر آنها میدانستند که این آخرین ملاقاتشان است، عسلِ عشق نمیتوانست ازین شیرینتر باشد. که اینچنین است، حتی بیاینکه بدانی، آنها میدانند که شمشیری برخاسته است که آنها را جدا کند، شمشیر شاه.
در بوتههای پشتِ سنگِ یادگاری، برهنه در میانِ علفهای بلند، با هم به پیش میروند و جهان را فراموش کردهاند. انگشتهای داوود بر ساقهای داوود سفت میشود- آه، خدایانِ خوب، بیصدا دعا میخواند، نمیگذارد که هیچوقت به پایان برسد.
کلاغی سیاه دارد آنها را از شاخهی درختِ خرنوب تماشا میکند.
۴۲
میز را با نانِ پیتا، روغن، پیاز، کدو، ظرفهایی از لوبیا سبز، باقالی و عدس، گوشتِ گاو و گوسفند، ماکیانِ کبابشده، تخممرغِ سفت آبپز، بادام شیرین، خرما، کشمش و انجیر چیدهاند. شش پسر در حیاط خلوت دارند تکههای گوشت را کباب میکنند و دیگری دارد زغالها را باد میزند و ماکیان را کباب میکند. عدهای دارند ظرفِ غذاهایی که تمام شده را از نو پُر میکنند و کسانی هم دارند در میانِ مهمانها راه میروند و جامهای شراب را پُر میکنند.
تمامِ وزیرانِ شاه و فرماندهانِ ارتش، همهی سران قبائل و ثروتمندترین مردانِ قلمرو، تمامِ دوستاناش، پسران، همسران و صیغهایها دورِ میزِ شاه نشستهاند برای جشنِ ماه نو، ایار، ماهِ درو و خوشهچینی محصولاتِ کشاورزی. سَرِ میز طالوت نشسته است، ابنر در سمتِ چپ و جاناتان در سمتِ راست. کنار ابنر دیاگ، پیشکارِ طالوت و کنارِ جاناتان جایِ خالیای هست که مالِ داوود است. طالوت جامِ دیگری را خالی میکند، پنجمی را. با آخرین پیروزیهایی که بر فلیسطیها به دست آورده، حتما دلیلِ خوبی برای جشن گرفتن دارد اما خوشحال نیست. مشوش است.
"داوود کجاست؟ چرا نیامده است؟ " از جاناتان میپرسد.
"آه، اجازه خواست که با خانوادهاش در بیتاللحم جشن بگیرد و من به او اجازه دادم." از دهانِ جاناتان میپرد. "ضیافت خانوادگی دارند، میدانی، اما با او در مورد آشتی صحبت کردم و در اولین فرصت به اینجا خواهد آمد."
نگاهِ طالوت برای لحظهای طولانی و مضطرب بر جاناتان خیره میماند و چشمانِ سوزاناش دروغ را میبیند. رگِ پیشانیاش آنچنان ضرب گرفته که انگار دارد از جا درمیآید و لرزش لبِ پائینیاش نشانهایست از توفانی که قرار است برپا شود.
"بری به جهنم ای پسرِ حرامزاده!" سر جاناتان خالی میکند. " تو شبیه بچه سگ دنبالِ آن پسرِ ایشای هستی! بری به جهنم خودت و آن مادرت که تو را به این جهان آورده! چرا توی احمق نمیفهمی که تا زمانی که او زنده باشد تو نمیتوانی شاه شوی؟ آیا پیشِ خانوادهاش رفته است؟ اگر به خانهاش رفته است پس من اینجا مترسک هستم! سربازها را ببر و هرجا که قایم شده بیاورش اینجا. راهگذاران به زودی او را برای تو پیدا خواهند کرد."
"اما چرا پدر؟ او چه کار کردهاست؟"
چشمانِ طالوت تقریبا از حدقه بیرون آمده است و دستاش انگار که نیرویی که نمیتوان آن را باز داشت او را تسخیر کرده است، نیزه را در یک حرکت بلند میکند تا به سمت جاناتان نشانه برود، در میانهی هوا باز میایستد و نیروهایی متضاد از آنچه که میخواهد او را میلرزاند.
"میپرسی که او چه کرده است؟ چه کار کرده است؟ تو پسرِ حرامزاده!"
اشکهایی داغ از چشمانِ طالوت سرازیر میشود و رگهای گردناش که انگار دارند بیرون میزنند.
"پسر تو به جهنم بروی، تو خدایی نداری! درست شبیه آنموقع، وقتی که همه را مجبور ساختم که قسم بخورند که تا پایان جنگ روزه بگیرند، و فقط تو نمیتوانستی خودت را بازداری، تکه چوبات را به داخل عسل زدی و آن را لیسیدی!"
"این چه ربطی به موضوع دارد، پدر؟" جاناتان زیرِ لب میگوید، تمامِ تناش دارد میلرزد.
"وحالا تکه چوبات را به عسلِ داوود نزدهای؟ او دارد این قلمرو را ازمن میدزدد و تو و بچههایت به دنبالِ او- برای هیچچیزی اهمیت قائل نیستی. قلمرویی در مقابل یک تکه عسل، نه؟"
سالها پیش در جنگِ میکمش اتفاق افتاده بود، اما آن زخمها هیچوقت درمان پیدا نکردند. اسرائیلیها به اشغالِ فلیسطیها عادت کرده بودند، اما پدر آنها را مجبور کرد که بجنگند. به دستور او، جاناتان فرماندارِ فلیسطیِ گیبا را به هلاکت رساند و گلویاش را از گوش تا گوش برید و در جواب فلیسطیها سه گردان برای مکافات عمل گسیل کردند. گروهی را ترک کردند تا میکمش را امن سازند و به ترتیب روستاهای اطراف بتل را خراب کردند. با گردان در قرارگاه بود و در گیبا با آنها مقابله میکرد.
جاناتان اتفاقاتِ آن جنگ را به خاطر میآورد و همه چیز را به وضوح میبیند انگار که روزِ جنگ برگشته است و تازه دارد شروع میشود:یک ساعت قبل از طلوع آفتاب است، ستارهی خدای شاهار در شرق برخاسته است و او، جاناتان به همراهِ دستیارش از سیل گذر میکند. آنها به آرامی پیش میروند و خود را نزدیک به دیوارهای سنگی نگه میدارند، از صخره به سمتِ ایستگاهِ نگهبانیِ فلیسطیها بالا میروند. از صخره بالا میخزند که دوردست و قراولان را ببینند. تنها از فاصلهی چهارمتریست که او میتواند بالاخره آنها را هدف بگیرد. جاناتان به سربازها نگاه میکند و سربازها به جاناتان . سربازها آنقدر وقت دارند که زنگِ خطر بدهند، اما این فلیسطی تنها پانزده یا شانزده ساله است و هیجان افکارش را نابود میکند. به سمتِ شمشیر و جنگافزار میرود اما جاناتان سریعتر عمل میکند. با حملهی جناحی برخورد را به پایان میرسد- فلیسطیها به زانو میافتند،با دستهایش سعی میکند که جلوی قلقل خون از گلویش را بگیرد. لحظهای دیگر میگذرد و آنها میانِ چادرهای مرکز هستند، شمشیرهاشان هاشور میزند پهن و میبرد شبیه داسِ زمان درو و خرمنچینی، چادر از پسِ چادر، گلویی از پسِ گلویی دیگر.
بله، قمارِ بیخردانهای بود اما آن را بُردند. سربازها با صدایِ جیغ و غُل غُل بیدار شدند، از گلوهایِ بُریده میلرزیدند، در خونِ خود خفه میشدند یا اینکه در اطراف شبیه جوجههایی بیسر بیاینکه بدانند چه کسی آنها را کشته است، یکی از پسِ دیگری میجنگیدند و میگریختند. آنها که توانستند که زنده دربروند، در حالیکه فریاد میکشیدند به سمتِ قرارگاه مرکزی میدویدند. غوغا همه جا را پُر کرده بود. جاناتان شیپورش را به صدا در میآورد تا گُردان را فرا بخواند- و پدر که میتواند آنچه را که دارد اتفاق میافتد از مناطقِ کوهستانی در روبرو ببیند، به صدایِ شیپور و آنچه که دارد اتفاق میافتد پاسخ میگوید. فلیسطیها شیپور میکشند تا سربازان را جمع کند، اما تحت حملاتِ چندگانه غوغا تنها وخیمتر میشود. برخی از فلیسطیها مطمئن هستند که از طرفُ نیروهای کمکی کنعانیها به آنها حمله شده است و میخواهند که در جواب به آنها حمله کنند و متحدانِ اسرائیلی که با فلیسطیها آمدهاند حالا موضعِ خود را عوض میکنند و به حملهای که بر علیه آنهاست میپیوندند.
فلیسطیها به شدت متحملِ رنج میشوند اما سَرِ آخر موفق میشوند که گروهشان را از نو مرتب کنند و حتی حمله کنند. از میکمش تا آجالون این سرزمین با غرشِ جنگ به لرزه در میآید. شیپورِ پدر دوباره در میانِ تپهها به صدا درمیآید. از میانهی آن وادی صدایِ فریادِ زخمیشدهها شبیه دعایی ترسناک برمیخیزد. تمامِ روز در سرازیری و بیشه میجنگند. تمامِ روز بی هیچ وقفهای، بیاینکه چیزی بخورند یا بنوشند. و بعد از آن، در اوجِ جنگ، شمشیرها برق میزنند در اطراف و صفیرِ تیرها شنیده میشود، چنانکه بینِ درختان و جنازهها قدم میگذارد، جاناتان شانهی عسل را میبیند. صبر میکند و نوک تکه چوباش را در عسل میزند و آن را میلیسد. آه، چقدر شیرین! این عسل مستقیم به سمتِ قلب میرود، و نور به چشماناش برمیگردد. چقدر خوب است که زنده باشی!
"چه کردهای تو جاناتان؟" ملکیشوا به هشدار داد میزند. "میشنوی؟ قبل از جنگ پدر مجبورمان کرده که تا تاریک نشده چیزی نخوریم!"
جاناتان آنجا نبود وقتی که آنها همه قسم خوردند، مشغول بالارفتن از صخره به سمتِ قرارگاهِ دشمن است. اما جاناتان پدرِ خشکه مقدساش را میشناسد و میداند که راهِ چارهای برای در رفتن ندارد. قسم قسم است و مرگ منتظر هر آن کسیست که آن را بشکند- بالاتر از همه، او اینگونه بزرگ شده است. آنها او را سنگسار خواهند کرد، به نامِ خدایان البته، به خاطرِ خوبی این مردم.
"چه کار کردی؟"
اما جاناتان فقط میخندد. اینجا، پیشِ رویِ مرگ که همه جا ما را احاطه کرده، عسل هزاران بار شیرینتر است.
از آن موقع بیشتر از ده سال گذشته است. او نمرده، او اینجاست، اما اگر زنده است به برکتِ روحیهی قومیست، به خاطرِ مردانِ اوست که به پدرش اجازه نداده او را به قتل رسانند. بیشتر از ده سال گذشته است و باز پدرش نیزهای را به سمتِ او نشانه رفته است... آه پدر، قطرهای عسل برای تکهای ازین قلمرو هیچ ضرری نخواهد زد.
لعن و تضرعِ طالوت دلِ جاناتان را داغ کرده، اما قلباش دیگر به خودش تعلق ندارد. بله، پدرش را دوست دارد اما عاشقِ داوود است.
طالوت نیزه را به سمتِ راستِ جاناتان میاندارد.
ناگهان رنگ از چهرهی جاناتان میپرد. قلباش ضرب میگیرد. به نیزه با ناباوری نگاه میکند و اشکهای داغِ خشم و شرق بیاعتنا از گونههایش سرازیر میشود.
۴۳
طالوت هم آن جنگ را به خاطر میآورد؛ خوب به یاد میآورد که چطور آن روز عصر با سربازانی در اطرافاش، اهیملخِ کاهن را فراخواند که از خدایِ یاهو بپرسد که آیا ارتش را جمع کند یا تا صبح به دنبالکردنِ فلیسطیها ادامه بدهد. خدایان، اینطور به نظر میرسید که پیش ازین او را پیروز ساخته بودند اما تو هیچوقت خبر نداشتی که گردانهای فلیسطی بیشتری آن دور و بر بوده و اگر آنجا هستند- خطرناک است که ارتش را به خاطر پیگرد تکه پاره کنی. آهیملخ دوان دوان میآید و در دستاش یوریم و تومیم قرار دارد- سنگهای سرنوشت. زیر نگاهِ مصرانهی شاه مشتی خاک سفید برمیدارد، و کلماتِ سوگند را آواز سر میدهد، دایرهای مقدس را به دورِ خود میکشد:
چه کسی در میانِ خدایان شبیه توست
چه کسی شبیه توست، بزرگِ خدایان!
از کشتیات صدایِ من را بشنو و بیا
چه میدرخشد و چه باشکوه است
آن معجزه گر!
چه کسی در میانِ خدایان شبیه توست، یاهو
چه کسی شبیه توست، بزرگِ خدایان
از کشتیات صدایِ من را بشنو و بیا...
آواز بلندتر میشود و اهیملخ سنگهای سرنوشت را برمیدارد و آنها را بر وسطِ دایره قرار میدهد. برایِ لحظهای بر رویِ آنها خم میشود و با شگفتی دستهایش را به هم میمالد. هیچوقت چیزی شبیه این ندیده است. جوابی در سنگها نیست، نه آری و نه نه. آنها در تقارنی تمام روبروی هم قرارگرفتهاند- سفید روبرویِ سیاه، یوریم روبروی تومیم.
"این چیه؟ یاهو چه میگوید؟"
اهیملخ سنگها را جمع میکند و زیرِ سبیلاش لبخند آرامشی از پذیرفتن را بر لب میآورد.
"خب، صحبت کن اهیملخ! چه میگوید؟ اگر یاهو جوابی برایِ آن ندارد پس ممکن است که ما آشره را امتحان کنیم."
اهیملخ ساکت باقی میماند و نشانهای به آن سو نشان نمیدهد.
"چرا خدایان با ما سخن نمیگویند؟" طالوت غرولند میکند. "چیز متعفنی اینجاست!"
ناگهان حس میکند که کسی خدایان را ناراحت کرده است، کسی سوگند را شکسته است!
"اهیملخ،" میغرد، "از یوریم و تومیم میپرسد که همه چیز را پوشاندهاند که ما خوب میدانیم که در اینجا چه کسی ملعون است و چه کسی بیگناه است!"
باز اهیملخ کلماتِ سوگند را به آواز سر میدهد. در دایره دوازده سنگ به نشانِ دوازده قبیله میگذارد و یکی را درونِ آن میاندازد. ده سنگ را به نشانِ قبایل بنجامینی قرار میدهد و دوباره یکی را میاندازد. خیلی زود به نظر میرسد که بدون شک یوریم و تومیم دارند به شاه و پسرش اشاره میکنند. اهیملخ دو سنگِ آخر را به نشانهی طالوت و جاناتان قرار میدهد و یکی را بینِ آن دو میاندازد.
"چه کار کردی جاناتان؟"
"کمی عسل مزه کردم، پدر، فقط یک قطره بر نوکِ تکه چوبم."
بله، او به تو گناهی را تعارف کرده، تو که قرار بود سوگند یاهو و آشره را نگه داری، با دستهای خودش تو را قربانی کرده. طالوت هیچ شکی نداشت-خودش را هم میکشت اگر سوگند را میشکست.
"مشکلِ طالوت،" سرایا یکبار به من گفت، "آیا آرمانهایش از زندگی بزرگتر بود، اول و آخر اینکه آنها از او بزرگتر بودند. این همانی بود که کارِ او را ساخت."
"منظورت چیست؟" پرسیدم.
"سعی کرد که آرمانهایش را بشناسد اما آنها برایِ او بزرگ بودند و او شکسته شد. و در میانِ شکستگیها اهریمنان و خدایان خانه کردند."
"بله،" موافقت کردم. "هر جور که به آن نگاه کنی، آنجا چیزی بود که قلمرو را به خود گرفت."
نیزهای که طالوت به سمتِ جاناتان پرتاب کرده هنوز به دیوار چسبیده است وبه خاطر شدتِ پرتاب هنوز دارد تکان تکان میخورد. چهرهی جاناتان ازین اهانت به سفیدی گرائیده و اشکِ ناراحتی ازگونههایش به پائین میغلتد اما این توجه طالوت را به خود جلب نمیکند- حتا به نیزه دوباره نگاهی نیانداختهاست.
"سربازها را ببر و او را به اینجا بیاور!" چنانکه جاناتان آنجا را ترک میکند میگوید، "این یک دستور است!"
۴۴
باز و باز پاشنههایم را به دندههای اسب میزنم و حیوان به یورتمه رفتن افتاده است و با تمامِ سرعتاش قادر است که من را تا گُردانِ داوود ببرد. تصور میکنم که شاهزاده جاناتان در هیچ در شتاب نخواهد بود که با سربازهایش به آنجا برسد اما بالاخره خواهد رسید. ذهنیتی ندارم که زمانی که برسد دقیقا چه برنامهای برای انجام دادن دارد. اما برایِ من واضح است که به خاطرِ خیر همه که او نباید داوود را آنجا پیدا کند- و ترجیحا او باید قرارگاهی خالی پیدا کند. قرارگاه در شرقِ گیبا واقع شده است، بر جاده به سمتِ وادیِ پرات، پس ما دو ساعت وقت داریم.
به چادرِ داوود میروم و اخبار را برایِ او میگویم. "به من گوش کن، عمو،" من میگویم، "تو باید ازینجا بروی. اما نه به تنهایی اینجوری بختی برای تو وجود ندارد. برادران و دستهی نظامی را با خودت ببر."
من قرار نیست که آنقدر تلاش کنم که او را متقاعد کنم، این احتمال را از همان لحظهی اول که فرمان را متصور شده در نظر گرفته است، اما زمانی احتیاج که به شک و گمان بر من فائق آید. من شغلی در دربارِ پادشاه دارم و او نمیفهمد که چرا خودم را برای انصراف از آن نامزد کردهام. اگر او جایِ من بود، در شتاب نمیبود.
" و تو، جاناتان، چرا آمدهای که این را به من بگویی؟" جویا میشود. "میدانی که داری زندگیات را به خطر میاندازی،" با لحنی نگران اضافه میکند.
"بعد ازینکه ازینجا رفتی، عمو، تمامِ خانواده در دردِسر خواهد بود،" توضیح میدهم. "اگر اینجا بمانم چارهای نیست- دارم با تو میآیم."
"چه خوب برادرزاده، خوشحالم که میشنوم."
داوود هنرپیشهای بینظیر است، کسی که خودش در لحظه غرق نقشی خیالی میکند، اما در همان زمان گرمی و نزدیکیای که به آدمها در اطرافِ خود میپراکند کاملا واقعیست و با همین قرابت با مقامات و سربازانِ ساده برخورد میکند. با صمیمیت بر پشتام میزند اما میتوانم بفهمم که از کجا آمده است. آنچنان نگرانِ من نیست اما بیشتر به خاطرِ من، در این لحظهی ظریف غیرممکن است که بدانی که او چه خواهد کرد که مطمئن باشد.
سنجاقِ طلا را که میخال آن شب که برای هشدار به من داده بود از کمربندم میکنم و به او هدیه میدهم. "آشناست؟" "سنجاقِ سرِ گاو؟ میخال یکی از اینها دارد، اگر اشتباه نکنم کار دست سیدونیهاست."
"از میخال بپرس که سنجاق را چه زمانی و به چه کسی داده."
"آه، بس کن برادرزاده! آیا برای سوال و پرسش الان وقت داریم؟ میخال در گیبا در خانه است."
"غریبهای که شب به خانه آمد که به او هشدار دهد که راهگذاران بیرون به دنبالِ او هستند، یادت میآید؟"
لبخندی از درک و غافلگیری بر چهرهی داوود نمایان میشود و حالا از ته دل مرا به آغوش میگیرد.
"جاناتان، من به تو بسیار مدیونم! تو بهترینی! چه در نقشِ جاناتانِ شاهزاده و چه به عنوان جاناتانِ دبیر، من نگرانیای ندارم!"
"البته که نداری،"سریع موافقت میکنم، "جاناتانها از تو محافظت خواهند کرد."
"اما میخال چه طور؟ ما باید برویم و او را بیاوریم."
"این غیر ممکنه، عمو، این سفر برایِ او نیست وبسیار خطرناکه- خانهات حتما تحتِ مراقبت قرار دارد و در هرصورت تو وقتِ این را نداری که برگردی. بگذار بگویم که ما امروز به جاناتان اعتماد خواهیم کرد که راه را به ما نشان بدهد و این تمام آن چیزیست که برای امروزست. فردا تمام ارتش به دنبالِ تو خواهند بود. بهتر است که حرکت کنیم، عمو- میخال منتظرِ تو خواهد بود."
از اینجا همه چیز به سرعت پیش میرود.
"ایلعاب!" داوود میغرد، "در سیدقیقه گروه عملیاتِ نظامی انجام دادند. ترتیبِ مهمات داده شد و گروه برایِ بازرسی آماده میشود. ما بیرون از اینجا هستیم و اگر هرکس با آن مشکلی دارد او را زندانی کنید تا اینکه آمادهی رفتن بشویم. واضح است؟ در این فاصله اجازهی مرخصی وجود ندارد.
کاملا مشخص است که این به آرامی پیش نخواهد رفت. درست است، سربازها دیوانهی داوود هستند اما آیا به شاه خیانت میکنند؟ بر علیه منجیِ خدایان؟ چه کسی میتواند عهدِ مقدس را بشکند و در پیشگاهِ خشمِ آسمان نلرزد؟ ما باید خشمِ خدایان را فروبنشانیم و بیشتر از آن اینکه آنها باید کنارِ ما باشند که همه بفهمند که چرا خدایان اینجا هستند.
"من نمیدانم که آیا تو به این فکر کردهای که از اینجا به کجا بروی، اما من فکرهایی دربارهی آن دارم، " میگویم و طرح برنامه را میریزم.
۴۵
اتنی و اوبد به نوبت نیمی از راه را میدوند و نیمی از آن را پیاده میروند و به چادر میرسند. بنایا پیش ازین تمام مهمات را بیرون آورده است.
"دارد چه اتفاقی میافتد برادر؟"
"همه چیز خوب است، رفیق."
" و این چه معنایی میدهد؟"
" ما ازینجا بیرون آمدهایم."
"از اینجا به کجا؟"
"اوبد نمیفهمی؟ ما داریم با داوود میرویم."
"اتنی، برادر، چه داری میگویی؟ ترک شاه است،" اوبد میگوید.
"ترکِ شاه باشد. تو خوب میدانی که چه کسی در جنگ پیروزی میآورد و چه کسی برای ما غنیمت. داوود فرمانده بینظیریست، اما شاهِ بُزدلِ ما تنها زندگیِ او را خراب کرده است."
"اتنی، رفیق، چنین چیزی را نگو. طالوت مردیست که افتخارِ ما را احیاء کرده است. طالوت، نه کسِ دیگری."
"طالوت هزاران نفر را کشته است- داوود دهها هزار را! و در هر صورت داوود میپردازد!"
"اما برادر!،" اوبد اعتراض میکند، "طالوت منجیِ خدایان و تمامِ قبایل با او بیعت کردهاند! ساموئل او را به نام یاهو و آشره تدهین کرده است و اگر ما آن عهد را بشکنیم، کارمان تمام است زیراکه آناتِ انتقام گیر ما را حلق آویز خواهد کرد! چه میگویی، بنایاء؟"
بنایاء هم نمیخواهد هیچ مشکلی با آناث یا انتقامگیر دیگری درست کند اما بنایاء معتقد است که در هر کاری بده و بستانیست و با آن خدایان هم ازین استدلال تبعیت میکنند.
"تو داستانی داری که عهد را در نظر بگیری،" موافقت میکند، "اما این چیزی نیست که نذرِ پشیمانی و ندامت آن را چاره سازد."
هر سه تای آنها برایِ لحظهای ساکتاند. بنایاء چادر را با گیره به میلهها وصل میکند. اوبد و اوتنی چادر را برپا میکنند.
"خب اینه، آیا تو با داوودی؟" اوبد از بنایاء میپرسد.
"ما با تو هستیم مرد. و داوود خوب میپردازد. آیا تو نمیخواهی با ما بیایی؟"
اوبد آه میکشد و کولهاش را به پشتِ شانهاش میاندازد.
"دیگه چی؟ که تو را بی هیچ آدمِ بزرگ مسئولی به حالِ خودت بگذارم؟"
"پس داری میآیی؟"
"البته که دارم میآیم، باشد که ارواح تو را تسخیر کنند."
"بیا برویم، ما ازینجا بیرون آمدهایم."
۴۶
از یکهزار مرد در یگان، جنگ با فلیسطیها دویست نفر را از بین برده است اما تا پیش از روبروشدن طالوت و داوود همیشه اعتماد به نفسِ عمومی بالا بوده است. با وجودِ این حدودِ صد و پنجاه سرباز زمانی که داریم مهمات را برمیداریم ناپدید میشوند. از یک سو خیلی کمتر از آنچه است که داوود از آن میترسید اما از سوی دیگر تصوری معقول است که کم کم ناپدید شوند.
اگرکه فرصتِ انتخاب باشد، هیچکس جرأت نمیکند که برخلاف خدایانِ آسمان و نمایندگانِ آنها بر زمین راهی را برگزیند. نه فقط آن: هیچکس داوطلب نمیشود که بیخود برایِ خودش پیگردِ قانونی درست کند. اول و آخر اینکه گردان به باور نیاز داردو بصیرتی که چرا به جای گریختن به آنسوی اردن یا صحرای نگو، ما داریم به سمتِ آناتاث قدم رو میرویم.
دقیقا منطبق با برنامه ما کمتر از یک ساعت و نیم دیگر در آناتاث خواهیم بود، در معبدِ سه آناث. سربازان پوستین خود را از چشمهی حیاطِ معبد پُر میکنند، در میانِ غرفههای دستفروشها پرسه میزنند، به درونِ سرسرا میروند و دورِ محراب باز که مشرف به مجسمهی سه آناث است گِرد میآیند- باکره، همسر و مادر. آنها میدانند که نذرهایِ الهه خواهند بود. به زودی آنها گوشت خواهند خورد.
ردیفِ ستونها سرسرا را در هر دو سو قسمت کردهاند. آنجا پستوهای کوچکی برایِ سوزاندنِ عود قرار دارد. میزهای قربانی و اتاق راهبهها. سربازها به داخل سرازیر میشوند، دورِ تختهی قربانی را میگیرند و به سمتِ محوطهی مقدس میروند، جایی که ورود به آن تنها برای کاهنان است. و آنجا سرسرا به سه اتاقِ مراسمِ مذهبی قسمت میشود- در یکی از آنها در سمتِ چپ معبدِ آناثِ باکره قرار دارد، دیگری که در سمتِ راست است متعلقِ به آناتِ همسر است و آن وسطی معبدِ آناتِ مادر است. در سرسرا و محراب آنچنان ازدحامیست که تو حتا نمیتوانی سنجاقی بینِ آدمها بیندازی. هرکسی میتواند به درون بیاید که ببیند و بشنود اما بیشترِ آدمها بیرون کنارِ منقلِ کباب در غرفهی دستفروشها در محوطه میمانند.
خبرِ متارکهی داوود هنوز پخش نشده است، و گُردانی بیشتر از ششصد نفر که توسطِ دامادِ شاه فرماندهی میشود کاهنِ اعظم را شخصا به معبد میآورد. او آنجا در طرفِ داوود میماند که مراسم را به عهده بگیرد، ردایی پوشیده است، جلیقهای کاهنانه و روپوشی کوتاه، حمایلی آبی دورِ کمرش و کلاهی نشاندار بر سرش. داوود به او اشاره میکند که شروع کند وکاهنِ اعظم از اینکه مرکزِ توجه قرار گرفته باد میکند و مراسم را شروع میکند. به تاقچهی دستِ چپ تعظیم میکند و به مجسمهی آناتِ باکره که آنجا ایستاده است با بالهایی که بازشده بر کپهی اسکلت ها. با یک دست نیزهی بلندی را نگه داشته و در دستِ دیگر سه مار را. چراغی جاودان که جلوی طاقچه میسوزد و چهرهی جذاباش را روشن میسازد. کاهنِ اعظم دستهایش را بلند میکند. الهه را فرامیخواند تا بیاید و در مجسمه خانه کند و کلماتِ ادعیهای کهن که در معبد طنین میاندازد غریب و رُعبآور است.
ای بانویِ ملتها، آناتِ باکره!
برخیز و بیا، الههی انتقام
برخیز و بیا، خواهر پروردگار!
پا بکوب و دشمنانت را از بین ببر،
تو با آن شمشیرِ خونینات!
زانوانت را به خونِ اسب سوار آغشته کن،
شاید که سرش چون توپِ گردی بغلتد
زیرِ پاهای تو!
زیبایی و مهرت را به بندهات داوود بده،
دشمنان را به سویِ نابودی ببر
عهدت را با پسرِ ایشای محکم کن!
پشتِ کاهنِ اعظم، بیرون از محلِ الهه، کاهنِ نذر و قربانی با تشریفات از محراب بالا میرود. شلوار و جلیقهی کاهنانه پوشیده است، عمامهای زردرنگ و در دستاش چاقوی قوسیشکلِ قربانی. در محرابِ قربانگاه کاهنانِ نوآموز برایِ بارِ اول جمع شدهاند، تمام گوسفندان سیاه هستند و سرشان را به عقب خم کردهاند. کاهن کلماتِ دعایی را دم میگیرد، چاقو را بلند میکند و در حرکتی سریع و مصمم آن را از میانهی شریانِ پُرنبض میگذراند. فورانِ خون بر پاهایِ آناتِ باکره جاری میشود.
بعد کاهن شکمِ گوسفند را پاره میکند، جگر را درمیآورد، رودهها و آنها را یکی یکی به ما نشان میدهد و آنها را در کنارهی قربانگاه میگذارد. کسی که امعاء و احشاء را باز میبیند، کاهنی پیر با چهرهای پرچروک که بسیار شبیه یک اسکلت است بر رویِ آنها خم میشود و با دقت و دقایقی چند و طولانی شکلِ آنها را بررسی میکند. سَرِ آخر، بی هیچ حالتی بر چهره، دستِ راستاش را بالا میبرد و اعلام میکند: "ای پسرِ ایشای! بخت و اقبال خوب است. آنات خونِ دشمنانت را خواهد مکید! برکتِ الهه بر توست!"
"داوود! داوود!" سربازان بلند بلند تکرار میکنند.
نوآموزان گوسفند قربانی شده را بر اجاق پخت و پز میگذارند و در ثانیهای گوسفندِ سفید را هم میآورند. کاهنِ اعظم به زیرِ مجسمهی آنات همسر میرود که برهنه است و بر شیرِ برهنه نشسته است، بالهایش بسته است و بر سرش تاجِ ماهِ شاخدارش. صبر میکند تا صدای شعارهای بلندِ سربازان خاموش شود، دستاش را بلند میکند و دعایی قدیمی را به آناتِ همسر تقدیم میدارد:
الههی زیبا را برخیزان ای آهوی عاشق
خواهرِ بعل، قاتلِ دشمناناش!
تو کسی هستی که رهاب را خرد خواهی کرد
کسی که مارهای پیچ در پیچ را عاصی میکند
آن ستمگر که هفت سر دارد
کلماتات را به غلاف برگردان
جنگ را ازین سرزمین برکن
عشق را بر زمین بگذار
برایِ این سرزمین صلح بیاور
بگذار که عشق در زمینها بار بیاید
به داوود صلح ببخش
و نسلِ او جاودان باد!
شکی نخواهد بود – الهه با داوود است و با وجودِ این داستان معقول است که تصور کنیم که برادرش بعل هم با او خواهد بود. اما یاهو و آشره چه چیزی برای گفتن خواهند داشت؟ این دقیقا آن چیزیست که ما برای توجه به زمانِ حاضر میخواهیم، قبل از اینکه کسِ دیگری همین سوال را بپرسد. داوود به پیشگاه الهه تعظیم میکند و به آرامی از کناری میگذرد تا ورودیِ کاهنان."نذری برای آنات!" کاهن نذر وقربانی آگاهی میدهد و گوسفندِ دوم آخرین بعبعهایش را بر پای آنات همسر به صدا درمی آورد. سربازان دوباره خوشحالی میکنند و کاهن به سمتِ مجسمهی آنات مادر پیش میرود که دارد به دوقلوها شیر میدهد، شاهار و شالم . شروع میکند که دعا و برکت را به آهنگی دم بگیرد، توجه از پیش دارد از مراسم قربانی دور میشود-عطرِ گوشتِ کباب شده از بیرون به مشام میرسد و کاهنان نوآموز به سربازانِ گرسنه با تکه های کباب شدهی اولین گوسفند غذا میدهند.
حالا زمانِ آن رسیده است. با داوود از پشتِ غرفهی دستفروشها میگذرم. در میان محوطهی معبد و بیرون، و از آنجا در میانِ کوچهها و بیرون از شهر. ده نفر از پیش در مکانی که پیش ازین معین شده بینِ ستونهای سنگی در مزار ستکه از جاده رسیدهاند، ردای کلاهدارِ مندرسی که نیمی از صورتِ آنها را پوشانده است. آنها دو ردایِ اضافی برای ما دارند و ما سریع آنها را میپوشیم. داوود بینِ ستونها حرکت میکند، پسران را بازرسی میکند و به رضایت سر تکان میدهد- آنها همه اینجا هستند. کسی ناهوشیار نیست و هیچکدام از آنها جنگافزارِ قابلِ مشاهدهای ندارد. زمانِ مناسبیست- مراسمِ سوم نذرِ قربانی آغاز نشده است و بعد از آن آنها به قربانی کردن چهارده پانزده گوسفندِ دیگر ادامه خواهند داد که به تمامِ گردان غذا بدهند. سربازان با گوشتِ کبابی برای مدتی طولانی مشغول هستند و پس از آن با گوشت خام آنات الهه و کارگرانِ مردِ معبد. مجالی هست که پیش از آنکه کسی متوجه غیبتِ ما شود، برگردیم.
تعدادی روستایی، گاوی گاریکش و گوسفندی با رمه از جادهی خاکی جلوی ما میگذرد و نشانهای از حمایتِ آشره را در منظر پیامبرانی که دارند نزدیک میشوند میسازد.
خورشید هنوز بالا در آسمان است چنانکه ما به درختزارِ کوچک میرسیم جائیکه ما میتوانیم اولین خانههای ناب را ببینیم. از کمربندم صفحهای گلی را در میآورم که بر آن نبشته شده: "صلح و آرامش بر داوود پسر ایشای" و آن را دوتکه میکند. نیمهی "صلح و آرامش باد" را به داوود میدهد و نیمهی دیگر با نبشتهی "داوود پسرِ ایشای" را نگه میدارد. مطابق با برنامه، اگر اتفاقِ غیرِمنتظرهای نیفتد من اینجا با پسرها در کمین خواهم ماند و منتظرِ برگشتنِ داوود خواهم بود. شمشیرش را کنار میگذارد و با من تعظیم میکند و تنها به راهش ادامه میدهد. به سمتِ معبد یاهو نبو میرود.
۴۷
مردمِ ناب برایِ نسلها یاهو و نبو را با هم ستایش کردهاند و این دو خدا را واحد میدانند. اینجا در معبد یاهو-نبو، خدایِ دانایی و حامیِ دبیران، من شغلِ منشیگری را آموختم. هیچوقت روزی که به ناب آمدم را فراموش نمیکنم. متوبال، مدیرِ مدرسه، مرا در کتابخانه میپذیرد. در سرسرایی که سقفی گنبدی شکل دارد و برای مدتی طولانی مرا بیهیچ کلمهای ورانداز میکند. من که پسری دهاتی از بیتاللحم هستم و هیچوقت چنین معبدی با کاهنان و آموزگاران و دبیران و یک کتابخانه را ندیدهام. چشمانم سرتا پای گنبدها وستونها را میکاود و جذبِ طومارها و پوست نبشتهها شده وقتی که پیچیده میشوند به دورِ حفرهای کوچک. قلبام تند تند میزد و نمیدانستم که آیا از ترس یا کنجکاوی بود.
اتاقکی درضلعِ شرقِ معبد به من داده شد جائیکه شاگردان و کاهنانِ نوآموز زندگی میکردند اما اتاقِ واقعیِ من کتابخانه است جائیکه اوقات فراغتم را تا شب در آنجا سپری میکنم. همیشه تشنهی حکمتِ بیپایان طومارها هستم. ذهنم آنجا خلاق میشود جوری که هیچوقت پیشتر نبوده. حتا شبها که همهی ما، شاگردان و معلمها بر سفرهی شام مینشینیم و حتی در صحبتهای شبانهام با سرایاء کلمات نوشته شده به صحبت کردن با من ادامه میدهند.
در آن کتابخانه بود، درست در آن سرسرا که من توسطِ اهیملخ کاهن و آموزگارِ اعظم آخرِ هر سال فراخوانده میشدم و او همیشه کلماتی از آگاهی و ترغیب بر زبان میآورد که ادامهی مسیر را برایِ من روشن میساخت. حتی پس از دو سه سال همچنان جنونِ خواندن داشتم و همهی را تا شب با کتاب میگذراندم تا اینکه ایلنابِ پیر میآید، ما را بیرون میاندازد و دروازهی بزرگِ کتابخانه را قفل میکند. هیچوقت نتوانستهام که در مقابلِ وسوسهی یک متن مقاومت کنم. و به خاطرِ کتابخانه- به خاطر طومارِ ممنوعی که از آنجا کش رفته بودم- تقریبا درآخرِ سالِ سوم من را ازمدرسه اخراج کردند. طوماری بود که در ضلعی از کتابخانه که تعطیل بود نگه داشته میشد، ضلعی که قوانینِ کیمیاگری در آن نگه داشته میشد که بر ما ممنوع بود که به آنجا وارد شویم. به خاطر آن سرقت سی ضربه شلاق از متوبال خوردم اما آسودگی بزرگی بود برایم که اخراج نشوم.
"ما شاگردی را به خاطر کنجکاوی اخراج نمیکنیم،" متوبال بعد از اینکه تحصیلاتم تمام میشود توضیح میدهد، "اما نمیتوانیم تضمینی بدهیم."
من در ناب خوشحال بودم، مبهوتِ جهانی بودم که کلمات برایم گشوده بودند اما شبها دلم برای خانه تنگ میشد به ویژه مادرم. من هنوز پسر جوانی بودم و هرسال که برای تعطیلات میدیدماش احساساتم یادآور میشد که چقدر به عشق او نیاز دارم. ناب مرا تغییر داد، بزرگم کرد و به من گنجهایی بیپایان داد اما همچنین نیمی از کودکیام را با خود برد- چشمانِ مادرم، صدایاش، آغوشاش و آشپزیاش. شش ماه پس از اینکه تحصیلاتم تمام شد مادرم درگذشت. وقتی که از بیتاللحم برگشتم او از پیش خیلی ضعیف شده بود. سیمایش زرد شده بود و گونههایش لاغر. مرا سفت بغل کرد و تنها زمزمه کرد، " جانی گنجِ من، چه دانایی تو حالا..."
در آخرِ سالِ ششم وقتی که داشتم تحصیلاتم را تمام میکردم، به کتابخانه خوانده شدم و آنجا که در پایِ مجسمه نبو، اهیملخ، متوناب والیناب معلم باسابقه بود. با قدش، ریشِ بلندش و عرقچینِ شاخدارش خدای نبو همیشه برای من آرام و موقر بود، اما این دفعه وقتی که به چهرهاش نگاه کردم توانستم لبخند کمرنگی را بر لبهایش پیدا کنم.
"پسرم، تو حالا حاضر و آماده هستی!" اهیملخ اورادی کهن را دم میگیرد، "تو قدرتِ کلمات را آموختهای، کلماتِ قدرت و علمِ اعداد را. رمزها بر تو گشوده شده!"
"من آمادهام،" با کلماتی که حفظ کردهبودم پاسخ دادم، "صنفِ دبیران برایِ همیشه خانوادهی من خواهند بود."
متابول به من جعبهی چوبیای برای نوشتن داد که بر در آن جای نگهداریِ جوهر بود و در درونش هر آن چیزی که یک منشی نیاز دارد- کیسهای کوچک از پودر جوهر، قلم نیهای نازک، تراشی برایِ سَرِ قلم، سنگی برای نرم کردنِ پاپیروس و از همه مهمتر مهرِ منشیانهی خودم.
"برو به سلامت، جاناتان پسر شیما. برکتِ یاهو-نبو بر تو خواهد بود!"اهیملخ میگوید و متوبال و الیناب مشتهایشان را بر پیشانی میگذارند و به شکلی تشریفاتی کلماتِ او را تکرار میکنند.
من بعد از آن به معبد برنگشتهام، زمانِ زیادی را گذاشتهام که در اینجا به داوود بپیوندم، اما طرحی در ذهنم به من میگوید که اینجا منتظرِ اوبمانم.
برای داوود ده دقیقه طول میکشد که به معبد برسد. به داخل میرود از میانِ راهروی بزرگ و از دو ستون میگذرد که به محوطهی حیاطِ درونی برسد جائیکه شاگردان گردِ کاهنِ آموزگار نشستهاند و دارند نوشتههایشان را بر لوحِ گلی نرمی تمرین میکنند. داوود کلاهش را برمیدارد و انگار که در دوری کُند، یکی و سپس دیگری، حلقهای پس از حلقهای، شاگردان اورا میبینند و باز میشناسند تا اینکه آرامشِ و سکوتِ کلاس و مدرسه از بین میرود و آنها همه شروع به حرفزدن با یکدیگر میکنند.
این اولین باری نیست که داوود به اینجا آمده است و همه او را به خاطر دارند- چگونه میتوانند فراموش کنند. اینجا، بعد از اینکه جالوت را کشته، داوود زرهِ فلیسطی را به جا گذاشته، کلاهخود و شمشیری طلسمشده را با اهیملخ که قرار است به یاهو- نبو تقدیم شود. داوود سریع محوطه را بازبینی میکند و چشمهایش بر هیکلِ بلندی با ردایی آبیرنگ متمرکز میشود و ریش سفیدی در حلقهی درونی-اهیملخ.
"به نامِ یاهو، گردانندهی ابرها،" اهیملخ اورادی کهن را به زبان میآورد، "به نام آموزگارانِ ما نبو که کتابشان زمین است- خوش آمدی، پسر ایشای!"
او داوود را به سمتِ محوطهی دیگری میبرد، کوچکتر و دورتر از درون، و دو کاهنِ جوان که به دنبالِ آنها با پارچی از آب، نان ونمک شتاب میکنند. اهیملخ به آنها اشاره میکند و آنها به سرعت میروند. قلباش ناآرامی و گرفتاری را از پیش ندا میدهد. با داوود او نان ونمک را به عادت مزه میکند و مشغولِ کار میشود.
"چه شده است داوود؟ چگونه است که تو اینجا تنها هستی و چرا اینچنین لباس پوشیدهای؟"
"هیس..." داوود او را ساکت میکند، به سرعت به اطراف نگاه میکند.
"اینجا کسی صدایِ ما را نمیشوند؟"
"به هیچ وجه."
"بسیارخوب اهیملخ، آنچه را که میدانی با خودت نگه دار، باشد؟"
اهیملخ دستاش را بلند میکند و انگشتِ کوچک و اشارهاش باز میکند که قسم بخورد- "باشد که رشف تیرهایش را به سمتِ من پرتاب کند اگر که کلمهای بگویم."
"بسیار خوب، پس گوش کن،" داوود به آهستگی میگوید، "من در ماموریتی مخفیانه برایِ خدمت به شاه هستم."
"ماموریتی مخفیانه؟" کاهن در حالی که اخم به چهره میآورد میگوید.
"شاه قرار است که مشکل گیبونایتیها را حل کند،" داوود به پچپچه میگوید، "و من دارم منطقه را برایِ او بازرسی میکنم."
همه میدانستند که طالوت گیبونایتیهایی که در سرزمینِ بنجامین زندگی میکردند را چون همکارانِ فلیسطیها میدید.
"اما تو تنهایی! چگونه است؟ راهزنان به جادهها حمله میکنند."
اهیملخ چندان چیزی نمیگوید اما چهرهاش نمایان میکند که به این داستان باور ندارد.
"البته که من تنها نیستم،" داوود میگوید، "پسرانم همین دور و بر منتظرم هستند، اما در حقیقت ما دچارِ کمی دردِسر شدهایم."
"همممم، پس من چه کاری میتوانم برایِ تو انجام بدهم؟"
"اول، کمی غذا چیزی از شما کم نمیکند."
"تمامِ آنچه که از دیروز مانده است نانِ مقدس است، پنج تکه نان که امروز آنها را با نانِ تازه عوض کردهایم. در واقع نانِ مقدس برایِ کاهنان است. اما اگر فوریتی هست مسئلهای ندارد. همانطور که میدانی باید پاک باشی که آن را بخوری. اگر هرکدام از شما با زنی همآغوش شدهاید، دست زدن به نانِ مقدس برایِ شما ممنوع است و آن شما را خفه خواهد کرد.
"آه، بس کن اهیملخ، کجا میتوانی در میانِ این تپهها با زنی خوابیده باشی؟ ما دو روز است که برجاده بودهایم."
اهیملخ گلویاش را صاف میکند- آنطوری که این جوانان حرف میزنند!"
"همممم...آه... دو روز؟" همچنان با ظن و گمان میپرسد، "و این پسرانِ تو دقیقا کجا هستند؟ شاید بهتر باشد که نان را مستقیما برایِ آنها بفرستیم، نه؟"
داوود از کمربندش صفحهی گلی را که به او دادهام درمیآورد و آن را به دستِ اهیملخ میدهد.
"آنها را در درختزارِ روی تپه مقابلِ پیچِ دومِ جاده پیدا میکنی. این نیمصفحه را چون نشانهای از پسرانم بدان. آنها نیمهی دیگر را دارند."
به ناگهان اضطراب از چهرهی داوود رخت برمیبندد. دست میزند و پشتِ هم نوآموزی که به درون میآید را به رگبار میبندد.
"آی، آی، آی، داوود! داوود!" با آسودگی میگوید، "گرچه تو در دردِسر هستی اما خوب است که میبینمت."
" و سرورم خوب است که شما را میبینم،" داوود پاسخ میدهد، "شما بسیار عالی به نظر میرسید."
یکی از جوانها با نان و شراب میآید. اهیملخ خدایان را برکت میدهد و داوود معبد و میزبانِ آن را و بعد غرقهی گپی معمولی و متداول میشوند.
کاهنِ جوان میآید و چیزی را در گوشِ اهیملخ پچپچ میکند و او با حواسپرتی سر تکان میدهد.
"داوودِ عزیزم، پسرانت نان را دریافت کردهاند. چه کارِ دیگری میتوانم برایِ تو انجام دهم؟"
"سپاسگزارم اهیملخ، میدانستم که میتوانم به تو تکیه کنم. پس نگاه کن، جدا از ظواهر امر، ما چندان مهیا نیستیم و همانطور که تو گفتی، این منطقه با راهزنان موردِ حمله قرار میگیرد. هر جنگافزاری که بر آن دست بگذاری کمک خواهد کرد- آیا تصادفا هیچ نیزه و یا شمشیری دارید؟"
"آنچه که به من تعلق دارد مالِ توست ای پسر ایشای،" اهیملخ پاسخ میدهد، ظن و گمانهایش بار ظاهر میشوند، "اما میدانی که هیچ جنگافزاری به جزء شمشیرِ جالوت در معبد نیست."
البته این را میداند. این او بود که آن را پس از پیروزی از درهی الا به اینجا آورد. این او بود که شمشیر را همراه با سپر و زره در مراسمی بزرگ به یاهو تقدیم کرد. سر را همچنین، با سنگی که شبیه چشمِ سومی پیشانی را شکافته بود که بر دروازهی معبد آویخته شده بود اما سه روز بعد ناپدید شد.
"البته، شمشیرِ جالوت! داوود جوری جواب میدهد که انگار دارد به خاطر میآورد، "شمشیریست از شمشیرستان! بله، آن را برایِ من بیاور اهیملخ، یکی از آن شمشیرهاست."
اهیملخ داوود را به اقدس الاقداسِ خداوند میبرد. او خم میشود و ردا را به سمتِ راستِ مجسمه بلند میکند و شیءای بلند را که درجلد زردی پیچیده شده را بیرون میآورد. کاغذپیچ را درمیآورد و کسیکه اگر داوود نمیدانست چه چیزی را مخفی میکند- دستهای که کارکرده و تیغهی مستقیم دولبه اشتباه نشدنیست- شمشیرِ جالوت!
"همینجاست، اگر احتیاجاش داری آن را با خودت ببر."
"قبل از اینکه اینکار را کنم، فقط از خدا بپرس که آیا درست است که من آن را بردارم،" داوود در حالیکه تا حدودی نگران است میگوید، "و از او بپرس که چه اتفاقی قرار است برای من بیفتد، باشد؟"
اهیملخ آه میکشد. این سوالِ آری و خیر نبود که به خاطر آن او بتواند پاسخی از اوریم و تومیم بیابد.
"سنگهای معما برای سالها با من حرف زدهاند داوود و حتا از زمانِ نبوزر، مترجمِ قدیمیِ ما مُرد، هیچکس نمیتواند بفهمد که نبو دقیقا چه میخواهد."
"آه، بس کن، پیشتر از او بپرس،" داوود اصرار میکند.
اهیملخ جویا میشود، پوششِ پیشبندِ زرهی را درمیآورد و انگشتاناش زود بر کلماتِ مقدسِ سنگها میرود. آبِ دهاناش را قورت میدهد- این سوال دقیقا جوریست که پاسخِ خدا او را به خنده وامیدارد.
"عزیزم گوش کن! این آن چیزیست که یاهو-نبو میگوید: "اینگونه ادامه بده و تو شاهِ اسرائیل خواهی شد."
"من چه خواهم شد؟"
اهیملخ باز آه میکشد. "نمیدانم- تنها نبوزر پیر میدانست که چطور هر کلمه را توضیح دهد. اما من کاملا مطمئنام که او دارد میگوید که کارِ تو تضمین شده است. پسرِ ایشای، خدایان با تو هستند!"
داوود شمشیر را برمیدارد و آنها با هم به حیاط میروند. اشتیاقی تازه در میانِ حلقهی شاگردان پراکنده است – شخصِ مهمی آمده است، شاید با خواستهای از خدایان، شاید به خاطر اینکه برایِ خود منشیای پیدا کند. مردیست در ردایِ منقوش که او را یک خدمتگزار و چهار سرباز دنبال میکنند و در اطرافِ آنها کاهنان نوآموز به کنجکاوی جمع شدهاند. داوود او را از فاصلهای تشخیص میدهد و برای لحظهای به هشدار ازحرکت وامیماند- دیاگ ادومایتی، مامورِ طالوت!- اما خیلی دیر شده که چهرهاش را با کلاهاش بپوشاند و به رفتن با اهیملخ با همان سرعت وهمان مسیر ادامه یمیدهد، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد از حیاط میگذرد. برای دیاگ به آرامی سری تکان میدهد، جوری سلامِ شتابزده، تشکر میکند و با کلماتی معمول از اهیملخ جدا میشود و بیرون میرود. آنجا، نگهبانانِ دیاگ منتظرند و آنها هم او را میشناسند که باعث میشود که فرماندهی آنها بشکنی بزند و زمانی که داوود میگذرد توجه آنها را به خود جلب کند:
"سپاه حاضر!"
برایِ آنها او هنوز دامادِ شاه است.
در کمتر از چند دقیقه او به ما در درختزار میرسد و از فاصلهای اشاره میکند که ما بهتر است که بیرون بیاییم. به او میپیوندیم و به سرعت راه را در همان مسیر که ما را به اینجا آورده در برگشت به آناتاث میپیماییم. در کنارش قدم برمیدارم:
"ترفندِ نان جواب داد، بله؟"
"او را کاملا آرام کرد. درست آنجوری که فکر کرده بودی، او به ما نانِ مقدس داد!"
"چهار تکه که به خوبی بستهبندی شده بودند."
"صفحهی گلی را به او دادم و بعد از اینکه آنها تو را در اینجا پیدا کردند همه چیز به خوبی پیش رفت. او بی هیچ فکری شمشیر را به من داد. چطور ما با زمان تنظیم شدهایم؟
"شبیه ساعت پیش میرود، عمو. اگر آناتاث را به موقع داریم، قبل از شب به ادولام میرسیم، درست همانطور که برنامه ریخته بودیم."
۴۸
بیرونِ معبدِ آناتاث سربازها دارند چیز میخورند و دربارهی داستانهای روز حرف میزنند، و اینجا و آنجا بحث میکنند اما همه در طنزی خوب و در آرامش سیری و گوارش. داوود عازمِ جائیست اما هیچکس حالا نگران نیست. صفِ درازی از مردان که میخواهند خود را ارضاء کنند بیرون اتاقهای راهب بسته شده و خورشید همچنان در آسمان جنوبی آویزان است، فقط کمی به سوی مغرب.
ما واردِ حیاط میشویم و مستقیم به سمتِ تنورِ بزرگِ آشپزی پایِ پلکانِ معبد میرویم. داوود تکهای از گوشتِ ساقِ پا را از منقلِ آتش برمیدارد و بی هدر دادنِ لحظهای از پلهها بالا میرود و به سکویِ ورودی میرسد. دستِ آزادش را به علامتِ سلام بلند میکند و همهی چشمها به سمتِ او برمیگردد. از پائین صدها گلو فریاد میکشد:" داوود! داوود!"
به گوشت گاز میزند، میجود و نیم دقیقه به خاطرِ تکانهی بالارفتن صبر میکند تا اینکه بالاخره آن را قورت میدهد.
"برادران!" صدا میزند، "برادران! خدایان به من برکت دادهاند و خدایان به شما برکت خواهند داد! از شما سپاسگزارم، آناتِ ماده شیر، دوستِ جنگجویان! از شما سپاسگزارم که به ما این نذر را بخشیدید!"
تکه گوشت را تکان تکان میدهد تا نکتهاش را روشن سازد و همچنان در میانِ استقبال ادامه میدهد:" از یاهو یاری دهندهی پیروزی سپاسگزارم!"
در حرکتی نمایشی گوشت را برایِ سربازان پرت میکند و از کولهاش شمشیرِ جالوت را درمیآورد. آنرا بالای سرش چنان تکان میدهد که انگار جام نهایی را در مقابل جالوت برده است.
"یاهوی بزرگ،" داوود ندا میدهد. "یاهوی جنگجو، گاو عظیم! از تو سپاسگزارم که به من بر جالوت پیروزی بخشیدی و از تو سپاسگزارم به خاطر پیروزیهایی که قرار است اتفاق بیفتد!"
تشویقها اوج میگیرد و داوود منتظر لحظهای ست که فرو بنشیند.
"تو ای نبو، داناییات را ستایش میکنم که از آینده خبر داری! از تو سپاسگزارم که نانِ مقدس را به ما میخورانی!" برمیگردد و به تکه نانهای بزرگی که ما به ناب آوردهایم اشاره میکند. "خدایان با ما هستند برادران! خدایان با ما هستند داوود!"
در روشنایی ماه چنانکه شمشیرِ درخشان را تکان تکان میدهد، داوود خود شبیه خدایی به نظر میرسد. فریادِ شادیِ سربازان کرکننده است.
"میدانم که تو داری از خودت میپرسی که با شاه چه خواهد شد،" او ادامه میدهد، "با منجیِ خدایان چه خواهد شد. برادرانم، شما دارید واقعا به چه فکر میکنید؟ آسمانها مرا از جنگ برعلیه شاه بازمیدارند اما نمیتوانم خود را از دیدن این باز دارم که خدایان با او نیستند. خدایان امروز سخن گفتهاند- و خدایان با ما هستند!
"اما هر کدام از شما که نمیخواهید با خدایان بیایید، هرکسی با هراسی در دل، آزاد است که از ما جدا شود. این طور نیست که من فکر کنم که هر کس که اینجا هست احمق است اگر اینکار را کند، اما اگر کسانی هستند که میخواهند بروند اشکالی ندارد. مشکل نسازید. تنها این: زمانی که میروید ما را به خاطر بیاورید برادرانم، چگونه با هم جنگیدیم، چگونه با هم پیروز شدیم و چگونه غنائمی که خدایان به ما دادند را با هم قسمت کردیم. میخواهم که هر زمان که شما اینجا را که ما با هم بودهایم به یاد بیاورید سینهی شما مفتخر به غرور باشد و این تمامِ آنچه است که من میخواهم.
"و شما که با ما میمانید، شما دارید با خدایان میآئید، به شما نمیگویم که قرار است آسان باشد اما میگویم که شما به پیروزمندان پیوستهاید! که گونیهای شما از طلا و نقره پُر خواهد شد! که دخترانِ حبرون، بتال و حتا گیبای بنجامینی دربارهی شمایان شعر خواهند سرود! و هر کجا که شما بروید مردم شما را به انگشت نشان خواهند داد و میگویند که او واقعا مرد ست، کسی که با داوود بوده است!"
سربازان را میکاود و درمییابد که آنها واقعا با او هستند، اما اینجا و آنجا متوجه چشمانی نگران میشود، تردید و از هم پاشیدن. درمییابد که چیزهای زیادی برای فکر کردن دارند و زمانِ نظم و مقررات است.
"پس همه چیز واضح است؟" نتیجه گیری میکند، "ما در حالِ جنگ برعلیه شاه نیستیم-و خدایان که نامِ آنها ستوده باد او ما را حفظ خواهند کرد! و دقیقا به همین علت ما شب اینجا نخواهیم ماند- که مجبور نباشیم صبح بجنگیم. پس زود باشید دوستانم، بگذارید که برایِ حرکت آماده شویم. در کمتر از پانزده دقیقه ما از دروازهی جنوبی بیرون خواهیم رفت. حرکت کنید!"
خیلی بهتر از آنچه که آرزو کرده بودیم درآمد. در دروازه پانصد و شانزده مرد را شمردم و خودم را به آن جمع اضافه کردم، پانصد و هفده نفر سرورم!"
"عالیست جاناتان. سریع راه میپیمائیم و تا شب در غارِ ادولام خواهیم بود."
"میدانی که گروهی از راهزنان آنجا هستند،"من میگویم،"مجبوریم که آنها را بیرون کنیم."
"بله، از دستِ آنها رهایی خواهیم یافت،" متفکرانه پاسخ میدهد، "هرکسی که نخواهد به ما بپیوندد."
"سرورم، آنها مجرم هستند."
"که چه، جاناتان؟ ما هم حالا مجرم هستیم."
۴۹
ما حالا تقریبا یک ماه است که در غارِ ادولام اطراق کردهایم و نمیتوانم بگویم که ادولامیتیها ازین خوشحال هستند. درست است که ما به راهزنی در بزرگراهها پایان دادهایم- ادیبال سرکردهی گروه بدکاران و دو نفر از نوچههایش را بر سر درِ غار حلق آویز کردهایم وقتیکه ایلعاب بقیه را به گروهِ حرف گوش کنی تنبیه و تربیت کرد. اما ادولامیاتیها میدانند که تنها اندک زمانی میبرد که طالوت و ارتشاش پیدا شوند و در این میان چه کسی میخواهد برای گردانی تمام آماده شود حتا اگر در حالِ حفاظت از جادهها باشد؟ به نظر میرسد که بازرگانان هیچ تفاوتی بین مالیاتِ بزرگراه که به ادیبال میپردازند و پولی که برایِ امنیت و حفاظتِ داوود از آنها جمع میکند قائل نیستند و تنها ارزش پول برایِ آنها مهم است که همچنان که گردان بزرگتر میشود، مقدارش بیشتر میشود. جنگجویانِ جدید هر روز میآیند، برخی از آنها اشخاصِ مشکوکی هستند که برایِ دزدی از ما میآیند و دیگران- از قبیلهی ایشای- برای رهایی یافتن از هراسِ انتقامِ شاه میآیند. اماسا، الهانان و العاذر، شاما، یافیاء و اشبال که از بیتاللحم آمدهاند و با آنها سه پسر زرایاء – جوآب، ابیشای و اسائل. ما حالا بیشتر از ششصد جنگجو هستیم بی آنکه کهنسالان، زنان و کودکان را بشماریم. بر بالایِ جنگجویان دستفروشها و روسپیها هستند، و انگار که در ادامهی آن مراسمِ افتتاحِ مذهبی که در آناتاث- خدای پیغمبر، پیروِ ساموئل همچنان ظاهر میشود.
حتی پدر و مادرِ داوود، ایشای و نیتزوه، هم به غار آمدهاند.
آنها خوب به نظر نمیرسند، داوود میپندارد، مبهوت از چهرههای پُر از چین و چروکِ آنها، زیرِ چشمهاشان پف کرده و قدشان که حتی بیشتر آب رفته.
"پدر! مادر!" به آنها سلام میکند، "چقدر خوب است که میبینمتان!"
خوب میداند که آنها به خاطر معاشرت یا به خاطر اینکه نگرانِ سلامتِ او بودهاند به اینجا نیامدهاند بلکه اولین و مهمترین دغدغهی آنها این بوده که از ترسِ شاه که گروگان گرفته شوند به اینجا آمدهاند.
داوود از بیتاللحم فاصله گرفته بود که خانوادهاش را به دردِ سر نیندازد اما حالا بیت اللحم به نزدِ او آمده است.
ایشای به گرمی او را در آغوش میکشد اما درعینِ حال فرصتی مییابد تا او را سرزنش کند."چه دارد برایِ تو اتفاق میافتد پسرم! چرا داری شاه را برمیانگیزی؟ تنها به دردسری فکر کن که ما را به آن انداختهای. همیشه یادت باشد که بهترین برای یک مرد اینست که در سرزمیناش ساکت بنشیند."
"متاسفم، پدر."
"اما داوود،" نیتزوه چنانکه او را در آغوش میکشد میگوید، "چه اتفاقی افتاده؟ چرا با شاه دعوا کردهای؟ نگاه کن، ما تو را میشناسیم. هر وقت بخواهی میتوانی همهچیز را با یک لبخند حل کنی. ممکن است که سعی کنی و با او گفتگو کنی و..."
"شاه دیوانه است، مادر- صحبت کردن با او ممکن نیست. اما به من اجازه بدهید که خودم دلمشغول باشم. همه چیز درست خواهد شد."
داوود میفهمد که جمع شدنِ خانواده چیزِ فوق العادهای ست اما در این جهان با گردانی مثل این با پیرها و کودکان و گوسفندان و گلهی گاوها تنها فرصت و امکان حمله را قادر خواهد کرد.
دو روز دیگر میگذرد و جشنِ غذای ماهِ نو با مقاماتِ ادولامیتی که جرات دعوت ما را ندارند، داوود اعلام میکند که داریم ازینجا عزیمت میکنیم و کلماتی از خداحافظی را اضافه میکند که دریک جمله آنها را آزاد و وابسته میکند: "شما همیشه دوستانِ ما خواهید بود،" داوود میگوید، "ما هیچوقت این را فراموش نخواهیم کرد. مجبوریم که حالا برویم اما همیشه میدانیم که خانهای اینجا داریم و شما همیشه بدانید که اگر دردسری برای شما درست شد کسی هست که ترتیبِ چیزها را برایِ شما خواهد داد."
همهی ما جامها را به هم خواهیم زد و حتی ادولامیایتیها ما را ستایش میکنند که ما شبیه برادرشان هستیم اماهیچ احساسی در گفتهی آنها نیست. به نظر نمیرسد که آنها از اینکه از دستِ فیض اجباری ازین حمایتِ تحمیلی خلاصی مییابند به شکلِ خاصی ناراحت هستند و حضورِما در اینجا امنیتِ شهر را بیشتر از هر خطری تهدید میکند.
ساعتِ پنجِ صبح وقتی که خدای شاهار، خدایِ ستاره در آسمان بیدار میشود، ما در مسیر در میانِ مراتعِ بازِ بیابان به سمتِ شرق عازم میشویم. تا زمانِ غروب ما در جنوب عینگدی بر قلهی پهنِ کوه که مشرف به دریایِ مرده است اطراق کردهایم. شکی نیست که ما در اینجا از درونِ غار امنیتِ بیشتری داریم، اما ارتش طالوت هم میتواند به اینجا برسد و با تمام کودکان و پیرانی که با ما هستند، احتمالی نخواهد بود که بتوانیم از حملهای که اتفاق بیفتد اجتناب کنیم-آهستگیِ حرکت ما و مزیتهای متعددِ ارتش تعیین کننده خواهد بود به خاطرِ این است که در همان شب شتاب میکنیم که تدارکاتِ خود را برای گذشتن از دریا به سمت موآب به پایان برسانیم.
قایقهایی که از ساقههای نی و شاخههای پستهی کوهی ساختهایم برای به آب انداختن آمادهاند. صبح همهی سالخوردگان از جمله پدر و مادر داوود، ایشای و نیتزوا، هر دویِ آنها را آماده میکنیم. و دو نفر دیگر را هم سوار بر قایق میکنیم و بیست الاغ را و شش صندوقِ بزرگ را که از طلا پُر شده، لباس و سکههای نقره که از بازرگانانِ ادولام جمع کرده بودیم.
قایقها برایِ به آب انداختن آمادهاند. بقیهی جنگجوها به سمتِ جنوب و حول و حوشِ دریا خواهند رفت تا آنجا که نهرِ زِرِد جریان دارد و آنجا برایِ فرمان منتظر خواهند ماند. داوود خودش با پسرعمویاش العاذر قایقرانی میکند کسی که میارزد که کاملا با او باشی و پنجاه جنگجو. با میلههایی بلند قایقها را به آرامی در میانِ آبِ سنگینِ دریایِ بیابان به سمتِ ساحلی دور هُل میدهیم. آنجا در ساحل، تا کمرهامان در گلِ سیاه، قایقها را خالی میکنیم و صندوقها و سالخوردگان و ضعفا را بر الاغ میگذاریم و شروع به بالارفتن میکنیم تا پرتگاهِ میزپه موآب و به سمتِ خانهی شاه میرویم.
قرارِ ملاقات از پیش تعیین شده است- به نامِ داوود نامهای برای شالوم، شاهِ موآب، فرستادم، و در جواب ما دعوتی رسمی از طرفِ او دریافت کردیم- اما من هنوز ترس از خیانت دارم خاصه وقتی که به ناگهان روشن میشود که موآبایتیها تنها به بیست نفر از جمله پسرانی که هدایا را میآورند اجازه میدهند که به خانهی شاه وارد شوند.
در حالیکه تعظیم میکنند و خود را به خاک میاندازند، خدمتگزاران شاه ما را به اتاقِ سلطنتی میبرند. ما از میانِ دو ردیف از ستونهای قرمزِ چوبی با سرستونهای سیاهرنگی که در مسیری به تختِ شاه میرسند گذر میکنیم؛ تختِ پادشاهی سرخ و سیاه است. کفِ اتاق تمام با پوستِ گوسفندی به رنگِ قهوهای و سفید پوشیده است و نگهبانانی با جنگ افزار در ردایی نارنجی در اطرافِ دیوار قرار گرفتهاند. بر تختِ بزرگِ پادشاهی که سرخ و سیاه رنگآمیزی شده شاه شالوم نشستهاست، مردی در چهل سالگیاش که ریشهای فرفری و موهای کوتاهاش کمی به خاکستری گرائیده است. دستبندها و زنجیرهای طلا بر دستها و گردناش آویخته است و آنچه که برما خیره است یک جفت چشم ریزِهشیار است در چهرهای براق و پُف کرده.
داوود به سرعت خود را شبیه کسی که به جستجویِ حمایت است به پایِ شاه میافکند و همانطور برای مدتی طولانی باقیماند تا اینکه شالوم با قیافهی شکوهمند شاهانهاش به او اشاره میکند که برخیزد.
"سرورم،" داوود میگوید، "دعا میکنم که چموش خدایِ موآب، به شما توانایی و ثروت ببخشد! و اینکه آشره عمر شما را تا صد و بیست سال دراز خواهد کرد! لطفا هدایای ما را پذیرا باشید! قربان، حتی خدایان میدانند که چرا من اینجا هستم- برای اینکه در رگهایِ پسرانِ ایشای هم خون موآبایت جاریست، و دشمنِ شما، شاهِ اسرائیل، دشمنِ من نیز هست. پس به چه کسی غیرِ شما پناه بیاورم؟ خواهش میکنم که با بندهی خود امروز متحد شوید! و چه دارم میپرسم، سرورم؟ حتما مشکلاتی درست خواهد شد اگر ما را حمایت کنید و سرورم با اجازهی شما من پدرو مادرم که چون قلبم هستند را پیشِ شما میگذارم که آنها پیشِ شما امن خواهند بود و زمانیکه با شما هستند، شما همیشه میدانید که ثروتِ من کجا قرار دارد. قسم به زندگیِ بعل، حامیِ عهد، شمشیرِ من شمشیرِ شماست. سرورم- من و مردانم به شما تعلق دارید."
شالوم به نظر میرسد که از مباشرِ جدیدی که بر دامناش فرود آمده خوشنود است. برای مدتی طولانی هدایایی که جلویِ او قرار گرفته را میکاود و سرِ آخر آغوشاش را برایِ داوود باز میکند و اعلام میکند، "داوود عزیزم، تو شبیه پسرم هستی. به نامِ چموشِ بزرگ، ازین روز به بعد دشمنانِ شما دشمنانِ من هستند و خانهی من خانهی شماست."
۵۰
دژِ ما بالای جادهی موآب شبیه میزی مرتفع است. زمینی خشکیده، صخرههایی آسیبپذیر و چند بوتهی پُر خار که اینجا و آنجا سوخته. از اینجا میتوانی ساحلِ دریایِ مُرده را ببینی و همینطور چمنزاری که از نخلستانِ عین گدی پهن شده در شمالِ پرتگاهِ میزپه موآب در جنوب. کسی نمیتواند نزدیک شود بیآنکه ما او را ببینیم.
پشتِ سر گذاشتن پدر و مادرت به عنوان گروگان مناسبتِ خوشی نیست اما داوود میداند که حداقل برای زمانِ حال آنها پیشِ طالوت در موآب امنتر خواهند بود. آنها را در آغوش میکشد و خداحافظی میکند، حسی از آسودگی اما همچنان پس از پنجاه متر میایستد و برمیگردد. نیتزوا آنجا ایستاده است و دستاش را به دورِ ایشای گرفته است، دارد پسرش را که با بقیهی جنگجوها دور میشوند تماشا میکند.
"ما را خشنود کنید ای خدایانِ بزرگ،" دعایی را به آهستگی میخواند، "بگذار که او را ببینم، کوچکترین پسرم را دوباره..."
همچنین ما بر کوه در مرزِ دژِ موآبایت ازین پس امنتر خواهیم بود. حتی اگر از شالوم کمکی نگیریم، همیشه میتوانیم در میزپا موآب به سمتِ او فرار کنیم. در هر مراسمی، نامهای شبیه به این برایِ ناهاش، شاهِ عمان، فرستادهام و او هم جوابی مثبت فرستاده است با دعوتی که هر زمان که بخواهیم میتوانیم به عمان پناهنده شویم.
روزها میگذرند و ما خیلی زود خودمان را به روزمرگیِ خسته کنندهی پاسگاهِ بزرگراه عادت کردهایم؛ از کاروانهایی که میگذرند و از جادهی راهزنان عبور میکنند مالیات جمع میکنیم و نه بیشتر. به نظر میرسد که دامهای ما کاملا در امنیت هستند و میتوانیم کمی در آرامش باشیم. مردان بازی میکنند، کباب درست میکنند و لطیفه میگویند در همین زمان زنان غیبت میکنند و درونِ چادرها آنچنان مشغول اند که حتا درطیِ روز صدای آه و ناله شنیده میشود.
سه ماه در خوشی میگذرد و تنها گاد که انگار نیشی به او زده شده در اطرافِ قرارگاه میچرخد. سرایا ادعا میکند که پیامبران دیوانه میشوند زمانیکه خدایان آنها را تسخیر میکنند اما زمانی که خدایان قدرتشان را شُل میکنند برعکس آنها از دستِ خدایان آرامش ندارند و خدایان از دستِ آنها.
در شبِ ماهِ نویِ ماهِ الول، ما همه جمع میشویم که قربانیهایمان را برای ماه و میزبانِ آسمان نذر کنیم و آنزمان چون داوود مراسم را افتتاح میکند و برایِ خدایان شراب میریزد، گاد با چشمانی آتشین و شعلهگون درست در مقابلِ او پدیدار میشود و به صدایی بلند اعلام میکند: " تو ای پسرِ ایشای اینها کلماتِ یاهو و آشره هستند! تو برای مدتِ مدیدی در دژ نشستهای! حالا به یهودیه برگرد!"
کلمات را چون زغالهایی داغ از دهان بیرون میدهد و بی اینکه منتظرِ سهم کباباش شود آنجا را ترک میکند. اووف، چقدر از آدمهایی مثلِ او که خوشی را میکشند متنفرم! و چنانکه میدانیم مشعلی که ابلهی آن را به زمینی میاندازد ده مردِ دانا را از بین نمیبرد. ذهنیتی ندارم که چه دارد از ذهنِ داوود میگذرد اما سربازان به اینجور چیزها اعتقاد دارند و من هم لحظاتی هست که اینگونه فکر میکنم. از آن لحظه که یاهو و آشره از دهانِ گاد صحبت کردند، غیرِ ممکن بود که کلمات را به آن حنجرهی لعنتی برگردانی. ما همه سکوت میکنیم و کسی نمیداند که چه چیزِ دیگری برایِ گفتن هست.
میخوریم، مینوشیم و صبح بار و بنه را میبندیم. گاد خودش ناپدید شده است و همه میدانند که این نشانهی بیماریست.
ما پیغامهایی را با هدایای ارزشمند به شالوم میفرستیم که به او اطلاع دهیم که داریم به دستورِیاهو و آشره اینجا را ترک میکنیم اما اگر خدایان اجازه بدهند، زود برمیگردیم.
"آن گاد،" داوود به آهستگی در گوشام میگوید، "چطور او همپیمانی با موآبیها و آمونیها را از دست داد."
"نه، ازدست نرفتهاست،" با اطمینانِ تمام پاسخ میدهم. "بعدا به ما کمک خواهد کرد اما در این میانه باید قرارهای تازهای بگذاریم."
"اگر به خاطرِ گاد نبود، آنقدر ازینجا دور نمیرفتم. به هر حال ما اینجا امن هستیم."
با این وجود ما از آنجا رفتیم- ما از نهر زِرِد گذر کردیم و به سمتِ غرب و شمال رفتیم، حبرون را دور زدیم و از جادهی اصلی دور شدیم تا اینکه به منطقهی ادولام برگشتیم.
کمی در آن مکان چرخ زدیم و سَرِ آخر قرارگاهی در جنگلِ هرت نه چندان دور از کیلا برپا کردیم. درست است که ما در اینجا دژ و صخره نداریم و به ارتشِ طول و درازِ طالوت نزدیکتریم اما هیچ حملهای نمیتواند به ما صورت بگیرد مگر اینکه ارتشِ حملهور در میانهی درختان پراکنده شود و از آنجا که ما در میانهی جنگل هستیم، نسبتا امن هستیم. تنها ماجراجوییهای داوود است که من را نگران میکند- او هنوز دوست دارد که عازمِ ماموریتهای کوچک آنچنان که در ناب بود تنها و با گروهِ کمی از جنگجویان شود. شک نمیکند که خودش را به خطر بیندازد دوباره و دوباره و در واقع همهی ما را به خطر میاندازد.
ادامه دارد...
THE KINGDOM
A NOVEL BY AMIR OR
TRANSLATED INTO PERSIAN BY
ROSA JAMALI
به سه فصلِ اول در یوتیوب گوش کنید
خرید از سیبوک

رُزا جمالی متولد ۱۳۵۶ در شهرِ تبریز؛ دانش آموختهی کارشناسی ادبیات نمایشی از دانشگاه هنر و کارشناسی ارشد ادبیات انگلیسی از دانشگاه تهران است. ازین قلم تاکنون هفت مجموعه شعر، یک نمایشنامه، یک مجموعه مقاله، دو گلچینِ ترجمه شعر انگلیسی، ده عنوان کتاب در عرصهی ترجمهی شعر جهان و دو کتابِ در دستهی ترجمهی داستان کودک منتشر شده است. در نظریات و آثارش در طیِ چندین دهه و دورههای مختلفِ کاریاش از زاویهی متفاوتی به ادبیاتِ فارسی نگاه کردهاست: فرمالیستی، ساختارزدایانه، فمینیستی، بوم گرایانه، پسااستعماری، تاریخگرایانهی نوین و …