دانلود کتاب

https://m.media-amazon.com/images/P/1542759439.01._SCLZZZZZZZ_SX500_.jpg

https://i.pinimg.com/564x/95/6a/d1/956ad1f3da6508cce4431ee62a4af6a6.jpg

از فصل اول تا پانزده در اینجا:

http://rosajamali.blogfa.com/post/84

قلمرو

رمانی از امیر اور

ترجمه‌ی رُزا جمالی

הממלכה / אמיר אור

ادامه:

۱۵

سرداران نمی‌توانند تن به تن بجنگند و معمولا چنین برنامه‌ای ندارند. روزها از پیِ یکدیگر می‌گذرند و ابنر توهین‌های جالوت را می‌شنود و هر روز صورتش سفیدتر می‌گردد اما بیشتر ازینکه عصبانی باشد دلواپس است. اهمیت ندارد که چقدر فلیسطی‌ها به او توهین می‌کنند آنها نباید کسی را برای او به ماموریت وادارند. بهتر است که لشکر از موضعی پائین‌تر حمله کند به جای جنگ تن به تن که نتیجه‌اش از پیش مشخص است. او همچنین می‌داند که این داستان مدتِ درازی ادامه داشته و جوش و خروشِ زیادی ایجاد کرده. کسی قادر نیست که صحیح فکر کند. اگر همچنان ادامه پیدا کند، ابنر نگران می‌شود. کسی ناچار است که اعزام شود و به سراغ جالوت برود حتا اگر برای آبروی برباد رفته‌ی اسرائیلی‌ها باشد. در این میانه مراقب طالوت هست. شاه امشب اعلام کرده که به هرکس که فلیسطی‌ها را شکست دهد پاداش خواهد داد اما ابنر او را به خوبی می‌شناسد که این را باور کند. طالوت این را رسما به همه اعلام کرده که به جنگِ جالوت بروند و حالا تنها او منتظرِ نشانه‌ای است که صدایِ درونِ سرش به او اجازه دهد که به جنگ برود که راضی به این کار شده، نه برای اینکه از ترس و ضجه و خون خوشش می‌آید-نه! طالوت از جنگ متنفر است اما ناچار است که این عطشِ دل را پاسخ دهد و فلیسطی‌ها را در بازرسی ساکت کند، خشم را فرونشاند و درِ دهن توهین را ببندد.

تا به حال چقدر جنگیده‌ایم، طالوت به اندیشه فرو می‌رود، با آمونایتی‌ها، فلیسطی‌ها و عمالیقی‌ها. و چقدر می‌توانیم همچنان پیروز باشیم؟ و تمامِ این‌ها چگونه به پایان خواهد رسید. سعی می‌کند که ذهن‌اش را خالی کند و تمرکز کند اما افکارش شبیه چند زنِ پیر که مشغول تمسخر و وراجی هستند از ژرفنایِ ذهن‌اش ناپدید می‌شوند.

به جهنم بر فلیسطی‌ها، به جهنم به این جنگ، به جهنم که اینطور در تله افتاده، پدر خوار شده‌اش که به او اجازه نمی‌داد که از جنگ دست بکشد. به جهنم بر همه چیز!

بله، طالوت منتظرِ نشانه‌ای از جانبِ خدایان است. همیشه ایمان داشته است. شاید با خودش فکر می‌کند که من به اندازه‌ی کافی ایمان ندارم. به اندازه‌ی کافی فرمانبردار نبوده‌ام – و شاید که بالعکس- بیش از اندازه فرمانبردار بوده‌ام؟ چرا که هر چه بیشتر تلاش می‌کند بیشتر مطیع می‌شود. پسِ پشتِ این فرمانبرداری، مخالفت کم کم رشد می‌کند، از آن طالوت دیگر، طالوت شیطانی شورشی هرچه آن طالوت شورشی را سرکوب می‌کند، وحشی‌تر می‌شود. تنها منتظرِ لحظه‌ی مناسبی‌ست. و در هر صورت، به خودش می‌گوید واقعا اهمیتی ندارد که تو چقدر مطیع هستی، هیچوقت کافی نیست.

شبیه برگشتن به آن زمان برای مثال، در گیلگال غول‌ها زمانی که منتظر ساموئل بودند که بیاید و غنائم ِ جنگی را قربانی کنند- هفت روز از آن روز گذشت که مقرر بود و ساموئل نیامد، هفت روز که فلیسطی‌ها داشتند روستاها را ازبتال تا مک‌مش می‌سوزاندند، هفت روز که آنها به سمتِ گیلگال پیش می‌رفتند، هفت روز که او دید که مردم دارند از آن‌جا می‌روند و لشکر از هم می‌پاشد- هفت‌روز شاید امروز و دیگر هیچ.

می‌دانست که مجبورست که به سرعت به کوهستان برگردد، چراکه در اینجا دردره‌ی جریکو ارابه‌های فلیسطی‌ها برای او فرصتی به جا نمی‌گذاشتند. روز از پیِ روز منتظرِ ساموئل می‌نشست و به جاده‌ای نگاه می‌کرد که به سمتِ سنگِ مقدس می‌رفت. و پس از آن، وقتی که دیگر نمی‌توانست صبر کند و دستور داد که گوسفندان را ذبح کنند. مرد پیر که انگار پشتِ چادری پنهان شده بود پدیدار شد، انگار منتظر بود که غافلگیرش کند و بگوید که چه کسی رئیس است.

پس واقعا، چه تفاوتی ایجاد می‌کند؟هیچوقت به اندازه‌ی کافی خوب نیست – همیشه شکایت‌هایی هست، همیشه آزمونی تازه، خواسته‌هایی تازه و همیشه، همیشه در هر خیر و برکتی رعبی هم هست. فکرهایش دارد دیوانه‌اش می‌کند. آنچنان سرش را تکان می‌دهد که انگار دارد آن را پرت می‌کند اما بی‌سبب. عصبانیت در شکمش شبیه اسید ترشح می‌شود. بگذار که فلیسطی‌ها آنچه را که می‌خواهند انجام دهند، مابقی با او خواهد بود. و حالا که چه؟ آیا باید که داوود را با چنگ‌اش فرا بخواند؟ داوود احتمالا از بیت اللحم باز خواهد گشت. اما نه، لعنت به آن. آرام‌بخش نمی‌خواهد. نمی خواهد که در نرمیِ موسیقی غرقه شود، نه! نمی‌خواهد که اینجور آرامش پیدا کند. نمی خواهد که نرم نرمک غرقه شود درون موسیقی، اینجور آرامش را نمی‌خواهد. می‌خواهد که خشمگین باشد، می‌خواهد که این خشم و اضطراب و عصبیت را بیرون بریزد. می‌خواهد، ناچار است که فریاد بزند و آنرا بیرون بریزد و سرِ چیزی خالی کند، همین حالا.

وقتی که افسرانِ نظامی چهره‌ی شاه را بر درب می‌بینند ، تا آنجایی که می‌توانند نگاهشان را به زیر می‌افکنند. طالوت با غوغا داخل می‌شود و چنانچه از آن‌ها گذر می‌کند با صدای بلند دستور می‌دهد:

«این زنِ فلیسطی تازه را برای من بیاورید!»

کمتر از چند دقیقه با زندانی برمیگردند – دختری لاغر و پانزده شانزده ساله- جلوی او می‌نشیند و بقیه با سرعتی که می‌توانند به سراغِ کارِ خود می‌روند.

دخترانِ زیادی خوشحال می‌شدند اگر جایِ او بودند که رفتن به بارگاهِ شاه تحتِ این شرایط افتخاری‌ست و چه کسی می‌داند که شاه ممکن است که دختر را دوست بدارد. مردم می‌گویند که چه بر سرِ دخترِ صیغه‌ای ریزپاه دختر آیه آمد، همینطور شروع شد و حالا شبیه یک ملکه زندگی می‌کند.

اما چنین فکری از ذهنِ دخترِ فلیسطی نمی‌گذرد زمانی که پیش طالوت زانو زده است.

نه، خیلی مغرور است، خیلی مغرور است که این را بفهمد، آنقدر مغرور است که جایگاهش را نمی‌فهمد. می‌داند که حالا متعلق به اوست و چرا به اینجا آورده شده‌ است اما وحشتزده به نظر نمی‌رسد. سرش را با دقت بلند می‌کند و گردنِ باریک‌اش که به عقب متمایل شده را صاف می‌کند.

«اسمِ من ملیساست،» می‌گوید.

نوکِ سینه‌هایش از درونِ لباسِ نازکش مشخص است و چشم‌هایش خیره به شاه. می‌درخشد و سحر می‌کند و با شعله‌ای از درد می‌سوزاند. طالوت با خود فکر می‌کند که شبیه چشم‌های مار است.

به سمتِ او خم می‌شود و او را برمی گرداند روی حصیرِ نی‌ها. با یک حرکت او را به سمتِ شکم‌اش برمی‌گرداند از مو می‌گیردش و صورتش را به سمتِ نی می‌گرداند، نیم‌تنه‌اش را تا نیمه پاره می‌کند که ساق‌ها و باسنِ گردش نمایان شود. انگشتهایش لباس‌هایش را رها می‌کند. با زانوهایش ساق‌هایش را به اجبار از هم باز می‌کند و آنچنان با تمامِ قدرت شبیه نیزه‌ای در او فرو می‌کند.

«فاحشه‌ی فلیسطی!» با دندانِ قروچه شده آهسته می‌گوید. «دوست داری، نه؟ بگو فاحشه، بگو که این را بشنوم!.»

شبیه شمشیر مدام و به تکرار در او فرو می‌کند اما ملیسا لبهایش را می‌گزد و غیر از آه‌های سنگینِ دردناکش صدایِ دیگری از او در نمی‌آید و این سکوت شاه را دیوانه می‌کند، گردن‌اش را شُل می‌کند و با فشاری بیشتر مدام فرو می‌کند، با ضرباتی محکم در جسمی که دارد زیرش می‌لرزد.

صدایی وحشتناک گوش تا گوش اردوگاه را فراگرفته‌است و شاه دارد می‌غرد.

​​​​​​

۱۶

وقتی که پاپیروس را از کیفم درمی‌آورم که رفتار طالوت با ملیسا را برای داوود بخوانم. درست در ابتدایِ داستان من را قطع می‌کند. «در هر صورت ملیسا متعلق به او بود.» داوود می‌گوید. «پس چرا با چنین خشونتی؟ آنهمه اجبار برای چه بود؟ و اگر قرار به اجبار باشد پس زمانی که جالوت ما را مجبور به رقص کرده بود والاحضرت کجا بوده؟»

آنچه که در چادر اتفاق افتاد را من از خودِ ملیسا شنیدم. قلبم را به تپش وا می‌دارد و شبیه تکه استخوانی در گلویم گیر کرده. برای من سخت است که درباره‌ی آن حرف بزنم و اگر حتی می‌توانستم حرف بزنم، درباره آنچه که هر دویِ ما از پیش می‌دانیم چه می‌توانم بگویم؟ که مردان، مردانِ دیگر را با تجاوز به زنانشان تحقیر می‌کنند؟ آیا این بخشی از پیروزی‌ست؟ این برای من سهمگین به نظر می‌رسد. نمی‌دانم، به خواندن ادامه می‌دهم، بیم‌ناک که اگر توقف کنم نمی‌توانم به آن ادامه بدهم. آه که تو چقدر پستی، طالوت!

که برهنه بودی شاه!

هنوز دارم آخرِ این فصل را برای داوود می‌خوانم وقتی که چانه‌اش به سمتِ سینه می‌افتد. نسیمی به آرامی موهای سفیدش را به هم می‌ریزد.«شاه» زیر لب می‌گوید ، «دارد می‌غرد.»

او را می‌پوشانم، مردی که زندگی‌ام را دردستانش گرفته و چشم‌هایم خیره به چهره‌ی او زمانی که به خواب می‌رود.

تو هم همچنین برهنه‌ای، ای داوود!

۱۷

در نوری پریده‌رنگ اردوگاه با ردیف چادرها نمایان می‌شود. مقابلِ چادرها، بین درختانِ سقز و اقاقیا، در سرازیریِ کوه، گروه نشسته‌اند و دارند صبحانه می‌خورند- نانِ پیتا، روغن زیتون، پیاز، پوره‌ی عدس و باقالی. داوود الاغ را به پشتِ سرش و بین چادرها می‌کشد و با دقت سربازان و سلاح‌هایشان را بررسی می‌کند.

پرس وُ جو می‌کند و راه را به او نشان می‌دهند تا به چادری که دنبالش می‌گردد می‌رسد. یک ماه است که پدر مریض شده و طالوت او را مرخص کرده تا در مزرعه کمک کند اما دلش اینجا در میدانِ نبرد است.

«الی! ابی! شیمی!» صدا می‌زند به سمت آسمان سرد صبحگاه.

ایلعاب، ابینداب و شیما غافلگیرانه به سمت او برمی‌گردند.

«داوود! از کجا پیدایت شد؟ کشاورزی در زمین چه جور پیش می‌رود؟ پدر چطوره؟»

یکی یکی او را در آغوش می‌کشند و می‌بوسند. وقتی که هیجانشان کمی کاهش پیدا می‌کند داوود با آنها می‌نشیند تا بقیه‌ی صبحانه را بخورند.

از آنها می‌شنود که چه وضعیتِ وخیمی در دره وجود دارد و آخرین خبرها و گپ و گفت‌ها را از بیت‌اللحم به آنها منتقل می‌کند.

«مژده! سوغاتی!» وقتی که از خوردن دست می‌کشند داوود اعلام می‌کند.

از کوله‌اش بسته عسل طعم داده شده در گندم را بیرون می‌کشد و آن را بر حصیر زردرنگی که سفره‌ی آنهاست می‌گذارد.

«همه توجه کنید! همه توجه کنید!» اعلام می‌کند، «تقریبا چهارکیلو آجیل براتون آوردم!»

این دقیقا تغییر خوشی در فهرستِ غذاهای ارتش است و تمام دست‌ها به سمت آجیل دراز می‌شود و مشغول مصرف تنقلات می‌شوند.

«می‌بینم که در صفِ اول هستید.» داوود می‌گوید. «واقعا برای سلامتی خوب نیست برادران، خوب نیست.»

ابینداب شانه بالا می‌اندازد. «برادرِ کوچکم، می‌دانی که دستور از بالاست و در این وسط‌ها ارتباطی با دشمن نیست.»

داوود لبخند می‌زند. پنیر و شرابی را که پدر برای لشکر فرستاده درمی‌آورد و به آرامی دستانِ مزاحمی را که به پیش آمده است پس می‌زند. «هی، هی، این برایِ تو نیست. دست‌ها کوتاه! همانطور که پدر می‌گوید. اگه کف دست طرف رو روغنی کنی، همه‌چی از دست می‌رود.

«خب، پس تا حالا جنگ نبوده؟ از آن‌ها سوال می‌پرسد، «حتا زد و خوردِ کوچکی؟»

«این جنگ است،» شیما در حالیکه به دره اشاره می‌کند این را می‌گوید.

انگار که در جوابِ سوالِ داوود، جالوت شروع می‌کند که از کوه پائین بیاید تا عملیاتِ روزانه‌اش را بین اردوگاهها انجام دهد. شیما دست‌اش را دورِ گردنِ داوود می‌اندازد و او را به زاویه‌ای نزدیک می‌کند که فلیسطی را ببیند و داوود ‎میگوید: «دویست و بیست و دو سانتی مترتنه بعلاوه‌ی شمشیر، نیزه، زره، سپرِ پا، کلاه خود که با پر آرایش شده.»

«آقایان،» شیما شبیه رئیس برنامه اعلام می‌کند: «جالوت دارد به پائین دره می‌آید! هرپا یک تنه‌‌ی درخت و هر دست یک چکش.»

«و آنها می‌گویند که شمشیرش سحر شده است.» ابینداب اضافه می‌کند.

«ارواح مردگان این شمشیر را برای او ساخته است و هیچ مرد یا شیطان و یا خدایی نمی‌تواند بر آن فائق شود.»

همچنان که جالوت ماهیچه‌ی گردن‌اش را به صدا در می‌آورد شبیه یک توپ فنری در خود پیچ می‌خورد.

«شما موجوداتِ اخته! شما برده‌ها! شما بی غیرت‌ها! زود باشید، چه کسی را امروز برایِ من انتخاب کرده‌اید؟ چی؟ هنوز کسی رو انتخاب نکردید که دخل‌اش را دربیاورم؟ باور نمی‌کنم، نمی‌ترسید؟ زود باشید ترسوها، یه ترسو انتخاب کنید برای خودتون! حالا زیاد زور نزنید! برای همه‌تون دارم.»

برق از چهره‌ی داوود می‌پرد. به برادرانِ ساکتش نگاه می‌کند و نمی‌تواند باور کند.

«هی، مشکلِ این جالوت چیه؟ چه زشت حرف می‌زنه!»

ابینداب موافقت می‌کند. شیما اضافه می‌کند که: «حتا شاه برایِ او جایزه تعیین کرده.»

«الان جایزه تعیین کرده؟ و کسی که این موجودِ زشت رو از بین ببره چی گیرش می‌آد؟» داوود می‌پرسد.

«یک عالمه پول و معافیتِ مالیات برای تمامِ اعضاءِ خانواده‌اش.»

«و هیچکس...؟»

«بس کن، برادر، بهترش رو هنوز نشنیدی. شاه دخترش رو بهش می‌ده، یعنی اینکه وارد خانواده‌ی اعیان و اشراف می‌شه!»

«عجب! چه مهم و جدی!»

«اما این چیزی‌ست که گفته شده، برادرِ کوچک!» شیما این را می‌گوید و بر ساق‌هایش ضربه می‌زند انگار که به لُپِ مطلب رسیده باشد: "کسی پیش نیامده که نامزدِ این کار شود؟»

«هیچکس؟ من پیش خواهم رفت! به او حالی خواهم کرد...» داوود شروع می‌کند اما بعد می‌بیند که در وسط جملات ایلعاب به سکوت فرو می‌رود.

​​‌خیلی دیره- ایلعاب با عصبانیت بلند می‌شود، به سمتِ داوود می‌گردد و گوش‌اش را می‌گیرد. «تو؟» در حالیکه گوش‌اش را می‌کشد می‌گوید «تو نشان‌اش خواهی داد؟ برای چه به اینجا آمده‌ای؟ که نصیحت کنی به دیگران یا کار دیگران رو تماشا کنی؟ اینجا سیرک نیست، برادر کوچولو!»

داوود دم فرو می‌بندد و در خود نگه می‌دارد و مطابق معمول جواب می‌گوید.

«آه، آه، بگذر الی! من چه کاری کرده‌ام؟ اجازه ندارم که حرف بزنم؟»

«اگر یک بارِ دیگر حرف بزنی...»

وقتی که داوود گذشته را به یاد می‌آورد، برادر بزرگترش او را کتک می‌زده اما بدان خاطر نیست که الان ساکت است.

هنوز به خاطر ساموئل از دستِ من عصبانی‌ست، فکر می‌کند، ومخصوصا حالا که ایلعاب تنها یک سرباز ساده است ، زمانی که داوود توسط شاه برگزیده شده که دنباله‌روی او باشد. بی‌اینکه لب‌هایش را یک میلیمتر تکان بدهد، عمیقا لبخند می‌زند ، لبخندی پهن و از سرِ خرسندی.

۱۸

حیرت طالوت از شجاعتِ دیوانه‌وارِ پسر حوصله‌ی او را به اتمام رسانده.

«بگذارید،» داوود برای چهارمین بار التماس می‌کند، «بگذارید که با او بجنگم.»

این داوود! این ولیعهدِ زیبا! در سرِ این جوانان چه می‌گذرد؟ اون فقط شانزده‌سال و خورده‌ای سن داره و انگار که پسر خودش است. انگار که جاناتان از او خواسته بوده که با این دیو بجنگه، آیا چنین اجازه‌ای داده؟ جاناتان جنگجوی کارآزموده‌ای ست، ده سال از داوود بزرگتر است ، بلندتر است و چاهارشانه‌تر- تقریبا هم‌قد طالوت است- و در ضمن هیچوقت به او اجازه نخواهد داد که با جالوت بجنگد.

«داوود عزیز دلم، چه بر سرِ تو آمده؟ عجله داری که زود بمیری؟ این آدم مهاجم است، قصاب است و تو چه هستی؟ تنها یک چوپان. تو را بدل به گوشتِ چرخ کرده خواهد کرد و ما برایِ آن خواهیم پرداخت. پس بس کن!»

اما داوود واقعا دیوانه نشده. که چه دور است از آن. با خود می‌پندارد که این فرصتِ من است و برای آن پاداش خواهم گرفت. چه دارم که آن را از دست بدهم؟ به او از دور ضربه خواهم زد. و اگر ببازم؟ همانموقع برمی‌گردم و از آنجا دور می‌شوم قبل از اینکه حتا او تشخیص بدهد که آنجا بوده‌ام.

«این دقیقا همان چیزی‌ست که هست.» داوود می‌گوید، «من تنها چوپانی هستم. اما چوپانی که از کسی نمی‌ترسد، نه حتا از یک شیر و یا یک ببر.»

از دورِ گردن‌اش گردنبدی از دندانهای درشت را می‌کَنَد و به دستِ طالوت می‌دهد تا نگاهی به آن بیندازد. «می‌بینی؟ این دندانِ شیر است، این یکی دندانِ خرس است، این یکی دندانِ گرگ، آن یکی هم و این دندانِ خرس است... بگذار با او بجنگم!»

طالوت چیزی نمی‌گوید، تنها با چشمانی گشاد مدتی به او نگاه می‌کند انگار که برایِ بارِ اول او را دیده است. آنها همه نفسشان بند آمده، اما اتفاقی نمی‌افتد. این پسر سرگشته است، حرف‌‍‌های بزرگتر از دهن‌اش می‌زند. اما شاید هم نه! شاید این همانی‌ست که خدایان می‌خواهند؟ که همه ببینند که این معجزه‌ای ست؟ که ببیند که اگر خدایان بخواهند حتا چوپانی از بیت‌اللحم می‌تواند جنگ آورِ فلیسطی را شکست دهد؟

آرامشی عجیب طالوت را در برمی‌گیرد. گردنبندِ داوود را نزدیکِ چشم‌هایش می‌آورد و برای لحظه‌ای دیگر با تردید به آن نگاه می‌کند انگار که چیز مشکوکی توسط یک دستفروشِ بازاری به او پیشنهاد داده شده است. لحظه‌‌ای دیگر در اضطراب می‌گذرد تا اینکه ناگهان به شکلی غیرارادی و با صدایی بلند به خنده می‌افتد.

همه با ترس به او نگاه می‌کنند- شاه دارد می‌خندد. بله، شاه تصمیم گرفته است! برخلاف عقل سلیم و از عجایبِ روزگار- اما چه تفاوتی می‌کند؟ تنها به کمک خدایان است که کسی می‌تواند در مقابلِ جالوت شانس بیاورد، نه؟

گردن‌بند را به داوود برمی‌گرداند، کلاهخودش را برمی‌دارد و آن را بر سرِ داوود می‌گذارد. زره‌اش را در می‌آورد و داوود آغوش‌اش را می‌گشاید و می‌گذارد تا طالوت آن را به تنِ او کند. حالا نوبتِ غلاف و شمشیر است. طالوت قدمی پس می‌کشد و سر تا پایِ داوود را با رضایت می‌کاود، انگار که آرایشگری که دارد دامادش را برایِ عروسی آماده می‌کند.

«همین است یارِ من، بی‌نظیر به نظر می‌رسی و حالا، هم‌چیز در دستانِ خدایان است... برو و به او درسِ عبرتی بده ای مرد!»

ابنر به تدارکات نگاهی می‌اندازد و یکه می‌خورد، نمی‌تواند چشمانش را باور کند.

«که اینطور،» به طعنه می‌پرسد، «پهلوانِ ما آماده است؟»

داوود دو قدم برمی‌دارد و تقریبا به زمین می‌افتد. دارد سی‌کیلو بیشتر از وزنِ خودش را حمل می‌‌کند. کلاهخود دارد بر سرش فشار می‌آورد. زره نیم‌تنه‌اش را دربرگرفته چنان محکم که نمی‌تواند نفس بکشد، انگار کمربندی پوشیده است که دو سایز کوچک‌تر است، سپرِ روی بازوهایش حداقل چهار کیلو وزن دارد وشمشیر، چه کسی به شمشیر احتیاج دارد؟ قصد ندارد که به این غول نزدیک شود.

«خیلی ممنون قربان، واقعا تشکر می‌کنم.» داوود می‌گوید، «اما این زلم زیمبوها به دردِ من نمی‌خورد.»

به نظر می‌رسد که طالوت دارد از خواب بیدار می‌شود. هنگامی که داوود زره سنگین را درمی‌آورد، در سکوت به او نگاه می‌کند. انگار نه که داوود شکننده و ضعیف باشد- دور از ذهن به نظر می‌رسد. داوود نسبتا لاغر است و قد متوسطی دارد. اما بدن‌اش ماهیچه‌ای و پُر است. چوبدست‌اش را برمی‌دارد و کوله‌اش را به پشت می‌پیچاند و همزمان به جستجوی تیر و کمانش است. پشت‌اش را در پیراهنِ سبک‌اش صاف می‌کند، سرش را تکان می‌دهد و با حالت معمولی پسرانه و زیبایش طره‌ی موهایِ قرمزرنگ‌اش را به یکسو می‌گرداند. اما در شرایط کنونی تاثیری متضاد به جا می‌گذارد. ابری از شک و تیرگی و تردید بر قلبِ طالوت می‌نشیند.

داوود برمی‌گردد که به سمتِ دره برود. ابنر از سرِ غریزه بلند می‌شود تا او را باز دارد، اما بی‌هیچ نگاهی طالوت حرکت ابنر را حس می‌کند و دستی را به فرمان بلند می‌کند. شاه این تصمیم را گرفته‌است. حالا همه چیز در دستِ خدایان است و هرچه که قرار است اتفاق بیفتد اتفاق می‌افتد.

۱۹

جالوت می‌بیند که داوود دارد نزدیک می‌شود و حس می‌کند که خون به چهره‌اش هجوم آورده. این موجودات اخته چه فکر می‌کنند؟ این چوپان کوچولو که فرستاده‌اند شیرِ مادرش را بالاآورده؟ نفسِ عمیقی می‌کشد و کلمات را بی‌درنگ سرریز می‌کند:

«ای فسقلی، چوپان کوچولوی پشم زن! من چه کردم که با یه عصا اومدی پیشِ من؟ فقط ادامه بده تا اون عصا را فرو کنم در خودت! کنار بعل و داگان بخشنده‌ی روزی اگر تا چند لحظه دیگر گورت را ازینجا گم نکنی، تخم‌هایت را به سگ‌ها خواهم داد!»

داوود به دنبالِ چند کلمه‌ی زیبا می‌گردد، کلماتی برای بیانی پر از هیجان، اما در این لحظه کلمات به زبان درنمی‌آیند. این مرد واقعا وحشتناک است. مردی است که همقد کوه است، شبیه غولِ افسانه‌هاست و این کلاهخودِ فلیسطی که با پر تزئین شده چهل سانتی‌متر به قدش اضافه می‌کند- تقریبا یک متر بلندتر از داوود است. هر چه به او نزدیکتر می‌شود بیشتر احساسِ کوچکی می‌کند، تمامِ بدنش عرق کرده و ناگهان حس می‌کند چیزی در دلش دارد به هم می‌ریزد. جوابِ جالوت را میدهد تا به خودش دل و جرات ببخشد. این آن چیزی‌ست که ترس را در او از بین می‌برد.

«تو جالوتِ دیوانه، فکر می‌کنی خیلی سرسختی آیا؟ پس بیا دیگر که ببینیم که چه داری؟»

کلمات بی‌هیچ دشواری‌ای به زبان می‌آیند و می‌آزارند انگار که شیشه خورده هستند. کم کم گفتارش به او الهام می‌بخشد و کلمات با ضربآهنگی جاری می‌شوند.

«تو جالوت با نیزه به سراغِ من آمده‌ای؟ اما چگونه آمده‌ای تو موجود فانی، آیا خودت آمده‌ای؟ با این زره و سپر و شمشیر و نیزه- به من نگاه کن- من دستِ خالی آمده‌ام، اما تمامِ خدایان با من آمده‌اند! یاهوحبرون با من است که بر چروبعل شیرِ آسمان نشسته! و بعد از او ملکه‌ی بزرگ آشره عدالت و سرنوشت را برعهده خواهد داشت! بعل ساماریا هم آمده است که نیزه‌ی روشنایی را در هوا می‌چرخاند و در کنارِ او آناتِ انتقام‌گیر با جمجمه‌های جنگجویانی که گردِ گردنِ او آویخته شده! خوب نگاه کن با مغزِ گچی‌ات، خوب نگاه کن که شاید حتی آنها را ببینی. خدایان برای تو سندی را نوشته اند، تو موجودِ دیوسیرت!»

داوود می‌داند که چه‌جور حرف بزند، اما برای اینکه کابوسی آئینی را بر او نازل کند به همراهی با تخیلی درخور و اساطیری احتیاج دارد و انگار اینجا کسی را ندارد. تاثیری بر جالوت نگذاشته. باد بوی حیوانی شکاری را به مشام‌اش رسانده. عرق سرد و ترس و هراسی که جرات‌ِ داوود را تکه پاره می‌کند. همچنان دارد به داوود نزدیک می‌شود. جالوت مدتی‌ست که از غضب پُرشده و دست‌اش محکم بر نیزه‌اش قرار گرفته اما بازویش حرکت نمی‌کند. تنها به داوود نگاه می‌کند، برمی‌خیزد و نگاه می‌کند و افکارش به جایی دیگر می‌روند.

اه که چه احمقی، این پسرک نوباوه‌ی قشنگ فکر می‌کند که با آن گیسوان خوشگل‌اش می‌تواند کاری انجام دهد! اگر جایِ دیگری بود ترتیب‌اش را می‌دادم...

پشتِ بامِ خانه‌های دره‌ی وسطِ تپه‌ها در پشتِ سرِ جالوت از چشم‌ها پُر شده. تو که می‌توانی هوا را با چاقو قیچی کنی. آنها عادت کرده‌اند که جالوت جنگ‌های دونفره را در چند دقیقه به پایان برساند، و این اسرائیلی کوچک باید مرده باشد و دفن شده باشد تا حالا- اما جالوت تکانی نمی‌خورد. پهلوان، چه اتفاقی دارد برای تو می‌افتد، چشم‌ها می‌پرسند، چرا نیزه‌ات را پرتاب نمی‌کنی؟ منتظرِ چه هستی؟

و داوود؟ داوود ترسیده است. داوود آنقدر ترسیده که نمی‌تواند فکر کند، آنقدر ترسیده که ازین فرصت استفاده نمی‌کند. حالا افکارش در ذهن‌اش به فریاد برخاسته‌اند- در این لحظه، آسانتر این ‌است که سنگریزه‌ای را پرتاب کند تا نیزه‌ای را. حالا درست آن لحظه است که تو یا فرار می‌کنی یا حمله! حالا! طعمِ فلز دهانش را پُر کرده. هنوز دست‌هایش دارد می‌لرزد اما به اراده و فرمانش هستند. از کوله‌اش سنگی را برمی‌دارد و لای تیر و کمانِ خود می‌پیچد. نوارهای تیر و کمان به صدا در‌می‌آیند و این حرکت به جسم‌اش آرامش می‌دهد و دست‌اش را استوار می‌سازد. چند قدم برای شروع برمی‌دارد، از بوته‌های مریم گلی و زوفا می‌پرد و سنگ را آزاد می‌کند و پرتاپ می‌شود.

سنگ به پائینِ کلاهخودِ جالوت اصابت می‌کند و چنان در پیشانی‌اش جای می‌گیرد که انگار در آنجا مزین شده است. از صدها گلو بر پشتِ بام‌های سفید فریادِ غرشی بلند می‌شود. آن غول شبیه فیلی تیر خورده از حرکت باز می‌ایستد. بر زمین نمی‌افتد اما به ناگهان تمامِ خطوطِ پیکرش دستخوش دگرگونی دهشتناک و عجیبی می‌شود. مبهوت و سالخورده، بی هیچ مقیاسی در خود می‌پیچد و کوچک می‌شود. قدمی به سمتِ داوود برمی‌دارد و سپس قدمِ دیگری. داوود دوباره او را هدف می‌گیرد و سنگِ دیگری پرتاب می‌کند، اما حتا با دومین تیر هم آن غول بر زمین نمی‌افتد. از توان افتاده است و خودش را سرِ پا نگه می‌دارد اما سرش بینِ شانه‌هایش به پائین می‌افتد. دستش بر نیزه محکم می‌شود.

سرانجام در تصمیمی نهایی، داوود از کمربندش سنگِ سیاهِ کهنه را که همیشه آن را باخود به عنوانِ طلسم حمل می‌کرده برمی‌دارد – سنگِ کوچکی‌ست اما از سرب سنگین‌تر است و آن را در تیر و کمان‎‌اش می‌گذارد، می‌پیچاند و می‌پیچاند و آن‌را پرتاب می‌کند. سنگ با زاویه پرواز می‌کند و جمجمه‌ی جالوت را می‌‌شکافد انگار که از جنسِ چیزِ نرمی شبیه کره بوده که حالا برش خورده.

این همان سنگی‌ست که کارِ او را تمام می‌کند. برای نخستین و لحظه‌ای یگانه فریاد برمی‌آورد، با تکانی شدید که زمین را به لرزه وامی‌دارد می‌افتد، زمین تا جایی که داوود ایستاده است می‌لرزد. داوود به سرعت به سمتِ او می‌رود و از نزدیک به او نگاه می‌کند. مشخص است که فلیسطی تمام کرده است اما هنوز نمرده است. با نفس‌های بریده بریده دارد جان می‌کند، دهان‌اش گرد و باز شده است و سینه‌ی پهن‌اش به شکلِ دردناکی بالا و پائین می‌رود.

داوود به سمتِ جالوت خم می‌شود و شمشیرِ بزرگ‌اش را از غلاف می‌کشد. چشم‌هایش برای لحظه‌ای خیره به تزئین نقش و نگار تیغه‌اش که می‌درخشد و براق است خیره می‌ماند و چهره‌ی خودش را در آن می‌بیند و بعد با یک حرکت تند آن را بالا می‌برد بر سرِجالوت و آن را شبیه تبری به سرعت بر گردنِ او می‌زند. تیغه از جسم‌اش به کندی می‌گذرد و جسم‌اش حتا نمی‌لرزد وقتی که شکستن استخوانهای گردن‌اش شدت می‌گیرد. خون از بریدگی شبیه شراب از داخل یک بطری فواره می‌زند.

در حالیکه چشم‌ها همچنان باز است ، سرش تا دو متر آنسوتر غلت می‌خورد تا اینکه در مقابلِ بوته‌ای قرار می‌گیرد.

داوود دست‌هایش را بر شمشیر شل می‌کند و شمشیر با حرکتی مدور بر صخره می‌افتد. صدای شمشیر که سکوت را شکسته به خاموشی می‌گراید. جسم داوود دارد از هیجان منفجر می‌شود- می‌خواهد که فریاد بزند، گریه کند و بپرد- اما تنها به سمتِ بوته‌ها می‌رود و کله‌ی گنده‌اش را برمی‌دارد و با دو دست تا آنجایی که می‌تواند آن‌را بالا می‌گیرد. آن‌را به اسرائیلی‌ها نشان می‌دهد و با آن به سمتِ فلیسطی‌ها برمی‌گردد.

فریاد پیروزی گوش‌ها را کر کرده- «خدایی هست! خدایی هست!»

گروه‌های تازه‌ای از مردم پشتِ سرِ او می‌دوند به پائین دره به سمت اقامتگاه فلیسطی.

۲۰

وقتی که داستانِ جنگِ تن به تن را تمام می‌کنم، داوود با لذت می‌خندد. «آیا باور می‌کنی؟ تناسب آنچه بر علیه من بود پنجاه به یک بود.»

کسی نیست که این داستان را نداند، اما پافشاری می‌کند که حتی یک صحنه را هم ازین روزِ باشکوه حذف نکنم. «چرا هرچه را که به تو گفتم ننوشتی؟» داوود می‌پرسد.

«در موقعیتی حماسی که آنچه متناسب است را بنویسم؟ مثال‌هایی درخشان، دانایی و میراثِ این نبرد؟»

«حماسه را فراموش کن . آن را در آنجا بگذار. تنها حقیقت مرگ و حماسه را در این کتاب می‌خواهم- یعنی اینکه چگونه می‌لرزیدم، چگونه عرق می‌ریختم و اینکه آخر سر چگونه برنده شدم. چگونه خون از گردن جالوت سرریزشد و چطور مگس‌ها بر گردِ او جمع شدند. مرگ زیبا نیست جاناتان و حماسه شعر نیست. پس بله، داشتم از بیماری و دل‌درد می‌مردم و حالم به هم می‌خورد. من آنجا ایستاده بودم با کله‌ای و همه داشتند به من نگاه می‌کردند، پس نمی‌توانستم.

دارد تاریک می‌شود، سور و سات نوشتن را جمع می‌کنم و طومار را می‌پیچم. چه مردی، گرچه داوود ضعفی برای زیبایی دارد، نمی‌خواست که چیزی را زیبا جلوه دهد. مشکلی نداشت که بینِ زیبایی و زشتی حرکت کند و بالعکس . او می‌خواست که زندگی آنچنان که واقعی‌ست به تصویر کشیده شود و هیچوقت اجازه نمی‌داد که دیگران جرئیات آن را بدزدند.

«و بعد از اینکه جالوت را شکست دادی، مشکلاتت با طالوت آغاز شد، درسته؟»

«بله، کاملا قاطی کرد.»

«درباره‌اش آیا فردا صحبت خواهیم کرد؟»

«فردا،» داوود با لحنی شاید آمرانه و شاید رویایی می‌گوید، «اما اول برای من آنچه را که امروز گفته‌ام بخوان- درباره‌ی اولین ملاقاتم با جاناتان.»

داوود دوست دارد که درباره‌ی عشقشان صحبت کند، و من می‌دانم که دارد آن‌را درونِ داستان دوباره زندگی کند. چشم‌هایش دارند می‌درخشند.

«بسیار خوب، فردا خواهم گفت.»

۲۱

آنها حدود یک ساعت زیر درخت انجیرِ عظیمی که در آن رشد کرده در آبریزگاه اینجا نشسته‌اند، سایه‌سار و برگ‌ها آن‌ها را پوشانده. داوود دارد بر چنگ می‌نوازد و جاناتان دارد گوش می‌دهد. جاناتان به شکلِ نامحسوسی در موسیقی غرقه شده است. حتا پیراهنِ سرخ داوود همراه با موسیقی می‌رقصد. با هر حرکت چنگ پیراهن‌اش بر تن‌اش بالا و پائین می‌رود. جاناتان قرار ندارد و به او خیره است. لب‌هایش نرم است و از هم جدا، انگشت‌هایش به آرامی به برگِ بزرگی از درختِ انجیر ضربه می‌زند.

شیفته‌ام من، شیفته. جاناتان با خودش فکر می‌کند. ذهنیتی ندارد که چگونه این بی‌قراریِ دیوانه را در زیرِ پوست‌اش خاموش گرداند، همچنان به داوود خیره است با نگاهی خواستنی و مسحور است. و بعد انگار که در خواب است. به آرامی پیراهنِ پر نقش و نگارش را درمی‌آورد، زره‌اش را در می‌آورد و به کناری می‌گذارد، کمربندش را شل می‌کند و لباس‌اش را در می‌آورد. حالا تنها تا روی ساق‌هایش پوشیده است، تمامِ لباس‌ها را جلوی چشم داوود روی هم می‌گذارد و روی آن، شمشیر و کمان مزینِ اش را.

«برای توست»، جاناتان در صدایی گرفته می‌گوید.

داوود از نواختن دست می‌کشد. چنگ را بر لباس‌ها می‌گذارد و آغوش‌اش را برای جاناتان باز می‌کند. چیزی نمی‌گوید و لزومی هم ندارد. همدیگر را به آغوش می‌کشند. تن داغ جاناتان داوود را گرم می‌کند و انگشت‌هایش لای موهای سیاه جاناتان. دست‌هایشان گِردِ بدن‌های یکدیگر می‌غلتند و می‌لرزند. لب‌هاشان بر یکدیگر و زبان‌هاشان همدیگر را می‌یابند.

تقریبا یک‌ساعت می‌گذرد. داوود کاملا به پشت خوابیده است با تکه چوبی که به دهان گرفته. در کنارِ او، از بالا به پائین و پائین به بالا جاناتان می‌غلتد و به بازوی‌اش تکیه می‌زند. موهای‌اش به هم ریخته است و چشم‌های رویاگون‌اش خیره به گل‌های کوکب و میناست. بی‌اینکه سرش از پای داوود تکانی بخورد، می‌گوید: «ما امروز اینجا با هم قراری بستیم داوود، درسته؟» و داوود سرش را به موافقت در حالیکه گونه‌اش در میانِ پاهای داوود است تکان می‌دهد- «آه که چه دلپذیری تو جاناتان...»

۲۲

طالوت نمی‌خواهد ببیند اما خدایان نشان‌اش می‌دهند. زمانی بود که او انتظارش را می‌کشید، انتظارِخدایان را، خودش را خالی می‌کرد و از خدایان می‌خواست که بیاید و در او خانه کند. «چشمانش را ببند.» ساموئل با خدایان مشورت می‌کرد، «سرت را فراموش کن و گوش بده." اما حالا تنها می‌خواست که او را ترک کند، حالا نوبتِ تنبیه اوست. آنچه را که می‌بیند برخلافِ میلِ اوست، این را می‌بیند و طالوت او را خدای شرور می‌خواند.

بله، برای سال‌ها او می‌خواست که شاهِ مقدسی باشد. شاهی پیامبرانه، مردی برای خدا. برای سال‌ها به خدایان اجازه می‌داد که از او استفاده کنند. به آن‌ها تعلق داشت، دهان‌اش، چشم‌هایش، جسم‌اش و افکارش. زمانی بود که آماده بود تا همه چیز را ببخشد، بله، حتا چیزی که ارزشمندترین چیز بود برای او، حتا جاناتان و حتا زندگی‌اش را. برای سال‌ها خدایان را احضار می‌کرد اما آن‌ها به او پاسخی نمی‌دادند. چرا، با تلخی ‌می‌پرسد. چرا باید با کمکِ مردِ پیری سخن بگویند؟ چرا مستقیما با او سخن نمی‌گویند؟ و حالا فقط، در این لحظه، وقتی ‌که او نمی‌خواهد که چیزی را بشنود و یا بداند، آیا خدایان دوباره به سمتِ او خواهند آمد.

طالوت بر تخت‌اش نشسته‌اش و در دو طرف‌اش وزرای او هستند، سرداران و پسران‌اش- جاناتان، ملکیشوا و اشوی. امروز هم داوود پیشِ او نشسته‌است و دارد چنگ را می‌نوازد اما این به هیچ وجه طالوت را آرام نمی‌کند. درست بالعکس. وقتی که از طرفِ خدایان مسحور شده است، چیزِ دیگری در او برمی‌خیزد. کسِ دیگری و طالوت فرار نمی‌کند. هیچ فکری ندارد، تنها صحنه‌ها را تماشا می‌کند، تصاویری که همه‌جا هست و طالوت ارواح همه‌ی آن‌ها را می‌بیند، او همچنان آنچه را که نمی‌خواهد ببیند می‌بیند، این ارواح هستند که مچِ او را می‌گیرند و حقیقت را به او نشان می‌دهند.

همه داوود را دوست دارند- داوودِ قهرمان، داوودِ زیبا، داوودِ خواستنی که طالوت هم او را دوست دارد. اما وقتی که طالوت با ارواح تسخیر می‌شود چشم‌هایش مثلِ همیشه نیست. وقتی‌که طالوت گرفتار ارواح است، به ناگهان داوود زشت می‌شود. نگاهِ خیره‌اش نفوذ می‌کند در نگاه مشعشعِ چشم‌های سبزِ داوود و او آن‌ها را کاملا متفاوت می‌بیند: ناقلا و خیانتکار و حریص. وقتی‌که داوود با وزراء و شاهزادگان شوخی می‌کند، طالوت می‌تواند قصد او را پسِ پشتِ گپِ بی‌معنی و شوخی‌ها بفهمد، و او می‌داند، او همین را می‌داند که داوود دارد زیرآبِ او را می‌زند. می‌بیند که چطور داوود کفل‌اش را با موسیقی با شکل اغواگری که مشهود نیست می‌چرخاند. او می‌بیند که چطور داوود به او می‌خندد. و وقتی که داوود می‌خندد ماری از دهانِ او بیرون می‌زند و آن مار هم می‌خندد. در چپ و راستِ داوود کتو و دور هم می‌خندند، فرستادگانِ مرگ.صورتشان با چشم‌ها پُر شده، دندانِ نیشِ‌شان پیدا شده و زبانِ سیاهشان در شکمِ سیاهِ حریص‌شان. آن‌ها هم دارند بی‌وقفه می‌خندند.

در چشم به هم زدنی دستِ طالوت به سمتِ شمشیرمی‌رود و با نیروی تمام آن را به سمتِ قلب دِوِر می‌کشد، اما شمشیر بی هیچ آسیبی از پسِ او می‌گذرد و در میان چوبِ رویِ دیوار جای می‌گیرد. رگه‌هایی از عرق بر روی چهره‌‌ی طالوت جاری می‌شود. چشم‌های بزرگِ گشاد شده مسحورِ این صحنه شده ‌است و خنده‌ای که مدام بلندتر می‌شود شبیه سنجی بزرگ در گوش‌هایش طنین می‌اندازد. با این لغزش و خطا دست‌اش می‌رود که برای دومین بار نیزه را لمس کند. طالوت خودش هم پرت می‌شود، این‌بار به سمتِ گردنِ سرخِ کتو. هیچوقت چنین پرتابی را به خطا نرفته است و حالا هم همینطور نیزه در وسط گردن‌اش به نای‌اش فرو می‌رود، اما خنده‌اش بلندتر می‌شود.

می‌رود که سومین تیر را پرتاب کند، اما این بار خنده ناپدید می‌شود به ناگهان و غوغایی در اتاق طنین می‌افکند. داوود جیغ می‌کشد.

سربازها به درونِ اتاق هجوم می‌آورند، شمشیرها کشیده است، و زود طالوت را محاصره می‌کند و جلوی او را گرفته‌اند. لحظه‌ی دیگری در اضطراب می‌گذرد و این آگاهی کم‌کم در ته چهره‌ها می‌نشیند- اضطرابشان کاهش پیدا می‌کند و جایِ آن را وحشت می‌گیرد. داوود دارد از وحشت و هیجان می‌لرزد و جاناتان او را بغل گرفته و ناگزیر می‌گرید.

«چرا؟» داوود نهیب می‌زند،«چرا؟»

«چرا؟» تمامِ چشم‌ها از طالوت می‌پرسند، «چرا؟»

کتو و دور ناپدید می‌شوند. طالوت ردِ عرق را از ابرویش پاک می‌کند. جوابی ندارد. وجدان‌اش شرمنده است، اما چیزی در درون‌اش مطمئن است که هرچه را که دیده‌است درست است. طالوت دوباره و دوباره به داوود نگاه می‌کند اما زیبائی داوود برای او باز نمی‌گردد. او چشمانِ داوود را می‌بیند که گشاد شده است و به او مبهوت و آزرده نگاه می‌کند اما پشت این وحشت و درد، طالوت هنوزآن زرنگی و حرص و خیانتی که قبل‌تر دیده بود را هنوز نمی‌بیند. و داوود می‌بیند آنچه را که می‌بیند. «چرا؟» داوود باز می‌پرسد انگار که در آن کلمه انگار چیزی‌‌ست که باید به دست بیاید و او برای پاسخی صبر نمی‌کند. او با خطری که پشتِ سر گذاشته است آشناست.

طالوت قصدی ندارد که به این «چرا؟»ی احمقانه پاسخ دهد. هر کس با چشمانی در سر ناچار است که تنها نگاه کند و ببیند. داوود می‌داند که چطور بجنگد، درست است؟ پس بگذار که بجنگد و بجنگد، تا اینکه جنگ او را از پا بیندازد، تا جائیکه مات خدای مرگ چوب شمشیرِ یک فلیسطی را در او فرو کند تا آه از نهادش برخیزد و کسی از از آن برنگردد.

«خوب گوش کن!»، طالوت می‌غرد،«من دارم شما فرمانداران نبردِ سوم را فرا می‌خوانم.»

به اطراف نگاه می‌کند و تاثیرِ کلماتش را بر شاهزادگان و فرمانداران بررسی می‌کند. بله، غافلگیریِ تمام. آن‌ها انتظارِ این را نداشتند. کاملا برعکس‌اش را می‌خواستند. آیا این آزمایشی‌ست؟

طالوت سعی می‌کند که لرزیدنِ دستهایش را بازنگهدارد و چوبدستی از موقعیت جدید به سمتِ داوود پرت کند.

«مالِ تو!»

داوود چوبدست را می‌گیرد و برای لحظه‌ای با ناباوری به آن نگاه می‌کند، و در مقابلِ شاه به سرعت زانو می‌زند.

«بلند شو!» طالوت دستور می‌دهد و داوود را می‌کشد تا بایستد. «دوستِ من، به من خوب گوش کن!» به گوش‌اش پچ‌پچه می‌کند. «خودت را با فلیسطی‌ها مشغول کن و نگذار که ببینم اینجا داری اوضاع را به ‌هم می‌ریزی، فهمیدی؟ برو گمشو و از چشمِ من دور شو!»

۲۳

بعد از ملاقاتم با داوود هنوز دارم درباره‌ی آنچه که درباره‌ی داوود گفت فکر می‌کنم.

«تو اگر جایِ داوود بودی چه می‌کردی؟» از او می‌پرسم.

«چه کار کرده‌ام؟»چون پژواکی پاسخ می‌دهد.

«این دقیقا همان است که من از خودم پرسیدم یک لحظه بعد از اینکه او به من قرارِ ملاقاتی داد. و من پاسخِ آن را به خوبی می‌دانم، اما واقعا نمی‌خواستم که درباره‌ی آن فکر کنم. همین حالا، به خودم گفتم اما دیوانگی یا سلامتِ عقل طالوت دارد به نفعِ توتمام می‌شود. پس مثبت فکر کن، تو می‌دانی که چه ‌طور او را به راه بیاوری.»

«طالوت می‌توانست کارِ تو را تمام کند،» من گفتم.

«بله،» داوود لبخند می‌زند، «می‌دانستم که دارم بر طنابِ نازکی راه می‌روم. می‌توانست هر زمانی کارِ من را تمام کند، اما جرأتِ این کار را نداشت. این زمانی بود که خدایان تسخیرش می‌کردند و او فراموش می‌کرد که مردِ مقدسِ اسرائیل بوده است. مسیحی از جانب خداوند و اینجور چیزها، فقط در آن لحظه بود که تواناییِ آن را داشت. اما روزاز پیِ روز این افتخارِ بادکرده نمی‌گذاشت که حرکت کند، و روز به روز – با سربازانی در میدان- که از آنِ من است.

چرا مرا به این روز انداخته است؟ ساعت‌ها بعد از خودم می‌پرسم. داوود که به طالوت خیانت نکرده، پس چرا ذهنیت او آنجا اینقدر برایِ من دردِسر درست می‌کند؟

همه پیش ازین خوابیده‌اند. من در تخت‌ام به خود می‌پیچم اما هشیار و بیدار هستم، روح‌ام دارد جایی غیر از خواب پرسه می‌زند. کلمات دارند با صحنه‌هایی به سمتِ من می‌آیند، برمی‌خیزم و می‌نشینم تا بنویسم.

۲۴

جیرحیرک‌ها لحظه‌ای صبر نمی‌کنند. زوزه‌ای از دوردست شنیده می‌شود. چندی از نیمه‌شب گذشته اما نور نیم‌روشن ماهِ سه چارک بر آسمان آویزان است و دارد جهان را با روشناییِ کمرنگ‌اش روشن می‌کند. داوود شب را دوست دارد. دوست دارد که تنها با خودش در میانه‌ی چادرها بنشیند در حالیکه دیگران همه خواب به نظر می‌رسند و هوا از کلمات و افکار پاک شده است. در کنارِ آنچه از آتش برجامانده‌است نشسته است، به چوبدستِ سردارش نگاه می‌کند ولبخند می‌زند. چه راه مفتخری شاه برای‌اش پیدا کرده است! و چه شیرین است افتخارِ از دست رفته‌ی شاه! چوبدست را با فرمانی به سمتِ درختان تکان می‌دهد. گردانی دارد! هزار مرد چیزی‌ست که بر آن می‌توانی قدرت‌ات را بنا کنی، و این گردان برایِ او خواهد بود، او به تنهایی.

و جاناتانِ او، شاهزاده جاناتان، جانی. توچه هدیه‌ای هستی، جاناتان!

وقتی جاناتان به سمتِ او می‌آید آنها به سختی صحبت می‌کنند، اما او می‌تواند حس کند که جاناتان را در جسمِ خود حس کند. و تمامِ جسم جاناتان صحبت می‌کند. جاناتان با هرچه که در روح داوود پاک است صحبت می‌کند. جانان با صدایی معصوم حرف می‌زند و در کنارِ جاناتان جهان پاک است و ساده و معصوم- جهانی که آگاهی روشنی دارد. اما نه، او نمی‌تواند درباره‌ی جاناتان فکر کند، نه حالا که افکارش دارد به پیش می‌رود که شهرت و پیروزی و تسلطی را کسب کند. حالا آینده دارد او را صدا می‌زند- آینده‌اش در کنارِ جاناتان شرمسار می‌شود.

۲۵

پسرکِ پادو جامِ شاه را برایِ بارِ سوم در طولِ نیم ساعت پُر می‌کند. دو ساعت آواز بی‌وقفه با سنج و تنبور برپا بوده . دخترها از رقص خسته نمی‌شوند و پسرها از نگاه کردن به دخترها.

طالوت هزاران را تار و مار کرده

و داوود ده‌ها هزار را

پسرِ ایشای زندگی می‌کند!

«چه پُر رو!» پسر در حالیکه آزرده‌است می‌گوید، «می‌گویند ده‌ها هزار از آن داوود است و تنها هزار از آنِ تو!»

با یک ضربه طالوت او را به سمتِ دیوار می‌فرستد. داوود داشت شیر می‌خورد وقتی که از شمردن آن‌ها که به هلاکت رسانده‌بودم باز ایستاده‌ام، طالوت با خودش فکر می‌کند.

«جاناتان و ابنر را صدا کن!» طالوت می‌غرد.

نه، او نمی‌تواند آدم‌هایی که کشته‌است را بشمارد، اما هر شب آن‌ها به سراغِ او می‌آیند- او قیافه‌ی فلیسطی‌ها، آمونایتی‌ها، آرامی‌ها و عمالیقی‌ها را تغییر داده‌است. آنها همان لحظه که از دنیا رفتند به سراغ‌اش می‌آیند، با نیزه‌ای در دنده‌ها، بی‌ یک دست، با روده‌هایی که می‌گردد و بیرون می‌ریزد و یا با گردنی که بر اثرِ حمله‌ی شمشیری باز مانده و چیزی نمی‌گویند، شکایتی نمی‌کنند، تنها شبیه سایه‌هایی او را دنبال می‌کنند با چشمانی گرسنه، آنها او را دنبال می‌کنند و تا جایی دنبالش می‌کنند که دیگر نمی‌تواند آن‌ها را تحمل کند و بعد به سمتِ قربانگاهِ کنارِ درختِ تمبر هندی می‌رود و در آنجا بز سیاهی را در خیال‌اش برایِ آن‌ها قربانی می‌کند ومی‌گذارد که خون بجوشد در زمینِ زیرین، به شائول، جهانِ زیرین.

خانه‌های اعیان و اشراف چندان دور نیست و در کمتر از چند دقیقه جاناتان با قدم‌هایی تند و سریع به چادرِ شاه وارد می‌شود. طالوت دارد شبیه شاهی در قفس در داخلِ چادر قدم برمی‌دارد. " به آن پسرِ ایشای نشان خواهم داد،" داد می‌زند، او را تکه تکه خواهم کرد. کارش را تمام خواهم ساخت."

اما همانطور که طالوت تاریکی را در داوود می‌بیند او روشنایی را.

«چه اتفاقی افتاده است، پدر؟ مشکلِ شما با داوود چیست؟ تا به حال که او فقط به ما خوبی کرده. به یاد بیاور که او چطور عازم شد تا با چهره‌ی جالوت روبرو شود در حالیکه کسِ دیگری جرات این را نداشت که نگاهی بیندازد؟ پیروزی‌هایش را که برای تو آورده، یادت می‌آید؟ داری می‌روی که به این خاطر او را از بین ببری؟»

ابنر که درست پس از او می‌آید همچنین فریادِ شاه را می‌شنود و نگاهی نگران به طالوت می‌اندازد. " او راست می‌گوید، فرمانده!"، ابنر می‌گوید در حالیکه دستی به ریش‌هایش می‌کشد. "تنها فکر کن که چه ظاهری پیدا می‌کند اگر هر چه کنی با او! آن موجود مشهور خاک بر سر، قهرمانِ اسرائیل، و اگر تو او را بکشی فرمانده خیلی بد خواهد شد و در هر صورت فرمانده، چرا او را بکشی؟ هر جور که به آن نگاه کنی، داوود مشکلی برای ما نیست، گنجینه‌ای ست. مشکلِ او وفاداریِ اوست! و چرا، تو می‌پرسی، چرا ما چنین مشکلی با او داریم؟ این فقط به خاطرِ توست رئیس! به خاطرِ تو، شاهِ اسرائیل که با او به عدالت رفتار نمی‌کنی؟ او پیروزی به ارمغان می‌آورد، اما تو چه؟ تو برایش یک تکه استخوان می‌اندازی؟ نه! تو به او هدیه می‌دهی؟ نه! تو او را مفتخر می‌شماری؟ آیا تو او را کنار خودت در مهمانی‌های رسمی قرار می‌دهی؟ آیا سهم غنیمت‌هایش را بیشتر می‌کنی؟ نه، و نه، و نه! هیچ، هیچ‌چیز! تو هیچ برایِ او خرج نخواهی کرد. رئیس و تو به او نیزه پرانی می‌کنی. حتا دخترت که قولش را به مردی که جالوت را بکشد داده بودی را هنوز به او نبخشیده‌ای. پس بس کن، رئیس! منتظرِ چه هستی؟ به او دختری بده، او را به داخلِ خانواده‌ات بیاور، و او تمام برایِ تو خواهد بود!»

طالوت می‌داند که عقلِ سلیم این را می‎گوید اما او چند جور عقلِ سلیم در ذهن دارد و دوتا از دخترهایش مدتی‌است که بالغ شده‌اند. وبله، مدتی‌ست دراز که در انبارِ سیاستِ دربار منتظر هستند. می‌داند این را اما دهان‌اش درست برعکسِ این را می‌گوید: «آنها هنوزدخترانِ کوچکی هستند، ابنر.»

«تو گفتی که تو یکی از آن‌ها را بخشیده‌ای، پس بگذار برویم، انجام‌اش بده!» ابنر پاسخ می‌دهد، «چرا میخال را به او پیشنهاد نمی‌دهی برای مثال؟ در هر صورت دختر شور و عشق او را در خود دارد – هر وقت که داوود پیدایش می‌شود، دهان‌اش وا می‌ماند.»

طالوت به فریاد زدن ادامه می‌دهد. " دهانش وا می‌ماند؟ یکی دیگر که به دنبالِ داوود افتاده است! دخترِ شهوانی می‌بایست خاموش کند این را- او را به مردی خواهم داد که رام‌اش کند! در هر صورت مراو قبل ازوست و بزرگتر است، نه؟ و مراو قطعا فراموش نخواهد کرد که او از کجا آمده است. مراو به او درسی خواهد داد."

او به پسرکِ پادو نگاهی می‌اندازد و دوباره می‌غرد، «برو، پسر، بدو و داوود را صدا کن!»

«سرورم طالوت!» ابنر او را قطع می‌کند، «یک لحظه، شاه!»

از زمانی که کودک بوده اند. هر وقت که ابنر ازدستِ پسرعمو خوشحال نبود، شبیه زنگِ هشدار بر طالوت می‌تاخت و هر وقت صدای‌اش را اینچنین بلند می‌کند حتا «سرورم» و «شاه» بیشتر به سرزنش می‌ماند.

«شاه! شما قبلا قولِ مراو را به آدریل مهولتایت داده و پدرش برزیلای پیش ازین قیمتِ عروس را پرداخته. پس چطور می‌توانید او را به داوود بدهید؟ این کارچطور دیده خواهد شد؟»

«چه می‌گویی عمو؟ من قولِ او را به آدریل داده‌ام؟» با عصبانیت از دهانش بیرون می‌آید. «انگار برای داوود یا ادریل هم فرقی می‌کند که دختر مراو باشد یا میخال؟ پس تو داری به من می‌گویی چه چیزی برای ما بیشتر ضرورت دارد؟»

«آقا، شما همه‌چیز را فراموش کرده‌اید، آدم‌هایی شبیه ادریل پسر برزیلای، پالتیل پسر لایش، یا نابلِ کارملی مردمی هستند که کیسه‌ی زرِآن‌ها تاج را بر سرِ شما نگه می‌دارد و این معامله‌ای ست که گران نیست. آنها برای این چه از تو می‌خواهند؟ تمام آنچه که می‌خواهند کمی صلح و آرامش است- تنها از مزارع و جاده‌ها و کالاهایشان حمایت کن و آنها می‌پردازند. از انحصار روغن و گندم و کاروان‌هایی که از تدمور و عربستان می‌آید حمایت کند و آنها می‌پردازند. صحیح، تو نمی‌توانی از چند عملیاتِ جنگی به خاطر سلامت در تنش‌های سیاسی دست بکشی- این کارگران و مزارع کوچک را به اندازه‌ی کافی می‌ترساند که اغتشاش نکنند- اما این برای من یا این آدم‌ها آن نیست که تو را بر تاج و تخت نگه دارد، این آنچیزی‌ست که تو باید در آن پیشقدم شوی.

در کل و رویهم‌رفته تو تا به حال بد هم پیش نرفته‌ای فرماندار اما این را به خاطر بیاور که مرآو را به آدریل قول داده‌ای و همه می‌دانند که عروسی‌ای در راه است. و تو خیلی خوب می‌دانی که شرف نقشِ بزرگی را در اینجا بازی می‌کند- همین است، چه کسی اول است، چه کسی آخرین است. پس حالا به ناگهان می‌خواهی که او را به داوود بدهی؟ چطور؟ فرماندار این فکر را از ذهنت در بیاور! شاخه‌های آنچه را که بر آن نشسته‌ای قطع خواهی کرد.

داوود با سرعت به چادرِ شاه می‌آید، چشم‌هایش از جاه‌طلبی می‌درخشد. چند سکه به پسرِ پادو داده و از ماجرای مراو با خبر شده. «شاه من!» به طالوت می‌گوید، «همیشه در خدمتم!»

ابنر گلویش را صاف می‌کند. «آیا اجازه دارم؟»

طالوت سرش را تکان می‌دهد و ابنر ادامه می‌دهد.

«بله پسرِ ایشای،» با جدیت می‌گوید، «به خاطرِ هرچه که تا به حال انجام داده‌ای، این به خاطرِ به خاک سپردن جالوت است و چند تا از دوستانِ خوب‌اش، شاه تصمیم گرفته است که به تو دخترش را برای عروسی بدهد. تو چه می‌گویی؟»

«وه!» داوود طوری رفتار می‌کند که انگار غافلگیر شده است. «دخترتان مراو، آقا؟»

"نه، آن یکی،"طالوت صدا در می‌دهد، «میخال.»

"اما سرورم،" از داوود برمی‌آید که جوری جواب دهد که انگار ازین جابجایی آزرده نشده است. "من برای شما که هستم که دخترتان را برایِ ازدواج به من بدهید؟ من تنها فقیری هستم از شهر بیت‌اللحم و چیزی در دست ندارم- قطعا پولی برای خرج عروسیِ شاهزاده و مهریه‌ی او را ندارم."

"بله، پسرِ ایشای،" ابنر پاسخ می‌دهد، "داری به چه فکر می‌کنی؟ آیا شاه کمبودِ پول دارد؟ اسب ندارد؟ گوسفند ندارد؟ گاو ندارد؟"

" تمامِ این سرزمین به شاه تعلق دارد."

" شاه پولی برای عروس نمی‌خواهد. آنچه او از تو می‌خواهد ارزش شجاعت است، آنچه که باید به دیگران بیاموزی، اخلاق- ارزش مبارزه که آن را باید به جوانان یاد دهیم. شاه به ارزش آن می‌خواهد که تو با صد نفر فلیسطی بجنگی و پوستِ مختون آن‌ها را به اینجا بیاوری"

«پوستِ مختون فلیسطی‌ها؟ شاه چه می‌خواهد؟» داوود می‌خندد: «حالا چرا صد نفر؟ به من هفته‌ای فرصت بده آقا ومن با دویست نفر برخواهم گشت!»

۲۶

عصر است و گروه‌ها از یورش برگشته‌اند، دست و رو شسته‌اند و غذا خورده‌اند. به ندرت غنیمتی آورده‌اند- چه می‌توانست گردان از خانه‌های بیچارگان و مزارع فلیسطی بگیرد؟ آن‌ها مردان را کشته‌اند و ختنه کرده‌اند، به چند زن تجاوز کرده‌اند و هرچه را که در خانه‌ها می‌توانستند پیدا کنند جمع‌آوری کرده‌اند و برگشته‌اند. روز به پایان رسیده است.

من در چادر خسته دراز کشیده‌ام و نمی‌توانم بخوابم. مردانم – اوبد، اتنی و بنایا- کاملا بیدار هستند و دارند بلند حرف می‌زنند.

«دوستان،» اوبد بانگ می‌زند. «هرچه که به دنبال‌اش هستی خیلی حال به هم زن است. من آن را شمرده‌ام و ما حالا هفده پوستِ ختنه داریم.»

«زشت،» اتنی موافقت می‌کند چنانکه کارت‌ها را بر می‌زند،«خیلی وحشتناک. من که هستم، کسی که در مراسمِ آئینی ختنه می‌کند؟ بریدن پوستِ آلت فلیسطی‌ها کار من نیست، و وقتی که دارم آن‌ها را ختنه می‌کنم نصفِ آلت‌شان را هم می‌بُرم.»

«و برای چه؟ چرا پوست ختنه را برمی‌داری؟ که چه؟ آیا داریم دینِ آنها را عوض می‌کنیم؟» این را بنایه در حالیکه دارد شراب را برای همه در جام‌های گلی می‌ریزد، می‌گوید.

«این همانی‌ست که به آن گفتگویی سخت می‌گویند،» اتنی چنان‌که کارت‌‌ها را رو می‌کند می‌گوید.

«اگر داری به این موضوع از زاویه‌ی اقتصادی نگاه می‌کنی،» بنایا ادامه می‌دهد، «پس چرا ما داریم این‌ها را جمع می‌کنیم؟ آیا برایِ شاه بهتر نیست که صد دختر فلیسطی برای او بیاوریم؟ صد دختر فلیسطی گنجینه‌ای‌ست، تجارت است و پول عروس‌هاست. و من، تمامِ آنچه که به عنوانِ پاداش می‌خواهم برایِ او خواهد بود که بگذارد چیزها را بگردانم و مرا به سمتی بچرخاند.»

«رفیق، برو به خاطرش!» اتنی مشتاقانه می‌گوید و برایش آواز می‌خواند، «او نابغه است، او نابغه است، او نابغه است!»

«آه، زن‌های فلیسطی همه روباه هستند!» اوبد رویاگون می‌گوید.

«زن‌های فلیسطی بهترین شروع در جهان هستند،» بنایا در حالیکه از خودش راضی‌ست می‌گوید. «و تو باید زبان‌بازی را شروع کنی چون من چندان مطمئن نیستم که تو در کار باشی. اما یک چیز قطعی‌ست چون‌که من آدم خوبی هستم از تو دعوت می‌کنم که برای شروعِ همکاری با فلیسطی‌های عزیز بیایی!»

آن‌ها در یک جرعه شراب را می‌نوشند.

«آیا داریم بازی می‌کنیم؟» اوبد می‌پرسد و کارت‌ها را برمی‌دارد.

«بسیار خوب، من به داخلِ بازی آمدم،» اتنی جواب می‌دهد. «من جفت‌تک آورده‌ام.»

«تکانی در قلب‌ها.»

«درست.»

بنایا با لبخندی پیروزمندانه دوتا سکه را جمع می‌کند و آنها را در کیسه‌ی زرش بالا پائین می‌کند و بعد یکی یکی آنها را می‌اندازد- کلینک- کلینک.

«یک دست دیگر؟»

۲۷

وه، وه، چه عروسی‌ای؟ چه کسی می‌توانست آن را تصور کند؟ پدرم شیما کنار پدربزرگ ایشای بر میزِ شاه نشسته است! و تمام ِ اشخاصِ دربار اینجا هستند، تمام سرکرده‌های قبایلِ بنجامین و جودا و خانواده‌های آن‌ها البته، تمامِ عموها: ایلعاب، ابینداب و ناتاناعیل، رادای و اوزم و آنجا دورتر مادربزرگم نیتزوه بر میز ابینوام نشسته است! با آنها گلی و عمع زرایا و بقیه‌ی زنانِ شاه و من اینجا هستم، با تمامِ پسرانِ عمویم- الحانان، العاذر، شموعا و ییپهیا. اشبال، ابیشای و اسعال، پسرانِ زرایا و امساء، پسرِ گلی. برایِ نیم ساعت است حالا که ما منتظرِ پسرانِ شاه ایستاده‌ایم، ایشوی، ملکیشوا و ایشبال دارند می‌خندند و حرف می‌زنند. چه کسی این را باور می‌کرد؟ آه، چقدر شراب در این عروسی جاری‌ست! چطور این همه را خوردیم و آشامیدیم؟ تمامِ نانِ من آغشته به روغن وشراب است و قلب، دوستانِ من، پُر است و آه که چقدر پر است! قابلمه به قابلمه آن‌ها را خالی می‌کنیم و از نو پُر می‌کنیم- گوشتِ بره قیمه شده، دنده‌ی گوساله، کبابِ ماکیان، کبکِ پُرشده، لوبیا و عدس، کیکِ عسلی، بادام، خرما و انگور.

نوازندگان برایِ ما نواختند، رقصندگان رقصیدند و شاعران ما را با عسلِ کلماتشان نیوشانیدند.

«ای عروس، پرده برافکن

به عروسی درآ

که شهد میوه‌ها گل کرده بسیار

بیرون بیا چناکه خدایِ اشتره چنین کرده، ای عروس

دل‌ات را بگشا

از شرم و پیراهن‌ات بیرون آ!

دامادِ زمین به اینجا فرود آمده است

که زمینِ شخم زده را بارور سازد!

شبیه بعل زمینِ تو را درو خواهد کرد

و زمین‌ات به ثمر خواهد رساند میوه‌هایش را!

داوود و میخال زیرِ سایبانِ آبی‌رنگِ عروسی که با هلال‌های طلا تزئین شده نشسته‌اند. هر دو لباسِ مزینِ جشن پوشیده‌اند وحلقه‌هایی از طلا و گُل به گردن کرده‌اند و تاجی از نقره بر سرشان و چه زیبا هستند آن‌ها شبیه شاه و ملکه! داوودِ زیبا با طره‌ی موهای قرمزِ تیره، پیکرِ خوش‌تراش‌اش با حرکاتی دلنشین و رو در روی او میخال با چالِ گونه‌هایش، موهایِ بافته‌ی سیاهش- دخترِ جوان به زحمت به هفده سال می‌رسد اما هاله‌ی سرخگونِ هوس در او می‌درخشد. شاه این دختر را به ازای دویست پوستِ مختون به او بخشیده، ختنه‌ی دویست آلتِ فلیسطی‌ِ مرده! یکی پس از دیگری پسرها پوست‌های مختون را جلویِ شاه و مهمانان به نمایش می‌‌گذارند- یکی آن‌ها را در می‌آورد و دیگری می‌شمارد- سی و هفت، سی و هشت، سی و نه...»

میخال چنان به آن‌ها نگاه می‌کند که انگار سحر شده است، نگاه می‌کند و ساق‌هایش را به هم می‌چسباند.

«چهل، چهل و یک، چهل و دو، چهل و سه...»

لب‌هایش را در ناشکیبایی جمع می‌کند- پس کی این به پایان خواهد رسید؟ نه، نباید که به داوود خیره شود و اما چگونه می‌تواند دست بکشد؟

نگاهِ خیره‌اش را می‌چرخاند و چشم‌هایش به برادرِ بزرگترش جاناتان روشن می‌شود. از وقتی که داوود و جاناتان عاشق و معشوق شده‌اند، جاناتان در چشمانِ او زیباتر شده است. اما نه، این آزارش نمی‌دهد. بالعکس، به او مشتاق‌تر می‌شود. بله، میخال به جاناتان حسودی می‌کرده، به دست‌هایی که داوود را لمس می‌کرده حسادت می‌کرده و به لب‌هایی که او را بوسیده- اما پس ازین حسودی نخواهد کرد. زود لب‌هایش، لب‌های داوود را خواهد چشید. به زودی دست‌هایش پشت و ساق‌های او را نوازش خواهد کرد، به زودی داوود به نزدِ او خواهد آمد.

انگار که پندارهایش کفایت نمی‌کند، آصف و جاناتان روبروی آن‌ها نشسته‌اند و دارند چنگ می‌نوازند و قلب‌اش را به آتشی گرم می‌کنند. آصف آواز می‌خواند:

درهایت را بر من باز کن ای عروس!

ای کبوترِ معصوم، آن را برایِ من باز کن

برای سرم که اگر با قطره‌های شبنم پُر شده

و طره‌ی موهایم با قطره‌های شب.

و جدوتان به او پاسخ می‌دهد:

پاهایم را شسته‌ام

و پیراهن‌ام را از تن می‌کنم

معشوقم دست‌اش را بر قفل می‌گذارد

و زهدانم برای او به جنبش افتاده!

و بعد آن‌ها با هم می‌خوانند:

زیراکه عشقِ ما پرشور و آتشین است

و چون آتش زبانه می‌کشد و می‌سوزاند

رودخانه‌ها سیراب نخواهند شد

از آتشِ عشقِ ما.

وه، چه عروسی‌ای! عمو، چه لحظه‌ی پرشکوهی را ساخته‌ای! چه راههای را برای رفتن برپا کرده‌ای! نه تنها لحظه‌ ای بزرگ که تو ساخته‌ای بلکه باقیِ آشنایان را نیز فراموش نکرده‌ای. برادران بزرگ‌ات، الی، ابی و پدرم شمعا که اینگونه به یار فرمانده بدل شده و همچنین شغل‌هایی را برای جوانان بیت‌اللحم و حبرون به ارمغان آورده‌ای. و برای من، جاناتان، شغلی را به عنوانِ یک منشی در دربار درنظر گرفته‌ای! عمو، به سلامتی تو و توانایی و برکت برای تو باد! آه که چگونه همه‌ی ما این لحظه‌ی بزرگ را ساخته‌ایم – چه کسی این را باور می‌کرد؟

اما هنوز به خودم در میانه‌ی این هاله‌ی خیالگون شراب پاسخ می‌دهم، چیزی ازین بیرون نخواهد تراوید- در معرضِ توجه بودن برای سلامتی مضر است، جاناتان.

۲۸

«تو چیزی درباره‌ی آنچه که درباره‌ی شبِ عروسی گفته‌ام ننوشته‌ای،«وقتی که این فصل را برایِ داوود می‌خوانم انتقاد می‌کند. "انگار که در زمان به عقب رفته‌ام و آن‌را می‌بینم. ایستاده و دارد به من نگاه می‌کند، مغرور از تنِ برهنه‌ی خویش و از سر تا ساق‌ها با چشمانی پُر از آتش مرا واکاوی می‌کند. او را لمس کردم و پوست‌اش شبیه ابریشم بود . گذاشتم که دست‌اش از پُشت‌اش به سمتِ باسن‌اش بغلتد و او مرا به سمتِ خود کشید. تن‌هامان به هم گره خورده و ساق‌هایش را به دورِ من پیچیده...»

«یک دقیقه فقط،» من گفتم و با ترس خیلی کوتاه او را قطع کردم، «صبر کن، بس کن! می‌دانی که صحنه‌های تغزلی‌ی شبیه این برایِ کتاب مناسب نیست.»

با خشم می‌پرسد. «مناسب نیستند؟»

«سرورم...»

«آیا فراموش کرده‌ای که داری این کتاب را برایِ من می‌نویسی؟ و مشکلِ تو در هر حال با این چیست؟»

«سرورم، میخواستی که مردم بدانند که چه اتفاقی در قلمرو افتاده، اما مجبور نیستند که آنچه بر تختِ تو اتفاق افتاده را بدانند.»

«اشتباه می‌کنی، جاناتان. ما انسان‌های بالغی هستیم، مگر نه؟ آنچه که در قلمرو اتفاق افتاده همان است که در رختخوابِ این قلمرو اتفاق افتاده. بی‌آن سخت است که بفهمی.»

«ممکن است برخی از خوانندگان را پس بزند، عمو، پس بگذار بر عهده‌ی تخیل‌شان،» بالاخره با بی‌میلی موافقت می‌کند،«اما باید بدانی که این مهم است.»

۲۹

خانه‌ای که طالوت در روزِ عروسی به دخترش داد در کناره‌ی شهر قرار داشت اما برای میخال اهمیتی نداشت. ازینجا، از اتاقِ روی سقف، می‌تواند بپاید که چه در اندرونیِ دربار می‌گذرد و از آنسو می‌تواند وسعتِ سبزِ مزارع را ببیند و جنگلی که در اطراف گیبای بنجامین است را. صبحِ شلوغی که در حیاط خلوت شکل گرفته را. پائین آنجا می‌تواند ببیند که دخترها دارند عدس الک می‌کنند، سبزی خورد می‌کنند و نانِ پیتا می‌پزند. بی‌وقفه حرف‌ می‌زنند و صداهایشان از آلاچیقِ نی بالا زده.

«کتورا؟ او را فراموش کن. از وقتی که ازدواج کرده غیرِ ممکن است که با او حرف بزنی. این همان کسی‌ست که واقعا دماغش را بالا می‌اندازد.»

«چه دماغی در هوا، خواهر، مادرشوهرش حتا یک لحظه او را تنها نمی‌گذارد- برو و حیاط را تمیز کن، برو و ظرف‌ها را بشور
، چندتا کدو بیاور، شیر یادت نرود...»

«به خاطرِ او امیدوارم که شوهرش حداقل شب‌ها بگذارد برایِ خودش باشد.»

میخال از پنجره‌ی اتاقِ بالایی به بیرون نگاه می‌کند. همان پیراهنِ کتانِ سفیدی که شبِ عروسی زمانی که منتظرِ داوود بود پوشیده بود را به تن کرده. می‌خواهد که آن شب را به یاد بیاورد که چطور ندیمه‌اش ییزکاه مدتی وقت صرف کرد تا آن لباسِ عروسیِ کار شده را از تن‌اش در بیاورد- لایه به لایه آن را از تن‌اش درمی‌آورد تا اینکه تنها این کتان سفید باقی می‌ماند که روی‌اش نقره‌کاری شده و ییزکا او را می‌بوسد و ترک می‌گوید. در خانه غریب است، در خانه‌ی شوهرش، تنها با او در اتاقِ خواب. بی هیچ صدایی داوود به درون می‌آید و تن‌اش می‌لرزد چنانچه دست‌های داوود پسِ گردن‌اش و کتف‌اش را نوازش می‌کند. دست‌هایش او را دربرگرفته و از برجستگیِ سینه‌اش پائین می‌لغزد و نوکِ سینه‌هایش که سفت شده را نرم می‌کند.

عطرِ نانِ پخته و جوشیدن عدس بر اجاق او را به یادِ وظایف‌اش می‌اندازد- که دخترها را بپاید، و رسیدگی کند که کمبودی در آشپزخانه نباشد، می‌بیند که چطور ریسیدنِ پشمِ تازه دارد پیش می‌رود و بافتن پیراهنِ تازه‌ای برای داوود را ادامه می‌دهد. قبل از اینکه لباس به تن کند و پائین برود، باز نگاهِ مشتاقی به تختِ زینتی می‌اندازد. چه چیزی برایِ نارضایتی باقی مانده؟هر دختری خوشحال می‌شد که جایِ خود را با او عوض کنند. اینجا قلمروِ خودش را دارد- ییزکاه و دخترها با او از خانه‌ی پدرش آمده‌اند- به جز آن‌ها کسِ دیگری اینجا نیست. داوود به تمامی مالِ اوست- او تنها زنِ داوود است و خانواده‌اش دور از اینجا در بیت‌اللحم زندگی می‌کنند. اما در واقع داوود چندان در خانه نیست- وقت‌اش را نه به تساوی بین میدانِ نبرد و خانه تقسیم می‌کند.

به خاطر می‌آورد که بعد از عروسی در هفته‌ی اولِ ماهِ عسل، وقتِ زیادی را با هم می‌گذراندند و ساعت‌ها حرف می‌زدند.

«فقط تصور کن که بچه‌هایمان چه شکلی خواهند شد،» آنموقع در جواب به او گفت، «داوود و میخالِ کوچک. من بچه‌ها را خیلی دوست دارم!»

«شاهزادگانِ و شاهدخت‌ها،» با غرور جواب می‌دهد، و این فکر همیشه او را به هیجان آورده. «اسمِ اولی را امنون می‌گذارم،» داوود می‌گوید.

«من خودم بزرگ‌اش می‌کنم و شعرِ الهگانِ پرستو، دخترانِ زیبای ستاره‌ی صبح را برایش می‌خوانم.»

«و من به او شمشیربازی و تیراندازی خواهم آموخت و از همه مهم‌تر به او می‌آموزم که قهرمان شود و پسرِ ما قهرمان خواهد شد!» «نواختنِ ساز چطور؟ آیا به او ساز زدن را نخواهی آموخت؟»

و بعد داوود شروع به نواختن کرد و میخال آوازی را برای کتهاروت خواند، الهه‌ی رویش که شتاب کند و به سمتِ او بیاید:

من برای تو آواز می‌خوانم

دختران هیلل، پرستوها!

آه الهه‌ای که داسی را نگه‌داشتی-

به من برگرد، به باغِ معطرم

به بسترِ گل‌ها...

هر روز در اتاق کندر می‌سوزاند، میوه و گل‌ها را جلوی ترافیم خدایانِ باروری می ‌چیند و برای بارداری دعا می‌کند. آه، روزها کجا رفته‌اند وقتی که همه برایِ اوست؟

«من به سختی او را می‌بینم،» به یزکاه می‌گوید، «بیشترِ وقت‌اش را در جنگ می‌گذراند تا با من، و حتا وقتی که اینجاست، تقریبا غیرممکن است که با او حرف بزنی- مستقیم به تخت می‌رود.»

«یک جنگجو می‌خواستی و حالا یک جنگجو داری،» یزکاه با نگاهی خیالگون پاسخ می‌دهد. «تیکه‌ی بزرگی می‌خواستی! و در هر صورت، چند نفر آنچه را که می‌خواهند به دست می‌آورند؟ رویِ هم رفته عزیزم، خدایان واقعا تو را دوست دارند.»

«این به خاطرِ این نیست که او دارد رنج می‌کشد. بالعکس، دوست دارد که وقتی می‌آید به او خدمت کند. دوست دارد به او نگاه کند وقتی که نانِ پیتا را در روغن می‌چرباند و از سرِ گرسنگی به گوشت گاز می‌زند. دوست دارد با او بغلتد تا اینکه لذت ذهن‌اش را از کار بیندازد و تمامِ سلول‌های جسم‌اش از خوشی برقصد. بله، دوست دارد که با او همآغوش شود – و خیلی زیاد- اما همچنین دوست دارد که با او حرف بزند. و چرا با او حرف نمی‌زند؟ قابلِ فهم است که چرا به حرف‌هایی که پشتِ سرِ او در شهر می‌زنند، عکس العملی نشان نمی‌دهد- ذهنِ داوود به نظر می‌رسد که جایِ دیگری قرار دارد- اما داوود هم همچنین کلمه‌ای درباره‌ی آنچه که دارد در دربار می‌گذرد نمی‌گوید و بالاتر از همه اینکه رازی وجود ندارد، همه دارند درباره‌ی آن حرف می‌زنند. اتفاقی بین داوود و شاه افتاده است. دو ماه است که پدر به خاطرِ هرچیزِ کوچکی از داوود جواب می‌خواهد.

۳۰

منشیِ شاه بودن شغلِ پُرزحمتی‌ست، اما هر وقت در شغل نوشتن نیستم به همراه سه سرباز به جنگ می‌روم. در گُردان به آنها "جوخه‌ی جاناتان" گفته می‌شود، اما از آنجا که بیشتر وقتم را به وظایفم در دربار اختصاص می‌دهم، آنها تنها جوخه‌ی مستقل در این دور و بر هستند و به نظر می‌رسد که بی‌من دارند خیلی خوب پیش می‌روند.

حتی با تمامِ غیبت‌هایم در تمامِ این سالیان با آن‌ها بیشتر از هرکسی وقت صرف کرده‌ام ، و این چنین است که می‌بایست چندخطی را به صرافتِ خانه‌ی داوود به آن‌ها اختصاص دهم، و آن تاریخ، باید اضافه کنم که رنجی را متحمل نخواهد شد علیرغم اینکه حقیقت فرار است جرأت این را دارم که بگویم که پسرانم به حقیقت نزدیکتر بوده‌اند تا که مناسب باشد که بگویم. معمولا وقتی که می‌رسم آنها سرِ خود را با موضوعاتِ مهم سرگرم کرده‌اند، و آنچه که برای من می‌ماند این است که استراحت کنم، برایِ من نوشیدنی بریز، گوش کن و بنویس.

«آه، چه بویی!» اتنی می‌گوید. «ای اوبد، باز بادِ شکمِ توست؟»

«من نبودم!»

«حقیقت و نه چیزی به جزء حقیقت، بله؟»

«قسم می‌خورم کارِ من نبوده!»

اتنی چشم‌هایش را از اوبد به سمتِ بنایا حرکت می‌دهد و متهمانه به او برای مدتی طولانی نگاه می‌کند.

«ساکت اما کشنده، بله؟»

«دیگر چه؟» بنیا جواب می‌دهد، «فقط هیاهو عینِ تو؟ درست کار کن دوستِ من، درست کار کن.»

اتنی کوتاه است، فربه- یک متر و شصت فقط- با موهایِ فرفریِ سیاه، دماغی تیز، چشمانی تیز و سریع. اهلِ پائین‌های کوه حبرون است، از اشتاموآ- اهل شهرستانِ یهودی درب و داغانی که ساکنانش با گوسفند‌ها می‌خوابند- اما مطمئن‌ام، حداقل اینکه امیدوارم که این بدتر از بدگویی نباشد. بنایا بلند است و لاغر، شانه‌هایش لاغر است و حالت طنزی در چهره دارد، سیمونتی‌ست و از خانواده‌ای خوب در شاروهن که قبل از اینکه به دنیا بیاید ورشکسته شده، اینجوری می‌گویند. برایِ چهارنفر اشتهاء دارد و همیشه گرسنه است، به هر شکلی، برای غذا، پول، عشق و داستان و خبر.

«سلاح‌های شیمیایی در مکانی بسته، و همچنان در مقابلِ برادرت...» اتنی با لحنی جدی می‌گوید.

«هوا آزاد است ای اتنی،» بنایا بحث می‌کند.

«متاسفانه درست است،» اوبد موافقت می‌کند.

«پس از خودت پذیرایی کن، هر چقدر که می‌توانی بردار،» بنایا بحث را تمام می‌کند، «فقط کمی‌ هم جا برای شیر برنج بگذار که قرار است بیاید.»

آنچه که درباره‌ی اوبد خاص است این‌است که هیچ‌‌ چیز درباره‌ی او خاص نیست، به جزء ابروان سیاه کلفت‌اش که کمانی‌ست و بالای چشمان بزرگ غمگین‌اش قرار دارد و به چهره اش سیمایی غمگین و جدی می‌دهد. او منشایتی‌ست و اهل لشترات کارنیم است در ترانسجوردن شرقی. می‌گوید که می‌خواهد در ارتش باقی بماند چراکه در عشقی شکست خورده است، اما هیچ‌کس جزئیاتِ آن را نمی‌داند و هیچ‌کس هم جرات پرسیدن ندارد. هر سه‌ی آنها به ارتش پیوستند وقتیکه طالوت از همه‌ی قبایل خواست که بر علیه آمونایتی‌ها متحد شوند، اما بعد از جنگ آنها به شخم‌زنی و نگهداری گوسفندان برنگشتند و برایِ همیشه در گُردانِ شاه باقیماندند.

پس آنها پسرانِ من هستند- وقتی که نوجوان بودند وحشی بودند و ارتش هم آنقدرها آن‌ها را بهتر نکرده است، اما قلبشان در جایِ درستی قرار دارد.

۳۱

برای فرسنگ‌ها، بینِ بت‌هورون و گزر، صدایِ موحشِ فریادِ زخمی بلند می‌شود و به خاموشی نمی‌گراید و با صدایِ آخته‌ی شمشیرها و غرشِ جنگجویان می‌آمیزد. از پائین، در میانه‌ی غوغای مردم و صفیر رزم، حالا و گاهی به آرامی صدایی خفه‌ی تیغه‌های آهنی در میانه‌ی تکه پاره شدن تن و استخوان‌ها به گوش می‌رسد. بر صخره‌های سنگی باتلاقی از خون و گل به هم آمیخته است. اسرائیلی‌ها همچنان حمله می‌کنند و زخمی‌ها که به زمین افتاده‌اند زیرِ دست و پا له می‌شوند. فلیسطی‌ها را دنبال می‌کند تا غروب هنگام که دیگر کسی نیست، فلیسطیِ زنده‌ای وجود ندارد که جلویِ آن‌ها را بگیرد، اما آن‌ها توسطِ مردگان از حرکت بازمی‌ایستند-اینجا که زره را از جنازه جدا کنی، آنجا که شمشیری برداری و اینجا که متعلقات خانه‌ی چوپانی را بررسی کنی- و خدایان ستوده می‌شوند، بسیاری‌ست برای هر کس.

عصرگاه وقتی که به قرارگاهِ خود به شمال میزپاه میرسند، ابنر فرستاده‌ای را از بتال به گردان می‌فرستد و با سرداران احوالپرسی می‌کند و درست همانموقع داوود را فرامی‌خواند، فرمانده‌ی گردان، برای صحبتی مهم در چادر فرماندهی.

«بسیار خب، به او بگو من در راه هستم،» داوود می‌گوید و برمی‌خیزد تا صورتش را بشورد، اما فرستاده حرکتی نمی‌کند.

«آقا، لطفا همین الان بیایید، همانطور که هستید. سردار می‌گوید که باید به سرعت با شما صحبت کند-فورا.»

داوود همانطور که آغشته به گل و خون ایستاده است دمِ چادرِ فرماندهی گزارش می‌دهد اما سینه‌اش لبریز از غرور است.

«آقا، زندگی از میانه‌ی جنگ سربرخواهد آورد.»

ابنر با چشمانی مبهوت در آمیزه‌ای از تنفر و دلسوزی به او نگاه می‌کند.

«ما زندگی را از میانه‌ی جنگ سربرمی‌آوریم؟ تمامِ آنچه که انجام داده‌ای عملیاتِ کوچکی بود در مقابل پادگانِ کوچکی، ولی برای هر چیز کوچکِ بی ارزشی این همه هیاهو می‌کنیم. فکر می‌کنی چه اتفاقی قرار است بیفتد حالا؟ بیشتر رقص و آواز، و هرجا که ما می‌رویم همه دارند شعرِ مرگِ تو را سر می‌دهند، به توی ابله نگفتم که چرا سر و صدا راه نیندازی و آتش برپا نکنی؟»

داوود به زمین نگاه می‌کند و با دقت خیلِ مورچگانی که دارند ازکفِ چادر عبور می‌کنند را پی می‌گیرد. جوابی برایِ این ندارد.

«حالا از اینجا برو، چیزِ دیگری نمی‌خواهم درباره‌ی تو بشنوم، فهمیدی؟»

«بله، آقا.» ‌

۳۲

طالوت هیچ سندی در دست ندارد، اما می‌داند که داوود به دنبالِ چه می‌گردد، موضوعِ زمانِ حاضر را فراموش کرده است- معامله‌ای معمولی- اما مطمئن است که این تنها موضوعی‌ست که زمان می‌برد تا اینکه دیگران آن را ببینند. تا اینکه داوود کاری انجام دهد که مجبورشان کند که ببینند. در این میانه داوود و گردان‌اش را می‌فرستد به سمتِ غرب در خطِ مقدم و منتظرِ خبری می‌نشیند. چه کسی می‌داند، شاید فلیسطی‌های لعنتی این کار را برای او انجام بدهند.

اما فرستاده غروب برمی‌گردد و طالوت می‌شنود که چگونه، شبیه ضربه‌ی تندری، داوود تصمیم گرفته است که عملیات چگونه به پایان برسد.

«دو یا سه گروه را جلو فرستاده است و نیروهای اصلی نشسته است به انتظارِ آن‌ها،» فرستاده مشتاق است، پس چنان که آن‌ها با تمامِ افزارآلاتِ سنگین‌شان به جلو می‌روند، از جناحِ چپ به آن‌ها حمله می‌کند و به آن‌ها ضربه‌ی سختی می‌زند. تا زمانی که ارابه‌هایشان قادربشوند که بچرخند، آنچنان پر از تیغ شده‌اند که شبیه جوجه‌تیغی‌های مرده به نظر بیایند. بنیادِ آن‌ها به هم ریخته است. فرارکردن را آغاز کرده‌اند و ما با شمشیرها، نیزه‌ها و کمان‌ها به سراغشان رفته‌ایم- آن‌ها هیچ‌وقت ندانستند که این چه بوده که به آن‌ها ضربه زده. سرورم، عجب نبردی بود!»

طالوت از هر کلمه‌ی آن متنفر است، دارد می‌شنود اما می‌خواهد بیشتر و بیشتر بشنود. فرستاده را در کوچکترین جزئیات بازجویی می‌کند، و تمامِ جزئیاتِ اضافی، شبیه آذوقه‌ای که زبانه‌ی آتش را بیشتر می‌کند، خشم‌ام را برمی‌انگیزد.

تنها روحی شیطانی می‌تواند مطمئن باشد که جذبه‌ی داوود طالوت را گرفتار نکرده است و این حقیقتی‌ست. چراکه داوود می‌خواهد این ثروت تمام مالِ او باشد، تمام و کمال.

۳۳

همه غذا خورد‌ه اند و دارند استراحت می‌کنند- حتا سگ‌ها تکه غذایشان را تمام کرده‌اند و حالا دارند استخوان‌ها را می‌جوند. آتش کومه کرده در قرارگاه گُرگُر می‌کند و گردان‌ها دسته دسته بیرون از چادرها نشسته‌اند و دارند عصر را با خوشی به پایان می‌رسانند. خسته‌اند و فردا روزِ درازِ دیگری برای جنگ است. فردا دوباره‌ خدای عظیمِ مرگ شکمِ گنده‌اش را باز می‌کند، و چه کسی می‌داند چند نفر به دامِ آن خواهند افتاد. اما همین حالا هم شکم‌اش پُر شده، پوستینی پُر از شراب داریم و فردا خیلی دور است.

«داوود یگانه است در نوعِ خود،» اتنی می‌گوید. «در هر صورت از او فرمان خواهم بُرد.»

«درسته،» اوبد موافقت می‌کند، «مردِ میدان است. نه شبیه فرمانده‌ی قبلی که تمامِ غنائم را برمی‌داشت وتنها تکه‌نانی برایِ ما می‌انداخت.»

بنایاء کیسه‌ی پولش را کنارِ گوش‌اش شبیه زنگوله‌ای تکان می‌دهد. «وه که چه صدایی! چه صدایی! چه می‌توانم بگویم، دوستان، لذتِ محض. دفترِابینداب باز است و دستگیر. داوود پول می دهد، همیشه نقد بر لوله‌ی تفنگ!» با لبخندی رویاگون به سمتِ اوبد برمی‌گردد- «اوبد، برادر، به من لطفی کن و شراب را بده.»

«این تنها ایلعابِ حرامزده است که نمی‌گذارد ما زندگی کنیم،» اوبد غُرغُر می‌کند و پوستینِ شراب را به او می‌دهد. بنایا جرعه‌ای به فراوانی می‌نوشد.

«بد و خوب را با هم بردار مَرد،» با جدیت به او نصیحت می‌کند.

«با داوود، سربازان ایلعاب اضافه کار می‌کنند،» اوبد ادامه می‌دهد، «حرامزاده دوست‌اش دارد، و داوود؟ اهمیتی نمی‌دهد.»

اتنی برمی‌خیزد و ادایِ ایلعاب را در می‌آورد-پشت‌اش را خم می‌کند، چانه‌اش را بالا می‌دهد، اخم می‌کند و پارس می‌کند: " توجه! راحت بایستید! شجاعت و نظم و ترتیب، شجاعت و نظم و ترتیب!"

اتنی و بنایا دارند از خنده به خود می‌پیچند، اما اوبد همچنان جدی ایستاده است. «این حرامزاده روحِ یک گروهبانِ تمرین‌هایِ نظامی را دارد،» همچنان با همان لحن به شکایت ادامه می‌دهد.

«ول کن برادر، ول کن،» بنایا اصرار می‌کند، «همه چیز رویِ اعصابِ من است.»

"اوف،اوبد، چقدر نق می‌زنی،" اتنی می‌گوید، "اگر برایِ ایلعاب نبود ما اصلا پی‌اش نمی‌رفتیم. و اگر ایلعاب و داوود را رویِ سرمان نداشتیم فلیسطی‌ها آرزویِ محاصره‌ی ما را می‌کردند."

«درست می‌گویی،» اوبد متفکرانه موافقت می‌کند، «دمار از روزگارمان در می‌آوردند.»

«خدا به دور از تو برادر!» بنایا در حالیکه محکم به پشتِ او می‌زند می‌گوید، «حتی فلیسطی‌ها حد و اندازه‌ی خودشان را فهمیده‌اند.»

۳۴

حالا که داوود پیشِ طالوت ایستاده است و دارد بازی می‌کند جنگجویِ چندان سختی به نظر نمی‌رسد. آنجا ایستاده است دلنشین چون دختری جوان و دارد با حرکاتی آرام و مطبوع چنگ می‌نوازد. ردای‌اش به دورِ او پیچیده است و چشمانِ زیبایش به هیچ نقطه‌ای متمرکز نشده است. چشمانِ طالوت لحظه‌ای بر او خیره است- برای هزار و یکمین بار می‌پندارد که داوود در همه چیز سر است . او که هم می‌جنگد و هم آواز می‌خواند و حالا که از خانواده‌ی اوست...

نمی‌تواند شبیه زنانِ حیاط خلوت از ذهنیت‌اش نتیجه‌گیری کند- یکی از آن زن‌های خدمتکار یا رخت‌شور- شروع به خواندن می‌کند و صدایِ زیرش ملایمت نواختنِ داوود را قطع می‌کند-

طالوت هزاران را به هلاکت رسانده

و داوود ده‌ها هزار را...

دست‌های طالوت به بازوهای تاج و تخت بسته شده و لبِ پائینی‌اش شروع به لرزیدن می‌کند. نگاهِ درباریان بر سرِ او سنگینی می‌کند- آن‌ها می‌دانند که لحظه‌ای دیگر روح خدا او را تسخیر خواهد کرد. جایی در ذهن‌اش می‌تواند کلمات جاناتان را بشنود. «پدر، بی‌هیچ دلیلی مردی را بکشی؟ چگونه فرستاده‌ای چون یک پیامبر می‌تواند خونِ بی‌گناهان را بریزد؟ تو نباید خونی را بریزی پدر!» او می‌داند که جاناتان درست می‌گوید- چگونه می‌تواند پس از این به خودش در آینه نگاه کند؟ - اما روح تسخیرش می‌کند و پندارها پراکنده می‌شوند. حتی دست‌اش از او فرمان نمی‌برد- چیزی دارد دستانش را هدایت می‌کند و به نیزه چنگ می‌زند.

موسیقی خاموش می‌شود. داوود به موقع حرکت می‌کند. نیزه به دیوار اصابت می‌کند و داوود برمی‌گردد و از اتاق می‌گریزد.

تنها قیژ قیژِ چوبِ نیزه است که سکوت را می‌شکند. لحظه‌ای همه چیز متوقف می‌شود بی‌اینکه کسی سر و صدا کند و یا حرکتی انجام بدهد. طالوت اولین کسی‌ست که آرامش‌اش را به دست می‌آورد. چشمانش واضح می‌بیند اما به نظر نمی‌رسد که آرام شده باشد.

«همه بیرون! همه!» می‌غرد، «غیر از تو ابنر! می‌خواهم که با تو صحبت کنم.»

اتاق خالی می‌شود. طالوت به سختی نفس می‌کشد. به سمتِ دیوار می‌رود و نیزه را از چوب بیرون می‌کشد. برایِ لحظه‌ای دسته‌اش را در کفِ دست‌اش می‌غلتاند و بعد، به شکلی ناگهانی، انگشتانش در پرتابه قفل می‌شوند. انگار به تصمیمی رسیده است.

«راهگذاران را صدا بزن!» به ابنر دستور می‌دهد.

نیزه در میانه‌ی هوا پرواز می‌کند و دوباره به نقطه‌ی قبلی اصابت می‌کند.

«طااااااالوووووووت!» ابنر بانگ می‌زند، اما نه، طالوت گوش‌اش بدهکار نیست، نه به ابنر و نه به هیچ کسِ دیگری گوش نمی‌دهد.

«راهگذاران را صدا کن، گفتم که!»

راهگذاران کودکانی بودند که ربوده یا فروخته شده بودند و در مدرسه‌ای مخفی درس می‌خواندند که محلِ آن‌ها را کسی نمی‌دانست. شب و روز به آن‌ها یاد می‌دادند که چطور آدم بکشند و از کودکی با انضباط سختی بینِ مرگ و زندگی زیسته بودند. راهگذاران در هر لحظه‌ای بی‌هیچ صدایی از هر جایی سر در بیاورند، بی اینکه هیچ‌کس آن‌ها را ببینند که دارند می‌آیند. آن‌ها یاد گرفته بودند که درچشم برهم زدنی آدم بکشند – فرقی نمی‌کرد که قربانی‌شان جنگجو باشد یا یک کودک.

بله، طالوت فکر می‌کند، راهگذاران تنها کسانی هستند که او نیاز دارد تا این موضوع را در سکوت به اتمام برساند- هیچ‌کس نخواهد دید، هیچ‌کس حس نخواهد کرد. آن‌ها شبیه سایه‌هایی دورِ خانه‌ی داوود قرار خواهند گرفت و تا هر زمان که طول بکشد آنجا خواهند ماند. داوود ناچار است که بالاخره بیرون بیاید و راست به سمتِ کمینگاه برود و آن خواهد شد. پایانِ داستان.

در راه جاناتان داوود را متوقف می‌کند که بازوی‌اش را محکم گرفته.

«دل‌اش برای‌ام تنگ شده سخت،» داوود از نفس می‌افتد.

«گوش کن عزیزم و خوب گوش کن!» جاناتان به پچ‌پچه می‌گوید، «کاری‌اش نمی‌شود کرد، پدرم سرِ تو قول و قرار بسته. مجبوری که هر چه سریعتر اینجا را ترک کنی، فهمیدی؟ صبحِ زود درمزرعه‌ی کنارِ نهر مخفی شو و منتظرِ من باش، باشه؟»

«اما چه اتفاقی خواهد افتاد، جانی؟ تا چه زمان می‌توانم بیرون در مزرعه‌ مخفی بمانم؟ فقط دیرتر مرا پیدا می‌کنند.»

«نگران نباش، من می‌آیم آن دور و بر. صبح پدرم را می‌برم پیاده روی در مزارع و می‌فهمم که در ذهن‌اش چه دارد می‌گذرد. اگر خطری بود، بگریز به سمتِ شرق موازی با رودخانه‌ی پرات و کنارِ چشمه همدیگر را خواهیم دید.»

«اما مگر من چه کاری با او کرده‌ام؟»

«این همه پیروزی داشته ای عزیز و آن شعر را دارد مدام می‌شنود...»

«اما...»

«هیسسسسس....»

جاناتان سرِ داوود را می‌گیرد و به سمتِ خود می‌آورد و او را با بوسه‌ای ساکت می‌کند.

۳۵

میخال می‌داند که اتفاقی افتاده است اما حالا به چیزی اهمیت نمی‌دهد. می‌شنود که خدمتکارانِ زن در حیاط دارند دروازه را باز می‌کنند و می‌داند که اوست، داوود. زودتر از معمول از دربار برگشته، بی‌اینکه وقتی به او برای آماده شدن بدهد بالا می‌آید و درست به داخلِ اتاق. میخال تا اندازه‌ای برهنه است وقتی که او سر می‌رسد، تنها چیزی که پوشیده پیراهنِ کتانِ مصری‌ست که از درون آن نوکِ سینه‌هایش که از هیجانِ دیدنِ داوود سفت شده پیداست- سلام محبوبم، سلام معشوقم... وه، داوود حتی سلام نمی‌کند این بار و تنها او را به آغوش می‌کشد، لرزشی در لمسِ اوست- که تاب از میخال بریده. او را بر کوسن می‌خواباند و لب‌هایش بر گردنِ میخال است. میخال ناله می‌کند- حتا بویِ تن‌اش کافی است که تن‌اش را به سمت آغاز هوس و بی‌تابی براند. نوجوانی ست در تلالوی سال‌های بلوغ، سینه‌اش هنوز سفت است و دارد بزرگ می‌شود و بدن اش پُر که به داوود می‌خورد.

میخال جیغ می‌زند.

آه میخال، با خودش فکر می‌کند، چه متفاوتی تو از دخترانِ انگورزارِ بیت اللحم!

وحشی‌ست، بله، اما حرکاتش شیوه‌ای دارد. همیشه عطر خفیفی از عصاره روغنِ خرمالو از او پراکنده می‌شود و دست‌هایش ملایم است و لطیف چون ابریشم، پوست‌اش نرم و نازک.

«س کن، داوود! دیگه نمی‌تونم عشقبازی کنم! دارم می‌میرم!»

اما داوود میل‌اش به او بیشتر می‌شود و محکم‌تر به او نزدیک می‌شود- به دور از جهان، به دور از ترس، به دور از نیزه‌ای که در فاصله‌ای از او به خطا رفته.

همسرم، همسرم، عشقبازی با تو چه خوب است! نوکِ سینه‌های تیره‌رنگ‌اش را می‌لیسد در حالیکه بدن‌اش به او گره خورده.

داوود دیوانه‌ی شور و عشقِ اوست. شاید که روح‌اش را چون جاناتان لمس نکند، اما کشش یگانه در زندگی بین این دوست، کششی از عطر و لمس.

شبیه دو ببر، چنانکه رخوت و سستی‌ای بعد از عشقبازی آن‌ها را در برمی‌گیرد، داوود فکر می‌کند که شبیه دو ببر هستند.

و درست همانموقع کسی در می‌زند.

چه سستی‌ای، میخال با خودش فکر می‌کند. هیچ‌چیز حالا او را از خواب بیدار نمی‌کند، واقعا نمی‌خواهد که بلند شود. اما می‌داند که یزکاه زنِ خدمتکار جرات ندارد که مزاحم آن‌ها شود مگر اینکه مسئله‌ی واقعا مهمی باشد، پس خودش را از تخت می‌کَنَد و بلند می‌شود. مایع غلیظِ گرمی از ساق‌های‌اش روان است، اما اهمیتی نمی‌دهد. لرزه‌ی دیگری از لذت را بر اندام‌اش می‌اندازد.

«بله، ییزکا؟»

ییزکاه در حالیکه ردایِ نخی پیچیده‌ای را به دست دارد وارد می‌شود. چند کلمه‌ای در گوش‌اش پچ‌پچه می‌کند و میخال سر تکان می‌دهد و می‌گذارد که ییزکاه لباس را بر تنِ او کند، تند تند شانه‌ای به موهایِ به هم ریخته‌اش می‌زند. پائین می‌آید و ییزکاه را تا پائینِ پله‌ها دنبال می‌کند که مردی در آن‌جا در کنارِ رختشورخانه منتظرِ او ایستاده است. شب شده و سایه‌ها دارند با زبانه‌ی آتش در دستِ ییزکاه می‌رقصند .

غریبه‌ای که کنارِ آلاچیق منتظرِ آنهاست ننشسته است. برایِ سلام سری تکان می‌دهد خیلی جدی و بی‌هیچ مقدمه‌ای کلمات را به زبان می‌آورد. حتی بی‌ آنکه چشم‌بندش را بردارد. میخال گوش می‌دهد و رنگ‌اش می‌پرد. «چه می‌گویی!» به آهستگی بیشتر به خودش می‌گوید . نمی‌تواند آنچه را که می‌شنود باور کند- راهگذاران سپیده‌دم می‌آیند و داوودِ او را می‌کشند.

راهگذاران! درباره‌ی یگانِ فرماندهی مرگ و وحشتِ پدرش چیزی شنیده بود، اما تنها از طریقِ داستان‌ها و شایعات خدمتکارانِ زن. زن‌ها می‌گفتند که آن‌ها می‌توانند پرواز کنند که حتا نگاهشان می‌تواند کسی را از پای درآورد و بالاتر اینکه شیاطین بینِ آن‌ها زندگی می‌کنند. از سرش یک سنجاقِ طلا که به شکلِ سرِ گاو است در می‌آورد و آن را به مرد می‌دهد. مرد آن را از دستِ میخال می‌قاپد، کمی تعظیم می‌کند و به چالاکی از دروازه‌ی شر عبور می‌کند.

میخال می‌دود.

«بیدار شو داوود، بیدار شو!»

با غریزه‌ی یک سرباز داوود به سرعت و هوشیار بیدار می‌شود. «بیدار شو محبوبم، باید ازینجا بروی، این کارِ پدرِ من است- راهگذاران را به دنبالِ تو فرستاده. اگر امشب فرار نکنی می‌میری.»

قسمتِ سوم

ادامه دارد...

THE KINGDOM

A NOVEL BY AMIR OR

TRANSLATED INTO PERSIAN

BY

ROSA JAMALI

به سه فصلِ اول در یوتیوب گوش کنید


خرید از سی‌بوک