قلمرو / داستانی بر اساس زندگی داوود پیامبر / نوشتهی امیر اور / فارسیِ رُزا جمالی
قلمرو رمانیست از "امیر اور" که به داستان زندگی داوود پیامبر میپردازد، منبع اصلی کتاب روایات ساموئیل اول و دوم و کتاب پادشاهانِ عهدِ عتیق است اما نگارنده از منابعِ دیگری هم یاری جسته چونان که حقیقت و داستان را به هم آمیخته است. در این کتاب داوود هم مثل هر قهرمان داستانِ دیگری از غرور و خطای تراژیک به دور نیست و نویسنده به او ماهیتی انسانی وَ زمینی بخشیده است که فراتر از حکایات مذهبی ست.
از مختصاتِ کتاب می توان به چند موردِ زیر اشاره کرد:
- شخصیت پردازی قدرتمند؛ خاصه در به تصویر کشیدن زنان: میخال،ابیگل، بتشیبا، آویشاگِ شونمی و...
- تعلیق و ایجاد طرح وارههای داستانی در هر فصل به واسطه ی شخصیتهای فرعی و تصویرسازی ملموس از مکان ها و موقعیت های جغرافیایی که در آن داستانها اتفاق میافتد.
- دیالوگ های پرکشش که شخصیتها را باور پذیر و امروزی جلوه داده است.
- استفاده از سطوح مختلف زبانی از زبان گفتار وعامیانه و محاورهای گرفته تا فاخر و باستانی، تنها جاناتانِ دبیر است که سطح زبانی او متفاوتتر از بقیه می نماید.
نویسنده در این کتاب با نگاهی طنزآلود به جامعه امروزِ اسرائیل نگاه کرده است و گاه در قالبِ طعنه و هجو به دنیای امروز بر می گردد و از سیاستِ روز به کنایه سخن می گوید، کلماتی را در دهان شخصیت هایش می گذارد که دور از ذهن به نظر می رسد و اشاراتی به وقایع روز دارد و همچنین از بسیاری از چیزها که به کلیشه های هویت یهودی بدل شده است انتقاد می کند.

فصلِ اول
گریخته
۱
خورشید به سنگینی سر برتپه ها گذاشته، بر روستا و بر گنجه. شبیه نفس سوزانِ عشقبازی زنی ست پر شور با خدایان که ما موجودات فانی و میرا آن را نور و روشنایی می نامیم. تقریبا ظهر شده و من با پدر بزرگم ایشای نشسته ام که دارد معامله ای را با تاجران شهر حبرون به سرانجام می رساند. برای یک ساعت آنها مشغول باز و بسته کردن بقچه ها و سبدها بوده اند، از کالاهای خود تعریف میکنند و نقص و عیب داد و ستد را پیدا میکنند، با بردباری تمام چانه می زنند و منتظر لحظه ای هستند که آن را شبیه ببری شکار کنند. پوست، قالی، پودر رنگرزی، گوسفند، گاو، گوشواره، دستبند، لباس و پارچ آبخوری همه شبیه دو لشکر منتظرِ جنگ نشسته اند.
کارِ من این است که هر وقت به توافقی رسیدند همه چیز را ثبت کنم. به آرامی و با کوششِ فراوان جوهر را به هم می آمیزم و قلم نی ام را تیز می کنم کم کم و منتظر نشسته ام آنچه که این معامله را به پایان می رساند را ثبت می کنم اما تمام این ها همان اندازه مرا علاقمند می کند که ردیف کردن نام سبزی ها یک شیرِ جنگلی را. آیا به خاطر همین بود که پدرم مرا به مدرسهی دبیران در شهر کاهنان ناب فرستاده بود؟ دارم از بی حوصلگی اینجا می پوسم.
وقتی که این سطرها را میخوانی شاید بگویی چه آدم ناشکری هستم و بر پدرم آه بکشی که سال به سال همیشه الاغ ها را با نانِ پیتا و گوسفندِ قربانی به شهر ناب میفرستاد که خرج تحصیلاتم را بپردازد. اما من اهمیتی نمیدهم، هرچه که میخواهی بگو من جاناتان دبیر، جاناتان پسرشمعا اینجا دارم به هدر می روم. این به خاطر این نیست که به دنبال حرفه ی جاه طلبانه ای می گردم بلکه بالعکس آنچه که می خواهم نقش و مقامی کم اهمیت تر و بیزحمت تر است چیزی شبیه منشی گری برای یک تاجر عطر یا فرماندار یک منطقه برای مثال، شغلی که بتواند مرا قادر سازد که این سرزمین را ببینم و برای من وقت کافی بگذارد که بیندیشم، آدم ها را بشنوم و بنویسم.. اما این بی حوصلگی و بی تابی را نه! این را از من نخواه لطفا که نمی توانم تحمل اش کنم و دارد مرا از بین می برد.
پدرم شمعا هم بیشتر ازین نمی خواست که دبیر و منشی این ده باشم و به طایفه ام خدمت کنم و من هم همین شدم .اما سرایا، بهترین دوست دوران مدرسه ام می گوید که من باید پیامبر و یا شاعر می شدم. خیلی غریب است هر وقت که این را میگوید چرا که هیچوقت نخواهی فهمید که به طعنه این را گفته یا خواسته که ستایش ات کنه. در هر صورت، هیچوقت نخواهم فهمید که این حرف چرند را از کجا آورده. من و پیامبری؟ نمی توانم پیامبران را تحمل کنم، آن ها که در خیابان ها دیوانه می شوند، چشم هایشان قیقاج می رود، دهانشان کف میکند و برطبل و سنج میکوبند و اگر که این همه را هیاهو بنامی وقتی که مردم گرد آمدند حتا به نام خدایان از آنها طلب کمک می کنند.
و شاعر؟ من شبیه شاعران به نظم نمی نویسم، با کلماتی اغواگر که نمیخواهد چیزی بگوید و می خواهد که تو را گمراه کند و سِحر کند و یا کمِ کمِ اینکه تو را به نمایش بگذارد. نه اینکه چیز بدی باشد، به عمو داوودم بنگر، برادر کوچکتر پدرم که یک سال از من بزرگتر است، او در وصفِ عشق و بهار می نویسند و گوش دادن به او واقعا دلنشین است. وقتی که کنار چشمه میخواند به همراه چنگ، آدم ها کنارش جمع میشوند انگار که مسحور شده اند و وقتی که برمی خیزد و می رود با نگاهی خیره به او نگاه می کنند و برایش هدیه ای می فرستند، یک جام شراب، یک تکه پنیر، دست بندی مسی. و دخترها دیوانه می شوند و او را با دهانی باز و چشمانی پر از تمنا شبیه توله سگی دنبال می کنند. می گویند که او گاهی یکی از آن ها را به زمین خرمن کوبی می برد و با شعرهایش برای او ورد و جادو می خواند تا اینکه دختر لُخت می شود، زانوانش را بغل می کند و بی شرمانه از او میخواهد که با او عشقبازی کند. دخترها او را چوپانی که میان سوسن ها چرا می کند می خوانند و ساق هایشان را میان سوسن هایشان جفت می کنند. اصلا چه عیبی دارد، چه عیبی می تواند داشته باشد . چگونه می توانم برای تو این ها را شرح دهم در حالیکه من شاعر نیستم و این همه از درک و فهم من خارج است.
اما حقیقت این است که من درک می کنم که سرایا چه می گفت. انگار که حالا دارم آن همه را می نویسم. هر آنچه که دیده ام، شنیده ام و حس کرده ام را و نه به آن شکل تخیلی که در مدرسه آموخته بودیم و نه شبیه یک سخنرانی آراسته و مرصع که یک ادیب نوشته اما چیزیست شبیه این ، صادقانه، راست و درست همانطور که کلمات را می شنوم. و گاهی اوقات آن ها را بی هیچ غربال گری و بی سانسور می شنوم. بله ، من هم پچ پچه ها را می شنوم و افکار و رویاها را... این سخن از کجا می آید؟ قلب؟ دل؟ خدایان؟ هیچ نمی دانم و نه، به من نگو.. می دانم که در مجمع دبیران این رسم نیست. کدام منشی و دبیر محترمی آن را چنین می نویسد، چیزی که از نامرئی تراوش کرده؟ همان منشی محترم در بالای آن طومار عنوان مناسبی را می نویسد " کتاب یوشع" یا " کتاب شموئیلِ غیب گو". و بعد او آنچه را که خداوند و مردمان کرده اند را به هم مرتبط خواهد ساخت انگار که شاهد مدعایی بوده و تمام آن را در بیانی تحکم آمیز نوشته است، با زبان بی نظیر کتاب مقدس که بدون مفسری کسی نخواهد توانست به اسرار کتاب دست بیابد. بله، همانطور که منشی آنچه را که در خورست را مینویسد و من اما هیچ علاقه ای به آن ندارم و این به خاطر این نیست که دقت بی دغدغه ی این زبان غنی و ریزه کاری هایش را دوست ندارم ونه اینکه بی تفاوت باشم به جذابیت جادویی این کلمات، کلماتی که می دانند چطورحس ها و ذهنیت ها را خلق کنند بلکه بالعکس. اما چه کسی این توانایی را امروز یا برای همیشه در زمان خواهد داشت؟
برای همین است که هیچکس فکرش را هم نمی کرد که چیزی از من بیرون تراود و این بین خودمان بماند ، این از نظرِ من خوب است. چراکه من ، جاناتان پسر شمعا ، نمی خواهم که کسی در روشنایی بر من تمرکز کند. تمام آن چه که می خواهم این است که جاناتانِ دوم باشم و با جاناتان اول که شاهزاده است و پسر طالوت بر سرِ هیچ در این دنیا معامله ای را از سر نخواهم گرفت. و نه میخواهم که پادشاه شوم و یا اینکه مشهور باشم، نه! ممنونم. بگذار که در صلح و آرامش بنویسم. و دوستان بدانید که در کانون توجه بودن به صحت و سلامتیِ شما آسیب میرساند.
۲
نقشِ من این ست و قرارست که در اینجا شرح حال و سرگذشتِ حضرت داوود را نقل کنم، درست است اما تا به حال تنها از خودم نوشته ام و این حتا مقدمه ای نیست که منحصرا برای این کتاب نوشته باشم، گرچه همانست که پنجاه سال پیش نوشته بودم و حالا تنها آن را از گنجه بیرون کشیده ام. دارم می خوانمش ، در حد نگارش و انشای یک پسربچه پانزده ساله بد هم نیست ، اگر کمی آن را ویرایش کنم سبک اش آشکار خواهد شد. باز ممکن است به درستی از من بپرسید که چرا دارم درباره ی خودم می نویسم به جای اینکه دربارهی داوود بنویسم. آیا این خیانتی به نقشِ من به عنوان نویسنده نیست؟ و یا حتا بدتر از آن، آیا این خیانتی به اعتمادِ خوانندگانِ من نیست که اعتماد شماست و به درستی در اینجا و در ابتدای این کتاب تلاش کرده ام که آن را به دست بیاورم؟
پاسخ من به سوال شما آری ست، اما به من کمی فرصت بدهید که پس ازین شما بسیار از داوود خواهید شنید و مهم تر این که شرح حال او مبنای من برای آنچه که شما می خوانید بوده و با توجه به مسئولیتی که نسبت به این نقش دارم واینکه این خود داوود بوده که به من امر فرموده که این کتاب را بنویسم و داوود خوب می دانسته که دارد با چه کسی معامله میکند. هر دوی ما از سن پدربزرگ ایشای گذر کرده بودم . آنزمانکه پانزده ساله بودم و اگر که دریافت من درست بوده باشد وصف حال داوود یا آن روباه پیر که او مرا همینطور تصادفی انتخاب نکرده چرا که طبق روال قطعا قصد و غرضی داشته است. او که می دانسته که من نه تاریخ شناس ام و نه تاریخ نگار. او بیشتر از همه خبر داشته که تمام نقش های رسمی اش چه در زمانِ جوانی و چه پیریِ او همه درعین رضایتش در کلمات و کتاب ساموئل روایت شده است، کتاب ناتان و دلمشغولی های داوود که از زبان گاد پیشگو همه به تناسب و به شکل مناسبی به نظم کشیده شده ، طومار به طومار، بر طاقچهی اتاقِ کارش.
و این به خاطرِ این نیست که داوود نمیدانسته که اینجا چه نوشته می شود و یا اینکه از کجا به این همه پی برده، این دست کم همانیست که من نوشته ام وقتی که او زنده بوده و فصل به فصل اش را برایِش خوانده ام و این نوشته او را آنچنان به شادی و خنده واداشت که پیشتر هرگز ندیده بودم. حرفِ دیگری برای گفتن نیست، قریحه ی طنز به خصوصی داشت تا جایی که همه را کلافه می کرد و فراتر اینکه میدانست که وقتی کتابی در دستِ من است من، خودِ من آن داستان را می گویم قبل از آنکه قلمم بخواهد آن را روایت کند هرچند که او این داستان را نشنیده از من. هر چه را که بخواهید می دهم که بدانم که چه می گفته و چه عکس العملی نشان می داده اگر که شرحِ حالِ تولد و به خاک سپاری اش را در اینجا میشنید.
چنانچه خیلی از شما زمان خواندن کتاب این را خواهید پرسید، من هم همچنین این سوال را از خودم پرسیده ام. چرا؟ چه می خواست بدست بیاورد؟ چه را می خواست به دستِ ما بسپارد؟ خیال می کرده که این گواهی و شهادت اوست آیا؟ حقیقتی که حقیقت متفاوتی را در خود پوشانده و آیا او واقعا نمیخواسته که کشفاش کنیم؟
با توجه به نقش من و آنچه که در خورِ آن ست ، هراسی نداشتم که مستقیم ازو دربارهی هرآنچه که به ذهنم میرسید بپرسم اما او هیچوقت پاسخی نمی داد و تنها بین ریش و سبیلهایش نیشخندی می زند و در هر داستانی که پی آمد آن را بازبینی میکردم به یقین می دیدم که این کتاب، کتابِ جاناتان برای او فاخر و شاهانه نیست و حتا می توان آن را بی ربط و تناسب وسنت شکنانه نامید و من چگونه می توانم آن را به زبان بیاورم؟ این چنین می نماید که شغالِ پیرخواسته که بناهای قلمرویی را که به شغالِ جوان میسپارد به لرزه وا دارد و تو تنها کسی نیستی که می توانی بگویی که راغب نبوده که بی هیچ دریغی این قلمرو را برای کسی به جا بگذارد و با تمامِ این اوصاف، مخالف آن هم می تواند درست باشد که او شاید این کتاب را چون تحفه و یا نوشدارویی برای نسلی جوانترکه در ناز و نعمت برآمده همچون میراثی برجا گذاشته ست.
گاهی میپندارم که همهی این گزینه ها بین توجیهاتِ ذکر شده میتواند اشتباه بوده باشد و حتا گمان می کنم که ابتدایی و احمقانه می نماید و گاه میانگارم که شاید اصلا معمایی در کارنبوده و فقط آن روباهِ پیر برنامهای چیده که این گمان ها به راست و یقین بدل شود، هم داستان و یا تناقض آمیز و متضاد و حتا مطمئن نیستم که او با تعمدی هوشمندانه این را نخواسته باشد و مهم تر از همه این ست که او داستانش را به من سپرده بی اینکه دقیقا بداند من چه خواهم نوشت.
در ابتدا همه چیز به نظم و ترتیب بود، یادداشت هایی برمی داشتم و ما زمانِ منظمی برای کار کردن داشتیم ، اندکی بعد حتا دفترچهی روزانهای را تنظیم کردم که مرتبا در آن مینوشتم.
... هر روز در اتاقِ میانی قصر مینشینیم و از ساعتِ دو تا شش عصر رویِ کتاب کار میکنیم تا اینکه آویشاگ میآید تا او را با غزلی عاشقانه به شام ببرد. داوود داستانها را انسجام میدهد و من نکتههای اصلی را مینویسم. هر از گاهی سوالی میپرسم اما این تقریبا همیشه برای شفاف ساختن چیزهاست و نه برای به شوق آوردنِ او که به آن نیازی ندارد. هر لحظه دنبالِ فرصتیست که داستانها را دوباره زنده کند و به آن ها هیجانِ زندگی ببخشد، احیاء کند و زندگی کند. از فاصله ای مطمئن بازگشت به آن لحظهی پرهیجان و خطرناک توام با وجدان درد تفریح است. هر روز برایش هر چه را که نوشتهام میخوانم و دربارهاش حرف می زنیم و هر دو میدانیم زمانی که او بمیرد، هر لحظهی این داستان غنیمتی خواهد بود، واقفیم که مرگ چراغی ست که زندگی را روشن میسازد و مرگ خودِ نور ست، همان که زندگی ما را به تکاپو واداشته.
از اینکه خودم را تمجید کنم خوشحال میشوم که او مرا تا به حال به برکتِ این همدم بودن حفظ کرده و به شکرانه ی این امر مسلم که زمانیکه از گات برمی گشتیم من زندگیِ او را نجات دادم، زمانی که آن جانور را به سیخ کشیدم، مردِ فلسطینی دو متر قدش بود و در هر دست شش انگشت داشت و میخواست که جمجمهی داوود را با سنگی بزرگ خرد کند. به سمتِ او دویدم و از پشت داد زدم تا گذاشت که داوود برود، بعد با سنگی به سمتِ من برگشت و من با جستی چابکانه او را با نیزه به هوا فرستادم از روده ها تا سینهاش... پس بله، تصورمیکنم که دوستی و همنشینی ما لطف و برکتی بوده ست از خودگذشتگی و قدر شناسی، او یادگاری از دورانِ شباب است برای من که او را به تمام شناخته ام تا مرا بی گزند سازد در طول حیاتم که آن همین کتاب خواهد بود، کتابی که حضرت داوود را به خنده وا می دارد.
این کتاب اولین و آخرین کتابِ من خواهد بود، جوری دارم طرح میریزم که هر جمله اش لذت بخش باشد. قصد ندارم که آن را ویرایش کنم یا بیارایم، شک دارم که فرصتِ آن را داشته باشم. چنان چه اختیار کنی که شرح حال او را از روی این کتاب که چندان هم واضح و روشن نیست دنبال کنی آن هم با این سبک درهم و آن راوی پریشانش که حتا نمی تواند به زبانِ کتابِ مقدس سخن بگوید... و تو قطعا این کتاب را از قفسهی کتابهای یهودی بر نداشته ای و جزء برنامهی درسی مدرسه و اجباری نبوده بلکه بالعکس داری آن را به خاطر کنجکاوی ذهنیات میخوانی و بر خلاف برنامههای درسی و قفسهی کتابها شاید به این سبب بوده که داوود خود خواسته که این کتاب به تحریر در بیاید که شاید پنجرهی کوچکی ازین قلمرو گشوده شود، دیوارهایش مرز و بومیست که او برای ما ساخته تا ترس و شور واحساساتمان را تعریف کنیم. شاید اما بگذار که بپذیریم این را که این اسلوبِ سرآغازِ داستان نیست، از پایان است که آن را از سر گرفتهام، جزءبه جزء ، شبیه آن ضرب المثل که میگوید این صبر است که تو را بزرگ می کند و پیر و عزت میبخشد هر چند چیزها را آغازی واقعی نیست. و من می بایست همچنان در زمان سفر کنم و اگر نه به ابتدای این داستان بلکه به آنچه پنجاه سال پیش اتفاق افتاد.
کتابِ جاناتان
" ای شاه،
او که قرار است بمیرد به تو سلام می کند!"
۳
آفتابِ کوتاه قامتی گسترهی پهناورِ آسمان را با نوری کجتاب روشن کرده. نور کور کننده ی روز دارد محو می شود و رنگ ها به تدریج عمق میگیرند: رنگِ قهوهای سوختهی تپه تیره تر میگردد و سبزی زمین ها سبزتر.
آدمی انگار خم به ابرو نیاورده که چطور صفت ییلاق در میانِ گوسفندان مراتع و مناظری بی غل و غش نقش و نگار گرفته.
سه زن در سکوت بر الاغ سوارند تا در این کوره راه به مزارعِ ایشای برسند، صورتهاشان را با پارچههای سیاه کتانی پنهان کرده اند. درست در این نقطه دیشب ستاره ای از شرق برخاست و خانه ی ایشای را شبیه چراغی روشن ساخت. اهلِ خانه به این پدیده ی شگرف اشاره ای نکردند و انگار که خدایان از قصد می خواستند که آنچه که داشت روی می داد را از نظرها پنهان کنند و شاید که به این خاطر بود که زن ها که کوچکترین چیزی از چشم آن ها نادیده نمی ماند با زنِ زائو سرگرم بودند که حالا انقباض های رحم اش تکرار یافته و گرچه پیش ازین نه کودکِ سالم را به دنیا آورده بود اما این بار با درد زایمانش که سخت شده مشکلاتی پیدا کرده است. زن که نام اش نیتسِوه است زن ایشای است که با پسرانش در حیاط نشسته است و دارد ناخن هایش را می جود. پنج سالی می شود که کودکی به دنیا نیاورده و به ناگهان خدای آشتوره او را دوباره با بارداری برکت داده که این دهمین کودک اوست و چنانکه این زایمان طولانی شده وهمه را نگران کرده، ایشای نذرکرده که ده قمری به الاهگانِ زایش ببخشد که تنها آنها قادرند که ازسرای خدای بزرگ به شتاب به اینجا بیایند. ای خدای شاهار به همسرش در این تنگنا یاری بده. هنوز ده دقیقه از زمانی که ایشای دعاهایش را به زبان آورده نگذشته که از اندرونی صدای گریه کودکی شنیده می شود. ایشای بلند می شود و به سمتِ در میرود اما در آنجا با کتوره روبرو می شود؛ خدمتکارِ کنعانی نیتسِوه که دمِ در دست به سینه ایستاده و راه را بند آورده.
" دیگه داره تموم می شه آقا ایشای؛ بنشینید و چیزی بخورید."
دقیقه هایی بسیار از پس هم می گذرند تا اینکه کتوره از در به بیرون سرک می کشد و او را به درون می خواند. زنان بندِ نافِ کودک را بریده اند و او و مادرش را شسته اند و کودک را در آغوشِ او گذاشته اند.
" کودکِ پسری در زمانِ پیریِ من!" قلبِ ایشای ازشادی از جای می پرد وبه آرامی به همسر و پسرش مینگرد و قلب اش لبریز از احساسات می شود.
"ستایش خدایان را که شما هر دو صحیح و سلامت هستید و چه کودکِ زیبایی! اسم اش را داوود می گذاریم."
"داوود؟" نیتسوه می پرسد.
ایشای خم می شود تا موهایِ نیتسوه را نوازش کند. شرح می دهد که "داوود" یعنی "محبوب" و چشم هایش پر از اشک می شود.
خورشید در مغرب فرو می نشیند و مِلک ایشای به سرعت در پتویی از تاریکی پیچیده می شود. زنی که مادر شده به خواب می رود و بعد کم کم باقی اعضای خانواده در پیِ او می خوابند. تنها ایشای است که بیدار مانده، شور و شوق پدر شدن خواب از چشم هاش ربوده. قرار است که اتفاقی بیفتد، حس می کند یا اینکه می داند، شاید هم آن اتفاقِ بزرگ حالا افتاده؟
روز بعد، همچنان که سه زن وارد می شوند با الاغهایشان ، ایشای به آن ها خوش آمد می گوید انگار که تنها منتظر آنها بوده است بی هیچ غافل گیری در رسیدن این سه غریبه و این حقیقت که آن سه زن نجیب بی هیچ همراهی راه پیموده اند.
سه پسرِ بزرگترش، الیعاب، ابدیناب و شیما با گوسفندان بر تپه ای در نزدیکی هستند. بزرگترین دخترش، زرایا در آلاچیق نشسته و مراقب برادران جوانتر است که دارند در گوشه و کنار حیاط می دوند و بازی می کنند. جوانترین دختر، ابیگیل که همه او را گِلی صدا می کنند در خانه نشسته و گهواره را تکان می دهد.
"سلام و درود بر ایشای پسر اّبِد،" زنِ اول می گوید، صدایش شبیه پچ پچ شن در بیابان خش بر می دارد:
"ما راه درازی را به پیش آمده ایم."
زن ها به نظر نمی رسد که راه درازی را به پیش آمده باشند، حتا به نظر نمی رسد ذره ای خاک بر لباس هاشان نشسته باشد اما ایشای سوالی نمی پرسد.
"زرایا، بچه ها را به آشپزخانه ببر" امر می کند.
" ستاره ای از ما خواسته که بیائیم." زنِ دوم با همان صدای خش به آهستگی می گوید.
بی آنکه بداند چرا، ایشای به زانو می افتد و سجده می کند.
"کودک کجاست؟" سومین زن درست با همان صدا می پرسد.
به آنها اشاره می کند که به دنبال آنها به داخلِ اتاق بروند، به دیگِ بزرگ حیاط که می رسند که کتورا دارد آنجا شام می پزد می ایستند. یکی پس از دیگری کنارِ آتش خم می شوند و با دستانی برهنه تکه زغالی را بر می دارند. آخرین نفر دست اش را جلوی چشمانِ کتورای ترسیده می گذارد که دهانش باز مانده که جیغی بزند. جمع می شوند . گرم است اما لرزه ای به جان ایشای می افتد و پوستش به خارش می افتد، آنها را به درون می خواند و به سمتِ آلاچیق می برد.
"گَلی، برو و به زرایا کمک کن!"، ایشای می گوید و کنار زن اش می نشیند که او را کنار جسم خود پناه دهد و خودش پناه بگیرد.
بی هیچ کلمه ای زنان زغال های اخگر را در پیاله ی مسی قرار می دهند، و بسیج می شوند تا چیزها را مهیا کنند.
اولین جرقه های طلایی رنگ از درون کلبه می درخشد، دومین نفر بلور کندر را به دور اخگرها می بافد و سومی پیشانی کودک را با روغن درخت مر تدهین می کند و چند قطره از روغن را بر اخگرها می چکاند و عطری مسحور کننده و شیرین اتاق را در بر می گیرد، آنها در حلقه ی طلایی می ایستند، دستانِ یکدیگر رامی گیرند و آواز می خوانند.
"ستاره ای چرخان بر بیت اللحم
ما را فرا خوانده است
اینجا آخرین شب از زهدان بر می خیزد
مسیح که برنوشته شده و از جانبِ خدایان است.
امروز پادشاهی در بیت اللحم متولد شد
طلاست که ما او را به تخت آورده ایم
شاهی سرخگون
و چه کسی است که با اراده ی خدایان فرمان خواهد راند.
اسپند و کندر خواهد سوخت
شبیه هدیه ای برای مادر تمام زندگی
لب هامان دعایی خوانده است
خدایان از او حمایت کنید.
و صمغ عربی می آورند، عطری که تلخ است
زندگیِ آدمی با آه ها
که سنگی سخت را بر قبر مهر می کند
که از جانبِ آدمی و خدایان فراموش شده است.
با اشاره ی سر با کودک خداحافظی می کنند، همچنان که آنجا را ترک می کنند ، دست هایش را از جلو چشمان لرزان ایشای می گذراند و دومی از جلوی چشمان نیتزوا و سومی از جلوی چشمانِ گَلی. چشم هاشان بسته می شود. ساعتی بعد زمانی که آن ها را باز می کنند چیزی به خاطر نمی آورند، سال ها می گذرد تا اینکه سه زن یک بارِ دیگر در اینجا پدیدار می شوند.
۴
مرد پیر در مسیر به زمین های ایشای می رسد انگار که گربه چیزی را جویده است و به بیرون تف کرده. ردای غبارگرفته ای پوشیده، موهای سفیدش پریشان است و پوست جمجمه مانندش پیر به نظر می رسد، پوستی کثیف. چشم هایش بیش از اندازه پیر به نظر می رسد، پوستی که چرک شده. چشم هایش گشاد شده است ، از شور و هیجان نامطبوعی می درخشد و شاید که ترسی ست که کاملا عاقلانه به نظر نمی رسد. گوساله ی قهوه ای رنگ که با غل و زنجیر به پشتِ سر کشیده می شود از سر و صدا کردن دست نمی کشد؛ پنج بزرگِ بیت اللحم که همچنان او را دنبال می کنند با هیجان حرف می زنند.
"نه!" مردِ پیر داد می زند به ناگهان:" نه!"
"بله!" صدای درونش داد می زند: "نه!"
و پیرمرد دستِ اش را به سمتِ چپ و بالای سرش تکان می دهد که افکار بیهوده را شبیه مگس هایی باطل دور کند.
ایشای که در کنار خانه نشسته است او را از دوردست می بیند و تا آنجایی که پاهایش یاری کند به سمت رهگذران می رود با من که بر پاشنه هایش هستم. سال های انتهایی پنجاه سالگی اش را سپری می کند و ظاهرش برای این سن مناسب به نظر می رسد. بر تپه های بیت اللحم به سلامتی گذر می کند با این یک بار فرصت اش در طول زندگی زمانی که مردانِ بزرگِ سرزمین اش از سر تصادف و یا عمدا به این زمینِ محقرانه و رقت انگیز آمده بودند، بادپاست آنجور که در جوانی اش بود.
پیش از آنکه از دروازه بگذرد به مردِ پیر می رسد، درست زمانی که باید راهنمایی اش کند که بخواهد این میزبانی را محترمانه برگزار کند. سه پسرش، ناتانائیل، رودم و اوزم او را دنبال می کنند، حصیرها را پهن می کنند برای مهمانان در زیر سایبان درختِ انجیر در حیاط و تُنگ های سفالی برای آنها آب می آورند.
و دورتر ازین بر تپه های مجاور، پسران دیگر می بینند که چه اتفاقی دارد می افتد اما از جا تکان نمی خورند- آنها غذا خوردن را به پایان رسانده اند و بر چمن ها به کاهلی پهن شده اند تا غذایشان را هضم کنند. از روی تپه ها می توانند ببینند که پدرشان دارد با مردِ پیر صحبت می کند اما آن ها نمی توانند بشنوند.
ابیناداب آروغ محکم بلندی میزند و پوست آب را به داوود می دهد. گوسفندان به نظر می رسد که آنچه که در حال گذار است را حس می کنند، گله آنچنان سر و صدا می کند که انگار گرگی در این نزدیکی هاست.
ابیناداب برای اینکه چشمِ بد را دور کند تفی به یک طرف می اندازد.
"به من بگو الی، آیا می دانی که آن مردِ پیر کیست؟"
" برای اینکه من اشتباه نمی کنم، این خود ساموئل غیبگوست." الیاب جواب می دهد.
"آه، داور راماه" آبینداب با آگاهی جواب می دهد.
"قاضیِ بازنشسته"، الیاب او را تصحیح می کند. " اما هنوز پیامبری تمام وقت است."
"پیامبر؟ انگار شخص دیگری دارد در به در جادو می فروشد. از پدرم شیما بپرس که هیچوقت زبان فاخرش او را به مخاطره نمی اندازد. " و این مزاحم در اینجا به دنبالِ چیست؟"
"برادر!" داوود می گوید، "حتا در بیت اللحم کسی حرکتی نمی کند که در اینجا چیزی بفروشد و مطمئنا ساموئل در این میانه نمی گنجد. او آن لجن ولنگار که شما فکر می کنید نیست. او بزرگ قبیله است. خوب نگاه بینداز. او از شهری آمده با تمام ضربت ها."
"باشه، باشه، فکر می کنی من نمی دونم؟" شیما که حس می کند به او توهین شده پاسخ می دهد.
آنها می گویند که قبل از اینکه او سائول را به تاج و تخت برساند بزرگِ بی تاج و تخت قبیله ای بوده است،" الیاب ادامه می دهد. " اما چرا به اینجا آمده است به جای فراخواندن پدر به دروازه شهر؟"
از خانه ایشای به آنها اشاره می کند که پائین بیایند.
الیاب بلند می شود و دست هایش را باز می کند- انگار که خواب بعدازظهر از سرش پریده است.
" داوود جان، تو اینجا موندی که مراقب گله باشی. " ندا میدهد.
از تپه پائین می آیند و به تندی از زمین می گذرند. وقتیکه می رسند، بزرگ ترها، که پیش ازین سلام و درود هایشان را به پایان رسانده اند، حالا دارند انجیر و بادام می جوند و غرقه ی گفتگو هستند.
" بسیار خب، شاید که پادشاه کمی از زیر کار در رو باشد اما بر آن فره است برادر!" یاهو می گوید.
" چه جور همه چیز را می پیچاند" اهزیر می گوید در حالی که از خواب بیدار می شود. و ما داریم به خاطر او زهر مار می خوریم ... چرا به بنجامینی ها نیاز داریم که به ما بگویند چه کنیم؟"
" چرا برایم اهمیت دارد؟" یاهو پاسخ می دهد. " مسئله مهم است، ببین! آیا ما برای خوردن غذا داریم ؟ شراب داریم؟ زنان زیبا چطور؟ بله، داریم.. پس چه کم داریم ؟ تنها یک زندگی خوب برادر!"
مردِ پیر دو تا گردو را در یک دست می گیرد و آن ها را در مقابل یکدیگر می شکند. چیزی نمی شنود و چشم هایش به هوا خیره است انگار که می تواند چیزی را در دوردست ببیند که تنها برای او مرئی ست. بعد از نیم ساعت صحبت بی فایده ، در حالیکه همه راحت به گفتگو نشسته اند. با اشاره ی سر به ایشای اشاره می کند و ایشای به پسرانش دستورِ مختصری می دهد. شیما و ابیناداب گوساله ای که ساموئل آورده است را به مسلخِ سنگی می برند که پیش پای درخت انجیر است و در آنجا در حرکاتی او را به سمتِ پایش بر می گردانند. پایش را می بندند و الیاب کله گوسفند را بر می گرداند ودر حالیکه حیوانِ ترسیده بع بع می کند و حالا بزرگترها ساکت اند و دارند نمایش را تماشا می کنند ، وقتی که نمایش دارد شروع می شود، مرد پیر بلند می شود و به سمتِ آن ها می رود.
" خداوندگارانِ بزرگ!" ساموئل مناجات می کند. با این نذر به تو سوگند می خورم – که برگزیده را به من نشان دهی! برای چند دقیقه گوساله را بررسی می کند. دست اش را بر روی گردن شکسته اش می گذارد و بعد انگار که حرکت اش دارد ادامه پیدا می کند، با آن دستِ دیگرش چاقوی خمیده ای را از کمربندش بیرون می کشد، آن را به بالا می برد و در یک برش آن را از پهلو به پهلو در میانه ی پوستِ لرزان می برد. گوساله وحشیانه می پرد و جهش خون که بر سنگِ قربانگاه جاری می شود.
" نذری، نذری!" ساموئل به صدای بلند اعلام می کند: " نذری برایِ یاهو و اشره!"
هیچ چیزی آنجور که باید نیست اینجا. این نذر در آخر مراسم باید اهداء شود، اما خدایان فرامینِ خود را دارند و ساموئل به آن گوش می سپارد. خون گوساله به شکل عجیبی سرخ است در نورِ ملایمِ شفق، عمیق است و مخمل گون. حوضچه ای دور و بر سنگ ساخته است و کم کم جذبِ پوستِ زمین می شود. بی هیچ شتابی ، پسران تکه زغال ها را برای کباب کردن گوشت بر روی آتش می آورند.
وقتی به پسِ پشت می نگریم به نظر می رسد که یاهو و اشره این نذر را با اشتیاق پذیرفته اند. اما حقیقت این است که این نذر باید در مراسم رسمی تری انجام می شد. ساموئل در راهها نمی گردد که ادای احترام کند. انگار که ماموریتی برای او نهاده شده است. سائول، پادشاه اسرائیل، از فرامین خدایان اطاعت نکرده است و ساموئل قرار است که شاه دیگری را تدهین کند. این مراسم به صراحتِ یک اعلان عمومی ست. جدالِ خدایان است با دولتِ سرکش.
دشواری ها با پیروزی آغاز شده اند چنانچه یورش عمالیق در مقابلِ یهودی ها که پیاپی تکرار می شد. سائول از قبایلِ جنوبی ارتشِ بزرگی ساخته بود. درعملیاتی برق آسا او و جنگجویانش در رودخانه های برشیبا به سمت سرزمین های عمالیق پیش می رفتند و شهر عمالیق را محاصره کرده بودند. یورشِ غافلگیرانه تاکتیکِ سنتیِ عمالیق بود، اما این دفعه این آنها بودند که غافلگیر شده بودند: سائول چاهها را به بیرونِ شهر برد و ساکنانِ محصور شهر بی هیچ قید و شرطی تسلیم شدند. هزاران نفر از آن ها از جمله اگاگ شاهِ عمالیق به اسیری گرفته شد.
گرچه مشکلِ شورش یکبار برای همیشه حل شد، اما برایِ خدایان که با یاهوی غضبناک هدایت می شدند ، ظاهرا این کافی نبود. امر می کردند- آنچنان که ساموئل اعلام کرد- که تمامِ عمالیقی ها می رفتند که کشته شوند: مردان، زنان، سالخوردگان و کودکان، دام های آن ها با خودشان بود: شتران، گاوها، بزها، گوسفندان و جوجه ها.
در حقیقت کسی به دام های عمالیقی ها آسیبی نرسانده- به نظر می رسید که به شکل مصیبت باری تلف شده اند- اما با خودِعمالیق به خودی خود این رفتار نشده بود. اسرائیلی ها اسیران را برای یاهو قربانی می کنند و فضا با جیغ و گریه زاری آمیخته، تنها اگاگ زنده باقی مانده- سربازان از جانبِ او تکان عترا را پنهان کرده بودند؛ زیبایی اش نفس آدم را بند می آورد.
" سپاس! سپاس! " سربازان به یک باره تکرار کردند و سائول او را زنده نگه داشت. روز بعد سربازان سهم خود را از غنیمت های به تاراج رفته خواستند و سائول این را به آنها داد.
ساموئل غروبگاه به قرارگاه سائول رسید زمانی که پیش ازین آتش برافروخته شده بود و مغرب ازین گوشه تا آن گوشه با خون خورشید نقاشی شده بود. سائول به او گفت که اگاک و گروهش هنوز زنده بودند و ساموئل به شکلی لحظه ای بی زبان شده بود از خشم. چگونه این سائول می توانست حکم خداوند را نادیده بگیرد؟
نافرمانی کاری بود که ساموئل حتا رویایش را هم بر خود نمی دید و او را بیش از پیش خشمگین می ساخت. هر گونه سرپیچی از نظم امور از جانب ساموئل به سرعت پاسخ داده می شود ؛ هر گونه انحرافی به شکل دردناکی مجازات می شود. پس او حتا به این فکر نکرده بود که درباره خودش یا خدایان که این ویرانی در دستور او بوده سخن براند و تنها اطاعت می کرد. مغایر با این، سائول این آزادی انتخاب را نداشت و می خواست که محبوب باشد؛ سائول سحر می کرد.
ساموئل به خاطر آورد که آنجا چه اتفاقی افتاده بود، انگار که همین حالا داشت اتفاق می افتاد. حتا خشمی که در آنجا او را دربرگرفته بود حالا می آید که دوباره به او گیر بدهد.
" چرا آنطور که به تو گفتم بزها را قربانی نکردی؟"
"فکر کردیم که آن ها را در گیلگال قربانی می کنیم ، سنگی از غول ها. ما منتظر تو بودیم."
" و چه کسی از تو خواست که منتظر بمانی؟ اگر فکر می کنی که آنچه خدایان می خواهند بساط کباب کردن توست در گیلگال که خبرش را برای تو آورده ام..." ساموئل به خروش آمد جوری که همه می توانستند بشنوند. " برای خدایان چه چیز اهمیت دارد؟ خیلی مهم تر از چند تکه گوشت، مهم این است و آنجور که آن ها می گویند و تو همین کار را می کنی؛ فهمیده شد؟"
ازین توهین رنگِ سائول می پرد اما خود را جمع می کند و پاسخ می دهد:" بله. او اشتباهی کرده است و لطفا مرا ببخشید! بله ، او حتما آنچه را که خدایان و ساموئل خواسته اند را انجام می داده اما دیده که آدمها داشتند ناراحت می شدند که قسمت غنائم به آنها داده نشده و بالاتر از همه اینها آنها داوطلبانه اینجا هستند، اینطور نیست؟"
" اشتباه از من است.اما به من فرصت دیگری بده، ساموئل بیا و همرا با من برای خدایان قربانی کن."
ساموئل پاسخی نمی دهد و می خواهد که آنجا را ترک بگوید اما سائول به لباسش چنگ می زند: " کجا داری می روی؟"
لباس تکه پاره می شود و ساموئل واقعا عصبانی است:" دیگر شورش را درآورده ای شاه! بدان و آگاه باش، که اگر تو تنها لباس مرا پاره کرده ای یاهو تمام این قلمرو را برای تو تکه پاره خواهد کرد و شخص بهتری را برخواهد گزید. "
سائول مبهوت است:" نه، نمی گذارد این اتفاق بیفتد، اما قبل از همه چیز بهتر است که جشن پیروزی را به سرانجام برسانید."
"بسیار خب، مرا کلافه کردید." با صدایی خفه می گوید : "اما در مقابل بزرگ قبایل و در اینجا به من توهین نکن! حداقل با من به مراسمِ قربانی بیا!"
ساموئل هنوز از خشم می جوشد اما با او به سمتِ قربانگاه می رود.
"اگاک را برای من بیاور!" ساموئل به ناگاه نهیب می زند.
"او را به اینجا بیاور!" و سائول بی هیچ بحثی کسانی را برای آوردن او می فرستد.
اگاگ مردِ بسیار قدبلندی ست، از سائول بلندتر است. موهای سیاهش بلند و پُر پشت است، ساق هایش نسبت به قدش مناسب است، چهره اش آفتاب سوخته و سرکش است. دست ها و پاهایش آویزان است اما این نه تنها خمی به ابروی او نیاورده است بلکه او را خرسند ساخته است.
"درست همینجا!" ساموئل در حالیکه به قربانگاه اشاره می کند این را می گوید. سنگ بزرگی که به سمت محافظان می غلتد و او با قدم هایی تند آنها را دنبال می کند.
با انگشت سوال به سمت آسمان خاکستری اشاره می کند، لحظه ای درنگ و به ناگاه شروع به لرزیدن می کند انگار که چیزی بر او گذر کرده است.
"بر زانوهایتان عمالیقی ها!" نهیب می زند.
شاه به غل و زنجیر با موهایش کشیده می شود و اگاگ تعادلش را از دست می دهد و در مقابل قربانگاه به زمین می افتد. "شبیه زنی که برایش سوگواری کردی" ساموئل در صدای خشن اش اظهار می کند:"آیا مادرت امروز می آید؟" گردنِ اگاگ را به پشت برهنه می کند بر روی سنگ ها، چاقوی بزرگ قربانی کردن را بلند می کند تا همه آن را ببینند و با یک حرکت صاعقه گون گلوی عمالیقی را پاره کند. فواره ی خون بر سنگِ قربانگاه جاری می شود ، اگاگ برای یک لحظه ی دیگر می لرزد و بعد آرام می شود.
"قربانی، قربانی!" ساموئل نهیب می زند. "نذری برای یاهو و آشره!"
اما نه، حالا او با ایشای در روستاست و حالا تنها گوساله بر قربانگاه خوابیده است. بله ، این باید مراسمی جمعی باشد بر شاه نشینِ بیت اللحم جائیکه خدایان نذرهایشان را در آنجا دریافت می کردند. اما ساموئل پیش ازین اوج قدرت اش را گذرانده بود و بعدتر به گیلگال برگشته بود. وقتی که از جانبِ خدایان سحر نشده بود، خسته است و ترسیده.
بیشتر از اینکه از سائول بترسد، ازاین می ترسد که بعد از سائول چه اتفاقی خواهد افتاد. با خودش فکر می کند که سائول مطیع است و می تواند همه چیز را جمع و جور کند که در قلمروی اسرائیل ساموئل بزرگ شده است و می داند که چه می کند.
نه شبیه آن جوانترهایی که آنچه از آنها میخواهی کاملا مبهم است.
پس آنجا تصمیم گرفت که مراسمی مختصر برگزار کند. مراسمی خانوادگی برای سخن گفتن، گرچه حتی مختصرترین مراسم در خانهی ایشای ممکن است مخاطره آمیز باشد اما کاری از دستِ او برنمیآمد. کاریش نمیشود کرد وقتی که تو پیامبر هستی، به آرامی آه میکشد. گزینهی دیگری نداری، با خدایان سرِ جدال نداری، خاصه یاهوی خشمگین ، آن گاو بزرگی که هیچوقت فراموش نمی کند و نمی بخشد و نه با مادرش آشره ، مادر خدایان ، بانوی زمان که از او کمتر انتقامجو نیست و برخی میگویند بیشتر است و این همان است، خدایان امر می کنند و تو انجامش میدهی.
ساموئل نه تنها به خدایان باور دارد بلکه آنها را دیده است، برای او آنها قابلِ لمس بودهاند حتا نیروهایی که اکنون هستند. آنها با او حرف زدهاند، هدایتاش میکنند و به او امر میکنند. وقتی که به کودکیاش در شیلو برمیگردد، آموخته بود که آنها را از هم بازبشناسد و گرچه وقتی به آن زمان برمیگردد یاهو، خدای ترسناکِ جنوب با او سخن میگفت، یاد گرفت که از بقیه نیز پیروی کند. آشرهی تاریک که تقدیرش را در دستانِ او مییافت. بعل که میدرخشد. بخشنده محصولات کشاورزی و پیروزی و جفتِ عشاق خواهرش، انات شیر ماده که قهرمانان را شکست میدهد و اشترایت هوسباز با رگهای خواستن وهوس در دستانش. از خدای رشاف پیروی کرد که کمانهایش تیرهای آتش اند. از نوو پیروی کرد، بخشنده دانایی. از شاهار و شالم پیروی کرد و در واقع برای تمام خدایان که این ذهنیت گذرا در مقابلِ آنان چیست و تواناییاش در برابرآنان چیست؟
"این بزرگ بقیه است،" ایشای به ساموئل میگوید در حالیکه به ایلعاب اشاره میکند.
ایلعاب مرد چاهارشانهای ست وشش پا قد دارد، تواناییاش در هر حرکت مشخص است. چشمها پرنفوذ و تیز. با قدمهایی مطمئن به مرد نزدیک میشود و مرد پیر به تحسین سر تکان میدهد.
"نه!" صدایی در سرِ ساموئل است،"نه!"
نگاه قابلِ توجهای به ایلعاب میاندازد اما چیزی در درونش با توانی بسیار تکانش میدهد وبه زمین میزندش چنانکه دچار حملهای صرعی شده باشد، می لرزاندش. ساموئل به تجربه آموخته که بگذارد به زمین بیفتد.
برای یک یا دو لحظه به رویِ زمین دچارِ تشنج میشود و همه از جوانان تا پیرانِ شهر، انگشتِ میانیِ دستِ راستشان را به پیش میکشند- نشانهای برای حمایت از آشره- و چشمهایشان را میگردانند. به خوبی پیداست که آنها که آمده اند برایِ این است تا به خدایان با چشمِ خویش نگاه کنند وهر کسی که به خدایان نظر میافکند مردی مرده است.
ساموئل غرشی میکند که بیشتر از سرِ شکایت است تا درد و رنج. برمیخیزد. برای سالها این صداها را در سرش دنبال کردهاست. به رغم خوبی وبدی و فهم ودرکاش آنها را دنبال کردهاست.
دستانش را به سویِ آسمان بازمیکند انگار که میخواهد چیزی را بپذیرد وسرش را تکان میدهد.
ایشای سرش را در اِشرافی دردناک تکان میدهد بازوی ابینداب را میگیرد و به آرامی او را به سمتِ پیرمرد هل میدهد اما سرِ ساموئل همچنان ازین سو به آن سو رعشه گرفته، انگار که تشنجی که یک لحظه پیش او را گرفته بود او را از تنه به سمت گردن حرکت داده است. ایشای شانه بالا میاندازد وابینداب را به سمتِ او میکشد. حالا او پدرم شیما را به سمتِ خود میآورد اما پیرمرد کلمهای نمیگوید و قیافهای به خود میگیرد که انگار تخمِ مرغ گندیدهای را مزه مزه کرده ست. به جوانترها نزدیک میشود: ناتانائیل، رادای و اوزم، به سرعت آنها را بررسی میکند و دوباره به سمتِ ایشای برمیگردد. " آیا چیزِ دیگری داری؟" غرولند میکند: "آیا چیزِ دیگری داری؟"
گرچه پسرها واقعا نمیفهمند که چه اتفاقی دارد میافتد البته به اندازهی کافی میدانند که احساسِ خجالت وپس کشیدن کنند و تنها کاری که ایشای به آنها میدهد کمکشان میکند که همه چیز را فراموش کنند. شیما بازپس فرستاده شده است تا داوود را بیاورد.ابینداب آتشی برپامیکند از هیزمهایی که رادای و ناتانائیل آوردهاند. ایلعاب کوشش می کند که با چاقویش کارها را سور و سات کند و گوشت گوساله را از پوستش جدا کند. مگسها که سهمشان در این نذر نادیده گرفته شده بر گودیِ خون وزوز میکنند. شیما سعی خود را به کار میبندد و داوود را فرا میخواند تا او را بیابد. صدا میزند وصدا میزند تا اینکه سرانجام خسته می شود و سکوت میکند. فقط آن زمان که سکوت در تپهها بازتاب پیدا میکند که از پشت گله دارد به آرامی چرا میکند، صدایِ آه و نالهای را از میانهی باغ پرتقال و مرکبات میشنود. به سرعت به سمتِ صدا میرود و در میانهی بوتهها برادرش را مییابد که برهنه دارد با دوتا از خواهرهایش غلت میزند، اگلا و ابیتال. شیما چشمهایش را با دستاش میپوشاند اما شکافی به جا گذاشته که ساقهایی که در معرض است را میبیند و در بالای آن طرهای از موهای مسی رنگ، داوود سخت مشغول است.
"شماها، یه مشت بیحیا شدهاید!" شیما داد میزند. " داوود، همین الان لباست رو بپوش! پیامبر و پدر منتظرت هستند."
داوود با بیمیلی برمیخیزد و لباسهایش را میپوشد. در بهار و در بوتهای کنارِ چشمه، ابیتال اولین معشوقهاش بودهاست. آنها با شور وهوس در زیر بوتههایی که بر آب سایه انداخته همدیگر را بوسیده بودند و دستهایشان با هیجان بدنِ دیگری را جوئیده بود. به پشت خوابیده بود و دستاش بر مردانگیِ برآمدهی او بود و داشت او را به سمتِ خود میکشید و داوود داشت از هوس میلرزید، ده دقیقه نگذشته بود زمانیکه ایگلا خواهر ابیتال از میانهی درختها پیدایش شده بود و به آنها پیوسته بود، همیشه با هم بودند، درست شبیه همین حالا.
وقتی که شیما با داوود برمیگردد، چند سگ نزدیکِ درختِ انجیر آمدهاند، دو پسر زارع و دوتا از همسایههای ایشای انگار که بوی کباب به دماغ آنها رسیده بوده.
"این تنها مگسها نیستند که به دورِ گوشت جمع میشوند." ایلعاب شکوه میکند.
سه زنِ ناشناس، بلند و پوشیده در حجاب از ناکجا ظاهر میشوند و مانند بقیه در سایهی درختِ انجیر پشتِ پسرها ایستادهاند. انگار که به نشانهای از پیش تعیین شده با نذر ساموئل دستهایشان به هم گرفته شده و به ضربآهنگی هماهنگ بدل شده.
تقریبا به پچپچی آواز سر دادهاند، صداهاشان نرم و آرام چون ترقهی آتش میانِ شاخههاست.
بگذار که خون به خاستگاهش برگردد
به مرکز این فواره برخواهد گشت
بگذار که خون به خاستگاهش برگردد
به آغوشِ ابدیت برخواهد گشت
داوود به آرامی قدم برمیدارد و به ساموئل و پدرش میرسد و باز بدنِ پیرمرد شروع به لرزیدن میکند انگار قرار است که دچارِ تشنج شود.دهنش کف میکند اما این بار نمیافتد. میلرزد و تکان تکان میخورد به ناگهان بازوی داوود را میگیرد و این لرزش به پایان میرسد.
"خودش است،" ساموئل صدایی را از اعماقِ ذهناش میشنود، "تدهیناش کن!"
ساموئل از کیسهاش شیشهی روغنِ تدهین را بیرون میکشد و محتویاتش را بر شاخِ گاومیریزد.
"داوود پسرِ ایشای- این من نیستم بلکه خدایان هستند که امروز تو را تدهین میکنند، ای شاه!" صدایش بریده بریده میشود زمانیکه که روغن را بر خرمن موهای سرخگون داوود میریزد و آنچه که باقیمانده است را در میانهی چهار باد می پراکند.
"به نامِ یاهو! چند قطره به سمتِ جنوب میپراکند؛ به نامِ آشره! حالا به سمتِ غرب؛ به نامِ بعل و آنات! به سمتِ شمال ادامه میدهد؛ به نامِ تمامِ خدایان! و با چند قطره به سمتِ شرق به مراسم پایان میدهد.
هنوز کف بر لبهایش میجوشد چنانکه در انتها داوود را آزاد میسازد، اما آزادیاش کاملا مشخص است. نگاه مخفی وزیرکانهای به داوود میاندازد.
برای لحظهای انگار که هوا با چاقویی شکافته شده باشد- دقیقا اینجا چه اتفاقی افتادهاست؟ دگرگونی؟ پیشگویی؟ یا هر دویِ آنها؟
سه زنِ غریبه به داوود میرسند، ساموئل پس مینشیند وبه شانهی ایشای دست میگیرد. "سه جادوگرِ بزرگِ کنعان!" پچ پچ میکند، آنها همه اینجا هستند.آرتزی بت یاودار از بزرا، پیدری بت اور از این دور و تالی بت راو از دمشق.
داوود که مراسم تدهینِ را به ناگهان با لبخندِ شرمساری پذیرفته است، به سرعت با دیدنِ زنها جدی میشود.آرتزی نخستین کسیست که به سمتِ اومیرود و به اودانه ریگی سیاه و شبقگون میبخشد، به نظر کوچک است اما به سنگینی سرب است ، بعد تلی به او شاخه بلوطی میبخشد که بر آن زنگولههای رنگی به شکل مارپیچی تزئین شده است ودر پایان پیدری در دستاش مجسمهی مسیرنگی از ماری پیچ در پیچ را قرار میدهد.
داوود به خود میلرزد، انگار که همهی اینها را پیش ازین دیده بوده و این بعید به نظر میرسد.
اگر سائول میدانست که جادوگرها اینجا هستند، سربازها را میفرستاد تا آنها را بکشد. ساموئل فکر میکند و به ناگهان تشخیص می دهد که وقتی حرفِ سائول باشد، او و جادوگران در یک جبهه هستند. نه، نمیخواهد که سائول را ببیند حالا که شخص دیگری را در مجلس تدهین کردهاست.
"خانم ها!"، ساموئل بانگ میزند،"میتوانم بپرسم دارید اینجا چه کار میکنید؟"
تلی فنجانی برمیدارد، از زیرِدامناش شیشهای را درمیآورد و مایعی سبزرنگ را درونِ آن میریزد.
"تو آخرین کسی هستی که میتوانی شاه را متهم کنی،" پیداری جواب میدهد، نه اینکه به کلماتش توهین کنی بلکه به فکر و ذهنیت اش. " اما هر سهی ما دوباره همدیگر را خواهیم دید- تو، سائول و من- میتوانی هر چه را که بخواهی به او بگویی."
"وما، البته، دقیقا داریم همانکار را میکنیم که توی پیامبر میخواهی." آرتزی اضافه میکند، "اما نه شبیه تو- نه شبیه عروسکی از خدایان."
ساموئل به عصایش میچسبد، سعی میکند به سمتِ داوود برود که دارد هدیهها را بررسی میکند، اما آرتزی راهش را میبندد. "بنشین پیرمرد،" امر میکند، " تو آنچه را که باید انجام میدادی انجام دادهای."
"بنوش!" تالی فنجان را به سمتِ داوود پیش میکشد و داوود مینوشد.
دهاناش با مزهی تلخ وشیرینی پر شدهاست، سرش گیج میرود و به سکون میرسد.
درونش زنی را میبیند با چشمهای بادامی وموهای بلند سیاهی که به سمتِ اوتاب میخورد، ساقهایش به یکدیگر مالیده میشوند. دارد از تمامِ سمتها به او نزدیک میشود و در دستاش همان شاخهای ست که جادوگرها به اوداده بودند. همان شاخهی بلوطی که به آن چیزهای رنگارنگ آویزان بود. بادِ بلندی برمی خیزد و در میانهی موهایش میوزد.شاخه را به آرامی در دستش میگرداند تا اینکه دود از آن بلند میشود.
چه کار داری میکنی؟ تو کیستی؟ داوود میخواهد که از اوبپرسد.
" این جنگل آزمونهای خودش را دارد،" در ذهناش جواب میگوید.
زن تاب میخورد ونغمهای عمیق را دم میگیرد، برمیخیزد ومیافتد و با هر پیچ و تابی خطوطِ پیکرش مشخص میشود و ناپدید میشود انگار که از ابری بودهاست. "شاه آنها را غافلگیر خواهد کرد، نمی شود پیشگویی کرد اورا زمانی که سپاسگزارست،" موفق میشود که این کلمات را هنگام ناپدید شدن به زبان بیاورد.
چشم اندازهای تازهای پیشِ چشمِ داوود باز میشود و در دواری ناپدید میگردد تا اینکه تصویر درختِ انجیر به سمتِ او میآید با ساموئل و ایشای در کنارش. به آرامی پشتاش را پهن میکند انگارکه پیش ازین آنها آنجا نبودهاند.چه بود؟ تلی دیگر آنجا نبود و انگار که جهان در اطرافش منجمد شده بود.
سه زن که دارند از مزرعه دور میشوند زاری شان را به سمت طنین تپهها می رهانند. به غیرِ ساموئل و داوود کسی نیست که او را به خاطر بیاورد. آنها همه به ناگهان با هم شروع به حرکت میکنند. همه به ناگهان با هم حرف میزنند، مینوشند و میخندند.
بزرگانِ بیتاللحم تصمیم میگیرند که این دیدار را یکی دیگر از هوسهای غیرِ قابلِ درکِ پیامبر بدانند و به حرفهای همیشگیشان برگردند. ساموئل خود را درون ردایاش میپوشاند. رادی و اوزم تکههای کباب را صرف میکنند.
۵
بعدازظهرها چنانکه هر روز با داوود در سرسرا نشستهام و چنانکه برگها به خشخشی میافتند دارم این فصل را که دیروز نوشتهام برایش میخوانم و از داستانهای مرتبطی که او میگوید یادداشت برمیدارم.
ساعت یکربع به شش است. سایهها دارند دراز میشوند و آویشاگ به زودی به اینجا میآید تا او را به شام ببرد. دست نوشتههای فصل تدهین را تمام خواهم کرد.
"نه، اینجوری نه،" داوود میگوید، "اول بگو چطور همهچیز شروع میشود."
"انگار که آغازی بود، مگرنه؟ همیشه چندین شروع وجود دارد."
"درسته ، این همانیست که من متوجه شدهام پس. آنها به من نشان دادند که چه چیز در آیندگان بوده است،"
داوود میگوید.
"چه کسی؟"
"خب، جادوگران. آنچه که دیدم به پیشوازِ من آمده بود در آیندگان."
"عمو، چرا میگویی آیندگان؟"
"زیراکه آیندگان زیادی وجود دارد و آنها از هر سو می آیند."
"اما آنچه که در آینده برایِ ما اتفاق میافتد یک چیز است، مگر نه؟"
"آنچه که تو توافق میکنی که در آن سهیم شوی همان چیزیست که برایت اتفاق میافتد."
"چطور میدانی؟"
" آن زمان نمیدانستم که چطور بصیرت را بفهمم، اما حالا میدانم."
"بصیرت؟"
"بله، بصیرتی کمی داریم در واقع-زمانی که میخوابیم و بیدار میشویم.."
"اما حالا تو به جهانی آمدهای که در آینده اتفاق میافتد، درست است؟ اینگونه است که آغاز میشود."
"نه جاناتان، لحظهای فکر کن- خیلی زودتر آغاز شد. وقتی که به جادهای رسیدم که پیش ازین نهاده شده بود."
۶
انگار همهچیز با فرامینِ الهی آغاز شده بود.
"ساموئل، ساموئل!"
صدایِ پشتِ سرِ ساموئل درست شبیه صدایی بود که در یازده سالگی در تپهی شیلوه شنیده بود. داشت آنجا زیرِ مجسمهی خداوند میخوابید وقتی که به ناگهان اسماش را شنید-صدا از اعماقِ ذهناش میآمد یا اینکه از پشتِ سرش بود- صدایی که چیزی میخواست و چیزی را امر میکرد. سه بار از تخت برخاست و به سمتِ آموزگار روحانی که نام او الی بود دوید.
" تو مرا صدا زدی، استاد؟" تا اینکه بالاخره الی به او نشان داد که چگونه به یاهو تسلیمِ خود را نشان بدهد و برایِ دستوراتاش صبر کند.
"ساموئل، ساموئل!"
شکی نداشت- همان صدا بود- صدایی که کلماتاش اتفاقهایی در جهان است، صدای آمرِ خداوند.
حالا هم او آنچه را که او دستور داده بود انجام میداد و این آنچه بود- امضاء شده بود و مهر و موم بود، خدایان داوود و ساموئل را انتخاب کرده بودند و او را چون پادشاه تدهین. اما او که پیشگو بود همچنان قلبِ داوود را میدید و با آنچه که میدید به او هشدار داده میشد. ستونی از داوودها را آنجا میدید - داوود چوپانِ معصوم، داوودِ شاعر که کلماتش با ارواحِ خدایان باز صدا میگرفت. داوودِ اغواگر ، در شور و احساسات درخشان بود و داوودِ جاه طلب، حسابگر ، بیرحم که هیچچیز او را باز نمیداشت، از فریب دادن تا رشوه، از چرب زبانی تا قتل... پس چرا خدایان او را انتخاب کرده بودند؟ خدایان دستور دادند و ساموئل دست و دهانِ آنها بود اما قلباش سرد باقی مانده بود.
۷
در واقع کمی قبلتر آغاز شده بود- با نفرت، جنگِ خدای یاهو در مقابلِ عمالیقیها. چشمی در برابرِ چشم، دندانی برای دندانی، پسرانی برای یک پدر. زیرا که جهانِ خدایان جهانِ شرحِ حالهاست و این شرححال هیچوقت کهنه نمیشود، تنها شاخههایش بیرون زدهاست - از پدران به پسران و از پسران به نوهها- تا آخر نسلی بعد. " به خاطر بیاور که اسرائیل با تو چه کردهاست!"
و بعدتر مغایر با آن "به خاطر بیاور که اسرائیل با تو چه کردهاست!- و همچنین تا بعد ادامه دارد.
و ساموئل چه میتوانست بکند؟ آن صدای روحانی، صدای پسِ پشتِ ذهناش چیزهای وحشتناکی میگفت. گفت، برو و همهی آنها را قتلِ عام کن. هر کاری میتوانی بکن- شمشیرها، چاقوها، کاردهای آشپزخانه، تبرها- و کشتار، کشتار، کشتارِ همهی آنها- مردان، زنان، سالمندان، کودکان، خردسالان، گوسفندان، شتران، خران، سگها و بقیه!
و او به راستی نمیخواست، حتا وقتی که یاهو او را به دست گرفت با نیرویی موحش تکاناش میداد. حتا زمانی که بدناش رویِ زمین پیچ و تاب میخورد. شبیه ماکیان و گلویش بریده میشد- نمیخواست، اما صدایِ پشتِ سرش آواز سر داده بود و کلمات به معابدش یورش برده بودند و حمله کرده بودند انگار که طبلی بودهاند:
خون، خون، خون بر خون/ خون بر زمین و خون بر بلندیها
خون باز میگردد، خون به خون/ خون بر زمین، خون بر بلندیها!
کلمات به او هجوم آوردند، تمامِ بدناش انگار که دچارِ تشنج شده باشد. تشنجهایی که شدت مییافت و بر طبل میکوفت در معابد و اوج میگرفت- تا اینکه با هر کلمه دردی شدید به جمجمهاش نقب میزد، تا اینکه در هم شکسته میشد و صداها را دنبال میکرد، تا اینکه به سخن در میآمد و تا اینکه انجاماش میداد مثلِ همیشه.
داوود را چون شاهی نشانه کرده بود اما سائول مرادِ اصلیِ او بود، ازین لحظه، لحظهای که چندی از آن نگذشته بود هنوز سائول مرادش بود. همین جاست، مردبلند قدی که با نگاهی نافذ و وحشی در چشمهای سیاهش به او تعظیم کرده بود و میپرسید، "ببخشید، خانهی پیشگو کجاست؟"
سائول را به خانهی پیامبرش میبرد و به او درس میآموخت انگار که پیامبری تازهکار بود. با دستهای از دراویشِ پیشگو عازماش میکرد. سائول بیکه سوالی بپرسد ادامه میداد، با طبل و سنج و ناقاره مینوازند و دیوانهاش کردهاند. میگذارد که گیاه سبزرنگ پیامبر را بجود- گیاهی که خدایان را نشانش میدهد و ذهن شما را به سمتِ این ندا فرامیخواند. سائول به اعماقِ جهانِ ارواح نقب میزند. او را برای تفسیرِ خواب و رویا با گوی کریستال به سمتِ بتال میفرستد و سائول میرود. او را به ناب میفرستد که آزمونِ خواندن و نوشتن را بگذراند و سائول پیش میرود. آه، پاک و پرشور که سائول را باور دارد! تمامِ آزمونها را با موفقیت پشتِ سر گذاشته و طالعِ او درست بوده، استعدادِ طبیعی برایِ همهی اینها را داشته، سائول به فکر فرو میرود. میتوانسته که پیامبری باشد و کمتر از شاه نباشد و بیشتر از یک پیامبر حتا اما چه چیز اشتباه شده؟ و چرا؟
۸
و شاید همهی اینها با خستگی آغاز شده بود، خستگی که همه چیز را میبلعید. خستگیِ تمامِ این زندگی، بیشتر از دو دهه میگذشت که ساموئل میانِ اسرائیلیها قضاوت میشد، به نذرهای آنها تقدس میبخشید و با خدایان به خاطرِ آنها ارتباط برقرار میکرد و با خدایان به خاطرِ او ارتباط برقرار میکردند. سالها بود که بین راماه و بتال سرگردان بود، از بتال تا گیلگال، از گیلگال تا مزپه و دربرگشت به راماه. چطور خسته نمیشد؟ و نه تنها خستگیِ جسمانی و ماهیچههایش همچنان که زمان میگدشت ضعیفتر میشد، تن اش که به میانسالی می رفت اوامر را اطاعت میکرد انگار که تسخیر شده بود اما روحاش هنوز پر از انرژی بود و حساس. اما این فرسودگی روح را به خود میکشد و قلب و ذهن را یکی میکند که آنها هیچوقت به خواب نمیروند. این خستگی سوراخیست که در شکمش بزرگ میشود. این پژواکِ مدام است درونِ جمجمهاش. افکارِ خاکستریِ اوست که کم کمک فرو میریزد. خستگی با صدایِ خستهاش در گوشِ او میخواند. دراز بکش، غرقه شو و بخواب.
چون خستهاست بخشی از نقشاش را به پسرانش میبخشد، جوئل و ابیجاء. در واقع فکر میکند که باید این را زمانی پیش انجام داده بودم چراکه این وظیفهی پدرست که هنرش را به پسرانش بسپارد و پسرانش پیش ازین در چهل سالگی هستند و همچنان از سویِ پدرشان حمایت میشوند.
"پسرها، گوش کنید!" با لحنی جدی میگوید. که پس از آن میتوانی به خاطر بیاوری که مرا شنیدهای که در موردِ دیگران قضاوت میکنم. میدانی که چگونه در مورد شواهد پرسش کنی و اظهارات قابل رجوع را بررسی کنی. آزمون آبهای نفرین شده را میدانی و آزمونِ آهنِ سفیدِ داغ را. تو آمادهای، شما قاضیان را فرامیخوانم."
"آیا مطمئنی، پدر! جوئل با ناباوری میپرسد. ساموئل هیچوقت نمیگذاشت که چیزی اتفاق بیفتد مگر اینکه مجبور باشد.
ساموئل آه کشید. نه، به هیچ وجه مطمئن نیست- پسرانش خاستگاه ناامیدی وتوجه بودهاند.
"پدرت برای این کار پیر شده و تو این شغل را میشناسی،" او میگوید، پسرها، تنها آبرویِ خانواده را نبرید. عدالت را برقرار کنید و نقشِ خود را با وقار و متانت پُرکنید.
"پدر، به ما اعتماد کن!" ابیجا میگوید، "میتوانی از نگرانی دست بکشی!"
بسیار موقرانه دفتر را به آنها میسپارد، در محرابِ بلندِ بیتال، اما شکایتها سریع وارد میشوند.
پسرها برای سالها منتظر بودهاند که این کار را به دست بگیرند و حالا با هر چه در توان دارند برایِ آن میکوشند. هر آنچه که بر آن میتوانستند دست بگذارند را گرفتهاند، شایعهای که در حالِ پخش شدن است وقتی که قاضی هست در آنجا که چیزی را ببخشد، تمام مراسلات به سمت خانهی او گسیل شدهاند – برهای در اینجا و پوستِ شرابی در آنجا، سرویس بشقابهای مسیرنگ و قاشقِ عسل خوری، جوجهای در اینجا و چند پیراهن در آنجا. در حیاط خدمتکاران بارِ خر را برداشتهاند که با همه جور کالایی به رویِ زمین نشسته بود و دختران جوان آمدند که به او پیشنهادهایی بدهند: تمام اینها البته بعلاوهی یادداشتی از فرستنده و این شغلِ قضایی در حالِ پاگرفتن بود حتا بعد از این که در نظر گرفتند که چه مبلغی را باید برای تزئین لباسها بپردازند، قاطرهای سفیدی که اخیرا خریده بودند و یا خرج روزانه ای که مردم برای قضات میپرداختند- آنها همچنان عایدی اصلی خود را ضبط میکردند.
اما همچنان که ابراهیمِ بزرگ که در آرامش خداوند باد یک بار گفت تو میتوانی تمام مدت سر مردم کلاه بگذاری یا اینکه برخی مواقع سر مردم کلاه بگذاری اما امکان پذیر نیست که در دهانِ مردم را ببندی. مردمِ فقیر هیچوقت نمیتوانند در محکمه از خود دفاع کنند و این حقیقت پرمخاطره به اندازهای بود که هر خطایی را پوشش دهد اما آمارِ سرخوردگی وخشونت داشت زیاد میشد. به خاطر این همه فلسطینیها محکم به کارشان چسبیده بودند و جمعِ مالیاتِ آنها هیچکس را بینصیب نگذاشته بود. فقیر یا دارا، خشمی بزرگ آنها را تهدید میکرد تا قبایل و خانوادهها را متقاعد کند.
۹
ساموئل همهی این ها را می دید و نمیدانست که چه کند، سخت است که وظیفهای را به دوش بکشی زمانیکه آن مسئولیت را وانهادهای و تمامِ پسرها، پسرها چگونهاند؟ سرزنششان میکرد، خواهش میکرد از آنها حتا تهدیدشان میکرد اما هیچ فایدهای نداشت. هر روز دعا میکرد که خدایان هدایتش کنند. اما پیامی نمی آمد و همه چیز روز به روز وخیمتر میشد. سرِ آخر روسای قبیلهی شورای بزرگ را برای یک جلسهی ضروری در گیبون جمع کرده بود، آنچه را که می خواستند تصمیم بگیرند تصمیم گرفته بودند. لائیش پیر آنها را به سمت خانهی ساموئل در راماه هدایت کرده بود.
"خوش آمدید!"
خانهی پیامبر پر از آدم بود. قبایلِ جنوبی بزرگشان را فرستاده بودند: جودایش، سمونایت، جرملیا، کنایت، کنیزایت، و تمام قبایل اردنی میانه، بنجامینیها، افرامیتها، منشیتها، گدیتها وروبنایتها... آنها همه اینجا هستند و پیامبرِ تازه کار دارد به جلو و عقب میرود. پاهایش را میشورد و آب می آورد و آجیل و میوه صرف میکند.
ساموئل دربارهی هدفِ این دیدار ذهنیتِ خوبی دارد اما هنوز با زمان بازی میکند، منتظرِ نشانهای ست.
چندبار پسرها را سرزنش کرده بود، آنها را تهدید کرده بود و از آنها خواسته بود؟ اما هیچ، آنها به او گوش نمی دادند و کاملا برعکس، این دیوانگیِ که آنها را دربرگرفته بود مدام بیشتر میشد و به آن حدی میرسید که دیگر به خود زحمت نمی دادند که کارهایشان را مخفی کنند انگار که میخواستند که دیگران این همه را ببینند و پایانی برای آن بگذارند.
ساعتی دیگری گذشته است بی هیچ نشانی از خدایان.
"پسرِ خداوند!" لیاش میگوید: "تو بزرگِ ما هستی! تو دهانِ خداوند هستی! تو به راستی در میانِ ما قضاوت کردهای اما حالا پسرانت قاضیانی هستند که بازپرداخت را به زیرِ میز میبرند، شاهدان را مخفی میکنند و قوانین را زیرآبی میروند. خطاکار را درستکار جلوه میدهند و درستکار را خطاکار اما نمیتوانند همینطور به کارِ خود ادامه دهند- باید متوقفشان کنی و حالا استادِ ما شما دیگر خیلی پیر شدهای پس چه کسی چون تو میتواند چنین قاضیای برای اسرائیل باشد تا کارها را قضاوت کند. برای مدتی دراز ساموئل ساکت است و به درونِ خود گوش فرا میدهد. خدایان کجا هستند زمانی که به آنها نیازمندی؟ صدایی بر نمیآید، پدر و مادرِ ما در آسمان- یاهو و اشره- قاضیِ دیگری را در اینجا خواهند یافت." این را سرِ آخر میگوید.
نه استاد ساموئل ، نمیتوانیم که اینجا بنشینیم و دست رویِ دست بگذاریم که قاضیِ عادلِ دیگری پیدا شود، ما به خود اجازهی چنین رفاهی را نمی دهیم. اگر رئیسی نداشته باشیم، لشکر از هم میپاشد- قبیله از هم میپاشد و فلسطینیها برمیگردند و هرچیزی که در اینجا باقی مانده را بر میدارند. به ما پادشاهی بده، ساموئل!
"پادشاه! شما دارید به چه چیز اندیشه میکنید؟ تنها خداست که بر اسرائیل حکم خواهد کرد، ما مردمِ آزادی هستیم. آزاد! نگاه کن که چه آزادیم، ساموئل، تا چه اندازه آزاد؟ حکمرانِ فلسطینی در میک مش است و بازرسی ارتش بر سرِ هر کوره راهی. چشمهایت را باز کن و ببین که چه چیزهایی در اینجا در تقابل است. به فلسطینیهای ملعون بنگر، حکومت به سامانی دارند و ارتش حرفهای و سلاحهای پیشرفته، ارابههای زره پوش و صنعت! اما ما چه داریم؟ مشتی سلاحِ سبک که در زرادخانه مخفی کردهایم؟ تیر و کمانهای بچگانه؟
تمام افزارفروشیهای ما بسته شده است و ما حتا اجازه نداریم چاقویی بسازیم! و در حرکتی مخفیانه چه دستاوردی خواهیم داشت؟ هیچ! ما شبیه مگسهایی هستیم که داریم شیر را میترسانیم- وزوز میکنیم و شیر آنها را با صفیرِ دُم اش پرت خواهد کرد و خواب می کندشان. حقیقتِ داستان این است که ما چنین منزلتی نداریم یا هیچ بنیه و توانِ واقعی اینها را تغییر نخواهد داد، ساموئل به ما پادشاهی بده!
به خاطرِ فلسطینیها، بله؟ بادا که مات خدایِ مردگان آنها را با خود ببرد. بادا که آناتِ انتقام گیر آنها را مغلوب سازد. خدایان که از آنها مراقبت میکنند، دیگر شاه چرا؟ شاه زمینها و تاکستانها را با خود میبرد.پادشاه برای داراییهای تو مالیات تعیین میکند. کلفتها، خدمه، الاغها و اسبهایت را برای خودش برمیدارد. دخترانت را به عنوان آشپز و صیغه با خودش میبرد و پسرانت را به عنوان کارگر مزرعه و آهنگر و مجبورش میکند که برایش افزار جنگی بسازد و آنها را سرباز وظیفه ارتش اش میکند. مردم! اگر اربابی برایِ خود بسازید بردهاش خواهید شد وبردهداری، برده داری با تمامِ آنچه که به همراه دارد در تو خانه میکند؛ کرنش، تملق و فریب، چرا چنین چیزی را میخواهی؟"
" و فکر میکنی حالا دارد چه اتفاقی میافتد؟ مگر فلسطینیها ما را تا گردن در مالیات نگذاشتهاند؟ مگر پسران و دختران ما را با خود نمیبرند که برایشان کار کنند؟ جوانان ما از آنها تشکر میکنند اگر که بگذارند از بازرسی رد شوند و به سرِ کار بروند. بهتر نبود اگر که برایِ شاهی از خودِ ما کار میکردند که به پادشاهی از خودمان مالیات دهیم؟ که ارتشی از آن خود تشکیل میدادیم؟ و شاید که پیروز شویم. به نام یاهو گاو نر پیر، به نام خدای این لشکر به ما شاهی بده و ما به آنها نشان خواهیم داد که اشغال چیست؟ به ما شاهی بده که تا آخرِ همه چیز خواهیم رفت! به ما شاهی بده که ما تاکستانها و الاغها و زنان آنها را از آنِ خود خواهیم کرد! به ما شاهی بده که آنها را به دریا بیندازیم."
کاش میتوانستم که به تو بگویم که چطور پیامبر با آهی این را به تو گفته بود، " دوستانِ من بزرگترها! چه دارم میشنوم؟ در آرایشِ جنگی با این فلسطینیها میخواهی که شبیه آنها شوی؟ و مانند فلسطینیها شدن کافی نیست دوستِ من. برای شکستِ فلسطینیها باید از آنها بدتر باشی. و از چه رو؟ که آنچه را که بر سرِ تو آوردهاند بر سرِ آنها بیاوری؟ و دوستانِ من این همان است که اهریمن میخواهد.
اما چنین چیزی نمیگوید. نه فقط به خاطرِ اینکه میداند این آن چیزی نیست که آن ها را متقاعد کند بلکه به خاطر اینکه او خودش اینجور فکر نمیکند. به خاطر اینکه حتا خدایان اینگونه نمی اندیشند و ساموئل که در تمامِ زندگیاش به خدایان گوش دادهاست شبیه آنها میاندیشد. او که انگار چیزی دربارهی جنگِ دهشتناک بین دو خدای یاهو و یم نشنیدهاست یا بینِ بعل و مات؟ آیا این یاهو نبود که سرهای مارهای دریا را که شکست داده بود درهم کوبید؟ آیا این مات نبود که به سمت برادرش بعل تونلِ مرگ را ساخت؟ آیا این آنات نبود که گردنبندی از سرِ دشمنانش ساخت؟
ساموئل ساکت است. اگر خدایان چنین دقیق به انتقام میاندیشند پس چرا موجوداتِ فانی چنین نکنند؟
"پسرِ خداوند!"، لایش ادامه میدهد، "تمامِ قبایل چنین فکر میکنند، تمامِ قبایل از یک ذهنیت برخاستهاند، همهی آنها میگویند تا چه زمانی میتوانیم در ترس زندگی کنیم؟- ما به پادشاهی احتیاج داریم! پادشاهی که به عدالت قضاوت کند، پادشاهی که همهی قبایل را متحد سازد، پادشاهی که راه بلدِ ما باشد در جنگ با این اشغالگری!"
آنها حتا ذرهای ایمان ندارند، ساموئل به غصه فرومیرود. به یاد میآورد که چطور در جنگ میتزپاه، بعد از شکست در ابنظر، درویشها را فرستاده بود تا وجدانِ مردم را بیدار کنند که آنها را به تشویش بیندازد که چطورگذاشتند که آن روحِ پلید آنها را تسخیر کند و با چه شور و هیجانی جنگیدند، چون ستوران جنگیدند تا ستونهای فلسطین را شکار کنند. با نیزهها، چنگالها و داسهایشان به آنها حمله کردند و بیترس ارابههای جنگ که سرعت میگرفت را از کار انداختند. انگار که هجومی از حشرات بود برای هر دهتا که زیرگرفته میشد و با خنجرِ چرخها در هم شکسته میشد. کسی توانست چرخی را پنچر کند و آن را در هم بشکند. "یاهو بزرگ است!" درویشها فریاد سر دادند تا اینکه جنگجوها همه خروشیدند: "یاهو بزرگتر است!"
خدایان صدای همبستگی و رزم آنها را دربرگرفتند، سواران را دستِ خالی تکهپاره کردند، خنجر زدند و بریدند. چشمهایشان را از حدقه بیرون کشیدند و خونِ آنها را آشامیدند. آه که چه پیروزیای بود- در مقابلِ تمامِ آنچه غریب مینمود! ایمان چه پیروزیای برای آنها آورده بود که چه زود همه چیز را به فراموشی سپرده بودند. آه که چه آسان به فراموشی سپرده بودند! شاهی که میخواستند را...
"به ما شاهی بده!"
چشمانِ ساموئل بر حالِ مضطربِ پیرترها متمرکز شد و بعد به پشتِ سر که انبوهی به نظاره نشسته بودند. آنجا بر آن خانههای قهوهایرنگِ آفتاب سوخته که از گِل وُ نی ساخته شده بود وبا درختان سقز که بر شیبِ ملایمِ تپهها روئیده بود و چشمهایش خیره شد بر ابرهای پیچکی که در آسمان سکون گرفته بودند. به فکر فرو میرود. به راستی که آزادی نسبیست. آزاد شدن از دست فلسطینیها؟ آزاد شدن از دستِ اسرائیلیها؟ و شاید آزادی از دستِ خدایان؟
بله، همین است، به خودش میگوید، آیا آنها پادشاهی خواستهاند؟پادشاهی خواهند داشت. به آنها پادشاهی خواهد داد. پادشاهی که با مشتی آهنین برای قبایل نظم و مقرراتی معین کند. پادشاهی که لشکری بسازد و فلسطینیها را دور سازد. پادشاهی که با ادومایتیها و عمونایتیها و آرامیتها بجنگد. پادشاهی که عمالیقیها را قتلعام سازد و گیبونایتیها را ریشهکن کند.
۱۰
آه و افسوسِ عمیقی از ذهنِ ساموئل گذر میکند. چوبدستِ قاضی که از آن زمان به سائول سپرده شده زمانیکه جائول و ابیجا به سراغِ رتق و فتق کارهای خدایان رفته بودند- شفابخشی، طلسم، احضارِ ارواح و پیشگوییِ آینده- تمامِ این کارهایِ متداول و پیشِ پا افتاده که بادا که اینگونه بوده است همیشه، پسرها را به برکتِ آشره ساخته شدهاند اما ساموئل همچنان نگران است، نه به خاطرِ اینکه پرداختن به امورِ خدایان امریست نامناسب بلکه مغایر با آن بسیار هم صواب است اما غیر ممکناست که بتوانی آنها را فریب دهی و این چیزی نیست که بتوانی به گوشِ پسرها فرو کنی. در این حین به نظر میرسد که گاد خدایِ بخت وُ اقبال دارد به آنها رویِ خوش نشان میدهد. کار و کسبِ خدایان داشت رونق میگرفت، خاصه اینکه سائول بنا را بر این گذاشته بود که در آرایشی منظم جادوگران را ریشهکن کند. پیشگوها و فالگیرها و پسرانِ آنها آنچه که تو دوست داری را میگویند. حاشا که آنها احمق نیستند و دارند از استبدادی که به ارث بردهاند سود میبرند. درست و صواب، شفادهندگان مقدس مآب و پیشگویانِ معبد کارشان درست است که مردمان میخواهند که اینگونه از بیماریهایشان علاج پیدا کنند. ساموئل به فکر فرو میرود که بداند چهکسی به آنها خیانت کرده یا اینکه تب و هیجانی را در مردان و زنان بلند کرده است. نگرانِ جائول و ابیجاه است انگار که آنها هنوز کودکی هستند و همزمان انگار که در اعماقِ روحاش از آنها شرمگین است.
سائول در این مسابقه از پسرها تیپا میخورد، نه که بخواهد شخصا به پدرشان لطف کند. نکتهی صحیح اینجا بوده که او از آنها کم نمیآورد و به راستی باور دارد که دارد کارِ درستی میکند. همهجا به جستجویِ جادوگران و فالگیرها میگشت، آنها را سریع به دادگاه میکشاند و مردم شهر را مجبور میکرد که دمِ دروازه آنها را سنگسار کنند. نه تنها سائول در تمامِ سنگسارها درشهرهای بنجامین حاضر بود بلکه تمام مراسم را خودش افتتاح میکرد و آن را به شکل مراسمی مذهبی هدایت میکرد.
"به نامِ آنات شیرِ ماده!" قبل از اینکه مراسم سنگسار آغاز شود مردم را فرامیخواند."به نامِ یاهوی غرنده! مرگ بر تاجران تقدیر باد!"
این به خاطرِ این نیست که سائول به طلسم و جادو و پیشگویی اعتقاد نداشته بلکه برعکس او واقعا به اینجور چیزها اعتقاد داشت و به خاطر همین جادوگران و فالگیرها را مورد آزار و پیگرد قرار میداد. با شور و حرارت موعظه میکرد که تنها پیامبران در هالهی شهود میتوانند وسیلهی درخوری برای خداوند باشند و هر کس دیگری بخواهد ازین راه کاسبی کند دارد به شغلِ او خیانت میکند.هر کسی که شغلی از پیشگویی و خبر از عالم غیب داشت ملحد خطاب میشد و سرش را به باد میداد. گرچه این قانون بر علیه سازمانهای مذهبی نبود. حتا در معبدِ گیبون، بیتال و ناب تو نمیتوانستی آزادانه با خدایان سخن بگویی اما برای پادشاهِ جوانی مثلِ او این موسسات پیش کسوت به نظر میرسیدند و آنچنان اساسی داشتند که شاه نمیتوانست با آنها برخورد کند.
به ساموئل هشدار داده شد که چطور انتقادهایش در دکان ساختن برای مذهب توسطِ پیروان پادشاه به پیگردِ جادوگران منجر شده است. "طلسم و احضارِ ارواح چیزهایِ کوچکی هستند" برایش توضیح داد، "مسئلهی مهم این است که تو نمیتوانی بیش ازین پیش بروی و به خاطرِ یک گناه چیزها را با نذر و قربانی جمع و جور کنی- نمیتوانی چنین از خدایان طلبِ بخشایش کنی."
سائول گوش داد اما پیگرد را متوقف نکرد. ما همچنان با معابد سرخواهیم کرد، به خودش چنین گفت، در زمانِ خودش. آخرش به حسابِ آنها خواهیم رسید.
نگرانیِ کارگزارانِ او کمتر از ساموئل نبود و این چیزی به مقاماش اضافه نمیکرد.مردم پشتِ سرش حرف میزدند و شاخ در آورده بودند. "پیامبر دیوانهاست،"با خود میگفتند. " کدام پادشاهی در چنین چیزهایی دخالت میکند؟"
اما در واقع این کارهای سائول بود که در قلبِ ساموئل جاخوش کرده بود. چراکه سائول خود مسیح بود که توسط خدایان نشان شده بود و این ماموریتی نبود که به آن فرستاده شده بود بلکه بی هیچ سوالی فدای آن بود.
پس اینجا هستیم، ساموئل میاندیشد. او بالاخره شاهی پیدا کرده که آنها را متحد ساخته .آنها را پیروز کرده که چون پسرانش فاسد نیست. سائول مالیاتها را میزان کرد. اما خانه و زمین اشخاص را متناسب نکرده بود و نه حتی الاغها یا بزهایشان را. حتا کلفتی را از دختران قبایل برنگزیده بود و پسرانشان را برای خود برنداشته بود که زمیناش را شخم بزنند. آنجا، شاه به شکل قانونی این حق را داشت. اما سائول اینچنین نکرده بود و ساموئل به او هشدار داد که این کار را خواهد کرد.
سائول، با خود فکر میکند، پادشاهِ خوبیست اگر که ضرورتی پیش بیاید اما در موارد دیگر شبیه شیریست که دفتر گرفته است. شبیه یکی از ماست، قضات. و مشکل چیست؟ روح ما را دربرمیگیرد و ما بیدار میشویم که کاری انجام دهیم. مشکلی نیست؟ ناپدید میشویم. اما چه کسی این روزها به قاضی نیاز دارد؟ زمانشان گذشته است. زمانِ قبایل گذشته است. خدایان سخن گفتهاند و او، ساموئل این را شنیده است. قبایل دیگر به کسی نیاز ندارند که آنها را نجات دهد، زمانی که این همه پرزحمت است- دیگر کفایت نمیکند. آنها به استادی نیاز دارند که به آنها لانه را نشان دهد.آنها به شاهی احتیاج دارند که برای آنها قلمرویی بسازد. شاهی با سرِ یک فلسطینی، یک حکمران.
دقیقا به خاطرِ همین است، به اندیشه فرو میرود که تقدیرِ سائول پیش ازین مهر وُ موم شده است. درست است، آنها ازو میترسند، آنچنان میترسند که انگار که خدایان و شیاطین هستند. روز از پیِ روز تنها ابنر است که آنها را در قلمرویی محکم ساخته است. ابنر که خدایی ندارد. اگر ابنر بفهمد که او داوود را پادشاه ساخته است، بی هیچ تردیدی او را نابود خواهد ساخت.
۱۱
اما تو نباید هر آنچه را که از ذهنِ ساموئل میگذرد باور کنی. وقتی که دربارهی سائول فکر میکند برقی از دلتنگی و احساسِ خطا چشمهایش را پوشانده است. و بیشتر از یک بار خیالهایش قلباش را و جهانی که شکستهاست را ترمیم میکند.
به خاطرِ اینکه درست است، دربارهی سائول میتوانی بگویی که او متعصب است. حتا میتوانی بگویی که او از تعادل کافی برخوردار نیست. البته این سخت است که بگویی از واقعیت جدا شده است و اگر حتا خودش هم این را بگوید، تو این را باور نکن.
سائول در جهانِ کشمکشهای بی وقفه زندگی میکرد در واقعیتی که تنها کسی که از خود گذشته است میتواند نجات پیدا کند. سائول چنین نجات یافتهای ست، همیشه آگاه و هشیار. و وقتی که ارواح او را فرانمیخواندند زیراکه هیچ چیزِ کوچکی را برای شانس و تقدیر باقی نگذاشتهاند.
در نقشِ فرماندهی با ابنر و جاناتان برای عملیاتهای جنگی بی هیچ نقصی برنامه میریخت و اینکه چطور این قلمرو را بگرداند.
شبیه گیدون و جفتاء پیش از او،سائول قبایل را برایِ جنگی ضروری استخدام کرد اما بعد از پیروزی بر آمونایتیها، همه را به خانه نفرستاد. سه لشکرِ منظم را تحت فرماندهی اش نگه داشت تا با تهدیدِ فلسطینیها مقابله کند. اما آنها همچنان هرآنکه از شاه سرپیچی میکرد را تنبیه میکردند. بعد ازعملیات جنگی که پی در پی بر تپه ادامه داشت، گیبا و بنجامین را گرفت و از حکمرانِ فلسطینی آزاد شد. شهرِ پایتختِ قلمروِ جدید را ساخت و برای همه اشکار بود که او در اینجا شاه است و آنجا را بعد از آن به نامِ خود خواند؛ گیبا شهرِ سائول. با مشتی آهنی بر این شهر حکم می راند و هر که با او مخالفت میکرد را از بین میبرد.تمامِ قبیلهی کیش پشتِ سرِ او بود.و پشتِ قبیلهی کیش، تمامِ قبیلهی بنجامین که بهترین جنگجوها بودند. به او افتخار میکردند و از او انتظاراتی داشتند. شبیه هر فرماندهای پیش و پس از او، سائول دیگر به خودش تعلق نداشت.
و این به خاطرِ این نبود که سائول آن چیزِ غریبی که ساموئل در او دیده بود را نداشت. او قدرت علوم غریبه را داشت حتا بیشتر از آنچه که ساموئل قادر بود که ببیند. نقشِ شاه را با تمامِ جدیت بر بالای خود میدید. اما شاه چه بود؟ ساموئل او را برگزیده بود و به آن قوام داده بود در تصورش. شبیه نمایندهی خدایان و سائول درست شبیه الی و ساموئل پیش از او فرماندهی قبایل را در مسائل دنیوی و آخروی را پیشِ رویِ خودقرار داده بود.
و به راستی با این همه شهود و رویا و دیوانگیِ درونِ چشمهایش و با این روحِ معنوی که دوباره او را در برگرفته بود. با هالهای آنجهانی پوشیده شده بود. برایِ خدایان قربانی میکرد، پیشگویی میکرد، موعظه میکرد و جادوگران را میکشت، غیبگوها و فالگیرها را. درست است، اگاگ را نکشت اما در همان زمان متقاعد شده بود که دارد کارِ درست را انجام میدهد که خدایان مرگِ چنین مردِ خوش قیافهای را نمیخواستند.
آنچه برایش اهمیت داشت این بود که به عنوانِ مسیحِ خداوند برگزیده شده.یک شاه و پیامبرِ آسمانی. تنها مشکل این بود که جایگاه او نیمه خالی بود.ساموئل، پیامبر و روحانی، باقی مانده بود که به نام خداوند امر کند و هیچ قصدی نداشت که این شغل را ترک کند.
۱۲
شبیه باغِ وحش بر در قصرنیز باید اعلانی باشد که بگوید "هر آنکه نزدیک شود، زندگیاش را در دستانش گرفته." اما نه، لزومی به آن نبود چراکه هیچ آدمِ عاقلی به سائول نردیک نمیشد وقتی که توسطِ خدایان تسخیر شده بود. نه حتا ابنر و نه حتا جاناتان. حتا حالا که اوج قدرتش گذشته. سائول یکصد و هشتاد و هفت سانتیمتر ماهیچه است.شانهها و بازوانش جای زخمِ دهها کمان و شمشیر است که به شکلی جادویی درمان یافته بودند از زخمی کاری. به جای اینکه عصایی به دست داشته باشد نیزهای به دست دارد و اگر به او حمله شود تو هیچوقت نخواهی دانست که او چه ممکن است با نیزهاش بکند. همه هنوز به یاد میآورند که چه اتفاقی افتاد وقتی که ماموران از جابش گیلعاد آمدند و به او گفتند که چطور ناهاش آمونی داشت تهدید میکرد که چشمهای گیلعادایتی ها را بیرون بکشد. سائول تازه از مزرعه با گاو آهن و ورزاو برگشته بود و وقتی که داستان را شنید هول کرد. تبرزیناش را میآورد و گاو را تکه تکه میکند. دنده، جگر، دل، بیضهها، دم و پاهای حیوان را جدا میکند و بعد قاطی خون تکه گوشتهای بریده شدهی بازوی حیوان را به سمت فرستادهی وحشت زده پرت میکند.
"گوش کنید دوستان!" فرمان میدهد. " این جنگ است. بروید به تمامِ قبایل و به نامِ من آنها را خبردار کنید که هرکس تا یک هفته نیاید و خودش و سلاحاش را گزارش ندهد، این سرنوشت دامهایش خواهد بود! حرکت کنید، زود!"
هیچکس آنقدر شجاع نیست که با او جر و بحث کند. خدایان از لبهای او سخن میگفتند انگار که وحی مُنزلی بود که کسی نمیتوانست آن را رد کند.
وقتی که توسط ارواح تسخیر میشد انگار که کسِ دیگری بود، رگهای پیشانیاش ضربان میگرفت و قرمز میشد، ابروهای سیاهش باریک و پهن میشد و تمامِ صورتش شکلی وحشتزده و شیطانی به خود میگرفت.
وقتی که ارواح او را تسخیر میکنند نه شبیه یک شاه حرف میزند و نه شبیه مردمِ عادی، ارواح دهانش را باز میکنند و شبیه مارها حمله میکنند.
این همان چیزیست که همین الان دارد برای او اتفاق میافتد- چشمهایش گرد شدهاست انگار دارد چیزی را می ببیند که دیگران نمیتوانند آن را ببینند، لبِ پائینیاش میلرزد و دستاش شروع به تکان تکان پهنهی نیزه بر زمین میکند. برای همه آشناست این و به گوشهای از اتاق میروند اما درست در همین لحظه ابنر، داوود را به سمتِ سائول هل میدهد.
نفسِ کسی در نمیآید. پسرانِ شاه، ملخیشوا وایشوی، از ترس به پائین مینگرند تا نبینند که دارد چه اتفاقی میافتد.
اما آنجاست که داوود در شکوهِ جوانیاش برمیخیزد و چشمهایش که میدرخشد بیهیچ نگرانیای به اطراف مینگرد. درحرکتی نامحسوس موهای قرمز تیرهاش بر رویِ شانههایش میافتد. آنچنان در خود غرقه است که ردی از اضطراب موجود در اتاق او را دربرنمیگیرد.
"گوش کن ای اسرائیل!" بیاختیار از دهان جاناتان بیرون میآید، "چه مردِ جذابی!"
داوود کاملا از زیبایی خود خبر دارد و کاملا با آگاهی آن را به اطراف تشعشع میدهد اما بر سائول کاملا بینتیجه است.
پس آیا این همان است که باید باشد، داوود اندیشه میکند. مردم چه میگویند؟ آیا این ذهن اوست که از خدایان و فلسطینیها پُر شده؟ آیا این همان شاهیست که نقشاش را من باید بازی کنم؟ این پادشاهی که مرا نمیبیند حتا به هدایایی که پدرم همراهِ من فرستاده نگاه نمیکند – الاغی را با نانِ پیتا فرستاده، بزغالهای برای کباب و یک پوستِ بزرگِ شراب! چه پادشاهِ عجیبی! خانوادهای ندارد که بخواهد به آنها برسد؟ دوستی ندارد؟ همراهی؟ شاه، با خودش میگوید، تسخیر ناپذیر است اما این فرصتی برای من است و شاه من را میبیند اما چگونه.
انگشتهای داوود با اطمینان به دور تارها میگردد و میچرخد تا اینکه صدایِ موسیقی از چنگ بلند میشود، چنان نرم که شبیه یک لالایی.
حتا در فراقی کوتاه
اندوه است-
آنچه ما بودیم گذشته است.
حتا اگر قسمت کنیم
آن سایهی درخت را برجاده
یا اینکه نگاهمان را قسمت کنیم
از همان غروب
آنچه که ما بودهایم گذشته است.
حتا عشقی نامیرا
در پلک زدنی میگذرد-
مردی که بودهاست و حالا نیست
شبیه برگی که میافتد
کُپه میشود
پائیزِ دیگری بر سینههای ما.
دقیقهها میگذرند و ضرب گرفتنِ نیزه بر زمین شتابِ کمتری مییابد، کاهش مییابد تا اینکه کاملا متوقف میشود. لبهای شاه از لرزیدن بازایستاده، چشمهایش روشن میشود و داوود را میبیند.
"ای داوود، ای روحِ من!" به آرامی میگوید. "برای ما ترانهای از قلبت آوردهای."
۱۳
خواندنِ این فصل را برایِ داوود به پایان میرسانم و طومار را میپیچم.
"آه، آه، کلماتی که درخور امروز هم هست ." این را میگوید درحالیکه چشمهایش پر از دلتنگی شده است- "مردی که پیش ازین بود و حالا دیگر نیست..."
"بله عمو، ما پیر شدهایم اما آرزوی زیستن هنوز در سینهی پیرِ ما هست."
"آنچه ما بودیم گذشته است..."
" و آنچه که تو در ترانهات خواندی درست بود، زندگی پیوسته ما را تغییر داده است."
"نه، جاناتان! بالعکسِ این است." میگوید: "مثلِ این است که سفال مجسمه را با گِل شل و نرمی قالب گرفته باشد. این همانجور که ما زندگیمان را شکل دادهایم."
چهار ساعت در برقی گذشت انگار که چند دقیقه بیشتر نبود. بینِ گلها و درختان در سرسرا، درخشش روز دارد از بین میرود و چشمانداز در نوری که نرمتاب شده دارد عمق میگیرد.
"دقیقهها میگذرند و ضربات نیزه بر زمین بی شتاب میشود..." برایش میخوانم. این فصل را تمام کردهام اما داوود به شکلِ نامنتظرهای بر من خیره است.
"آیا این است؟"، میپرسد.
"این جاییست که آغاز میشود، مگرنه؟"
"آری، آری، من آنجا به زیبایی ترانهای میخوانم- "مردی بود که..."
آه، بله- اما کافیست. بعلاوه، من همچنان دبیر او بودم، حالا چطور است که کمی اتفاقی هم بیفتد؟ بگذار فردا فصل پیروزی داود بر جالوت را به پایان برسانیم،" پیشنهاد میدهد.
" حالا نه!" مخالفم. به این سرعت عمرم و کتابم زود به پایان میرسد.
"در چهار پنج فصلِ بعدی ما به فلسطینیهای تو می رسیم، به او قول میدهم اما قبل از آن باید دربارهی جنگهای سائول و کشتار جادوگران بگویم، چگونه از مدار خارج شد و چگونه با خدایان از سرِ جدال برخاست.
"یک دیوانهی واقعی بود."
"شاهِ اسرائیل بود، استاد!"
آویشاگ با کجاوهاش میآید تا داوود را به شام ببرد. به آنها میگوید که یک لحظه صبر کنند.
"باشه، درست میگویی." شکایت میکند:" قصد ندارم که دیکته کنم اما این مردی که این قلمرو را ساخته است من هستم اما بدون سائول غیرممکن است که بفهمی چطور این اتفاق افتاد زیراکه - صحیح که تفاوتی نمیکند او چقدر دیوانه باشد- و هیچکس نمیتواند این را از او بگیرد.
۱۴
سائول یک ماه است که اینجا در مواجهه با ارتشِ فلسطینیها گیر کرده است. هیچ کس نمی خواهد که اولین حرکت را انجام دهد. به پائین نگاه میکند به درهی الاه و ردیفِ ارتشِ فلسطینیها به ترتیب که سوسو میزند و ستونهایی از ارابههای آماده. گردانهای سبک در دو جناح و گردانهای کنعانیها و همراهانِ اسرائیلی آنها. چه ترتیبی، چه قدرتی و چه اشتهایی! قبلتر تمامِ این صحرای ساحلی متعلق به آنها بود و حالا آنها میخواهند از دره بگذرند تا به حبرون و بیت اللحم برسند و هرچه که باقی مانده است را بگیرند.
موفق شده که آنها را در اینجا متوقف کند، روبرو شدن با سوخو زمانی که دره هنوز باریک است. اما چه کسی میتواند ابزار آلاتِ روغنکاری شدهی جنگ را برای مدتی طولانیتر دوام بیاورد؟
در این میانه صفها به پیش رفته بودند اما حرکتی مشاهده نمیشد.
تقریبا یک ماه شده که جالوت جنگآور تک آورشان به ضرس قاطع در حال جنگ با اسرائیلیها بوده است. یک ماه است اما هنوز هیچ یک به پیش نیامده است. نه به خاطرِ اینکه سائول ترسیده است، نه حتی ذرهای. کیسهی چرمیای به دور گردناش بسته شده که درونِ آن طلسمی برای حفاظتِ اوست- دو تکه طلا و نقرهی مثلثی شکل که افزار جادویی خدایِ بعل است. نه شمشیر، نه نیزه و نه کمان میتواند به او ضربه بزند و در هر صورت، چه چیزی برای از دست دادن دارد؟ این قلمرو نفرین شده؟ زنان صیغهای؟ چاپلوسان دستبوس؟ پیامبرانِ دیوانه؟ اعتراضهایی پشتِ سر هم؟ تنها شاید شاهزادههاش مثل جاناتان، ملخیشوا، ایشوی و ایشبال- آنها که نمیخواهند ببازند. برای یک لحظه تصور میکند که همهی آنها مردهاند، قلباش غنج میرود. و فرض میکند و فقط فرض میکند که او بتواند یکی از آنها را نجات دهد؟ ایشبال، وجدانش تیر میکشد و اعتراف میکند که کمترین ضرر را خواهد رساند... و بدترین آن جاناتان خواهد بود. جاناتان پهلوان، شازدهی تاجدار، باشد که بعل ازو حمایت کند و به او نیرو ببخشد. جاناتان با طرهی موی سیاهش، جاناتان که قلباش ساده و پاک است. آه، ای خدایان بزرگ، جاناتان را از ما نگیرید!
سائول مردِ بزرگیست اما وقتی که در کنارِ جالوت قرار میگیرد یا هر چه که در فلسطینیها می بیند، شبیه یک کوتوله به نظر میرسد. شاه به جنگِ تن به تن نمیرود اما سائول هنوز قادر نبود که فرصتهایش را سبک و سنگین کند. فلسطینی مُرده است و نیمبرابر ازو بلندتر بوده ، دو برابرِ عرض او وَ ده سال جوانتر.
زره پولک پولک پوشیده و نیزهی سهمگیناش را چنان به اهتزاز درآورده که هر مردِ معمولیای را میتواند با آن بلند کند.بر پیشانیاش جای زخمی سرخرنگ قرار دارد و چیزهایی به ریشاش آویزان است. سه هفته و نیم اینجا بوده است و به مادران اسرائیلی لعن و نفرین میفرستاده و به آنها و خدایانشان میخندیده. عبریاش افتضاح است و با کلمات فلسطینی تند و تیز شده اما همچنان افسوس که همه با او همذات پنداری میکنند.
"شما جوجه ترسوهای به دردنخور!" از دهانِ جالوت بیرون میپرد." از زندگی خدای آسمانی فاتح، فکر کردم که آمدیم و مثل مرد همه چیز را تمام کردیم، یک جنگ تن به تن برای کلِ این رزم. اما نه! شما همه زن هستید و بزدل! چطور قادر باشید که شماها همه اخته هستید! مردی در بینِ شما نیست!پس چرا اینجا هستید؟ حتا یک مردِ با جرات در میانِ شما نیست. پس چرا اینجا هستید؟ و چه کسی را با خود در این کشتیِ مسخره آوردهاید؟ که خدایِ زن مسلکتان ببیند که ترتیبِ شما داده شده است. پس بگذارید که برویم- منتظرِ چه هستید؟ که او از گنجه بیرون بیاید؟"
پنج دقیقه به همین شیوه ادامه میدهد و هیچکس تکان نمیخورد. سائول دارد از خشم میلرزد. حد و مرزی وجود دارد برای درافتادن با فلسطینیها با یک نیزه و شمشیر . هیچ وقت فراموش نمیکند که پدرش چقدر در گشت از جانب فلسطینیهایی که مجهز به نیزه و شمشیر هم بودند ستم دیده بود. درست است که در آن زمان نه سال بیشتر نداشت و هیچکس حتا او را ندیده بود اما آنجا بود. سربازهای گشت پدرش را پانزده دقیقه بیتوجه آزار داده بودند. یکی از آنها چنانچه به خاطر میآورد بامبوی کوتاهی داشت و وقتی که از پدرش سوال میپرسید او را بعد از هر جمله به شکل مرتبی می زد.
"اسمت چیه؟ هویتات را مشخص کن!"
"کیش!"
"پیش؟"
"کیش."
"خوراکی ست یا یک جور ماهی؟"
"خوراکیست با پنیر و گوشت خوک" سرباز دوم پیشنهاد میدهد.
"خوراک کوفت و پنیر." اولی حاضرجوابی میکند.
"چیزِ خوبیه!" دومی میگوید. از خنده به خودش میپیچد. " کُشتی من رو از خنده! خوراکِ کوفت و زهرِ مار!"
و بعد دوباره پنج دقیقه توجه! به آسانی! اما سائول نمیبیند، تنها میشنود. چشمهایش را به زمین میدوزد همچنان و تکانی نمیخورد که نبیند پدرش دارد تحقیر میشود.دندان قروچه میرود و ساکت میماند.
وحتا حالا که جالوت در حالِ فحش و ناسزاست. سائول دارد منفجر میشود اما ساکت است. با چندشی عرق رویِ ابروهایش را کنار میزند انگار که تفِ دهان هستند. از آنها متنفر است، از همهی آنها. تمام آن فلسطینیها.
پسر قلدرِ متکبرِ آنها، این جمعیت ترسیدهی مردم که در حالت خوش بینانه میتوان به آنها نام لشکر داد. آن پیرِمرد وحشتناک، ساموئلِ غیبگو، ساموئل پیشگو که آنها را، ساموئل که او را مشغولِ این کار کرده. که از جانب یاهو و آشره به او دستور میدهد انگار که او وزیرِ خدایان است، کسی که مدام او را در آزمونهای بچگانه قرار میدهد و به او دستور میدهد که همه را قتلِ عام کند. ده ها هزار عمالیقیِ بی دفاع و اسیر، سالخوردگان، زنان و کودکان.
نه اینکه سائول دوست نداشته باشد که انتقام بگیرد که چطور میخواهد که انتقام بگیرد. برای به بیگاری گرفتن پدرش در گشت و برای تمامِ تف و ضربهها. درست است، این عمالیقیها نبودند که این کار را کرده بودند اما صدایِ توی سرش میگوید که انتقام بگیر! سودی در این نیست به هیچوجه.
اما سائول نمیخواهد که به این صدا گوش بدهد. گوش کن، استادِ پیشگو، در ذهناش برای هزارمین بارمیگوید. از هر سویه که به آن نگاه کنی قتل است. قتلِ نظام مندِ یک ملت. تو چنین کاری نخواهی کرد و به سادگی این کار را نخواهی کرد. و در هر صورت، عمالیقیها با ما چه کردهاند؟ حملهی آنها به اسرائیلیها نسلها پیش در بیابان اتفاق افتاد و چطور است که عمالیقیها را باید سرزنش کرد برای آنچه که پدرانِ پدرانشان نسلها پیش انجام دادهاند؟ اما کسی برای صحبت نیست و هیچ برای گفتگو نیست و سائول آن مردی نیست که بگوید من تنها دارم به دستورها عمل میکنم."نه! نه! این او بود که آنها را قتل عام کرد. او و نه یک فرشته. آنطور که ساموئل دستور داده بود همهی آنها را قتل عام کند، عمالیقیهای سالخورده، کودکانِ عمالیقی، پسران و دختران، شتران، الاغها و حتا گوسفندها و مرغ و خروسها. تعداد زیادی از آنها که محکوم به مرگ میشدند. ای یاهو، خداوندِ ما که تو متبرک هستی، خداوندِ جهان که به ما فرمان دادهای که این نسلکشی را انجام دهیم و بگذار که آمین بگوئیم.
هر زمان که آنها را به یاد میآورد سرش پُر از صدایِ گریهی کودکان میشود، فریادهای وحشتزدهی مادران. خون که قُل قلُ می زند از گلوهایِ بریده و چه خونی، آه که چقدر خون. آنها را میبیند که به او نگاه میکنند. نگاه میکنند و هیچچشم برنمیگردانند و با سرهای بریده او را بی صدا به نام میخوانند: ساموئئئئئئئئئئئل! ساموئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئل!
"دخترها بیائید و تکان بخورید!" جالوت ادامه میدهد. بر ساقهایش ضرب میگیرد."مردی واقعی منتظرِ توست، مردی که درست و حسابی را بگذارد کفِ دستات. عزیز زود باش، بیا سمت بابا!"
"یاهو مردِ جنگ است! ساموئل در سرِ سائول فریاد میکشد:"جنگ! جنگ! جنگ! جنگ!"
لبِ پائینیاش شروع به لرزیدن میکند. حملهای قریب الوقوع، فقط چند ثانیه طول میکشد.
۱۵
سرداران نمیتوانند تن به تن بجنگند و معمولا چنین برنامهای ندارند. روزها از پیِ یکدیگر میگذرند و ابنر توهینهای جالوت را میشنود و هر روز صورتش سفیدتر میگردد اما بیشتر ازینکه عصبانی باشد دلواپس است. اهمیت ندارد که چقدر فلسطینیها به او توهین میکنند آنها نباید کسی را برای او به ماموریت وادارند. بهتر است که لشکر از موضعی پائینتر حمله کند به جای جنگ تن به تن که نتیجهاش از پیش مشخص است. او همچنین میداند که این داستان مدتِ درازی ادامه داشته و جوش و خروشِ زیادی ایجاد کرده. کسی قادر نیست که صحیح فکر کند. اگر همچنان ادامه پیدا کند، ابنر نگران میشود. کسی ناچار است که اعزام شود و به سراغ جالوت برود حتا اگر برای آبروی برباد رفتهی اسرائیلیها باشد. در این میانه مراقب سائول هست. شاه امشب اعلام کرده که به هرکس که فلسطینیها را شکست دهد پاداش خواهد داد اما ابنر او را به خوبی میشناسد که این را باور کند. سائول این را رسما به همه اعلام کرده که به جنگِ جالوت بروند و حالا تنها او منتظرِ نشانهای است که صدایِ درونِ سرش به او اجازه دهد که به جنگ برود که راضی به این کار شده، نه برای اینکه از ترس و ضجه و خون خوشش میآید-نه! سائول از جنگ متنفر است اما ناچار است که این عطشِ دل را پاسخ دهد و فلسطینیها را در بازرسی ساکت کند، خشم را فرونشاند و درِ دهن توهین را ببندد.
تا به حال چقدر جنگیدهایم، سائول به اندیشه فرو میرود، با آمونایتیها، فلسطینیها و عمالیقیها. و چقدر میتوانیم همچنان پیروز باشیم؟ و تمامِ اینها چگونه به پایان خواهد رسید. سعی میکند که ذهناش را خالی کند و تمرکز کند اما افکارش شبیه چند زنِ پیر که مشغول تمسخر و وراجی هستند از ژرفنایِ ذهناش ناپدید میشوند. به جهنم بر فلسطینیها، به جهنم بر این جنگ، به جهنم که اینطور در تله افتاده، پدر خوار شدهاش که به او اجازه نمیداد که از جنگ دست بکشد. به جهنم بر همه چیز!
بله، سائول منتظرِ نشانهای از جانبِ خدایان است.
ادامه دارد...
THE KINGDOM
A NOVEL BY AMIR OR
TRANSLATED INTO PERSIAN BY ROSA JAMALI

رُزا جمالی متولد ۱۳۵۶ در شهرِ تبریز؛ دانش آموختهی کارشناسی ادبیات نمایشی از دانشگاه هنر و کارشناسی ارشد ادبیات انگلیسی از دانشگاه تهران است. ازین قلم تاکنون هفت مجموعه شعر، یک نمایشنامه، یک مجموعه مقاله، دو گلچینِ ترجمه شعر انگلیسی، ده عنوان کتاب در عرصهی ترجمهی شعر جهان و دو کتابِ در دستهی ترجمهی داستان کودک منتشر شده است. در نظریات و آثارش در طیِ چندین دهه و دورههای مختلفِ کاریاش از زاویهی متفاوتی به ادبیاتِ فارسی نگاه کردهاست: فرمالیستی، ساختارزدایانه، فمینیستی، بوم گرایانه، پسااستعماری، تاریخگرایانهی نوین و …