تحلیلِ شعرهای رُزا جمالی by Rosa Jamali

رُزا جمالی (شاعر، نویسنده و مترجم) | ترجمه رمان

قسمتِ آخر رمان قلمرو (زندگیِ داوودِ پیامبر)/ نوشته‌ی امیر اور/ ترجمه‌ی رُزا جمالی

הממלכה / אמיר אורhttps://m.media-amazon.com/images/P/1542759439.01._SCLZZZZZZZ_SX500_.jpg

https://i.pinimg.com/564x/95/6a/d1/956ad1f3da6508cce4431ee62a4af6a6.jpg

در کتابخانه‌ی ملی

در این داستان داوود از منظری خاص و تاریخی و بنابر اسنادی روایت می‌شود که در آن هنوز یهودیت به دنیا نیامده است.

مترجم

قسمت‌های قبل را در لینکِ‌های زیر بخوانید:

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

دانلود کتاب

۶۸

ملیسا دختر فلیسطی‌، چهارمین خدمتکارِ ابیگیل همچنان از مردی به مردی دیگر چون معامله‌ای ملکی فرستاده می‌شد اما در موردِ او کمِ کم این بود که درموردش صداقت داشتند. شاه او را برای پرداختِ گندم و شرابی که به دربار داده بود به نابال داده بود.

چشمانِ ملیسا با شعله‌ای جاودان می‌سوخت اما پسِ این برقِ نگاه چیزی از دانایی و غم در آن‌ها بود، چیزی که از لحظه‌ای که آن‌ها را دیدم مرا اسیر کرده بود؛ آن وقت که با ابیگیل آمده بود. حتا قبل از اینکه اسمی بر این هیجان بگذارم که مرا وادار می‌کرد که با تردید به دورِ چادر خدمتکارها بچرخم- هیجانی که حتا حالا مرا پُر از تمنا می‌کند و حتا وقتی که او کنارِ من است.

صبر کردم تا داوود و ابیگیل رفتند و او را کنارِ چادر یافتم که داشت عدس پاک می‌کرد.

«من جاناتان هستم،» خودم را معرفی کردم. «جاناتانِ دبیر، پسرِ شیما.»

«و من ملیسا هستم» به آرامی جواب داد، با احتیاط چشمانِ خسته از همه چیزش را به سمتِ من بالا انداخت. چشمان‌اش همچنان داشت برق می‌زد اما وقتی که به من نگاه کرد، شعله‌ها به ناگهان خاموش شد و پذیرنده. چشم‍هایش را باز پائین انداخت و برایِ من کافی بود که بفهمم.

با خودم فکر کردم که ملیسا زیباست، اما این تنها خواستن نبود. از همان لحظه‌ای که همدیگر را دیدیم، می‌خواستم همه چیز را به او بگویم، همه چیز را با او قسمت کنم، غمِ چشمانش را درمان کنم و او را خوشحال ببینم. حتا قبل از اینکه ابیگیل خدمتکارانش را برایِ او بفرستد از داوود او را خواسته بودم اما همچنان که او خودش بعدتر به من گفت، این او را از بازبینی بازنداشت که آیا او واقعا ارزش‌اش را داشت.

«برو به دنبال‌اش پسرعمو، او برایِ توست! حتی می‌توانی بگویی ما خویشاوند هستیم.» بلند بلند خندید.

شوخی سرِ من بود و نه تنها به خاطرِ اینکه ملیسا دخترش نبود، بلکه به خاطرِ اینکه کاملا روشن بود که من نمی‌توانستم با او ازدواج کنم. چه جور بگویم که جفتی نبود که احترام و افتخار به خانواده بیاورد.

هیچ پدرِ یهودایی عروسی فلیسطی‌ برایِ پسرش نمی‌آورد، به دنبالِ، به دنبالِ دختری یهودایی از خانواده‌ای خوب می‌رفت و البته اگر ثروتمندتر و محترم‌تر بود بهتر می‌بود. همانطور که می‌دانیم ازدواج عشق یا چیزی نیست که جوانان را تنها می‌گذاریم که درباره‌ی آن تصمیم‌گیری کنند. موضوعِ بسیار جدی‌تری‌ست- چسبی‌ست که قبایل و خانواده‌ها را به هم پیوند می‌زند. به خاطر همین است که وقتی نوجوان بودیم با دقت مراقبمان بودند- تا جایی که می‌شد مراقبمان باشند- و تمام شور و شوق و جستجوهای جوانانه‌ی ما میوه‌ای ممنوعه بوده که طعم شیرینِ مست‌کننده‌اش طعمِ راز و گناه بوده.

به عنوانِ پسرانی جوان بیرون از نگاهِ بزرگترهایمان نبودیم به خاطرِ اینکه در این موضوعات مسامحه‌ای نبود- اگر با دختری گرفته می‌شدی که ارزش‌اش را پرداخته بودی، نه تنها خودت بلکه کل خانواده‌ات به دردِسر می‌افتاد. مشکلی نبود اگر با پسری بودی چرا که بر خلافِ فلیسطی‌ها، رابطه‌ی پسرانه در خانواده‌ی یهودایی‌ها اجباری برای روابطِ خانوادگی به وجود نمی‌آورد و این به خاطرِ این نبود که پدران اهمیتی نمی‌دادند که پسران‌شان با هم بگردند اما این بود که تعهدی ایجاد نمی‌کرد و بالاتر از همه اینکه در نتیجه کسی حامله نمی‌شد یا بکارت‌اش را از دست نمی‌داد که از ازدواجی جلوگیری کند یا اینکه در عوض مجبور به پرداختِ خسارتِ سنگینی باشد. به خاطر همین بود که از دخترها به شدت محافظت می‌شد و خدا به دادتان برسد اگرکه تحفه بعد از عروسی دستِ دوم بود و چنانکه می‌دانیم جسم دختران مقدس است و به هیچ وجه به خودِ آن‌ها متعلق نیست. جسمِ آنها جامِ تابوتِ عهد است که در آن خون با خون می‌آمیزد، خونِ قبیله‌ی داماد با عروس و آنچه که مخلوط شود را نمی‌شود جدا کرد. اما ملیسا- چه خانواده‌ای اینجا دارد؟ او تنهاست، فلیسطیِ اسیر، یک برده و واضح است که باکره نیست. هیچ بختی برای اینکه برکتی از جانب پدر برایِ این ازدواج فرستاده شود نیست.

زمانی قبل از جنگ، ملیسا خانواده‌ای داشت- پدر و مادری داشت و دو برادرِ کوچکتر، اکینوس و کلکیوس، آنها با اشغالِ فلیسط به سرزمینِ بنجامین آمده بودند با امیدی در قلب‌هاشان که بتوانند در آن قسمت از سرزمین که به فرماندارِ میکمش تخصیص داده شده بود سکنا گزینند. خانه‌ی خوبی داشتند که باغچه‌ی سبزیجات داشت و دوتا بز داشتند که شیر می‌داد و همچنان که زمان می‌گذشت وضعشان بهتر می‌شد و همسایه‌ها از آن‌ها خرید می‌کردند. پدرِ ملیسا آهنگرِ ماهری بود که هیچوقت بیکار نبود چرا که طبقِ دستورِ فرماندار اسرائیلی‌ها نمی‌توانستند به شغلِ آهنگری مشغول باشند و مجبور بودند که فلزآلاتی که احتیاج داشتند از کاردِ آشپزخانه تا شخم‌زن را از آهنگران بخرند. «مشتری‌ها هر روز می‌آمدند.» ملیسا به من گفت. «نه تنها از میکمش بلکه از تمامِ منطقه- از گیباء، میتزپاء، میگران و راماء. پدر به سختی می‌توانست از عهده‌ی سفارشات بربیاید.» همه چیز را برایِ آن‌ها سکه می‌زد- البته جدا از شمشیر و نیزه و با استثنای قشر اندکِ ممتازی که آنچه پرداخت می‌کردند را به فرماندار می‌بخشیدند، اسرائیلی‌ها از داشتنِ ابزارِ جنگی منع شده بودند. بیشترِ وقتِ روز را در آهنگری می‌گذراند و اینجور است که ملیسا او را به یاد می‌آورد- پوشیده از ذرات در حالیکه تکه فلز داغِ سفیدی را در انبر نگه می‌داشت و با چکشِ سنگینی بر آن می‌کوبید، می‌کوبید و آن‌را صاف و پهن می‌کرد، می‌کوبید و آنرا خم می‌کرد و انگار که به جادو شکل شخم‌زن می‌گرفت، سری شبیه چکش و غلاف.

ملیسا از مادرش آموخته بود که چطور خمیر درست کند و آشپزی کند و شیر بزها را بدوشد و پنیر درست کند، پشم را بریسد و ببافد. مادرش میکمش علیا را دوست نداشت، یک جامعه‌ی کوچکِ بسته‌ی فلیسطی که آن را «دهاتی‌ترین جایِ رویِ زمین» می‌خواند. مدام شکایت می‌کرد و دلش برایِ خانه تنگ می‌شد، اشکلون اما ملیسا که چهارساله بودند وقتی که به میکمش آمدند، خانه‌ی دیگری نمی‌شناختند و در واقع او میکمش را دوست داشت. کودکان شهرک با فلیسطی‌ها بر علیه بومی‌ها مثلِ اسرائیلی‌ها بازی می‌کردند؛ کودکانِ اسرائیلی مجبور بودند فرار کنند و از فلیسطی‌های قهرمان که آن‌ها را شکار می‌کردند قایم شوند. بزرگترها هیچوقت اسرائیلی‌ها را اسرائیلی صدا نمی‌زدند بلکه آنها را «تکه شده» یا «ختنه شده» می‌نامیدند. هیچوقت نفهمید که اسرائیلی‌ها چطور به این تکه قطعه‌ها مرتبط می‌شدند، اما از آن لحنِ تمسخرآمیز فهمید که هر کودکِ فلیسطی چه می‌داند- که اسرائیلی‌ها دیگری هستند؛ خیلی پائین‌تر از ما فلیسطی‌ها هستند. با وجودِ این، گرچه همه‌ی این‌ها را ملیسا می‌دانست، اسرائیلی‌ها که با ریش‌های بلند به دکانِ آهنگری می‌آمدند همیشه برایش پررمز و راز و رها بودند و همچنان که بزرگتر می‌شد حتا به آن‌ها با هیجانِ بیشتری نگاه می‌کرد.

تا زمانِ بیرون راندنِ آنها رویهمرفته خانواده‌ی خوشبختی بودند اما یکروز همه‌ی این‌ها به پایان رسید. هنگامِ استراحتِ بعدازظهر بود که جاناتان با هزار سرباز سررسید و پادگانِ میکمش را غافل کرد و بی هیچ تمایزی میانِ فلیسطی‌ها سربازها و مردمِ عادی را قتلِ عام کرد. اسرائیلی‌هایی که به خانه هجوم آورده بودند پدر را در آهنگری به قلابِ قصابی حلق‌آویز کردند. چون وزنِ بدن‌اش از قلاب آویزان بود و آن را گشاد کرده بود و سینه تا شکم‌اش کش آمده بود ساعت‌ها طول کشید تا بمیرد. از آنجا صدای پسرانی که در خانه قتل عام می‌شدند را می‌شنید و بعد صدای جیغِ ملیسا و زن‌اش را شنید که در حالی که از ترس می‌لرزیدند در دخمه‌ی حیات مخفی شده بودند اما اسرائیلی‌های غارتگر در حالیکه اطلاعاتِ همه‌ی آدم‌ها را داشتند که کجا قایم شده‌اند به شکل مرتبی همه جا را شخم زدند و با سختی تمام آنها را بیرون کشیدند.

«کسی به این دست نزند.» فرماندارِ جوخه دستور داد. «او برایِ شما نیست، آیا این روشن است؟ اگر می‌خواهی آن زنِ پیر را برایِ خودت بردار.»

متوقف کردنِ آن‌ها کارِ ساده‌ای نبود- ملیسا زیبا بود و در اوج شکوفاییِ جوانی- اما سرِ آخر این خواسته به خاطرِ زیبایی نبود که این انتقام بود که بینِ پاهایشان می‌سوخت و چیزی در صدایِ فرمانده یا شمشیر کشیده‌اش که آن‌ها را متقاعد می‌ساخت.

ملیسا هیچوقت آن صحنه‌ها را فراموش نکرد- مدام و مدام آن‌ها را در کابوس‌هایش می‌دید- پائینِ آن درختِ تبریزیِ بزرگ در حیاطِ کنارِ دیوار وقتی که فرمانده او را از پشت گرفت زمانی که دیگران لباسِ مادرش را پاره پاره می‌کردند. دو نفر از آنها پاهای باز مادرش را گرفته بودند و سومی در او فرو می‌کرد، او را می‌زدند تا اینکه خون لبریز می‌شد و ملیسا جیغ می‌زند و جیغ می‌زند تا اینکه سرباز به او محکم سیلی می‌زند و او را با موهایش به داخلِ خانه می‌کشد. این آخرین باری بود که مادرش را دید و جیغ‌هایش را که در کابوس‌هایش منتشر می‌شد نشنید، این شاید آخرین باری بود که گریه کرد و فریاد زد.

تا امروز نمی‌توانم بفهمم که چطور ملیسا می‌تواند مرا دوست داشته باشد- منظورم این است که چطور می‌تواند یک اسرائیلی را دوست داشته باشد- بی‌اینکه همزمان از من متنفر باشد. وقتی که او را ملاقات کردم این چپاول را تجربه کرده بود، طالوت، نبال و داوود. می‌خواستم از او مراقبت کنم، عاشق‌اش باشم و درمان‌اش کنم- اما اول شبیه گربه‌ای زخمی که به کسی اعتماد ندارد، به من اجازه نمی‌داد. «جاناتان تو لایقِ تشکی بهتر از من هستی» ملیسا می‌گفت و از دستِ من درمی‌رفت. حتا وقتی که نزدیک‌تر شدیم من تنها بعد از اینکه او اول به من دست می‌زد، لمس‌اش می‌کردم و این نزدیکی وقت‌ می‌گرفت و تا آن زمان ما دیوانه‌وار به هم عاشق بودیم.

وقتی که سرانجام ملیسا به سمتِ من می‌آمد، پیش ازین مرا کاملا قبول کرده بود، انگار که ما با هم بزرگ شده بودیم و خواهر و برادر بودیم. پیراهنِ کوتاهِ فلیسطی می‌پوشید و در چادر منتظرِ من بود، نوکِ سینه‌های تیره‌رنگ‌اش بر پارچه‌ی نازک فشار می‌آورد و ساق‌های برهنه گرما و شوری از خود منتشر می‌کرد. مستقیم بی‌اینکه چشم‌هایش را پائین بیاورد به من نگاه می‌کرد و دست‌اش را از پشت گردن‌اش به پهلویِ گردن‌ام با لمسی نوازشگون به آرامی سوق می‌داد. برایِ مدتی طولانی او را به خودم می‌چسباندم- تا آنجا که می‌توانستیم خوشی را تاب بیاوریم که مرا به حصیر نی می‌انداخت.

هر شب در چادر با هم عشق‌بازی می‌کردیم، تسلیمِ عشق و لذت می‌شدیم و وقتی که بدنِ خسته به استراحت احتیاج داشت با همدیگر به خواب می‌رفتیم در حالیکه در همدیگر تسلا گرفته بودیم، سرش بر دوشِ من بود و بازوهایم او را در برگرفته بود. اما هر شب وقتی ملیسا به خواب می‌رود از همان کابوس از همان خانه‌ی میکمش فریاد می‌زند و در کابوس‌اش سربازها مادرش را نمی‌برند بلکه او را می‌برند و لباس‌اش را پاره پاره می‌کنند، با مُشت او را می‌زنند و با چاقو سینه‌اش را زخمی می‌کنند و انتقام‌شان را از تمامِ فلیسطی‌های جهان از لایِ پاهایِ او می‌گیرند و در درون‌اش آن‌ها را از خشم تمام مردمان مظلوم و شهید و ستمدیده خالی می‌کند. شش سال گذشت که این جیغ‌ها به تدریج متوقف شد.

من نمی‌توانستم با ملیسا ازدواج کنم اما او اهمیتی نمی‌داد. در هر صورت او می‌گفت گرچه فلیسطی‌ها بیشتر از اسرائیلی‌ها حمام می‌کنند، پشتِ سرش همیشه «یک فلیسطی کثیف» خوانده می‌شد. همه‌ی آنچه که می‌خواستیم این بود که با هم باشیم و در این شیوه هیچ‌کس ما را آزار نمی‌داد.

۶۹

خبرِ مرگِ ساموئل شبیه آتشی مسری همه جا را فراگرفت و نگرانی و سوگواری را بر قلمرو حاکم کرد. ما می‌دانستیم که این آخرِ یک دوره بود. برای خیلی از ماها ساموئل همیشه آنجا بود، شبیه پدری بزرگ که همه‌ی ما را حمایت می‌کرد. برای بیشتر از دو نسل رهبر سیاسی و معنویِ قبایل بود- قاضی، پیامبر و کاهن. او صدایِ خدایان بود. حالا، بعد ازدرگذشت‌اش، به نظر می‌رسید که آن‌ها به سکوت فرورفته بودند و کسی چه می‌داند، مردم می‌گفتند، شاید آن‌ها پس ازین با ما صحبت نخواهند کرد.

طالوت اعلام کرد که «تاجِ سرِ ما بر زمین افتاده» و با مشایعت کنندگان و سران قبایل به نایوت برایِ مراسم سوگواری رفت. ما، از آن سو چادرهایمان را جمع کردیم و به سرعت به سمت غرب به مرز رفتیم. با وجود تمامِ سوگواری، خبرها در زمانِ مناسبی به ما رسید و حالا آنچنان که خبر داریم با همه که به سمتِ مراسم در نوآیت می‌روند و در آنجا برایِ هفت‌روز سوگواری می‌مانند؛ چه کسی دیگر به داوود توجه می‌کند؟

سه روز پیش داوود پیام‌هایی را به شاه آکیوسِ گات فرستاد و از او حمایت خواست. برایِ آن‌ها هدایایی که پیشنهاد داده بود را آماده کرد، از هیچ‌چیزی دریغ نکرد، این همه برایِ یک دفعه خیلی هم زیاد بود. ما قرارگاهی بین کیلا و ادولام ساختیم و برایِ پاسخی منتظر شدیم.

پیک‌ها دو روز بعد با خبرهایی خوشحال کننده برگشتند. این دفعه داوود را جورِ دیگری خوش آمد گفتند. حتا وزیرانِ آکئوس کمتر شک داشتند. «پشت‌اش به دیوار» آنها می‌گفتند، «طالوت به دنبالِ اوست و او جایی برایِ رفتن ندارد. پس چرا باید قدردان باشد و وفادار به کسی که به او پناه داده؟ این یکی از آن رویارویی‌های با خلوص بود که زندگیِ داوود را دگرگون می‌ساخت و با آن زندگیِ همه‌ی ما را هم تغییر می‌داد.

قرارگاه را برمی‌چینیم و همراه با نهر الاه به سمت غرب به سمت گات می‌رویم. در دروازه‌ی شهر آن‌ها از رسیدنِ ما خبردار می‌شوند و ما را به داخل رهنمون می‌شوند. سربازانِ فلیسطی مرتبه به مرتبه در کناره‌ی دیوارهای حیاطِ قصرایستاده‌اند اما نگرانی‌ای در فضا وجود ندارد. آکئوس مکونیتسِ بزرگ، آکئوس پسر ماکاون، شاهِ گات برتختِ مزین‌اش به زیر سایبان نشسته و دارد خوشیِ پنهان نشده‌اش با هدایایِ داوود را که دارند از الاغ‌ها به زیر می‌کشند مرور می‌کند- یازده زنجیرِ طلا که از کاروانی ادومایتی ضبط کردیم. یک عالمه النگو و حلقه‌ی گوشِ اسماعیلی، چهارگونی نقره- غنیمتِ مصر- و یک گاری پُر از کمان و سرنیزه، همه از آهن اعلای فلیسطی. هیچ وقت چنین رضایتی به او دست نداده بود و با چشمانی پُرتجربه سربازانِ سختِ ما را برانداز می‌کند. کدام حکمرانی اگر چنین گُردانِ آموخته‌ای را به عنوان تحفه تحویل بگیرد خوشحال نمی‌شود؟

«به نامِ دایوس بعل، خدای میزبانی» اکئوس می‌گوید، «خوش آمدی ای پسرِ ایشای!»

چنانچه مراسم ایجاب می‌کند، داوود جلویِ تخت زانو می‌زند و شمشیرش را بر پایِ آکئوس قرار می‌دهد.

«سرورم، آکیشِ بزرگ، باشد که خدایان به شما عمری طولانی بدهند و دشمنانِ تو را خوار سازند! لطفا کمی به من اجازه دهید تا بندگیِ شما را به جا بیاورم! به نامِ تمامِ خدایان قسم می‌خورم که از امروز به بعد دشمنانِ آکیش پسر موآک دشمنانِ داوود پسرِ ایشای هستند! قربان- شمشیرِ من متعلق به شماست!»

آکئوس سر تکان می‌دهد و لبخند می‌زند. او این پسرِ وحشی را دوست دارد. آخرین باری که همدیگر را دیده بودند او دیده بود که داوود چه عملیاتی را پِی ریخته بود که خودش را نجات دهد. شجاعت و خلاقیتِ داوود را تحسین کرده بود و حالا آنکه پُر از اینهمه توانایی‌ست دارد به اینجا می‌آید انگار که اتفاقی نیفتاده است.

«دوستت دارم داوودجان!» پاسخ می‌دهد. «از چیزی نترس. از امروز به بعد دشمنانِ تو، دشمنانِ گات هستند. تو دعوت شده‌ای که در حیاطِ دربارِ معبدِ داگان بمانی- اتاقِ کافی برایِ تو آنجا هست.»

«باشد که شاه زندگیِ جاویدان بیابد!» داوود می‌گوید و سجده می‌کند. داوود او را به سمتِ قصر دنبال می‌کند، به اتاقی بزرگ که سنگفرش شده و چهار ستونِ چوبیِ قرمزرنگ سقف را نگه داشته‌اند. اجاقی گردان به زمین وصل شده، پارچه‌هایی مزین سقف را پوشانده و بینِ ستون‌ها دو نیمکت منتظرِ آن‌هاست. آکئوس دست‌ می‌زند و دو پسر با دامن‌های کوتاه وارد می‌شوند. یکی از آن‌ها به سمتِ تُنگ‌های شراب و آب در گوشه می‌رود- در پیاله‌ای تمام سه ملاقه شراب و دو ملاقه آب را قاطی می‌کند و معجون را به دو جام می‌ریزد و آنها را به شاه و داوود تعارف می‌کند. همزمان پسر دیگر از کوله‌اش یک جور چنگِ کوچک را در می‌آورد که تارهایش بر سنگِ لاک‌پشتی کشیده شده. روبرویِ آن‌ها بر نیمکتِ کوچکی می‌نشیند. چشمانِ داوود اول نمی‌دانند که بر چه نگاه کنند- نقش و نگار آبی و قرمزِ پارچه‌ها؟ جام سفید که با اردک‌های سیاه منقش شده؟ یا پاهایِ ظریفِ پسری که شراب را می‌ریزد؟ همه‌چیز شگفت‌انگیز است، متفاوت است و در زیبایی پالایش یافته. انگشت‌های پسر نوازنده بر تارها می‌غلتند و ناآشناست، نغمه‌ای دور که قلبِ داوود را فرامی‌گیرد با حسرتی شیرین که نامی ندارد. پسر می‌خواند:

با من شراب بنوش، ای یار

در جوانی با من خوش باش

عشق بورز و مرا با افتخار بر تخت پادشاهی بنشان!

ای یار،

به جنونِ من مجنون باش

در هوشیاریِ من هوشیار.

«همه چیز را به من بگو، داوود» آکئوس به شکلی مطبوع می‌گوید، «به من همه چیز را بگو، مردِ زیبا.»

۷۰

ما تا حالا سه ماه است که در گات هستیم و واقعا چیزی برایِ غُر زدن وجود ندارد. به جایِ چادرهایی برافراشته دشتی جلوی پادگانِ ما در حیاط خلوت معبد است که نمونه‌ای از آسایش است، و طلایی که داوود به آکئوس داده در این میانه برایِ ما بخشش و خوشامدی محترمانه آورده. اما بله، این تنها طلا نیست- از وقتی که داوود آمده، شاه از نردِ عشق با او دست نکشیده و داوود با هاله‌ی سرخگون بر سرش شبیه گربه‌ای هوس‌انگیز است و روز و شب را با او سر می‌کند. تازه است و هیجان‌انگیز و برایِ او جالب و شبیه مردی وحشی که به تمدن رسیده است چشمانش همه‌چیز را می‌بلعد. در کمتر از چند هفته با وحدتی بی‌عیب تحسین‌گرِ پرشور فرهنگ فلیسطی شده است، مدارس و برنامه‌هایش، ورزش‌های تربیتِ بدنی، قوانینِ شخصی و هنرها. همه‌ی این‌ها افسون‌اش کرده است. می‌بیند که کوزه‌گران چطور نگاره‌ها را به تُنگ بدل می‌کنند و به آن لعابی سیاه می‌زنند. برایِ ساعت‌ها می‌تواند دوندگان، حلقه‌اندازان و کشتی‌گیران برهنه را که بدن‌شان در روغن می‌درخشد تماشا کند. در معبد بانوی جانوران رقصندگانِ جشن تابستانی را تماشا می‌کند و در معبد دایوس بعل بازیگران را می‌بیند که جنگِ خدایان بر علیه برادرش را بازی می‌کنند، جهانِ زیرینِ شاه طالوت. ازهماهنگیِ تمام ارابه‌رانان و نظمِ جوخه‌های سربازان که بر دیوارها رژه می‌روند لذت می‌برد.

نه تنها داوود جذب شده است بلکه از هر چیزی که می‌بیند و می‌شنود چیزی می‌آموزد. حتا با ابیگیل حالا تنها درباره‌ی موضوعاتِ فلیسطی‌ها صحبت می‌کند- درباره‌ی فرهنگِ صحبت و آدابِ غذا خوردن، بحث‌های آزاد در بازار و هنر مجسمه‌سازی گات. ابیگیل به او گوش می‌کند اما ابیگیل چندان خوشحال نیست. از رابطه‌ی داوود و آکئوس آزرده نشده است و نه از ساعاتی طولانی که در حمام و ورزشگاه می‌گذراند، اما درباره‌ی کارش فکر می‌کند که همچنان متعلق به اوست و در اینجا آینده‌ای نمی‌بیند. به امید چه می‌تواند در گات باشد؟ تفاوتی نمی‌سازد که چقدر به آکئوس نزدیک است، قدرت شاه محدویت‌هایش را هم دارد، داوود در اینجا با کسی در ارتباط نیست و اگر در خانواده‌ی گیتایی درستی دنیا نیامده باشی، امکانِ این‌که شغلِ مهمی را به دست بیاوری نمی‌یابی.

«سرورم، همسرم، آنچه که تو به من می‌گویی واقعا شگفت‌انگیز است» ابیگیل می‌گوید، «سوالی درباره‌ی آن نیست، تو جای بی‌نظیری را انتخاب کرده‌ای که سکنا بگزینی.»

داوود به خوبی به یاد می‌آورد که این در واقع ایده‌ی او بود اما آن را تصحیح نمی‌کند. «بله» موافقت می‌کند. « و از آنجا که می‌شنوم، طالوت خسته از این‌ست که دست‌های من را در این کار ببیند.»

«حتا گوشه‌های حیاطِ داگان بی‌نظیر است،» ابیگیل ادامه می‌دهد. «حیف است که اینجا را ترک کنیم وقتی که شاه در نهایت جایی برای خودت به تو بخشیده است.»

«تا به حال آکیش چنین چیزی را به میان نیاورده است.»

«اما این کار را خواهد کرد، مگر نه؟ اگر شاه به عنوانِ وابسته‌اش به تو خوش‌آمد گفته است، تو را اینجا نگه نمی‌دارد تا خرده‌نان‌ها از میز جمع کنی، درست است؟ مطمئنم که لحظه‌ای که از او بخواهی خوشحال خواهد شد یک تکه زمین به تو ببخشد یا مزرعه‌ای کوچک در عوضِ خدماتت.»

«مزرعه‌ای؟ یک تکه زمین؟ ای زن داری به چه چیز فکر می‌کنی؟ من که هستم؟ کدخدایِ ده؟ اگر از شاه بخواهم او بهترین شهرش را به من خواهد داد با خانه‌هایی زیبا و مزارع و مراتعی در اطراف.»

«چیزی شبیه زیکلگ؟»

«زیکلگ؟ شهر بزرگی‌ست.» داوود در حالیکه جاه‌طلبی‌اش دارد بیدار می‌شود جواب می‌دهد، «اما این در صحرایِ نگو فلیسطی‌ست، بر مرز.»

«درست است عزیزم، پس شاید این واقعا بهترین جا نباشد. آنجا مشکلاتی با راهزن‌هایی که در صحرا جا گرفته‌اند وجود دارد، نه؟»

«حتا پادگانِ سنگین مقدماتی فلیسطی که مسلح است با آن‌ها مشکل دارد،» داوود موافقت می‌کند. «عمالیقی‌ها و اسماعیلی‌ها برایِ آن‌ها زود پدیدار و ناپدید می‌شوند. تا زمانی که آن‌ها عازم شوند راهزنان با غنائم فرار کرده‌اند و تنها ابرهایی از گرد و غبار و ادرارِ شتر را پشتِ سرشان برای فلیسطی‌ها به جا گذاشته‌اند... ما، از آن سو دسته‌ی سبکی داریم. اگر آنها به مقابلِ ما بیایند، ته و تویِ همه چیز را در می‌آوریم.

«شکی ندارم که این اتفاق خواهد افتاد عزیزم. پس شاید دقیقا به خاطر همین دلیل شاه آکیش نیاز به جنگجویِ بزرگی مثلِ تو در آنجا دارد،» ابیگیل پاسخ می‌دهد، جوری که داوود ذهنیت‌اش را به کلمه بدل می‌کند او را جذب کرده است. «چه روشِ خوبی که از شاه به خاطر محبت و سخاوت‌اش تشکر کنی.»

مطابق معمول، وقت‌شناسیِ ابیگیل عالی‌ست. داوود و آکئوس پیش ازین کنجکاویِ اولیه‌شان را ارضاء کرده‌اند و توفان این کشف تبدیل به دوستی و نزدیکی شده است. ابیگیل حتا این حقیقت را از دست نداده که در روزهایِ اخیر چشمانِ داوود برای لحظاتی طولانی بر بازوهای ماهیچه‌ای آگواس کش می‌آید، نگهبانِ غول‌پیکری که آکئوس به او بخشیده است.

«همممم... بله» داوود تصمیم می‌گیرد، «با او حرف خواهم زد.»

۷۱

در حالیکه در آبهایِ گرمِ حمامِ قصر برهنه نشسته اند، داوود و آکئوس دارند مزیات و مشکلات سلاح‌های سنگین در جنگ میدانی را بررسی می‌کنند. دو ملازم دارند شانه‌های آن‌ها را مالش می‌دهند. آیداین، داروغه‌ی اصلی و بعد از آن دو سرباز از آن‌ها احوالجوئی می‌کنند.

حتا با تمامِ علاقه و کنجکاویِ داوود، زمان بُرده است که به این محیط عادت کند جائیکه وزیران و اعیان کاملا برهنه در آب دراز می‌کشند و آنچنان سرِ موضوعات معامله می‌کنند که انگار بر سرِ بازار نشسته‌اند. اینجا بود که برای بار اول او لمیدئون فرماندار غزه را ملاقات کرد که شبیه داوود شمشیرش را به داوود بخشیده بود. داوود آن قبلی را دوست نداشت و این آخری را دوست داشت. با خود فکر می‌کند که وقتی برهنه‌ای، یک نگاه کافی‌ست که به تو بگوید چه کسی لاشخور است و چه کسی شکارچی واقعی.

مشت و مال نوازش‌دهندگان به بدنِ آن‌ها آرامش می‌بخشد و با صدایِ ملایم‌اش آکئوس توضیح می‌دهد که چگونه سلاح سنگین‌ات را قرار بدهی تا از دوسویِ ارابه‌ها حفاظت کنی. در آب‎های گرمِ حوضِ میانی چیزهای زیادی را از آکئوس آموخته است از شیوه‌ نظم و فرماندهیِ فلیسطی با فرماندگان و افسرها و پادگان‌هایش، مهارت‌های خاصِ سفالگری اشداد با لعابِ سرخ‌اش؛ از ترانه‌های زننده‌ی پسرانِ ورزشگاه تا سیاستِ پیچیده‌ی پنج مادرشهر.

«نوازش‌دهندگان تعظیم می‌کنند و می‌روند. دست‌اش به سُستی بر شانه‌ی داوود قرار دارد و داوود دارد زانوی آکئوس را لمس می‌کند که هر از گاهی حرف‌هایش را قطع می‌کند به نفع زره مدور تا با کسی احوالپرسی کند.

این همان لحظه است، داوود تصمیم می‌گیرد.

«سرورم، آکیش» داوود می‌گوید، «من به عنوان موجودی حقیر چگونه می‌توانم این همه محبتی که به من کرده‌ای را برگردانم؟ شما بیش از اندازه سخاوتمند بوده‌اید و من بسیار از شما آموخته‌ام! اما گردانِ من در این مرکز چه می‌تواند برای شما بکند؟ می‌شنوم که شما مشکلاتی در جنوب با قبایلی که به مراتع حمله کرده‌اند و مزارع و روستاها را غارت می‌کنند دارید. پس اگر می‌خواهید، من و گردانم مراقب شما خواهیم بود. به من شهر کوچکی نزدیک مرز بدهید- زیکلگ می‌گوید یا شهری در منطقه و به آنها نشان خواهم داد که چی به چی است.»

درست در همانموقع آکئوس می‌بیند که این چگونه دارد درمی‌گذرد. به او لبخندِ غم‌انگیزی می‌زند یا همچنان که داوود بعدتر زمانی که دارد تارهای چنگ را در مهمانیِ خداحافظی می‌نوازد:

ابرِ سبک غم می‌گذرد

از بالای آسمانِ شاهِ ما آکیش

اما حالا آسمانِ ادراک

در آن‌ها یکبارِ دیگر وضوح می‌یابد.

خط نهایی این‌ست که علاقه در هر دویِ آنها وجود دارد. گرچه آکئوس از جداشدن از غارتگرانِ زیبا خوشحال نیست، برای مدتی برنامه‌های طولانی مدتی برایِ او داشته است. درست است که جنوب برای نفوذِ راهزن‌ها باز است و نیازمندِ دفاع است اما آنچه که آکئوس را علاقمند ساخته حکومتِ مدام‌اش بر آن منطقه بوده. در سه طرف زیکلگ با شهرهای یهودایی محاصره شده- دویر، اسکاچ، ریمون و سانسانا- و داوود مانند جانشین‌اش حکومت‌اش را بر آن‌ها تحمیل خواهد کرد و از آن‌ها همچنان مالیات خواهد گرفت.

«زیکلگ متعلق به شماست، داوود و مالیات‌ها- متعلق به من هستند. آزاد باش- هرچه که بر مرز پیدا می‌کنی- با آن معامله کن- و مطمئن باش که هم نمادها و هم یهودایی‌ها سرهایشان را چندان بلند نمی‌کنند. برو و به آنها نشان بده که تو که هستی- و من را فراموش نکن.»

حالا آکئوس فکر می‌کند. تو را ازین بند رها می‌کنم و خواهیم دید که چقدر می‌توانم به تو اعتماد کنم. دوستِ من، مرا ناامید نکن.

۷۲

هر وقت که پیکی از آکئوس می‌رسد قلبم از جا می‌جهد از ترسِ اینکه این نقشه برملا شود.

«قربان» به داوود می‌گویم، «تقریبا یک‌سال شده است که ما داریم تحت اجازه‌ی آکیش دزدی می‌کنیم. این نیست که هیچکس شکایت نمی‌کند. هیچکس در اینجا تغییری نکرده است، آکیش سهم خود را می‌گیرد و همینطور شما. بله قربان، اگر همچنان ادامه بدهید و پشم را جلویِ چشمانِ او بکشید بدجور تمام خواهد شد- سرِ آخر خواهد فهمید که حمله‌ی شما فقط بر علیه عمالیقی‌ها و اسماعیلی‌ها بوده و نه آنجور که تو به او گفته‌ای، نه بر یهودایی‌ها و کنایت‌ها و سیمونایت‌ها.»

«چگونه این را درمی‌یابد جاناتان؟ من اسیر نمی‌گیرم و کسی را زنده نمی‌گذارم که ممکن باشد به او بگوید- نه مردان، نه کودکان، نه پیرمردان و نه زنان. هیچکس! پس آکیش چه می‌بیند؟ تنها سهم خود از غنائم را- لباس، جواهرات، گوسفند، گاو، الاغ‌ها. و چرا باید به سمونایتی‌ها و کنایتی‌ها حمله کنیم؟ ما با آن‌ها قرار و مداری داریم، مگر نه؟ برای یک سال است که لحظه به لحظه از ما محافظت کرده‌اند.»

قبل از هرکدام ازین قتل عام‌های موحش داوود روبروی گردان می‌ایستد و یکی از آن سخنرانی‌های اعلام آمادگی را برای سربازانش می‌کند. بیشتر از یک سوم آن‌ها جنایتکار بوده‌اند که نیازی به عذابِ وجدان نبوده اما برای بقیه که واقعا به آن نیاز داشته‌اند، همیشه کار می‌کرده. آنجا بر صخره یا کپه‌ای از زمین می‌نشسته، چشم‌هایش چون پیشگویان روشن می‌شده، موضوع داستان کلیشه‌ی حمله‌ی عمالیقی‌ها بر اسرائیلی‌ها را از سفر خروج از مصر به میان می‌آورده و آن را در میانه‌ی چند شعار بیات شده می‌گذاشته که آن‌ها همیشه این کلک را می‌زده‌اند- «تنها به یاد بیاورید، دوستانم، ما امتیازی داریم که با آن عمالیقیِ حرامزاده قاطی شویم! هیچوقت فراموش نکن! هیچوقت فراموش نکن!»

«هیچوقت فراموش نکن، هیچوقت فراموش نکن!» سربازها چون پژواکی تکرار می‌کنند. بعد او در دقیقه‌ای جزئیاتِ ستم‌های عمالیقی‌ها را که در منطقه مرتکب شده‌اند توصیف می‌کند و در نتیجه بلبشویی برپا می‌کند: «پس فراموش نکنید- تنها خدایِ خوبِ عمالیقی مرده‌ی آن است.» و حالا که همه‌ی آن‌ها اخراج شده‌اند، اسماعیلی‌ها و میدیان‌ها و یا دیگرانی که عمالیقی‌ها بودند تا آنجایی که دلمشغول بودند. حالا تمامِ کاری که او می‌بایست انجام می‌داد این بود که آن‌ها را رها سازد «پس زود باشید پسرها و کار را تمام کنید!» و تمامِ گردان شبیه سگ‌هایی دیوانه به جلو می‌رفتند.

«عمو، برایِ گفتنِ این مرا ببخش.» من می‌گویم، راهِ دیگری را انتخاب کن، «این قتلِ عامِ کاروان‌های عمالیقی و روستاهای مدینایتی خوب نیست. سرِ آخر خدایان و آکیش ما را تنبیه خواهند کرد...»

«تمامِ آنچه آکیش می‌داند این‌ست که از یهودایی‌ها و سمونایتی‌ها و کنایت‌ها می‌دزدم، پس حالا او کاملا مطمئن است که اطرافیانِ من دروغ می‌گویند.» با صبری معلمانه توضیح می‌دهد و لحنِ ناراحت‌اش به من می‌گوید که چه کسی این را برایِ او توضیح داده است.«منطقی فکر کن،» ادامه می‌دهد، «شبیه یکی از گردان‌های آکیش ما باید عملیات را به او نشان دهیم و این به معنای حمله در مرزهاست. نه اینکه من مشکلی با کارکردن با سمونایتی‌ها و یهودایی‌ها داشته باشم اما این فقط وقتی‌ست که آن‌ها بیمه و مالیات نپردازند. بالاتر از همه اینکه، ما باید جایی داشته باشیم که برگردیم به آن اگر که احتیاج داشته باشیم پس بهتر است که من رابطه‌ی خوبم را با آن‌ها را حفظ کنم، نه؟ تعدای از مردم اینجا از قبایل مرز هستند.»

«عمو، نمی‌خواستم بگویم که قتل عام سمونایتی‌ها و کنایتی‌ها درست است...»

هیچوقت نتوانستم که تناقضات جدی را در این مرد که هر چه زمان می‌گذرد بیشتر می‌شود درونی کنم. می‌تواند به آرامی یک پر باشد و همزمان به شکل جسورانه‌ای سنگدل باشد.‌ بی‌که لحظه‌ای فکر کند برایِ شما خطر می‌کند و به همان سادگی هم شما را می‌فروشد. در کنارِ قرارگاهِ آتش می‌تواند آوازهایی را بخواند که حتا سخت‌ترین مردها را به گریه وادارد اما همچنان می‌تواند دست و پای اسیری را برای گرفتن اطلاعات قطع کند.

درست است، شمشیرش را به آکئوس داده است و به یاهو حبرون و بعل زیکلاگ و آنات انتقام‌گیرقسم خورده است- که چی؟ داوود از خدایان می‌ترسید اما مطمئن بود که همیشه با آن‌ها به مسامحه می‌رسد اما آن‌ها او را می‌فهمند و می‌دانند که به آنها افتخار می‍دهد. اما نه، پیکی که امروز از آکئوس آمد برایِ داوود فرمانی برایِ شنیدن نیاورده بود. چیزِ دیگری آورده بود: فرمانِ عمومیِ حرکت. تمامِ گُردان‌ها، پیک گفت و قرار بود که صبحِ روزِ بعد به اشپک گزارش دهد.

۷۳

در مزرعه‌ی بازِ پائینِ دیوارهای اشپک شاه آکئوس بر تختِ چوبینِ تراشیده‌ای می‌نشیند و گروهان را بازبینی می‌کند. در دو سویِ او چهار مادر شهر دیگر بر نیکمت‌هایی که با چرم سرخ مفروش شده‌اند نشسته‌اند. داوود همه‌ی آن‌ها را باز می‌شناسد- آنکه از غزه است، آنکه اهل اکران است، آنکه اهلِ اشداد است و آنکه اهل اشکلون است و در کنارِ آنها فرماندارانِ گردان‌های فرستاده شده، تایتا و اتایوس. رده‌های ارابه‌هایی که می‌درخشند روبروی آن‌ها بر زمینِ کشاورزی ایستاده‌اند و پشتِ سرِ آن‌ها ردیف‌ها و ردیف‌هایی از کلاهخود که پرهایشان در نسیم حرکت می‌کند. همه‌ی آن‌ها در نظمی بی‌مانند آنجا هستند، آماده برایِ نبردی بزرگ و تعیین‌کننده، نبردی برای دره‌ی جزریل و ویاماریس، جنگی که در آن آکئوس می‌رود که شکست دهد.

«بیا برادرم، بنشین» آکئوس از او دعوت می‌کند و پسرانِ پادو نیمکتِ دیگری را برایِ داوود باز می‌کنند.

«داوودِ زیبا، ما داریم از دره‌ی جزریل حرکت می‌کنیم- قراری با شاه طالوت داریم. آیا با من می‌آیی و در آن‌جا می‌جنگی؟ جنگِ خوبی خواهد شد، جنگِ مردانِ واقعی.»

از لحن صدایِ آکئوس فکر می‌کردی که دارد درباره‌ی گردشی در ییلاق حرف می‌زند اما داوود کمی صبر می‌کند که پاسخِ بدهد تا اینکه آکئوس چیزی‌را که نمی‌خواست به داوود بگوید اضافه می‌کند:

«‌می‌دانی که ارتش‌ات باید چه گزارشی بدهد.»

«هر وقت که عالیجناب بخواهد، فرمانبرداران می‌آیند.» داوود حالا سریع پاسخ می‌دهد. «شمشیرِ من شمشیرِ آکیش است! تنها صبر کنید و ببینید که چگونه داوود برایِ شما می‌جنگد!»

آکئوس حسرت می‌خورد که چرا بی‌نیازی وظایفِ داوود را به او یادآوری کرده است. حالا به آرامی داوود را عمیق‌تر می‌بیند و آنچه که او درک می‌کند را می‌پسندد. او به من تعلق دارد، باخودش فکر می‌کند، کسِ دیگری را ندارد. وقتِ حرکتِ بعدی‌ست.

«خیلی چیزها دیده‌ام پسرِ ایشای- و تو خیلی خوب در زیکلگ کار کرده‌ای. بله، تو برایِ من می‌جنگی و من تو را محافظ وفادارم خواهم کرد.»

پچ‌پچه‌هایی در میانِ فرمانداران موج می‌گیرد- چنین بیگانه‌ای هیچوقت برایِ چنین مقامی انتخاب نشده! اما قبل از اینکه کسی بتواند چیزی بگوید شاه دستِ راست‌اش را به جلو بالا می‌برد و با گردان‌ها اشاره می‌کند که عازم شوند. طبل‌ها نواخته می‌شود، شیپورها به صدا درمی‌آیند و گردان حرکت می‌کند- ارتشِ فلیسطی به سمتِ شمال در طول نهر رژه می‌رود و می‌گویند: «ما به گردِ شاه در مرکز هستیم.»

در روزِ سوم ما به حومه‌ی شونیم می‌رسیم اما به شهر وارد نمی‌شویم. آنجا، در کوهپایه‌ی موره ارتش باز در رژه است، گردان پس از گردان با پرچم‌هایشان- گُردان‌های غزه، گُردان‌های اشکلون، گُردان‌های حیفا، گردان‌های دور و گردان‌های ایکر- فلیسطی، چرتایتی و پلیتایتی، شکلش و شردنز و بعد از آن کشتی‌های کنعانی از افک و بت شمش، بت شان و میگیدو. همه‌ی آن‌ها از جلویِ شاه و حکمرانانِ شهرها می‌گذرند، همه به جزء گُردانِ ما، حافظِ جدیدِ شاه که به همراهیِ گردان‌های تیاتا و آتایوس در کنارش و پشت‌اش هستند. آکئوس به ما نگاه می‌کند و آرام و خشنود به نظر می‌رسد. وقتی که درباره‌ی سیاستِ پیچیده‌ی مادرشهرهای فلیسطی فکر می‌کنی، تعیینِ این موضوع حرکتی عظیم از جانبِ او بود- اگر که بیگانگان را به عنوان محافظ خود قرار بدهی آن‌ها تنها به شما وفادار خواهند بود. و وقتی که شما حکمران هستید، در آتشِ جنگ آسیبی به شما نخواهد رسید که کسی را داشته باشی که پشتِ سرت را بپاید.

اما حکمرانانِ شهرها هنوز حرفِ آخرشان را نزده‌اند. «این اسرائیلی‌ها اینجا چکار می‌کنند؟» لمدئون فرماندارِ غزه می‌گوید.

«آه، بیا اینجا لمدون، چه چیزِ دیگری تازه است؟ تو خیلی خوب می‌دانی که آن‌ها چه کسانی هستند. آیا آنچه را که در رژه‌ی گُردان در افک گفتم را نشنیدی؟ حافظِ جدیدِ من داوود پسرِ ایشای است. و بله، این درست است که او زمانی برایِ شاهِ اسرائیل خدمت می‌کرده اما برایِ مدتی طولانی با من بوده و همیشه با ما خوب بوده است.»

لمیدئون کمی به عقب برمی‌گردد، اما بقیه برایِ کمک به او می‌پیوندند. – این آکئوس باید به خاطر بیاورد در اتاق‌های جنگ فلیسطی او در میانِ بقیه اولین است.

« او را از بین ببر، آکئوس! او را به همان سوراخی که در آن انداخته بودی در زیکلگ بفرست،» فرماندارِ اشکلون می‌گوید.

«راهی نیست که این اسرائیلی با من به جنگ بیاید،» حکمرانِ اشداد موافقت می‌کند.

«من با شما هستم برادر،» حاکم ایکران هم به آن‌ها می‌پیوندد، «چرا داری خطر می‌کنی که در میانه‌ی جنگ به ما خیانت کند؟»

«آنچه انتظارش می‌رود،» فرماندارِ اشکلون هم‌عقیده است، «فقط اگر او به اندازه‌ی کافی مردانِ ما را بکشد بختِ آشتی‌کردن با فرمانده‌ی اسرائیلی‌اش را خواهد داشت.»

«و ما داریم درباره‌ی چه کسی در اینجا حرف می‌زنیم؟» لمدئون که با اعتماد به نفسی مجدد به بحث برمی‌گردد می‌پرسد، «داوود پسر ایشای، زنانِ اسرائیلی برایِ چه کسی این ترانه را می‌خواندند «طالوت هزاران نفر را کشته است و داوود ده‌ها هزار نفر را.» شما باید خیلی وقت پیش او را بیرون می‌انداختی آکئوسِ مکانایتی!»

«اسرائیلیِ خوب اسرائیلیِ مُرده است» اشداد موافقت می‌کند.

هیچ ماهیچه‌ای در چهره‌ی آکئوس حرکت نمی‌کند اما داوود خشم را در چشم‌های او می‌بیند. درست است، آکئوس با خود می‌پندارد، توانسته‌است که خود را به بزرگان و حکمرانان تحمیل کند و آنچنان آنها را تا گلویِ یکدیگر دارد که هیچ کدام از آن‌ها به آزادی احساس امنیت نمی‌کنند که در مقابلِ او قرار بگیرند، اما آن‌ها همه زمانی را قبل ازین پادشاهی به یاد می‌آورند که مجمع حکمرانان برایِ همه چیز تصمیم می‌گرفتند. این شبیه به هم بودنِ ناگهانی او را نگران می‌کند، اما نه، این زمانی نیست که نظم و زمان چیزها را تعیین کنی.

«داوود، من را می‌بخشید،» آکئوس می‌گوید، «و توجهی به کلماتِ شریرانه‌ آن‌ها نمی‌کند. با داگان، خدایِ محصولات، از وقتی که به سوی من آمده‌ای هیچوقت دلخور نشده‌ای. من به شما با دایوس بعل بزرگ قسم می‌خورم و کاملا به شما اطمینان دارم. شما بهترین هستید داوود اما چه می‌توانم بکنم اگر حکمرانان ما تو را درنیابند؟ روزِ دیگری با هم جنگ خواهیم کرد، داوود.»

«اما چرا، سرورم آکیش؟ چرا نباید بیایم و با دشمنان شاه بجنگم؟»

«به خاطرِنقشِ من پسرِ ایشای، خدایان تو را به سوی من فرستاده‌اند اما چیزِ دیگری برایِ انجام دادن وجود ندارد- بیشتر از نصفِ مردانِ شما سربازانِ طالوت بوده‌اند و حکمرانان دارند دربابِ آن قشقرقی به پا می‌کنند. آن‌ها تو را در این نبرد نمی‌خواهند.»

بازوبندِ طلای کلفتی را درمی‌آورد و جلویِ حکمرانان آن را به داوود می‌دهد. « برادرم، هزاران بار تشکر می‌کنم.» او می‌گوید، «شب را در شونم بگذران و فردا به فلیسطیا برگرد.»

۷۴

«جوری با آکیش بازی کردم که هیچکس قبل از آن اینکار را نکرده بود،» داوود همچنان که به طرحی که نوشته‌ام گوش می‌دهد می‌خندد. «وقتی که سال‌ها بعد همدیگر را دیدیم به من چه‌ گفت؟ «تو شبیه یک روباه ریاکار هستی.» همه‌چیز را آنطوری که می‌خواستم مهندسی کردم و او هیچ آسیبی به من نزد.»

«او شما را دوست داشت و به شما اعتماد داشت و به غیر از آن، خدایان به شما بختی داده بودند، زیرا اگر حکمرانان مداخلت نکرده بودند...»

«درست است.» داوود پاسخ می‌دهد، «مرا دوست داشت.» یکهو جدی می‌شود و بارقه‌ای از غم چشم‌هایش را آرام می‌کند.

امروز آسمان خاکستری‌ست و نیمه‌تاریک. اگر هوایی هست داوود آن را به درون می‌دهد. بویِ پائیز در هوا شبیه حسرتی نوسان دارد.

«بیا پسرعمو،» او می‌پرسد، «خدمتکار را به درون بخوان- دارد باران می‌گیرد.» وقتی که باران می‌بارد، پاهایِ داوود او را با دردی شدید می‌آزارد و تنها مالشِ روغنِ گیاهی ابیگیل از دردِ آن کمی می‌کاهد. صورتم را به خدمتکار نشان می‌دهم و در گوشِ او می‌گویم.

«و این همچنان درست است.» داوود می‌گوید، «خدایان با من بودند.»

«پُرسانم که این آیا چیزی درباره‌ی اخلاقیاتِ آن‌ها می‌گوید،» بلند می‌گویم.

پسر پاهای شاه را با ضربآهنگی مشت‌ومال و مالش می‌دهد. بیرون باران شروع به باریدن می‌کند.

«آنها مسلما شبیه ما نیستند، جاناتان. فکر کن، برای مثال، درباره‌ی یعقوبِ بزرگ- او برادرش ایساء را گول زد و آن عموی مارمانندش، لبان. پس چی، خدایان از او پشتیبانی نکردند؟ البته که کردند و آن‌ها او را تشویق کردند. خدایان عاشقِ نبوغ هستند.»

۷۵

داوود و سربازان‌اش بی‌هیچ شتابی به سمتِ جنوب می‌روند. ما تمامِ شب را به شرابخواری گذراندیم و او بدجور مست شد. تمامِ ارتشِ این سرزمین حالا در دره‌ی جزریل جمع شده‌اند و به نظر می‌رسد که تنها ما داریم در مسیری مخالف حرکت می‌کنیم. حتا جاده تقریبا خالی‌ست و به جزء سربازانی که در شغلِ نگهبانی هستند، مسافرِ دیگری وجود ندارد.

نزدیکِ دئور به گاری‌‌های چند کشاورز برمی‌خوریم که پُر از پیاز و کدوست اما داوود حتا به خودش زحمت نمی‌دهد که آن‌ها را متوقف کند. تنها نزدیکِ حیفا آنچه را که به دنبالش هست را می‌یابد- کاروانِ بازرگانی آرامی که داشت از دمشق به سمتِ مصر می‌رفت. داوود دو نفر را می‌فرستد که دورِ الا‌غ‌های باربر را بگیرد و سرکرده‌ی کاروانِ را می‌خواند تا از بیمه‌ی راههای خطرناک جنوبی آگاهی پیدا کند.

«اما قربان...» آرامی می‌گوید، «من برای عبور در مگیدو پرداخت کرده‌ام.»

از کمربندش کاغذی را بیرون می‌آورد که مهر سلطنتی دارد و آن را به دستِ داوود می‌دهد، «بفرمائید آقا، بخوانیدش.»

داوود سرش را تکان می‌دهد و به او توضیح می‌دهم که ما در موقعیتِ جنگی هستیم، جاده‌ها در معرضِ خطر هستند و بیمه‌ی معمولی کافی نیست. ما مالیات را نقد و از طریقِ جواهرات می‌گیریم و همچنان با کاروان به سمتِ جلو پیش می‌رویم. داوود راضی‌ست- نه تنها معافیتی از جنگ برعلیه طالوت یافته است، این سفر به شمال مقداری پولِ نقد در جیب‌اش گذاشته است.

«یک روز یک نفر شکایت خواهد،» به آهستگی به او می‌گویم و او به آسودگی انگار که برایش لطیفه‌ای تعریف کرده باشم می‌خندد. در اطراف گزرچند گوسفند را متوقف می‌کنیم که گله‌ی بزرگی را از زوراء تا افک هدایت می‌کنند و برای استراحتِ گردان در کناره‌ی نهر سورق اطراق می‌کنیم.

چهار روز می‌گذرد تا اینکه سر آخر به حومه‌ی زیکلاگ می‌رسیم. آنجا سکوتِ غریبی‌ست و کسی نمی‌آید که به ما خوش‌آمد بگوید. با خودم فکر می‌کنم که باید موردی در اینجا وجود داشته باشد. نگرانی جایِ روحیه‌ی مقاومِ ما را می‌گیرد و هرچه نزدیکتر می‌شویم نگرانی به اضطراب بدل می‌شود. زمین‌های کشاورزی به آتش کشیده شده است. آغلِ گوسفندان خالی‌ست و پادگان‌ها خراب شده‌اند و متروک هستند. هنوز از خانه‌های زغالی دود بلند می‌شود و جسدهای محافظانی که پشتِ سر گذاشته‌ایم همینطور همانجا که مرده‌اند پخش و پلا افتاده است. تمامِ زنانِ – از زنانِ داوود تا زنانِ فاحشه‌ی قرارگاه-ناپدید شده‌اند، کودکان هم با آن‌ها. حتا یک‌نفر هم دیده نمی‌شود.

فریادی تمام‌نشدنی سرم را پُر می‌کند. ملیسا! ملیسا!

تمامِ گُردان بینِ خانه‌ها می‌چرخند، فریادهایی از صداهای شکسته در حالیکه دیگران دندان‌قروچه می‌کنند. تفریبا ده دقیقه از آنچه که از پادگان‌ها باقی‌مانده می‌گذرد تا اینکه العاذر پسر کوچکی که یکی از خادمانِ ایلعاب است را از میانه‌ی ویرانه‌ها بیرون می‌کشد.چشمانِ پسر از دود متورم شده است و حرکاتِ وحشت‌زده‌اش به وضوح فاجعه‌ای که بر او رفته‌است را نمایان می‌کند.

«پسر، این‌جا چه اتفاقی افتاده؟» داوود از او می‌پرسد، «حرف بزن!»

پسر ساکت می‌ماند و داوود او را با دو دست‌اش تکان می‌دهد. «حرف بزن، گفتم! چه اتفاقی افتاده؟»

«عمالیقی‌ها به ما حمله کردند،» کلمات از دهانِ پسر بیرون می‌آید، «آن‌ها به خاطرِ شما آمده بودند که آنچه با آنها کرده بودید را جبران کنند.»

«مراقبِ دهن‌ات باش، پسر!» داوود نوجوانِ گستاخ را سرزنش می‌کند اما فورا به اشتباهش پی می‌برد. به نظر می‌رسد که این تهمت تنها پیامدِ خشمی‌ست که فوران پیدا کرده. حرف‌هایی پی‌درپی در میان ردیف سربازان می‌گذرد، می‌چرخد و می‌پیچد تا اینکه امواج‌اش بر داوود می‌شکند.

«تو مراقبِ دهنِ خودت باش، ای پسرِ ایشای! تو قرارگاه را بی‌دفاع ترک کردی!»

«هی، هی، قبل از اینکه سر همه داد بزنی دختری که مالِ من بود را پس بده!»

«چرا تمامِ گُردان را با خودت بردی؟ که به رویِ دوست‌ات آکیش تاثیرِ بزرگی بگذاری؟»

صداها بیشتر می‌شود و حالاها فشار و هُل دادن بیشتر می‌شود.

ملیسا! فریادِ درونِ سرم ادامه پیدا می‌کند اما همزمان به سمتِ داوود فرارمی‌کنم. پدرم شیما، ایلعاب، العاذر، آماسا و سه پسرِ زرایاء همین کار را می‌کنند همچنین. ما سریع دورِ آن‌ها را می‌گیریم و برایِ او سپری از خود می‌سازیم اما به جزء خانواده کسِ دیگری به ما نپیوسته است و غوغا بی‌هیچ کاهشی ادامه می‌یابد- یک، دو و بعد از آنها چند نفر شروع به برداشتنِ سنگ می‌کنند.

«به خاطرِ تو آنها زنان و کودکانِ ما را می‌برند، توی حرامزاده!»

«فکر می‌کنی چه کسی هستید؟ شما فرمانده‌ی اسباب‌بازی!»

داوود با خشم به چهره‌های خشمگین نگاه می‌کند، اما نه به خاطرِ آن‌ها. چه کسی می‌داند که آن عمالیقی‌ها با آهینوام و ابیگیل قاطی شده‌اند، او با خود فکر می‌کند و فکر می‌کند که این دقیقا همان چیزی‌ست که آن‌ها درباره‌ی زنانشان تصور می‌کنند. درست است، او اشتباهِ احمقانه‌ای کرده است، رفته‌است که بر آکیش تاثیر بگذارد، که به او نشان بدهی او چقدر علاقمند به جنگ است و با این یک بار پرتابِ طاس او همه چیز را باخته است-خانواده‌اش، مردم‌اش و شاید زندگی‌اش. آن‌ها قرار است که او را سنگسار کنند و او می‌داند که اتاقی برایِ نمایش حرکت ندارد- موضوعِ صداهاست. تصمیم می‌گیرد که چوب را بلند کند.

در یک حرکتِ ناگهانی از حلقه‌ی حمایت درمی‌آید و دستانش را به آسمان بلند می‌کند، سکوت حاکم می‌شود.

«من خدایان را فرامی‌خوانم!» داوود فریاد برمی آورد، «هرچه که یاهو و آشره بگویند همان‌کار را خواهم کرد و اگر گناهی انجام بدهم تاوانِ آن را خواهم پرداخت! بیائید، منتظرِ چه هستید؟ کاهن را بیاورید!»

قلب‌ام ازیکی دوضربه گذر می‌کند اما آن را می‌گذراند. جنگجوها در حالیکه سنگ‌ها را نگه داشته‌اند دستهایشان را پائین میآورند چشم‌هاشان به جستجوی ابیهاتار است و در کمتر از چند ثانیه از میانِ انبوهی از مردان پدید می‌آید و به داوود نزدیک می‌شود.

«زود باش بیا ابیهاتار، آیا اوریم و تومیم را بر خود داری؟»

ابیهاتار سر تکان می‌دهد و سنگها را آماده می‌کند.

داوود البته قصدی ندارد که از خدایان بپرسد اگر که باید تنبیه شود. «آه، ای خدایانِ بزرگ، بخشندگانِ پیروزی» با جدیت صدا می‌کند، «آه یاهو، گاو بزرگِ نر! آه آنات، شیر ماده! به من پاسخ بده! من، داوود، بنده‌ی تو، بپرس- آیاراهی برای تعقیبِ عمالیقی‌ها هست؟ آن‌ها را بگیریم؟ زنان و کودکانمان را نجات دهیم؟»

ابیهاتارسنگ‌های سفید و سیاه را جادو می‌کند، برای مدتی طولانی و عمیق به آن‌ها نگاه می‌کند و سرانجام چشمانِ بی‌حالت‌اش را به سمت داوود بلند می‌کند.

«زود اینجا را ترک کن، ای پسر ایشای!» او می‌گوید. «که اگر ادامه دهی مسلط می‌شوی واگر مسلط شوی نجات می‌یابی.»

غیر قابلِ باور است! من فکر می‌کنم که این داوود نه جان دارد.

داوود لحظه‌ای را هدر نمی‌دهد- «شما خدایان را شنیده‌اید،» اعلام می‌کند، «مرا دنبال کنید!»

شروع به دویدن می‌کند، و همه‌ی ما-من، برادرانش و پسرعموهایش- همچنان پشتِ سرِ ما شروع به دویدن می‌کنند- تمام قشون.

داوود مردِ بزرگی نیست، مسلما اندازه‌اش مناسب نیست. در کمتر از یک ساعت ما به نهر بسور می‌رسیم و در کناره‌ی آن متوقف می‌شویم. باران‌های آخر تاثیرِ خود را گذاشته‌اند- آبِ نهر کاملا جریان دارد و جریانِ آب قوی‌ست و ما تنها در گروه‌های دو یا سه نفری می‌تونیم از سنگ‌های قدمگاه استفاده کنیم و رد شویم.

هر چقدر سریعتر که بتوانیم رد می‌شویم اما وقتِ زیادی می‌گیرد و تنها بعد از یک ساعت تنها نصفِ قشون از نهر گذر کرده است. سربازها در کناره‌ی دوری استراحت می‌کنند و من در میانِ
آن‌ها بی‌هدف با اتنی،بنایاء و اوبد می‌چرخم. آنجا در کناره، در میانه‌ی نی‌ها، ما پسرِ سیاه را می‌یابیم- به پشت خوابیده است، گردن‌اش به پشت خم شده و سرش به یک سو افتاده. پسرها مطمئن هستند که او مرده است تا اینکه اوبد تصمیم می‌گیرد که خستگی و فرسودگی‌ و عصبیت‌اش را با لگدِ محکمی به دنده‌هایش خالی کند.

در جواب صدایِ ناله‌ی خفیفی از پسر درمی‌آید.

«زنده است! زنده است!» بنایاء داد می‌زند، «پوستِ آب را بیاور اتنی.»

بنایاء دستی بر پیشانیِ پسر می‌گذارد- تب ندارد. اتنی لب‌های ترک خورده‌اش را باز می‌کند و به دهانش قطره قطره آب می‌ریزد تا اینکه پسر چشم‌هایش را باز می‌کند و بلندتر ناله می‌کند- شکی نیست که لگد اوبد کمک کرده‌است که او به حیات برگردد.

«از تشنگی و گشنگی نیمه مرده‌است اما خوب خواهد شد» اتنی می‌گوید. «هی بنایاء، چیزی از نانِ پیتا در کیسه‌ات باقی مانده است؟»

بنایاء نصفه نانی را از کیسه‌اش پیدا می‌کند و آن را به دستِ او می‌دهد. اتنی پسر را با بازو می‌گیرد و او را می‌نشاند و با دستِ دیگرش تکه‌های نانِ پیتا را به آب می‌زند و بر دهانِ پسر می‌‌گذارد.

«شبیه مصری‌هاست.» اوبد می‌گوید، «برادران، مراقب‌اش باشید، و من می‌روم و گزارش می‌دهم.»

«مستقیم به سمتِ داوود برو» به او فرمان می‌دهم، «به نگهبانان بگو که جاناتانِ دبیر تو را فرستاده است.»

هنوز پسر دارد به سختی تکه‌های نانِ پیتا را که اتنی به او داده قورت می‌دهد و دارد خودش آب می‌خورد. از کیسه‌ام کیکِ انجیری را درمی‌آورم و به او می‌دهم. آن را هم می‌بلعد.

«خوبی؟»

«باشد که سخمت بانویِ دشت به شما برکت دهد! تقریبا دو روز است که چیزی نخورده‌ام.»

«اسمت چیست؟»

«هریهور»

خب، وقتی دارم از او پرس وُ جو می‌کنم به خودم می‌گویم؛ شبیه مصری‌هاست و شبیه مصری‌ها لباس پوسیده و شبیه مصری‌ها حرف می‌زند پس احتمالا مصری‌ست یا دقیق‌تر نوبیایی آنچنان که حدس اولیه‌ام بالا پائین می‌کنم و احتمالا برده‌ای فراری‌ست: گوشِ راست‌اش با درفشی سوراخ شده است با همان خصوصیاتی که عمالیقی‌ها و اسرائیلی‌ها با بردگانشان رفتار می‌کنند.

اوبد با محافظ برمی‌گردد و داوود خودش که زمان را هدر نمی‌دهد- تو که هستی پسر؟ متعلق به کیستی؟ و اهل کجا هستی؟»

ترسی به دل پسر می‌افتد اما بی‌درنگ جواب می‌دهد.

«من برده‌ای مصری هستم، قربان. در طولِ راه به شدت بیمار شدم و دیروز اربابِ عمالیقی‌ام مرا اینجا رها کرد تا بمیرم.»

«داشتی از کجا می‌آمدی؟»

«از زیکلگ، قربان. آنها همه چیز را غارت کردند و عازم شدند.»

«بیا و به من نشان بده که قشونِ آن‌ها کجاست.»

«به شما نشان می‌دهم قربان، اما لطفا سوگند بخورید که مرا نمی‌کشید یا به دست اربابم نخواهید داد، باشد؟ او مرا می‌کشد اگر قشون را به شما نشان دهم.»

«تو را می‌کشد؟» داوود می‌خندد، «چرا؟ و تو را برگردانم- به چه کسی؟ اربابت هنوز چیزی نمی‌داند اما قبلا به هلاکت رسیده.»

برقی از ادراک در چشمان نوبیان سوسو می‌زند. «آنها یک عالمه غنیمت دارند قربان و با هر چه که از یهودایی‌ها و فلیسطی‌ها غارت کرده‌اند حالا حتما جشن گرفته‌اند. بیائید تا به شما نشان دهم.»

«چند تا هستند؟»

«بیشتر از پنج هزار، اما آن‌ها بیشتر زن و کودک هستند.»

در این میانه تنها صد نفرِ دیگر می‌توانند که از نهر بگذرند، اما داوود قصدی از پرسه زدن در اطراف در انتظار بقیه را ندارد. «پنج دقیقه و ما از اینجا بیرون می‌آئیم،» فرمان می‌دهد، «تمامِ مهمات را بگذارید که آنجا احتیاجی به آن نیست. مراقب آنها می‌شوند.»

هنوزضعیف اما مصمم است، هریهور با اطمینان ما را در میان تپه‌ها رهنمون می‌شود، به سرعت پیش می‌رود بی‌که وقتی را گشتن هدر دهد.خشم به ما قدرتی داده که نمی‌دانستیم آن را داریم، اما بدونِ پسر تردید داشتیم که قرارگاهِ عمالیقی‌ها را بگردیم. در دره‌ای پهن پخش شده بودند و تپه‌هایی که از ما مخفی شده بودند صدایی که از آنجا می‌آمد مسدود کرده بودند.

دارد شب می‌شود و بوی دود دارد از آتشِ قرارگاه بلند می‌شود. ما از یکی از تپه‌ها به سمتِ شمال بالا می‌رویم و از آنجا می‌توانیم آن‌ها را ببینیم، عمالیقی‌ها در تمامِ قرارگاه پراکنده شده‌اند، با هیاهو جشن می‌گیرند، می‌خورند و می‌نوشند، می‌رقصند و می‌خندند. موسیقیدان‌ها دارند می‌نوازند، دخترها دارند می‌رقصند و بین چادرها چند نفر که مست هستند ولو شده‌اند. عمالیقی‌ها درست شبیه ما غارتگرانی هستند که کنار شمشیر زندگی کرده‌اند اما حالا ما آن‌ها را بی‌آمادگی گیر انداخته‌ایم و حمله‌ی ما در غافلگیریِ کامل اتفاق افتاده. انبوهی از آن‌ها- تمامِ قبیله آنجا در حلقه‌های جدا نشسته‌اند، زنان، مردان، سالخوردگان و کودکان و هرچه و هرچه را که حرکت می‌کند قتل عام می‌کنیم. صدایی از نی و تنبورهاشان بلند است که فریادِ زخمی شده‌ها در کناره‌ی قرارگاه در غوغایی عمومی در خود فرو داده. هر از گاهی کسی که او را قطعه قطعه کرده‌ای که شکم‌اش را پاره کرده‌ای شروع به دویدن و فریاد زدن می‌کند و خود را در حلقه‌ی بعدیِ جشن می‌اندازد در هر حال آنقدر تسلطِ خود را به زودی به دست نمی‌آورند که از خودشان دفاع کنند. صدها نفر کشته یا زخمی شده‌اند و حتا قبل از آنکه متوجه شوند تحتِ حمله هستند. تنها حدودِ هزار نفر از آن‌ها توانسته‌اند که به شترها برسند و فرار کنند.

جایگاهِ اسیرها و غنائم در مرکزِ قرارگاه است. جوآب و ایلعازار جلوی دویست سرباز راه خود را با نیزه و شمشیر باز می‌کنند در حالیکه باقیمانده‌ی ارتش به قتل و قمع ادامه می‌دهند. بر خلافِ ما خوشبختانه عمالیقی‌ها زنان و کودکان را نمی‌کشند و ستایش بر خدایان باد که همه‌ی آن‌ها را سالم پیدا می‌کنیم- ملیسا، اهینوآم، ابیگیل، صیغه‌ها و بقیه‌ی زنانِ گُردان با بچه‌هایشان. داوود با زنانش در یکی از چادرها ناپدید می‌شود و بعد از چند دقیقه پدیدار می‌شود، چشم‌هایش از گریه قرمز است. فقط حالا که آنها را نجات داده به خودش اجازه‌ی احساس کردن می‌دهد.

۷۶

شکی درباره‌ی آن نیست، ما جایزه‌ی بزرگ را بردیم. نه تنها مردگانمان را نجات دادیم، همچنین سارقان را در زمانِ مناسب غارت کردیم انگار که پس از آن فصلِ غارت به پایان رسیده بود. ما چاهار گاو و گاری و بیست و هشت الاغ پر از غنیمت را از آنجا به جلو بردیم. در آغل‌ها ما حیوانات‌مان را پیدا کردیم پس علاوه بر آنها حالا ما گله‌ی بزرگی بیشتر از دو هزار سر داریم که عمالیقی‌ها از جرامیلایتی‌ها کش رفته‌اند، کنزایتی‌ها و سمونایتی‌ها. بنایاء و چند سرباز دیگر که ازین منطقه آمدند نژادِ حیوانات را کشف کردند و برای دسته‌بندیِ آنها کمک کردند – این‌ها از جرار هستند، آن‌ها از دویر و آن‌دیگری‌ها از شاروهن.

جوری ملیسا را بغل می‌کنم که انگار که هیچوقت قبلا او را بقل نکرده‌ بودم، انگار که از مردگان آمده باشد. گونه‌هایمان همدیگر را لمس می‌کند، بر گردنِ یکدیگر گریه می‌کنیم و تمام دلنگرانی‌هایمان از بین می‌رود. تنها حالا، وقتی که حس می‌کنم که از دست دادنِ تو چیست، تشخیص می‌دهم که چقدر او را دوست دارم و چقدر او منِ خوشبخت را دوست دارد.

«من خیلی ترسیده بودم تا اینکه تو مرا پیدا کردی،» او چنانکه اشک‌هایمان به هم می‌آمیزد می‌گوید، «نمی‌توانستم زندگیِ خودم را بی‌تو تصور کنم.»

«عزیرترینم،» در حالیکه او را با عشق به خودم می‌فشارم پاسخ می‌دهم، «راهی برای اینکه تو در زندگی‌ام باشی نیست. قراری در زندگیِ من نبود تا اینکه تو را یافتم.»

حالا سربازانی که از قلع و قمع برگشته‌اند به مقر اسیران می‌رسند و هر کدام از آن‌ها می‌دود که اسیرانش را بیابد. حتا وقتی که صدایِ شیپور شنیده می‌شود که ما را فرامی‌خواند که جمع شویم ما هنوز در هیجان پیوستن به یکدیگر هستیم، دوباره و دوباره همدیگر را بغل می‌کنیم، مردان و زنان، پدران و فرزندان.

سربازان خسته‌اند اما داوود می‌داند که شترسواران ممکن است برگردند و بخت‌شان را امتحان کنند و این دفعه‌است که آن‌ها غافلگیر خواهند شد. شیپورها برایِ تجمع برایِ بارِ دوم به صدا درمی‌آید و در کمتر از ده دقیقه گردان در رژه است اما ردیف‌ها ساکت نیستند- این همان گردان منظمی نیست که داوود مفتخر بدان بود. ایمانشان به داوود امروزلرزه برداشته است و همچنین احترام و قانون.

نه چندان دور از قرارگاهِ عمالیقی‌ها، در معبد یاهو و آشره در جاده‌ی غزه ما قرارگاه را برایِ شب آماده می‌کنیم و قولِ نذر و قربانی به خدایان می‌دهیم اما حتا گوشتی که شکمِ سربازان را پُر می‌کند به گرسنگی که از غنایم تقسیم نشده برخاسته جواب نمی‌دهد.

در چادری با ملیسا ما هر دو از نگرانی و اضطرار فارغ می‌شویم و بی‌تابانه با هم عشق‌بازی می‌کنیم با حسرتی که حضور یکدیگر را با حس لامسه تائید کرده، در بازوان یکدیگر حلقه می‌شویم و ملیسا سرش را بر شانه‌ام می‌گذارد. «می‌دانی؟» در گوشم پچ‌پچ می‌کند. «اینجاست که می‌خواهم زندگی کنم- در خالیِ شانه‌ات.»

صبح دوباره راهیِ سفر می‌شویم اما با خانواده‌ها و دام‌ها پیشرفتمان آهسته‌ترست و سربازها هشیار و سرسخت هستند. به سمتِ غروب ما سرانجام به نهر بسر می‌رسیم. وقتی که داوود تصمیم به ادامه داد دویست سربازدر کناره‌ی رود پشتِ سر با مهمات منتظرماندند. گردان متوقف می‌شود و پچ‌پچه‌ای میانِ سربازها که از ادامه سرباز زده‌اند دهان به دهان می‌گردد.

«چرا باید با آن‌ها همه چیز را قسمت کنیم؟ آن‌ها نجنگیدند،» کسی فریاد می‌زند.

«ما به آنها زنان و کودکانشان را پس می‌دهیم و همین،» صدایِ دیگری فریاد می‌زند.

داوود فرمان می‌دهد و غرش شیپورها کر کننده است.

«رژه‌ی فرمانده در ده دقیقه!» ایلعاب پارس می‌کند.

درست شبیه رژه‌ی دیروز ردیف‌ها کاملا نامنظم هستند. صدای فریاد نافرمان‌ها همچنان شنیده می‌شود اما فایده‌ای در آنهاست: اینگونه است که مشکل‌تراشان دارند خودشان را خلاص می‌کنند. پسرانِ زرایاء و مردان‌اش به سرعت از میانِ ردیف‌ها عبور می‌کنند، هر کسی را که خبردار نایستاده را بیرون می‌کشد و آن‌ها را به سمت هلفدونی می‌برد. در کمتر از چند دقیقه سکوتی حکمفرما می‌شود. در کمتر از چند دقیقه سکوتی برقرار می‌شود، سکوتی غضبناک و عصبی، اما سکوت است. داوود به من اشاره می‌کند و من سر تکان می‌دهم. زمانِ آن رسیده است که به افراد نشان دهی چه کسی رئیس است.

«پسرها، این غنائم مالِ چه کسی‌ست؟» بر ردیفِ سربازان می‌غرم.

«متعلق به داوود است،» جوابی بی رغبت و ‌شوق برمی‌خیزد.

«صدایتان را نمی‌شنوم! متعلق به چه کسی‌ست؟» حالا جواب کمی بلندتر است.

«و چه کسی سهمِ شما را خواهد داد؟»

«متعلق به داوود است! متعلق به داوود است!» ردیف‌هایی از سربازان این بار با هیجانی بیشتر پاسخ می‌دهند.

همین است، آن‌ها آماده هستند. قدمی به عقب برمی‌دارم و آن‌ها را به داوود می‌سپارم. به آنها اجازه می‌دهد که به تشویق ادامه دهند و بعد پس از لحظاتی طولانی، دستِ راستش را بلند می‌کند و ردیفِ سربازان در توقعی بسیار ساکت می‌شوند. در لحظه‌ای دیگر نمایش آغاز خواهد شد- داوود می‌پردازد و تنبیه می‌کند. داوود تمجید و تهدید می‌کند. داوود می‌بخشد و می‌گیرد.

«برادرانم!» داوود فریاد می‌زند، «تنها دیروز ما مردمی بودیم که همه‌چیز را از دست داده بودیم- زنان و کودکانمان را، خانه‌هایمان را و آنچه که داریم را. اما چه اتفاقی از آن پس افتاده است؟ ما آن‌ها را دنبال کردیم و گرفتیم و با هر آنچه که از ما گرفته شده بود و کوهی از غنیمت برگشتیم. اما چگونه این اتفاق افتاده؟ ها؟ نفسِ عمیقی بکشید و با من لحظه‌ای به آن فکر کنید- چه کسی به شما گفت که آن عمالیقی‌های حرامزاده را تعقیب کنید؟ چه کسی با اوریم و تومیم با ما سخن گفت؟ چه کسی به ما پیروزی بخشید؟»

لحظه‌ای صبر می‌کند تا به آن‌ها فکر کند و بعد به سوال‌های خودش پاسخ می‌دهد: «درست است! خدایان با ما سخن گفتند! یاهو خدایِ میزبانی، نابود کننده‌ی قهرمانان! آشره، ملکه‌ی آسمان به ما پیروزی بخشید! و حالا چه کسی از میانِ شما به یاهو خواهد گفت، «ما بُردیم، نه شما!» چه کسی در میانِ شما بر آشره نگهبان تقدیر خواهد خندید؟ و چه کسی به خدایان خواهد گفت که چطور غنائم داوود را تقسیم کند؟ چه کسی؟

درست است، بی هر کدام و همه‌ی شما ما نمی‌توانستیم چنین پیشرفتی داشته باشیم. و به خاطر بیاورید برادرانم، همه‌ی ما مهم هستیم، همه‌ی ما با هم هستیم- پاها، دست‌ها و سرهامان به همچنین و همچنین آن‌ها که از مهمات حفاظت کردند همچنان با آنها که در خطِ حمله بودند- به خاطر اینکه تنها ما با هم برنده می‌شویم! و برای همین است که برادرانم زمانی که غنائم را تقسیم می‌کنیم ما همه با هم هستیم! اما گوسفندان و گاوهایی که عمالیقی در یهودا از برادرانِ ما غارت کردند را هیچکس دست نخواهد زد.»

این البته قسمتِ اصلی غنائم است، اما داوود قصدی برایِ قسمت کردنِ آن‌ها با آن‌ها ندارد- برنامه‌های دیگری دارد. این که پشتِ سرت را با هدایا براق کنی آسان‌تر است تا اینکه آن‌را با شمشیر بدرخشانی، با خود می‌پندارد و با غنائم‌اش می‌تواند به تمامِ یک کشور رشوه دهد و شاید حتی می‌تواند تاجی بخرد.

« و فکر نکنید»، ادامه می‌دهد، «که من یاهو و آشره را فراموش کرده‌ام، بخشندگانِ پیروزی اما این از آنِ من است. یک دهم قسمتم در طلا و جواهرات که قرارست به معبد ببخشم! پس، دوستانم، سرتان را بلند کنید! یاهو و آشره با ما هستند! مردم درباره‌ی آنچه که درباره‌ی این روز بزرگ اتفاق افتاده آواز سرخواهند داد و شما به نوه‌هایتان خواهید گفت، «بله، من در آنجا با داوود بودم.»

مثل همیشه سعی می‌کند آنجور که می‌خواهد چیزها را بپیچاند.

ما به زیکلگ برمی‌گردیم و آنچنان که من داوود را می‌شناسم گردان می‌تواند منتظر حملاتِ مرتبی باشد، در هر صورت، ما چیزِ دیگری برای انجام دادن در این لحظه نداریم. حمله‌ی مهم در حال حاضر که از جایی در شمال و دور از ما دارد اتفاق می‌افتد و داوود بی صبر و تحمل منتظرِ اخباری از آکئوس است.

پایانِ کتابِ اول

THE KINGDOM

A NOVEL BY AMIR OR

TRANSLATED INTO PERSIAN BY

ROSA JAMALI

به سه فصلِ اول در یوتیوب گوش کنید


خرید از سی‌بوک

قسمتِ چهارم از رمانِ قلمروی امیر اور(زندگیِ داوودِ پیامبر)/ ترجمه‌ی رُزا جمالی

در کتابخانه‌ی ملی

دانلود کتاب

https://m.media-amazon.com/images/P/1542759439.01._SCLZZZZZZZ_SX500_.jpg

https://i.pinimg.com/564x/95/6a/d1/956ad1f3da6508cce4431ee62a4af6a6.jpg

قسمت‌های قبل را در سه لینکِ زیر بخوانید:

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

۵۱

روز‌ها در اندرونی می‌گذرند و هوایِ متغییرِ پائیز گاه به گاه ما را در اندرونی از باغ به اتاق‌های قصر می‌کشاند. امروز صبح هم باران بارید، اما بعد از ظهر گرمایِ خوشایندی به جهان برگشت و ما بیرون نشستیم.

وقتی که آخرین جمله‌ی این فصل را برای داوود خواندم، یکی از آن لبخندهای شیطنت آمیزش را می‌زند- بله، آن سال‌ها به هیجان عادت کرده بود، به ضربانِ قلبی که مدام زیاد می‌شد به موهایی سیخ شده به لرزش و لذت و او این را می‌دانست. اما از فاصله‌‌‌ای ذهنی به مجرد خاطره‌ی اولین ماجرای فلیسطی پدیدار می‌شود و لبخندِ رویِ چهره‌اش درهم می‌شود و به قیافه‌ای شکنجه‌دیده بدل می‌شود.

«می‌خواهم برایِ تو درباره‌ی اولین عملیات به گات بگویم،» داوود می‌گوید. «افتضاح بود- نه چیزی که بخواهی لافِ آن را بزنی اما نمی‌خواهم بر هر آنچه آنجا اتفاق افتاد خطِ بطلان بکشم، همه را بنویس.»

۵۲

داوود منتظرِ ملاقاتی با آکیوس است، شاهِ گات. او به تنهایی به اینجا آمده است- تنها با یافیاء و ادیل- هر دو بار و بنه‌هایشان را به زمین نهاده‌اند با انبوهی طلا که شبیه اردک به این ور و آن ور می‌کشند. پیش از سپیده‌دم، با طلا و همه‌ی چیزها، هر سه‌ی آن‌ها از پسِ گشتِ اسرائیلی‌ها گذشتند و از پسِ آن گیتایتی‌ها هم همینطور، آن‌ها واردِ شهر شدند و به قصرِ سلطنتی آمدند. آنجا، همچنان که متداول است در برابرِ دروازه انگار که پناهی می‌جستند سجده کردند که شاید ورود پیدا کنند. و براستی، وقتی آکیوس مطلع می‌شود، مردم‌اش دروازه را باز می‌کنند، اما بعد از بازرسیِ بازدیدکنندگان تنها داوود و طلاها به درون اجازه داده می‌شود و داوود مجبور است که در راهرو منتظر باشد.

داوود منتظر است.

بیشتر از یک ساعت می‌گذرد و شایعات پخش می‌شود. شهر بیدار می‌شود و محوطه‌ی اطرافِ قصر پُر می‌شود، طوفانی می‌شود تا اینکه به غوغایی از فریادها بدل می‌شود، دست‌هایی که تکان داده می‌شوند.

«آیا شنیده‌ای؟ آن‌ها به داوود اجازه می‌دهند که به درون بیایند تا شاه را ببینند! داوودِ قاتل، داوودِ جنایتکار!»

«او همان روانپریشی‌ست که جسمِ پسرانِ ما را به سوء استفاده گرفته!»

«پوستِ آن‌ها را کنده، آن حرامزاده آن‌ها را بعد از مرگ ختنه کرده!»

«دارد اینجا چه کار می‌کند؟ چه جراتی دارد او؟»

«در هر محله‌ای اینجا مادری هست که پسری را به خاطرِ او از دست داده باشد!»

«مرگ بر داوود! همه با هم می‌غرند، «مرگ بر داوود!»

در راهرو داوود صدای آکیوس و وزرای او را از میانه‌ی در می‌شنود، اما هیچکس او را به درون فرا نمی‌خواند. «سرورم،» صدایی مصر شنیده می‌شود، «آیا او همان داوودی نیست که جالوت را کشته؟ آیا این همان داوودی نیست که درباره‌ی او می‌خوانند که به فلیسطی‌ها ضربه زده؟ او شاهِ واقعیِ اسرائیل است!»

«دایوس-بعل بزرگ او را به دستانِ شما هدایت کرده است، شاه!» وزیرِ دیگری می‌گوید.

«نه، نه، از خودش به اینجا پناه آورده،» آکوس مخالفت می‌کند. «او نباید آزاری ببیند.»

انگار که در پاسخ، صداهای هیاهو از بیرون شبیه موجی هولناک است- «مرگ بر داویدوس! مرگ بر داویدوس!»

فریادها هوا را می‌شکافد و لحظاتی دیگر خاموش می‌شود. از میانِ دروازه‌ی ورودی داوود می‌بیند که دستی آغشته به خون از میانه‌ی جماعت بالا می‌آید و حالا سری به همچنین. آدیل را با ترس بازمی‌شناسد. تکه گوشتی خون‌آلود از بافتی زنده – جگر یا قلب- که بر سرِ سربازهای ورودی انداخته شده، او را در فاصله‌ای کم از دست داده و بر دیوار می‌کوبد. تنها موضوعِ زمان بود تا نگهبان‌ها همه‌جا را بگیرند و به او برسند.ِ

داوود گیاهخوارِ کامل نیست اما با دیدنِ اعضای شقه‌شقه شده از وحشت به خود می‌پیچد. نه، چنین چیزی اتفاق نمی‌افتد، با خودش فکر می‌کند آن‌ها کاملا دیوانه شده اند. فلیسطی‌ها اینجور رفتار نمی‌کنند. فلیسطی‌ها از قانون پیروی می‌کنند و متمدن هستند. نه، من تنها دارم آن را خیال می‌کنم. بله، دارم تصور می‌کنم. من- داوودِ دیوانه- دارم تصور می‌کنم.

از بی‌رحمی یکه می‌خورد و در تصمیمی ناگهانی می‌گذارد که قساوت او را دربربگیرد تا اینکه زوزه و غرشی از دهانش بیرون بریزد تا اینکه کفِ دهان‌اش ریشهایش را بپوشاند و چشم‌هایش با آتشِ دیوانگی جرقه بزند. تصمیم می‌گیرد که اینچنین تمامِ راه را برود. برو خودت را از بین ببر، با خودش فکر می‌کند. برو و امثالِ خودت را از بین ببر! تکه گچی را از جیب‌اش در می‌آورد و شکلی را بر در می‌کشد. شکلِ دیگری را تقریبا کشیده که بازوی قدرتمندی او را به اتاقِ تاج و تخت می‌برد. دارد می‌لرزد و خودش را به اطراف می‌کوبد و از آه و ناله دست برنمی‌دارد و حتا حالا، آنچنان که او خودش را در مقابلِ شاه می‌اندازد ردای‌اش را کثیف می‌کند، آنجا در حوضچه‌ای از کثافت می نشیند و ناله سر می‌دهد.

آکیوس، مردی بلند قد در نیمه‌ی سی‌سالگی، چندان متاثر از هیاهوی بیرون نیست. چشم‌هایش از رویِ صورتِ داوود با حالتی از شگفتی که با چندش و دلسوزی آمیخته گذر می‌کند، اما لحظه‌ای دیگر می‌گذرد و جرقه‌ای از فهم و درک در چشم‌هایش می‌درخشد. خیلی سریع شکار را برمی‌دارد و کلاهش را به خاطرِ داوود از سر برمی‌دارد. «به سلامتیِ آنچه که تو می‌بخشی، پسر!»

«به نامِ داگان، چه شیطانی‌ست این؟» می‌غرد، «از دستِ این دیوانه خلاصی بیاب و من نمی‌خواهم او را دوباره در اینجا ببینم، آیا روشن است؟ او را به دمِ مرزها ببر و آنجا رهایش کن تا با سگ‌ها زوزه بکشد.

به نظر می‌رسد که آکیوس دارد لبخندش را می‌پوشاند.

۵۳

تنها وزشِ چند مگس سکوتِ بعدازظهر را در بازارِ چاهارسوقِ گیباء می‌شکند. هیچ پرنده‌ای بر درخت گنده‌ی گز که کنارِ چاه است صدا در نمی‌دهد، خش‌خشِ برگی خش‌خش به گوش نمی‌رسد و هوا آرام و خواب‌آور است.

اما برایِ سرانِ قبایلِ بنجامین حتا در این ساعتِ روز چُرتی نیست. از سرِ طالوت دود بلند شده به این خاطر که حالا دو ماه است که برایش آرامشی نبوده. سرانِ مجمعِ قبایلِ را برایِ جلسه‌ی دیگری فرامی‌خواند، سوم این هفته و وزیران‌اش را همچنین به جلسه می‌خواند. طالوت دارد با سرنیزه‌اش به طرزِ آزاردهنده‌ای بر کف سختِ زمین ضرب می‌گیرد با لرزشی بر گونه و این حتا قبل از این‌ست که کسی چیزِ احمقانه‌ای بگوید که او را عصبانی کند. چطور آن داوود درست از زیرِ دماغ‌اش در رفت، چطور؟ و همینطور با تمامِ گُردان‌اش! و حالا دارد چه طرح و توطئه‌ای را پی می‌ریزد، آن لعنتی؟ در کدام جهنمی مخفی شده؟

درست همان روز داوود از ماجرایش در گات به ما برگشت و حتا لحظه‌ای صبر نکرد. او در میانه‌ی زمین‌ها تاخت و تاز کرده و پوشیده از گل و شل بود، تا اینکه فرسنگ‌ها از سرزمین‌های فلیسطی فاصله نگیرد از حرکت باز نایستاده بود. به نظر می‌رسد که مدتی برایِ او کافی بوده است که چون پس از آن ما به ندرت از جنگلِ هرت بیرون آمدیم و سعی کردیم که چندان خودی نشان ندهیم و بالاتر از همه اینکه که ما تنها موآب را یک هفته پیش ترک کردیم و طالوت همچنان ذهنیتی ندارد که ما کجا هستیم.

مامورهای تجسس ابنر از زمین‌های کشاورزی با همه جور خبر برگشتند.

-آن‌ها می‌گویند که داوود دارد بر جاده‌ی نزدیکِ ادولام مالیات جمع می‌کند که موآبایتی‌ها برایِ او نیروی نظامی فرستاده‌اند که گادِ پیامبر او را جادو کند که دیده نشود و اینکه ساموئل او را نشان کرده بود که شاه بیت‌اللحم شود.

شاه، درسته؟ طالوت فکر می‌کند- به او حالی خواهم کرد!

«آدم‌های قصر دارند گزارش‌ها را بررسی می‌کنند.» ابنر به او می‌گوید اما طالوت حتا به خودش زحمتِ گوش کردن نمی‌دهد. طالوت آنجا را می‌خواهد، هدف را تنظیم می‎کند؛ نتیجه را می‌خواهد.

سران قبایل نه تنها از مرکز بلکه از میکمش، میزپاه، آتاروث و جریکو به اینجا آمده‌اند اما شاه حتا نمی‌پرسد که حالِ آن‌ها چطور است. حالا تحملِ همه‌ی این محبت‌های قبیله‌ای را ندارد.

«مردم، به شما دستور داده شد که تحقیق کنید، نه؟ پس داوود کجاست؟ حرف بزنید!»

سکوتی طولانی شبیه دردی در سینه میدان را دربرمی‌گیرد.

«چرا شماها ساکتید، چرا؟» طالوت می‌غرد. «چه فکر می‌کنید شماها؟ که آن بچه‌ی لعنتیِ بیت‌اللحم به شما کارِ بیشتری بدهد؟ که شما را از نردبانِ خواسته‌ها بالا خواهد بُرد؟ که به شما نقشه‌ی زمین و مزرعه و انگورزار را خواهد داد؟ آقایان، آنچه که او می‌خواهد انجام دهد را دوست داشته باشید. او به شما زهرِمار خواهد داد و شما دارید فراموش می‌کنید، کاملا فراموش می‌کنید که او یکی از ما نیست، او بنجامینی نیست، او یهودایی‌ست! و مراقبِ یهودایی‌ها باشید، آن‌ها خدایی ندارند. به آنها قیمتِ خوبی بدهید مادرِ خود را می‌فروشند. پس به من گوش کنید، ای شما که فریب داده شده‌اید، نمی‌دانم که او به شما چه قولی داده‌است اما بعد از اینکه با او مذاکره می‌کنید دندان‌هایتان را بشمارید و مطمئن باشید که همه سرِ جایشان هستند.»

در دقیقه‌ای طنینِ سکوت سنگین‌تر می‌شود حتا مگس‌ها از ترسِ شاه از وزوز دست کشیده‌اند.

«پس زودتر حرف بزنید، بگذارید که همه چیز تمام شود!» طالوت می‌غرد، «شما چه هستید، ماهی؟ می‌توانم حس کنم که نقشه‌ی پشتِ سرِ من دارد ادامه پیدا می‌کند اما کسی اینجا حرفی نمی‌زند، هیچ‌کس. آیا اهمیتی به من نمی‌دهید؟ باشد اما دفعه‌ی دیگر که فلیسطی‌ها شما را آزار دادند مرا خبر نکنید.»

باز همان سکوتی بود که سایه افکنده بود. همچنان چشم‌ها خیره بر زمین و هیچ کس حرکتی نمی‌کند، هیچ‌کس نفس نمی‌کشد.

تنها کاری‌ست که شماها می‌توانید انجام دهید، طالوت با خودش فکر می‌کند. و شاید شما تنها نیستید؟ شاید این پسرِ من باشد که برای خبط وخطاهایش خیلی بزرگ شده؟ شاید او می‌خواهد که پیش ازین شاه بشود؟ و چه فکری می‌کند، که داوود این کارِ کثیف را برایِ او انجام می‌دهد؟

«سرورم، باشد که آنات به شما عمری طولانی بدهد،» دئوگ داروغه‌ی ادومایتی با لحنِ جدی خودش می‌گوید. «کاش کسی با شایعه و حرف‌های بی‌اساس شما را ناراحت نکند. شما شاه هستید، منجیِ خداوند...»

«حرف بزن، دیوگ!» طالوت می‌گوید، آرزوهای طول و دراز را برای سلامتی‌اش کوتاه می‌کند، چه چیزی شنیده‌اید؟ داوود کجاست؟»

«داوود؟» در این فاصله چیزی درباره‌ی او نشنیده‌ام. اما همان روز با گُردان‌اش ازین‌جا فرار کرد. او را با کاهن اهیملخ در ناب دیدم.»

«پس چرا چیزی نمی‌گویی؟ در آن جهنم داشت چه کار می‌کرد؟»

«من او را در معبد یاهو-نبو دیدم، آقا! داشت از آنجا می‌رفت. از مکانِ خلوتِ مقدس با اهیملخ بیرون آمد. پس مطمئنا اهیملخ سنگ‌های تقدیر را برای او جادو کرده. مردم می‌گویند که او حتا شمشیرِ جالوت را به داوود داده.»

«که اینطور، سنگ‌های تقدیر؟ و اهیملخ شمشیرِ جالوت را به او داده!» طالوت جوش می‌آورد. «خوب گوش کن، دیوگ!- تندپاترین پیکی که داریم را عازم کن و آن خائن اهیملخ را به اینجا احضار کن، او و تمامِ قبیله‌اش- تمامِ کاهنانِ ناب! به آن‌ها بگو که تا امشب وقت دارند که بیایند اینجا گزارش بدهند.»

۵۴

خورشید تقریبا به زاویه‌ی سی‌درجه‌ای از خطِ افق رسیده بود و آنجا میانِ چند ابرِ سبک قرار گرفته. وقتیکه صفِ الا‌غ‌ها در جاده‌ی رو به جنوب پدیدار می‌شود اهیملخ دارد صفی از هشتاد و چهار کاهن را که همه جامه‌ی کاهنی به تن دارند راهبر می‌شود، جلیقه‌ی کاهنی، ردا و کلاههایی زردرنگ. نوباوگان پیشتر راه می‌پیمایند و شش قاطر را راه می‌برند که با پوست‌های بزرگ شراب، گونی‌های گندمِ تفت داد شده و دو گوسفند قربانی که درون‌اش پاک و تمیز شده و آماده برای طبخ است تلنبار شده‌اند.

«همه به برکتِ یاهو-نبو،» او می‌گوید، «برای سرورمان شاه، باشد که او عمر جاویدان داشته باشد.» اما طالوت در حالِ و هوای هدایا نیست. دستی را به نشانه‌ی صبر و توقف بالا می‌برد و بعد آن را به پیش می‌گرداند، به سربازها اشاره می‌کند که دورِ آن‌ها را بگیرند. در لحظه‌ای کاهنان توسطِ سربازها محاصره می‌شوند. اهیملخِ پیر به آرامی از الاغ پائین می‌آید، چند قدم به سمتِ شاه می‌رود و سجده می‌کند.

طالوت او را با نگاهش می‌سوزاند.

«بیا اینجا، ای پسرِ اهیتاب، به اینجا بیا و گوش کن،» آهسته می‌گوید. اهیملخ به او نزدیک می‌شود.

«در خدمتِ شما هستم، قربان.»

« چرا به یاغی‌ها پیوسته‌ای، اهیملخ؟ چرا شمشیرِ جالوت را به داوود دادی؟ و چرا سنگ‌ها را برایِ او جادو کردی؟ که به او نصیحت کنی که چطور با شاه بجنگد؟»

«سرورم،» اهیملخ پاسخ می‌دهد، صدایش کمی می‌لرزد، «این حرف‌ها را باور نکنید! مدتِ درازی‌ست که مرا می‌شناسید- من در تمام جنگ‌ها طرفِ شما بوده‌ام! به واسطه‌ی نبو، تنها به خاطر شاه بوده است که از او مهمان نوازی کرده‌ایم. باشد که آنات مرا مغلوب سازد اگر که من چیزی دانسته باشم! تنها چیزی که می‌دانستم این است که او داوود است، دامادِ شاه، فرمانده‌ی گردانِ سلطنتی!- و اینکه او جویای کمک بود. من تنها به خاطرِ شما به او کمک کردم، سرورم و درباره‌ی هیچ شورشی‌ای نمی‌دانستم- نه من و نه هیچ‌یک از ما- و باشد که شالهوت سگِ خشمگین خدایان مرا لت و پار کند اگر که دروغ بگویم! او به ما گفت که...»

«چرند!» طالوت حرفِ او را کوتاه می‌کند. «چه فکر می‌کنی، که من احمق هستم؟ چطور است که دامادِ شاه بی هیچ هشداری نزدِ تو می‌‌آید، تنها و بی ملازمی؟ آیا این منطقی به نظر می‌رسد؟ نه، اهیملخ، من خریدارِ این داستان نیستم. این خیانت بدجور برایت آب می‌خورد. تو دیگر مرده‌ای اهیملخ، تو و تمامِ قبیله‌ات.»

«اما سرورم، شما نمی‌توانید...»

«آخرین فرصت- داوود کجاست؟»

« من هیچ نمی‌دانم سرورم.»

«تو نمی‌دانی، که اینطور؟»

اهیملخ می‌خواهد که چیزی بگوید اما طالوت به سمتِ به کار گماشتگان برمی‌گردد. «این کاهنان، اگر که آن‌ها را چنین بخوانی، می‌دانستند که داوود یک یاغیِ شورشی‌ست اما همچنان به او کمک کردند و آن‌ها مرا خبر نکردند که داوود به پیشِ آن‌ها رفته است! آیا درست می‌دانی که مجازاتِ خیانت چیست؟ پس وظیفه‌ی خود را انجام بدهید- خیانتکار را بکشید!»

کسی حرکت نمی‌کند. آن‌ها همه می‌دانند که هرکس که کاهنی را بکشد، هفت نسل‌اش دچارِ لعن و نفرین خواهند شد، هم او و هم خانواده‌اش- پسران‌اش فوج فوج خواهد مرد و آنها که زنده بمانند کور و بیمار و کوتوله و خطاکار خواهند شد.

«به نام بعل گیبون!» طالوت می‌غرد، «به نامِ یاهو-نبو که کاهنانش به او خیانت کرده‌اند، آیا هنوز این را متوجه نشده‌ای؟ هرآنکه به منجیِ خدا خیانت کند، دارد به خودِ خدا هم خیانت می‎‌کند! دیاگ، تو آنها را می‌کشی! آنها و خانواده و گله گاو و گوسفندهایِ آن‌ها را- هر چه که دارند را! چیزی را به جا نگذار! آن‌ها دیگر کاهن نیستند- آنها دشمنانِ یاهو هستند،درست شبیه عمالیق.»

آه که سربازان باز خواهند شناخت که این کاهنان به خدایان خیانت کرده‌اند!

نگهبانان دیاگ بیش ازین مردد نمی‌مانند. اهیملخ دارد سعی می‌کند که چیزی بگوید اما قبل ازین که بتواند شمشیر دیاگ به گردن‌اش ضربه می‌زند. به زانو می‌افتد، دست‌هایش بر گلویش است و می‌بیند که تمام دور و بری‌هایش هم درست مثلِ او قتلِ عام شده‌اند و دارند در حوضچه‌ی خون جان می‌دهند.

«همین حالا برو به ناب،» اینطور می‌شنود، «و کار را تمام کن.»

۵۵

من برایِ شش سال در ناب درس می‌خواندم و شبیه خانه‌ی دومی برایِ من بود. همه را در آنجا می‌شناختم- اهیملخ کاهن، متوبال و الیناب، کاهنان نوآموزی که آن‌ها را از زمانی که کودکان شلوغی بودند که زیرِ پایِ ما می‌دویدند به خاطر آوردم. در یک روز بیشتر از ده آموزگار و دوست و آشنا را از دست دادم.

«باختم» انگار که این به خاطرِ قضاوت خدایان یا چیزِ دیگری اتفاق افتاده اما بیشتر اینکه حقیقت موحش‌تر ازین بوده. این من بودم که داوود را به اهیملخ آوردم و این من بودم که را او را نصیحت کردم که شاه را خر کند و اعتمادِ او را جلب کند و شمشیرِ جالوت را از آنجا بیاورد. به خاطر من بود که اهیملخ متهم به خیانت شد، اما حقیقت این بود که این من بودم که خیانتکار بودم. بله، من! من خیانتکار هستم! با دستِ خودم آدم‌هایی که دوست داشتم و به آنها احترام می‌گذاشتم و تحسین می‌کردم را از دست دادم.

آنقدر دردناک بود که نمی‌توانستم آنرا نشان دهم و یا با کسی قسمت کنم. من تنها کسی بودم که در گردانِ او یک باختِ شخصی بود و درست به همین خاطر بود که لحنی نظامی به خود گرفته بودم.

«چقدر اهیملخ حیف شد.» داوود می‌گوید، «کارهای ما برایش گِران تمام شد.»

«حیف،» موافقم، «پایانِ تلخی‌ست. و بختیار بوده که قبل از‌اینکه قتلِ عام شهر ناب را ببیند، مرده.»

«بله، شنیدم که آن‌ها را با خاک یکسان کردند.»

«و چگونه! بعد از اینکه سربازان دیاگ کارِ کاهنان را در گیبا تمام کردند، به سمتِ ناب ادامه دادند و همه را از بین بردند- زنان، کودکان، کهنسالان، دام‌ها- همه چیز.»

«چه می‌گویی؟ آیا کسی باقی مانده؟»

«تنها یک‌نفر-ابیهاتار، پسرِ اهیملخ. از تمامِ قبیله‌ای که او جانِ سالم به در بُرده. آن‌ها با شمشیر و تبر خانه به خانه رفتند، پیرها و زنان را کشتند، جمجمه‌های کودکان را خُرد کردند و نوزادان را به نیزه و سیخ کشیدند.»

«واویلا، مردِ بیچاره باید وحشتزده شده باشد.»

«و چقدر وحشتزده شده- توانست فرار کند اما به سختی اسمِ خودش را به یاد می‌آورد. اوبد و بنایاء او را وحشتزده در زمین‌های کشاورزی پیدا کردند و تنهایش گذاشتند که راهبانِ معبدِ اشتورا در اشتوما ازش مراقبت کنند. اگر کسی بتواند او را از وحشتی که گرفتارش شده دربیاورد، آن‌ها هستند. او تا حالا دو هفته است که آنجا بوده است.»

«معرکه!» داوود می‌گوید، «مطمئنم که آنها او را مثل اولش می‌کنند. و به او بگو که دیگر نترسد، حالا در امنیت است. هر کس که به او آسیبی برساند به داوود آسیب رسانده.»

«در هر صورت، اوضاع با این احوال آنقدرها هم بد نیست. با جلیقه‌ی کاهنان و بالاتنه قضات فرار کرده.»

«واقعا؟ چه عالی! پس به من بگو جاناتان، آیا واضح نیست که خدایان با ما هستند؟»

«یاهو با تو است، این کاملا واضح است. اول اینکه او برای تو آینده‌ای درخشان را در سنگ‌های اهیملخ پیشگویی کرد و حالا به ویژه آمده که تو را با بالاتنه‌ی ابیاتار راهنمایی کند. از حالا به بعد تو قادر خواهی بود که هرچه را که می‌خواهی هر وقت که می‌خواهی از او بپرسی- و حتا، من به خودم می‌گم،که تو پاسخ‌هایی که می‌خواهی را درمی‌یابی- اما من فقط می‌گویم «این عالیست آقا، تاثیرِ زیادی بر گروه‌ها خواهد گذاشت.»

«عالی، جاناتان، بگذارکه خبر خوب را اعلام کنیم.»

«همین حالا، آقا!»

«آه، یک چیزِ دیگر- ما داریم به کیلا می‌رویم. شنیده‌ایم که فلیسطی‌ها دارند شهر‌ را اشغال می‌کنند و انبارها و آغل‌ها را خالی می‌کنند.»

«چه می‌گویی؟ درست زیر دماغِ ما!»

«دقیقا. پس ما قرار است که این را حل و فصل کنیم.»

«فلیسطی‌ها؟ این خطرناک است، آقا. چرا با آنها مشغول شویم؟ این دیگر کارِ شما نیست، خودتان می‌دانید، پس چرا آتش به پا کنیم؟ باید که حالا اطراف را به دنبال سلسله‌ی خودت بپایی.»

«بله... آنچه تو می‌گویی درست است اما در عینِ حال اینطور نیست. از یک سو درست می‌گویید- در این فاصله طالوت دارد در کناره‌ی دریایِ مُرده به جستجوی ما می‌گردد، پس چرا او را خبر کنیم که ما اینجا هستیم؟ چرا آدم‌‌هایمان را برای انبارهای کیلا از دست بدهیم؟ اما از سویِ دیگر ما برای حمایتی که داریم ازینجا می‌کنیم به موقعیت و ارزشی نیازمندیم، برایِ هر کسی که این را می‌خواهد و همچنان آن‌ها که نمی‌خواهند....» برای لحظه‌ای دیگر فکر می‌کند و بعد چشم‌هایش روشن می‌شود- « به اشتاموآ برو و ابیتار را بیاور! ما از نبو خواهیم پرسید!»

۵۶

شنیدنِ این داستان از ابیتار به نظر ساده می‌رسد. با خونسردی سنگ‌ها را جادو می‌کند. به آنها نگاه نیمه‌خیره‌ای می‌اندازد و در لحنی بی‌احساس و خالی از علاقه اعلام می‌کند: «بله، به کیلا می‌روم و آن فلیسطی‌ها را چرخ خواهم کرد.»

چنانکه پدیدار شد ما تقریبا هشتاد مرد را در آنجا در مقابلِ ارابه‌هایشان از دست دادیم اما تاثیرِ زیادی به جا گذاشت. شبیه شاهان برگشتیم، با غنیمتِ بیشتر از پنجاه گونیِ گندم و سی سر گاو و گوسفند از دروازه‌های شهر وارد شدیم. تمام اهالی شادی می‌کردند و دخترها آواز می‌خواندند «طالوت هزاران را کشته است.» قابل توجه است.

مردمِ کیلا، خاصه آن‌ها که ازشان دزدی شده بود پاهای داوود را بوسیدند و سرود مدح خواندند به خدایانی که آن‌ها را فرستاده بودند، اما خوشیِ آنها کوتاه بود. داوود تنها قسمتِ کمی از غنائم را به صاحبان برگرداند و قسمتِ اعظمِ آن را به عنوانِ حق مسلمِ خود نگهداشت- پرداختی برایِ دفاع از شهر.

برایِ سه روز برای خدایان قربانی کردند و کباب درست کردند، تا اینکه از گیبا خبر آمد- طالوت دارد نیروهایش را جمع می‌کند و پیشقراوالانش از پیش در راهند و به اینجا رسیده‌اند.

«آقا،» به او می‌گویم: «پشتِ دیوارهای کیلا ما موش‌هایی در یک تله هستیم. بیا ازین جا برویم و به جنگل برگردیم.»

سخت است که بتوانیم حمله‌ی درستی را در خط مقدم در میانه‌ی درخت‌ها تنظیم کنیم اما به هر حال تا آنجا که در جنگل هستیم به نظر می‌رسد که در امنیت خواهیم بود. سخت است که جاسوسان و آنها که کمین گرفته‌اند را برای لحظه‌ای غافلگیر کنیم اما کمِ کم چهارنفر از آن‌ها بی کمترین تحرکی در جنگل از بین رفته اند و خیلی اتفاقی اعضاء و جوارح خرد شده‌ی آنها را در چاله‌ها و گودال‌های پُر از گیاه پیدا کرده‌ایم. در میانِ درختان پنج مُرده‌ی دیگر یافتیم که شبیه محل تازه‌ای برای فلیسطی‌ها بود، دستهاشان بر گلو بود انگار که حلق‌آویز کرده بودند آن‌ها را.

«آرام باش جاناتان. مشخص نیست که طالوت در راهش به سمتِ اینجا باشد و اگر اینطور باشد چطور او به درونِ شهر راه پیدا می‌کند؟»

«آن‌ها به او اجازه‌ی ورود می‌دهند.»

«بعد ازینکه آنها را نجات دادیم؟»

«بله، ما آنها را نجات دادیم، اما همچنان قیمتش را از آن‌ها پس گرفتیم. هر آنچه را که می‌توانستیم از شهر جمع کردیم.»

بی‌درنگ پس از اینکه داوود از ابیتار درباره‌ی فلیسطی‌ها در کیلا می‌پرسد، ابیتار را برایِ یک گفتگویِ جدی کنار می‌کشم و برای اینکه جانبداری نکنم هر دفعه یادش می‌آورم که من او را به داوود معرفی کرده‌ام. اما ابیتار برای هیچ‌چیز اهمیتی قائل نیست و حتا سکه‌هایی که به او می‌دهم را بی‌شمردن با بی‌تفاوتیِ کامل بر می‌دارد. شاید باید او را بیشتر با راهبه‌ی معبد در اشتوما تنها می‌گذاشتم.

«آیا طالوت به اینجا می‌آید؟» داوود می‌پرسد.

«می‌آید» سنگ‌ها جواب می‌دهند.

«و قانونگذارانِ کیلا؟ آیا ما را به دستِ طالوت خواهند داد؟»

«حتما.»

داوود هیچوقت آیه‌های خدایان را به بحث نمی‌کشد. ما تند و سریع آماده می‌شویم، تقاضای دیگری به مقامات شهر بفرستیم و از مسیر زمین‌های سبز زیف دور شویم. چقدر مهیاست که تو با خودت پیشگویی داری که همیشه در دسترس است.

«همینطور است». اتنی از پشتِ سر من پچ‌پچ می‌‎کند.«زود از همه‌ی خدایان درباره‌ی هر قضییه‌ای خواهیم پرسید که چطور با آن برخورد کنیم.»

۵۷

از دژ بالای قله می‌توانی از منتهی الیه افق تا سمتِ دیگرش دریا را ببینی و وسعتِ زمین‌های سبز را که در آن علفِ تازه دارد می‌روید. ابرها در پهنایِ آسمان لمیده‌اند و جاده‌ای که از بیت‌اللحم پائین می‌آید بینِ کوهها و وادی‌ها پدیدار و ناپدید می‌شود. خرگوش‌های صحرایی اولین کسانی بودند که بینِ صخره‌ها و شیبِ تپه‌ها از خواب بیدار شدند و آنها توسطِ بزهای کوهی دنبال می‌شدند که می‌آمدند که پائینِ ما بینِ درخت‌های پسته‌ی کوهی آب بنوشند، بوته‌ها و ساقه‌های متراکمِ پاپیروس که بر کناره‌های نهر بود. ما تمامِ منطقه را تحتِ نظارت داریم از اینجا تا اسطبل‌های گوسفندان در موآن در غرب، و از جاده‌ی عین‌گدی در شما تا جاده‌ی موآب در جنوب.

از زمانی‌که داوود از دست طالوت فرار کرده به تعدادِ قابل توجهی راهزن و همه‌جور تبهکار پیوسته- مردمی که دیگر چیزی برایِ از دست دادن ندارند زیراکه از خونبها و نزول و قانون و همه‌ی این جورچیزها گریخته‌اند. اما داوود از کسی شهادت‌نامه نمی‌خواهد. سیاست‌اش در این قبال ساده است- اگر که می‌خواهی قبول شوی باید که سه شرط را قبول کنی: اول: شجاعت زیراکه خود داوود کاملا با خطرکردن سازگار است و بُزدلی را نمی‌بخشد. دوم: فرمانبرداری و اینجا کوتاه آمدنی وجود ندارد- داوود بخشنده است، داوود یکی از آن آدم‌هاست اما داوود همچنان بی‌هیچ بخششی تنبیه می‌کند و سومی: روحیه‌ی کارِ جمعی- همه برای همه و این خودِ داوود را هم شامل می‌شود. این از جذابیت‌هایِ داوود است که گرچه او فرمانده‌ست اما خودش را در سطحِ شما می‌انگارد و مشکلی ندارد که دورِ آتش با بچه‌ها بنشیند، شوخی کند و آوازهای مسخره بخواند و برایِ یورشِ فردا با آنها مطابق برنامه پیش برود زمانیکه دارد تکه کبابش را می‌جود. حتا خوشی‌های خاص‌ترش را هر از گاهی با جنگجوها قسمت کند وقتی که در عمقِ چادر با یکی از آنها محو می‌شود و هنوز جوری دارد با جنگجوها قاطی می‌شود این حقیقت را روشن نمی‌کند که او در اوجی دست‌نیافتنی‌ست. کاملا برعکس، چالشِ میانِ نزدیکی و جاذبه‌ی انگیخته به هاله‌ی گردِ او رنگِ بیشتری می‌بخشد. برو کشف کن- داوود یک فراری از قانون است، اما مردم از او پیروی می‌کنند و او را چون خدا باور دارند. برایِ آنها او پیتر پنِ تسخیرناپذیر بود که کاپیتان کوکِ فلیسطی را ناپدید کرده. او پسرِ دهاتی‌ای بود که با جذبه‌اش شاهزاده و شاهدخت را سحر کرده است و او فرمانروایِ بعدی‌ست، پسری که برگزیده‌ی خداوند است او که شاهِ نشان شده از جانبِ خود ساموئل است.

هرجا که می‌رود شایعات چون آتشی وحشی می‌گسترد و به اینجا هم همینطور، وسعتِ وحشیِ برهوتِ وحشی، مردم همچنان سرمی‌رسند. حتا رودخانه‌ی اُردن که حالا به شتاب جریان دارد با جریانِ آبی زمستانی که سریع است برای همراهی با گادایت که از آنجا گذر کرده تا به داوود برسد متوقف نمی‌شود.

«آن‌ها چگونه گذر کردند؟» سربازِ متحیر می‌پرسد، برای هیچ‌کس، اگر که او شیطان یا روح نیست، می‌تواند از اردن عبور کند بی‌آنکه در این فصل از سال با جریانِ روفته شود. در حقیقت این گادایتی‌ها شبیه کابوسِ کسی هستند، موجوداتی وحشی و اطمینانی نیست که چقدر آدمیزاد هستند اما آنها را با رضایتی مبدل واکاوی می‌کند و بی‌درنگ به آن‌ها خوشامدگویی می‌کند و سوالی نمی‌پرسد. در مقابل، وقتی‌که یک گروهِ بزرگ یهودی و بنجامینی‌ها روزِ بعد به کوه می‌رسند، در کمتر از چند دقیقه خود را می‌یابند که با حلقه‌ای از نیزه‌ها محصور شده‌اند. بنجامینی‌ها با یهودی‌ها دارند چه کار می‌کنند؟ و چگونه‌است که آن آدم‌ها از قبیله‌ی طالوت آمده‌اند که به داوود بپیوندند؟

«فرماندارِ اینجا کیست؟» داوود از صخره‌ی بالای سرِ آنها می‌پُرسد.

«من، آماسای.»

«چه کسی تو را فرستاده است؟»

«هیچکس، آقا! نامِ شما در این سرزمین عظمت دارد.»

«تو بنجامینی هستی...»

«ما پسرانِ آنات هستیم، آقا.»

«بسیار خب»، داوود در حالیکه لحن‌اش را عوض می‌کند می‌گوید،«اگر آمده‌ای که کمکی کنی شبیه برادرم هستی، اما...» در حالیکه یک انگشت را بلند می‌کند، «اگر آمده‌ای که مرا فریب دهی و خبر بگیری- پس خدایان بینِ ما قضاوت خواهند کرد و بر کلماتِ داوود-خائن خواهد مُرد!»

انگار که در جواب، لحظه‌ای که داوود به خدایان اشاره می‌کند چیزی آماسای را می‌گیرد، تن‌اش شروع به لرزیدن می‌کند و شعری از لب‌هایش برمی‌خیزد.

صلح و آرامش داوود، تنها صلح و آرامش

به آن‌ها و کسانی که با تو هستند

صلح و آرامش که خدایان با تو هستند

صلح و آرامش...

چنانکه آواز سر می‌دهد خرگوش‌های کوهی در صخره‌ها از سوراخ‌هایشان بیرون می‌آیند و بزهای کوهی نزدیکتر می‌آیند که بشنوند. همه می‌خواهند با او آواز بخوانند و خیلی زود صدای محکم همسرایان در هوا طنین می‌اندازد:

صلح و آرامش که خدایان با تو هستند،

صلح و آرامش! صلح و آرامش!

بعد از چنین اتفاقاتی آیا تعجب‌آور است که عده‌ای شروع به لعن و نفرینِ داوود کنند؟ حتا امروز، زمانیکه هم آماسای و هم داوود تاریخی جدا از هم دارند، هنوز مردم می‌توانند چنین آوازی سر دهند «سرودِ صلحِ داوود».

۵۸

تعدادِ کمی از افرادی که در سبزه‌زارهای زیف بازداشت کردیم ادعا کردند که که تاجرانی بوده‌اند یا مردم محلی که بعد معلوم شد اینطور نبوده‌اند. اول داوود چند نفر را فرستاد که بررسی کند که دارد با چه کسی معامله می‌کند- دوتا ازین افراد را گرفتند، کمی زغالِ سرخِ داغ در دهانشان گذاشتند و برای مدتی با آن‌ها صحبت کردند. اما پس از آن ما دیگر به خود زحمتی ندادیم. بله، آن‌ها جاسوس‌های ابنر بودند اما اگرهم چنین بوده باشد به این معناست که طالوت سرِ آن دارد که ما را مجازات کند و ما هر دو یا سه روز به جایِ دیگری نقل مکان می‌کردیم.

یکی از مردانی که بازجویی کردیم به ما گفت که چطور آن زافایتی‌های لعنتی حرف و حدیثِ ما را به طالوت رسانده است.

«سرورمان شاه، باشد که نام‌اش ستایش شود.» زافایتی‌ها گفتند:«داوود در زمین‌هایِ سبزِ زیف است، در درختزارِ بالایِ تپه‌ی هخیلا. بیا و او را ببر.»

و چطور آن‌ها می‌دانستند؟ به خاطرِ شاهزاده جاناتان که اصرار داشت که بیاید و داوود را ببیند.

«شاهزاده شاهزاده است همچنان که تو می‌دانی،» جاسوسِ اسیر گفت، «حتی اگر که او با سه یا چاهار مرد به زمین برود، در وسعتِ زمین‌های سبز که چون دندانی طلا سر بیاوری در دهانی ناباب.»

اما شاه احمقِ کسی نیست، او خوب می‌داند که چه کسی در اعتراض برآمده است، پس چرا باید که او به تپه‌ی هخیلاء شتاب کند وقتی که روشن است که ما بیشتر آنجا نخواهیم بود؟ به جایِ آن او به زفایتی‌های لعنتی ماموریتی داده است و حالا کاشف به عمل آمد که آن‌ها دارند تمامِ سرزمین را به امرِ او می‌گردند که بیابند که ما دقیقا کجا اطراق کرده‌ایم.

پیدا کردنِ ما کارِ ساده‌ای نبود- ما به ندرت دوبار در همان مکان اطراق می‌کنیم و ما بازرسان خود را برایِ پوشش دادنِ کُلِ منطقه داریم. تنها کسی که نیاز دارد ما را پیدا کند. تنها کسی که نیاز داشته باشد ما را پیدا کند موفق می‌شود و این چنین است که بازرسانِ ما شاهزاده جاناتان را پیدا کردند و او را به بیشه آوردند. حقیقت این‌ست، نمی‌فهمیدم که او در اینجا به دنبالِ چیست- برای سفری کوتاه بسیار پُرخطر به نظر می‌رسید- اما از آنچه که او می‌گفت به نظر می‌رسید که تنِشِ بینِ او و پدرش به شکافی بزرگ بدل شده. آخرین دعوا در مراسمِ قربانیِ بعل گیبون در میانِ تماشاگران اتفاق افتاد و دیگر امکان نداشت که این شکاف که خانه‌ی شاه را لرزانده بود را پنهان کرد.

بنجامینی‌های بسیاری به مراسم گیباء آمدند- تقریبا تمامِ قبیله آمده بود- و با آن‌ها هزاران افرایتی و گیلادایتی بود. جاناتان با طالوت و مقامات نزدیکِ قربانگاه نشسته بود، و همچنان که آن‌ها حرف می‌زدند او برایِ هزارمین بار سعی کرد که از جانبِ داوود میانجیگری کند اما طالوت گوش‌اش بدهکار نبود- تنها کافی بود که به او بگویی «داوود» و رگ خشم در پیشانی‌اش نبض بگیرد.

«چه شاهزاده‌ای هستی تو، پسر؟» به او خشم می‌گیرد. «داری قبر خودت و من را می‌کنی!»

«آه، واقعا پدر، می‌توانم ببینم که نگرانِ چه هستی اما آن چیزی نیست که واقعیت دارد،» جاناتان پاسخ می‌دهد، بیهوده سعی می‌کند که پدرش را آرام کند.

«که نیست؟» طالوت به تندی پاسخ می‌دهد، «که اینطور نیست؟ پس چگونه است؟ نه، به من پاسخ ندهید! چیست که یهودی‌ها آواز می‌خوانند؟ «یهودا، یهودا، پسرانِ پدرت جلویِ شما تعظیم خواهند کرد،» نه؟ پس ادامه بده، شما بنجامینی‌های احمق، ادامه بدهید و تعظیم کنید! کمی از عشقِ قدرت و جاه را از دوستانِ یهودی‌ات بیاموز!»

انگار که زنبوری بزرگ او را گزیده باشد، جاناتان از کوسنی که بر آن نشسته‌است می‌جهد. صورت‌اش از توهین سفید شده است. شقیقه‌اش ضرب گرفته است و رنگ‌های گردن‌اش قرارست که انگار از هم بشکافد. بی هیچ کلمه‌ای میزِ شاه را ترک می‌کند و از پله‌هایی که به سمتِ طبقه‌ی زیرین جائیکه تمامِ افرادِ قوم و قبیله‌ دورِ مطبخ نشسته‌اند پائین می‌رود. آنجا، همچنان که راه می‌رود، فکری او را از حرکت بازمی‌دارد و به سمتِ طالوت برمی‌گردد:«چه کسی دارد قبرِ ما را می‌کند، من یا شما پدر؟ امروز در مقابلِ تمامِ ملت شما پسرِ خود را تحقیر کردید، پدر! امروز شما بی‌افتخار صحبت کردید، شاه! و امروز همه‌ی قبیله‌ی ما، تمامِ بنجامینی‌ها شاهدند که شما ما را دیگر در اینجا نمی‌بینید! به بعل گیبونِ بزرگ قسم می‌خورم و به آنات، شیرِ ماده که پلیدی را از بین می‌برد- تنها در صورتی که جنگی باشد مرا بخوان!»

حالا در پناهگاهِ بیشه‌‌ی تپه‌ی هخیلاء، جاناتان و داوود همدیگر را به آغوش می‌کشند و از هیجان می‌لرزند.

حتا پیش از اینکه حتا کلمه‌ای صحبت شود، داوود نمی‌تواند خستگی و بیچارگیِ خود را از او مخفی کند. این زمان‌ِ سخت و اینجا در بیشه‌ی زیفاء، از همیشه بیشتر بیم دارد.

«شبیه سوسکی که با یک دمپائی دنبال کرده باشی،» می‌گوید.

«نترس داوود» جاناتان به او امید می‌دهد، «آنات با تو است، نبو و یاهو با تو هستند-خدایان عاشقِ تو هستند! به هیچ ترفندی پدرم نمی‌تواند تو را دستگیر کند. من می‌دانم و او می‌داند که ساموئل در جایگاهش تو را به عنوانِ شاه تدهین کرده است. اما من، تو می‌دانی، هرچه که از من می‌خواهی از آنِ توست. اگر که خدایان تو را برگزیده‌اند، پس این آن‌ست که خواهد بود. تو فرمانروایی خواهی کرد و من ولیعهدِ تو خواهم بود- قبول؟»

داوود آهی عمیق می‌کشد، اما اگر تو فکر می‌کنی که او جواب می‌دهد، «آه، بیا جانی، خدا به دور، تو جانشینی برایِ تاج و تخت هستی،» پس تو کاملا به خطا رفته‌ای. درست است، عظمت فراگیر است اما نه تا این اندازه.

«مشکلی نیست، برادر، هرچه که تو بگویی،» داوود محکم می‌گوید چنانکه انگار آن‌ها در موردِ گندم و روغن معامله کرده‌اند.

سکوتی مقدر بر درختان سایه گسترده. شاید این اولین باری‌ست که ایمانِ تمامِ جاناتان به داوود برای لحظه‌ای لرزه برمی‌دارد و حتا بیشتر از کلمات او را زخمی می‌کند، این لحنِ آنهاست، جاناتان اینگونه حرف نمی‌زند، اما او می‌داند- آمده است که خداحافظی کند، آمده‌ست که تقدیرش را ببیند- با همان چاقویِ نامرئی که او را دو تکه کرده است، شبیه قسمتی از بدن‌اش، اول پدری و حالا معشوقی و نه! او نمی‌خواست که هیچکدام از آن‌ها را از دست بدهد اما سرِ آخر هر دویِ آنها را از دست می‌دهد-طالوت به خاطرِ داوود و داوود به خاطرِطالوت.

برخلافِ میلِ باطنی‌اش کلماتِ زشت از لب‌های جاناتان رخت برمی‌بندد: «باشد که خدایان دشمنانِ شما را نابود سازند، داوودِعزیز و با تو آنچنان باشند که با پدرم بوده‌اند. تنها این را به یادِ من و خانواده‌ام بینداز و آن‌ها را آزار نده! پیمانمان یادت باشد، داوودِ عزیز!»

و تنها این کلمات که رک و روراست با درونی‌ترین افکارِ داوود سخن می‌گویند درون‌اش را لمس می‌کند و تکان می‌دهد. آه داوود، داوود، به خودش می‌گوید، چه اتفاقی دارد برایِ تو می‌افتد؟ این جانی‌ست! جانیِ محبوبِ توست!

«داری به چه فکر می‌کنی، جانی؟» دم برمی‌آورد انگار که کوچک شمرده شده، «پدر و مادرِ ما در آسمان، یاهو و اشره شاهدِ عهدی که ما نهادیم هستند-بینِ من و شما و بینِ پسرانم و شماها.» و او جاناتان را در آغوش می‌کشد و جاناتان او را در آغوش می‌کشد و آن‌ها همدیگر را می‌بوسند و دوباره اشک می‌ریزند و مزه‌ی اشک‌ها بر لب‌های داوود با طعمِ جاناتان و مزه‌ی اشک‌ها بر لب‌های جاناتان با طعمِ جاناتان.

۵۹

اگر که طالوت مدتی طولانی مصّر بود که می‌تواند داوود را بیابد، جستجویی روشمند می‌توانست کار را به سرانجام برساند اما طالوت هر وقت که ارواح او را تسخیر می‌کردند دست به عمل می‌زد. تنها آن زمان بود که احساسِ آزادی می‌کرد و به غرایزش اجازه می‌داد که کنترلش کنند. تنها آن زمان بود که او به درستی کامل می‌شد.

از زمانی که جاناتان او را ترک کرده بود چیزی در او تغییر کرده بود. بیشترِ روزهایش را در قرارگاهِ ارتش سپری می‌کرد و شب‌ها سراسیمه بینِ چادرها پرسه می‌زد. خواننده‌ها و موسیقیدان‌ها را ممنوع کرده بود که به نزدِ او بیایند، دیگر به شراب لب نمی‌زد و بیشتر از آن-پس از آن خودش را از جویدن علفِ پیامبران که ساموئل به او یاد داده بود بجود گرفت، حملات کمتر و کمتر شد و تنها یک دیوانگی باقی‌مانده بود- داوود- و آنهم تمام نبود بلکه یک‌جور دیوانگیِ خصمانه و فرساینده بود که طالوت با خودش مواجه می‌شد. او از داوود متنفر بود اما او را همچنان دوست داشت، حسادت می‌ کرد اما تحسین‌اش می‌کرد.

نه!فرصتی نبود! او با خودش کلنجار می‌رفت، آنچه که آن‌ها همه می‌گویند اهمیتی ندارد، پیش ازین کافی بوده است. ناچارست که پایانی بر آن بگذارد.

«سه هزار نفر در مسیر به سمتِ مراتع می‌روند!» دیده‌بانانِ رویِ تپه‌ها به داوود گزارش می‌دهند.

در کمتر از پانزده دقیقه تمامِ چادرها برپا شده‌اند و داوود دارد در گُردان در میانِ وادی‌ها، میانه‌ی بوته‌ی گُل‌های طاووسی و درختانِ پسته‌ی کوهی می‌چرخد، به پیش، رو به جنوب به سمتِ زمین‌های سبزِ موآن.

اما طالوت همچنان در این تمهیدات با تجربه است و مسیرِ عقب‌نشینیِ داوود چه بسیار قابلِ پیش‌بینی ست. سریع و به سرعت و کاملا واضح ارتش راهش را در میانِ وسعتِ مراتع باز می‌کند. ما به جاهایِ دورِ کوهِ موآن فرار می‌کنیم اما طالوت درست در پشتِ ما در آنسویِ کوه است. نیروهایش را دو قسمت می‌کند، نیمی از آن‌ها با خودش و نیمی با ابنر که بتواند گُردانِ کوچکِ ما را از دو سمت غافلگیر کند.

این دفعه کارِ شما ساخته است، طالوت فکر می‌کند، چشم‌هایش برق می‌زند.

«سرورم، سرورم...!»

فرستاده به سرعت و چهارنعل با قاطرش از راه می‌رسد و پیشِ رویِ طالوت از حرکت باز می‌ایستد.

«قربان، فلیسطی‌‌ها بر ما غلبه کرده‌اند! آن‌ها پیشاپیش از بت‌شمش گذشته‌اند و انبارهایِ غله را خالی کرده‌اند! آن‌ها در راهشان به سمتِ مرکز هستند! ما را نجات بده! سریع!»

«آن فلیسطی‌های لعنتی،» طالوت زیرِ لب می‌گوید: «باشد که آناتِ انتقام‌گیر آن‌ها را نابود سازد.»

چرا ناچارست که در این لحظه تمام کند؟ یک ساعت؟ دو؟ طالوت دستی را بلند می‌کند تا رژه‌ی نظامی را متوقف سازد و تمامِ ارتش در لحظه‌ای از دودلی و تردید بی‌حرکت می‌ماند اما تنها برایِ لحظه‌ای ست زیراکه بینِ مسئولیت‌ها طالوت می‌داند که وظیفه‌ای بر گردنِ شاهِ اسرائیل قرار دارد- دو ساعت زمان می‌تواند تفاوتی بسازد بین سقوط یا نجاتِ پایتخت.

«شیپورها را به صدا بیاورید، اعلامِ عقب‌نشینی کنید. ما باید به سرعت از اینجا به گیباء برویم، حرکت کنید!»

ابنر می‌شنود، با نیروهایش برمی‌گردد و ارتش قبل از عزیمت نظم و ترتیب می‌گیرد.

«قربان، ما آماده‌ی حرکت هستیم!»

طالوت نگاهِ خسته‌ای به کوه می‌اندازد و پاشنه‌ی پاهایش را در میانه‌ی دنده‌ی قاطر جای می‌دهد. «نگران نباش، ای پسرِ ایشای،» زیر لب می‌گوید. «زیرِ لب می‌گوید.»

۶۰

غاری که ما در آنجا قایم شده‌ایم درست در پایِ صخره قرار دارد، جائیست که گوسفندان شب‌ها در آنجا پناه می‌گیرند. از بیرون چیزی جز یک حفره‌ی کج و کوله نیست اما عمق ندارد با بوته‌ها و علف که صخره‌های بلند را که چون دیواری از بالاست پوشانده است. درون آن طاقی کوچکِ نیمه پنهانی وجود دارد اما در واقع آن طاقی نیست بلکه به مانند یک ورودی‌ به فضای وسیعِ درونِ غارست.

چنانکه شاه به درونِ غار وارد می شود که قضایِ حاجت کند، ده سربازِ در مسیر نگهبانی می‌دهند. کت‌اش را در می‌آورد به طاقی آویزان می‌کند و می‌گذارد که بدن‌اش راحت شود از اضافات. اما این همیشه موضوعی جزئی نیست- تا حالا پانزده دقیقه‌ست که آنجاست و چنان متمرکز بر این موضوع است که نمی‌تواند حس کند که داوود پشتِ سرش ایستاده است و در طاقی مخفی شده است و نه حتا وقتی که داوود می‌رسد و تکه‌ای از حاشیه‌ی کت‌اش را پاره می‌کند.

من پشت ایستاده‌ام و نفس نمی‌کشم. توی دیوانه، فکر می‌کنم، توی حرامزاده، داری چه کار می‌کنی؟ کار بهتری برای انجام دادن نداری تا بازی کردن با دُمِ شیر؟

اما داوود برای ایجادِ تنش این کارها را انجام نمی‌دهد و به هیچ وجه برایِ ایجاد درگیری نیست. داوود دوست دارد که خطر کند اما نه به عمد چون برایِ نقشِ او هنوز نمایش آغاز نشده است.

وقتی که طالوت از غار پدیدار می‌شود، داوود می‌گذارد که او چهل متر دور شود و بعد پشتِ سرِ او بیرون می‌آید.

«سرورم!» صدا می‌کند، «چرا فکر می‌کنی که مردم دارند پشتِ سر من حرف می‌زنند؟ چرا فکر می‌کنی که داوود دارد می‌نگرد تا تو را حرام کند؟ چه کسی این را در سرت کرده است؟»

گیج و متحیر، طالوت به سمتِ او برمی‌گردد. اعتماد به نفسِ بسیارش غیرِقابلِ باور است، با خودش فکر می‌کند.

«ببین، سرورم،» داوود به بالابردنِ تکه لباسی که از کُتِ طالوت کنده است ادامه می‌دهد، «آیا این تکه‌ای از لباسِ شما نیست؟ تکه‌ای که همین الان در غار پاره کردم. بله، نگاهی بهش بینداز! و شما چه می‌پندارید، به جایِ این آیا که نمی‌توانستم شما را از بین ببرم؟ اما خدا به دور اگر که منجی خدایان را با انگشتانِ کوچکم لمس کنم! هرگز! بینِ هر دویِ ما این شما هستید که با من پیمان بسته‌اید اما من به هیچ‌وجه قصدِ لمسِ شما را ندارم.»

داوود خوش‌هیکل و خوش‌قیافه است و می‌داند که چطور بجنگد اما نیرویِ اصلی‌اش در دهان‌اش قرار دارد. او می‌تواند شبیه یک شاعر یا دلال صحبت کند. می‌تواند ورق را برگرداند بی‌اینکه مخاطبانش آن را حس کنند و می‌تواند مار و صخره را هم به اشک وادارد.

«سرورم،» می‌گوید: «تنها از آنچه می‌گوید خرعبلات رویِ هم تلنبار می‌شود. سرِ آخر خلایق هرچه لایق، اینطور نیست؟ باشد که خدا دشنام‌گویانِ مرا نابود سازد. به خودت در اینجا با تمامِ این ارتش بنگر- تمامِ آن برایِ چیست؟ شاهِ اسرائیل در اینجا به دنبالِ چه می‌گردد؟ سگی نیمه مرده یا حشره؟»

با آن کلماتِ آخر داوود آن تکه لباس را به جاده می‌اندازد.

«آنجا آقا، آنچه که از آنِ توست را بردار و قَسَم به جانِ مادرم که باشد که خدایان بر ما قضاوت کنند!»

یکی از نگهبانان می‌دود و تکه لباس را برایِ طالوت می‌آورد و ما، سربازانِ داوود، داریم به سختی و بااضطراب نفس می‌کشیم. طالوت همین حالا می‌تواند با انگشتِ کوچک‌اش کارِ ما را تمام کند- یک فرمان و غار قربانگاهِ ما خواهد شد.

اما طالوت تنها حاشیه‌ی کنده شده‌ی کت‌اش را نگه می‌دارد و در عمقِ شگفتی برایِ مدتی طولانی به آن نگاه می‌کند، به چشم‌های خود باور ندارد. چشم‌هایش به ناگهان روشن می‌شود، نم برمی‌دارد و برق می‌گیرد.

«ای داوود، تو کاملا راست می‌گویی-دست‌هایت تمیز است. ستایش بر خدایان که به من حقیقت را نشان داده‌اند! بر آنها که انسانی که آمده است تا انسان‌های دیگر را بکشد نمی‌کشند؟ اما من در دستانِ شما بودم و شما به من دست نزدید. باشد که یاهو و آشره برای آنچه که امروز اینجا انجام داده‌ای به تو برکت دهند! و عزیزم، نترس-نه برایِ ما. تو چون پسری برایِ من هستی. اما طالوت صدایش را پائین می‌آورد. «من می‌دانم ای پسر ایشای که ساموئل تو را به عنوانِ شاه نشان کرده‌است و چه کسی می‌داند، شاید یکی از همین روزها تو حکمرانی کنی اما پیشِ من سوگند یاد کن که هیچوقت به خانواده‌ی من آسیب نخواهی رساند.»

«قسم به تمامِ خدایان،» داوود قسم می‌خورد، «شما شاه هستید! چرا به خانواده‌ی شما آسیب برسانم؟ باشد که آنات خون مرا بنوشد اگر که تواناییِ انجامِ چنین کاری را داشته باشم!»

طالوت پاسخ نمی‌گوید، تنها سر تکان می‌دهد، برمی‌گردد و به ارتش اشاره می‌کند که او را دنبال می‌کند.

نفسِ راحتی به ناگاه از حنجره‌ها برمی‌خیزد و چون بع‌بعِ جانوری غول آسا از ژرفایِ غار برمی‌خیزد.

۶۱

ظهر هنگام در عین گدی لنگر می‌افکند و خورشید درست بالای سرِ ما بازایستاده. جایی برایِ مخفی شدن ازین گرمایِ سوزان نیست و حتا در چادر و یا در سایه‌گاهِ درختان هم آسایشی نیست. بنایا دارد خودش را با برگِ درختِ نخل باد می‌زند اما همچنان عرق از چهره‌اش سرازیر شده است. اتنی دارد سپرش را برق می‌اندازد و اوبد دارد شمشیرش را با یک خنجر تیز می‌کند به شکلی خود کارتیغه را بر تیغه می‌گذراند از دسته‌ی شمشیر به بیرون و باز و باز این کار را تکرار می‌کند.

«آه که چه گرمایی،» بنایاء زیرِ لب می‌گوید، «کوره است.»

«چرا هنوز اینجا هستی اصلا؟» اوبد غرغر می‌کند، «شاه به داوود گفت که او شبیه پسرش است، پس چرا به کارش در پایتخت برنمی‌گردد و همزمان برایِ ما استخوان نمی‌اندازد؟»

«احمق نباش،» اتنی پاسخ می‌دهد، «پس شاه این را به او گفت. فکر می‌کنی که می‌توانی به کلماتش اعتماد داشته باشی؟ داوود خیلی خوب می‌داند که تنها تا زمانی که طالوت دیوانه شود باز دوباره با او اوضاع همین است. شاه یک دیوانه‌ی تمام است.»

«پدربزرگِ تمامِ دیوانه‌ها،» اوبد موافقت می‌کند."گیر داده است به ما و همین است که هست. سه روز برایش طول کشید که برود و برگردد-کارش با فلیسطی‌ها تمام شده و با تمامِ ارتش به اینجا برمی‌گردد. خوشبختیم که آن‌ها را دیدیم که دارند می‌آیند!»

«و تقریبا داریم موفق می‌شویم که دربرویم،» بنایاء اضافه می‌کند، «ما از مسیرِ بُزها از کوه بالا رفتیم اما آن‌ها همچنان دنبالِ ما می‌آمدند. شانس آورده‌ایم که ماجرایِ غار را دمِ صخره متوجه نشدند.»

«خوش شانس بودیم، برادر،» اتنی موافقت می‌کند، «به خاطرِ اینکه حتا در غار ممکن است بد تمام شود.»

«اگر از من بپرسی این داوود سرِ قرار همه را می‌پیچاند،» اوبد می‌گوید، «خدایان سرِ طالوت را بر بشقاب به او هدیه دادند، و وقتی که خدایان به تو چنین هدیه‌ای می‌دهند باید بپذیری.»

«کاملا درست می‌گویی،» اتنی در حالیکه همچنان با او موافقت می‌کند می‌گوید: «هنوز نمی‌توانم باور کنم که چطور گذاشت طالوت برود. چطور توانست فرصتی شبیه این را از دست بدهد؟»

«از دست دادن کلمه‌ی مناسبی نیست،» بنایا در حالیکه به آنها می‌پیوندد می‌گوید، «بزرگترین فرصتِ ممکن برای همیشه. به طالوت زمانی می‌رسد که شلوارش پائین است، درست زمانی که می‌تواند رودست بخورد و چه کاری می‌کند؟ آرام پیش می‌رود و یک تکه از لباس‌اش را می‌کند.»

«تنها کاری که می‌توانست انجام دهد همین بود.» اتنی خلاصه می‌کند. «بهترین قسمت‌اش بود،» بنایا خاطرنشان می‌کند. «از تمام مکان‌ها در جهان، والا حضرت برای انجامِ این کارها به کجا رفته؟ درست در غار که از او مخفی شده! ای داوود، داوود، چرا به او پیشنهاد ندادی که برایِ مدتی پیشِ ما بماند؟ حداقل می‌توانستیم چیزی از او درآوریم.»

«استعدادِ پول به دست آوردن داری، اما همه‌اش همین است، شامه نداری. نخیر!» اتنی او را سرزنش می‌کند.«مرا باور کن، برادر، اگر کمترین شامه را داشتی الان در حال انجام مراسم بخشایش درگذشتگان بودی.»

«بعد از این همه سال با بزها چگونه می‌توانم حس شامه داشته باشم، ها؟ وقتی تو این اطراف هستی حتا خدایان اینجا را بومی‌کشند.»

۶۲

خطر برگذشته است. کارها مطابقِ معمول است و اگر که داوود هنوز کارها را با زفایتی‌ها رتق و فتق نکرده است که ما را باخبر ساخته‌اند که او حالا برای جمعِ کمی اعانه در جنوبِ آنجا درچراگاه‌های موآن مشغول است. زمانِ نابال است، جشنِ پشم‌چینیِ کاراملی‌ها و جوری که داوود ارتباطش را با همسایه‌هایش می‌بیند این جشن، جشنِ ما هم هست به همچنین. دور و برِ اینجا نابال شاه است- فردِ حال به هم زنی‌ست اما تا خرخره در پول است و رمه‌های زیادی برای کارمل به زیف دارد. زن‌اش ابیگیل هم کاملا در اینجا مشهور است- مردم می‌گویند که خیلی زیباست و این در واقع اوست که کارها را برایِ او رتق و فتق می‌کند.

داوود همیشه به زن‌های زیبا علاقه داشت و به ثروت هم کمتر ازین علاقمند نبود. با داوود سخت است که بدانی که او پیشاپیش چه برنامه‌ای ریخته است و چه چیز را فی‌البداهه انجام می‌دهد، اما یک‌چیز حتمی‌ست- برای مدتی چشمی بر نبال داشته است. مرا برای توضیحی به داخل صدا می‌کند و من و نه نفر از آدم‌هایش را می‌فرستد تا او را ببینیم.

تا ظهر ما در مزرعه‌ی موآن هستیم، در میانِ انبوهی از پشم و بع‌بع بی‌وقفه‌ی گوسفندان. پشم‌ریسان دارند خوب پیش می‌روند و تقریبا دو سوم کُلِ پشم را انجام داده‌اند. بوی کباب در هوا پیچیده و خبرِ آماده شدنِ ناهار را می‌دهد. نابال را می‌بینم که برپشته‌ای از پشم در مقابلِ پشم‌چینان نشسته، پاهایش از هم جدا به مثانِ قیافه‌گرفتنِ یک رئیس، پیش می‌روم تا درخواستِ داوود را منتقل کنم، درخواستی که او واقعا نباید رد کند.

«سرورم نبال، سلام و درود از داوود پسر ایشای!» اعلام می‌کنم، «سلام و برکت بر شما و خانواده و همه‌ی همراهانِ شما باد! سرورمان داوود شنیده‌است که پشمِ گوسفندانِ شما امروز چیده می‌شود. داوود برایِ شما خوشحال است و جشن خوبی را شبیه جشنِ پارسال با گوسفندانِ بسیار برایتان آرزو می‌کند چراکه شما به خوبی کسی که از گوسفندانِ شما حمایت و نگهداری می‌کند را می‌‌شناسید. اما اگر نشنیده‌اید که چه کسی منطقه را از دزدها پاک کرده است و چه کسی گوسفندانِ زیف را از چاههای شما دور کرده است، از مردانِ رمه بپرسید و آن‌ها به شما خواهند گفت. پس حالا، بعد از تمامِ کارهایی که داوود برایِ شما انجام داده است به راستی خوشحال است که شما جشنِ پشم‌چینی را دارید به خوشی برگزار می‌کنید و تنها او می‌پرسد- چون پسری از پدرش می‌پرسد- که لطفا، به پسرانش چیزی بده از آنچه که برای جشن ساخته که آنها هم بتوانند جشن بگیرند.»

«کدام داوود؟» نابال بی‌اینکه دوباره فکر کند می‌پرسد، «پسر ایشای؟ او کیست؟ مگر او همان دزدی نیست که دارد از شاه فرار می‌کند؟ و به چه دلیلی من باید نان و گوسفندانم را که برای شبانانم قربانی کرده‌ام را به مردمی بدهم که نمی‌شناسم؟ بس‌ کنید شماها، بروید و برای خود احمقِ دیگری پیدا کنید- برده‌هایِ فراریِ زیادی این اواخر اینجا ول می‌گردند.»

مجبور نیستی که کارشناسِ چهره شناسی باشی که ببینی که چه دارد در ذهنِ داوود می‌گذرد وقتی که او پاسخِ نبال را می‌شنود. «تظاهرات یاران در ده دقیقه» امر می‌کند، «مهمات نیست تنها بسته‌ی نیازهای اولیه و اسلحه.»

در درخواستِ او پاسخِ نبال را به گردان‌های جمع‌آوری شده تکرار می‌کنم.

«برادرانم،» داوود اعلام می‌کند" آیا شنیده‌ای که این نبالِ حرامزاده چه گفته است؟»

«بله!» اخبارِ افرادِ رده بالا زود می‌رسد.

«و تو چه فکری می‌کنی؟ که ما مفت و مجانی از مال و منالِ آن‌ها حفاظت کردیم؟»

«نخیر!» همهمه باز اوج می‌گیرد.

«چیزی را از دست نداده است، چیزی از او دزدی نشده، درسته؟»

«صحیح!»

«اما حالا برادرانم، او حتی به میلِ شما کاری انجام نمی‌دهد،» داوود جمع‌بندی می‌کند، «ملعون خواهم بود اگر که تا فردا تکه‌ای از او را زنده بگذارم.»

چهارصد مرد را با خودش می‌برد و بقیه را می‌گذارد که مراقبِ زن‌ها و مهماتِ داخلِ قرارگاه باشند.

«برویم!»

ما داریم زیرکانه به سمتِ موآن می‌رویم.

در پیچِ راه تقریبا با نیم‌ساعت راه از مزرعه به پسرانی برمی‌خوریم که دارند کاروانی از الا‌غهایی پُربار را راه می‌برند. در سردسته زنی‌ست و وقتی که به او نگاه می‌کنم درمی‌یابم که او را پیش ازین در نابال دیده‌ام. با تمامِ پسرها و الاغ‌ها در اطراف‌اش او تنها می‌توانست همسرِ مشهورش ابیگیل باشد.

بر جاده جلویِ داوود سجده می‌کند.

«قربان،» می‌گوید، «من، بنده‌ی شما، خطاکار هستم! اما لطفا صدای من را بشنوید قربان، لطفا! قسم می‌خورم که مردانی که پیش ازین فرستاده‌اید را ندیده‌ام و کلمه‌ای از آنچه که آن‌ها خواسته‌اند را نشنیده‌ام، اما با اجازه‌ی شما بگذارید که بندگانِ شما هدایایِ ناچیزی را که من آورده‌ام بردارند! پُربرکت باد بعلِ موآن خدای مهمان‌نوازی و برآشره برکت باد، آرامش دهنده که شما را از ریختنِ خون در اینجا بازداشت!»

صدایش کمی گرفته است انگار که دارد چیزی را به تو غالب می‌کند و با هنرپیشگی‌ای کامل آن را بازی می‌کند و همه‌ی ما سحر شده‌ایم و مات و مبهوت تمامِ توجه‌مان را به او داده‌ایم.

«لطفا، آقا،» ادامه می‌دهد، «مرا به خاطرِ گناهانی که بر علیه شما انجام داده‌ایم ببخشائید و باشد که بعل همیشه از شما و خانواده‌تان حفاظت کند چراکه شما دارید نبردِ خدایان را بر علیه دشمنانِ اسرائیل انجام می‌دهید. می‌دانم که آن پست که دارد دنبالِ شما می‌گردد راه به جایی نخواهد برد که شما هیچوقت هیچ بدی‌ای به دیگران نکرده‌اید. باشد که تمامِ دشمنانِ شما نابود شوند، ای پسرِ ایشای و باشد که خدایان به شما توانایی بدهند، آمین. اما به نامِ آشره، به سمتِ ریختنِ خونِ بی‌گناهان نلغزید! و مرا به یاد داشته باشید، بنده‌ی شما، ابیگیل!»

عجب عمو، فکر کردم که عمرِ او دراز باد کسی که با شما در سخن گفتن برابر باشد! چه لحظه‌ای ساخته‌ای، خواهر.

شکی نبود که داوود از کلامِ او متاثر شده بود اما بیشتر از آن مبهوتِ این احساسِ همذات‌پنداری بود که از درونِ او برمی‌خاست. نه، واقعا این احساس نبود بلکه خاطره‌ای فراموش شده بود بلکه خاطره‌ای فراموش شده بود که در لایه‌ای زیرین از دانایی‌اش از بین رفته بود چون آتشی زیرِ خاکستر- آن چشم‌ها، مو، صدا...

قبلا کجا او را دیده بود؟ و چگونه این امکان پذیر است؟

«متبرک باد بعل معون و آشره‌ی کارمل متبرک باد که تو را امروز برایِ من فرستاد» داوود با جدیت جواب می‌دهد. «و تو برکت یابی و حسِ خوب‌ات برای آمدن به اینجا و مرا از ریختنِ خونِ بی‌گناهان باز دارد! من پیشِ تو به خدایانِ یاهو و آنات قسم می‌خورم که مرا مطمئن ساختند که خانواده‌ی تو را نکشم و اگر برایِ شما نبود یک تکه از تمام قبیله‌ی نبال را زنده نمی‌گذاشتند. به خدا قسم که آن شغال خوشوقت است.»

هیچ برقِ خوشحالی‌ای در چشمانِ داوود باقی نماند. تمام ترس‌های که او حالا دارد به زبان می‌آورد تنها برای ایجاد تاثیری بر ابیگیل است در حالیکه همزمان دارد از او تعریف می‌کند و او را به قهرمانِ روز بدل می‌کند. ذهنِ داوود از پیش در جایِ دیگری قرار دارد. دارد کالاهای رویِ الاغ‌ها را واکاوی می‌کند و هرچه را که می‌بیند دوست دارد- چهار پوستِ شراب، شش گونی گندمِ بو داده، پنجاه کیکِ کشمشی، صد رشته انجیر و پنج گوسفندِ قربانی آماده برای کباب. کاملا قابلِ احترام و تحسین است، با خودش فکر می‌کند اما بیشترِآنچه که دوست دارد در کنارِ الاغ‌ها دیده می‌شود و آن‌ها را بیشتر از همه می‌خواهد- چشمانِ بادامیِ قهوه‌ای رنگ، موهای پریشان و ساق‌هایی پُر که بر هم مالیده می‌شود...

چه عسلی، با خودش فکر می‌کند، چه تحفه‌ی بزرگی! اما گرچه این را به خودش نمی‌گوید اما نهایت هوس و خواستن است، هوش و ذکاوتِ اوست که داوود را به هوس می‌اندازد.

«حتا شیرِ ماده‌ای اگر در لانه‌ی شغال ساکن شود،» ابیگیل پاسخ می‌دهد، «تنها مردار خواهد خورد. اما وقتی که شیرِنر را ببیند تمامِ جنگل از آنها خواهند ترسید.»

«و آیا شیرِ ماده به سمتِ شیرِ نر خواهد آمد؟» داوود پرس و جو می‌کند. «جنگل مسیرهایِ خودش را دارد،» ابیگیل لبخند می‌زند.

آخرین جمله جان می‌گیرد وطنین می‌اندازد- آیا این را قبلا نشنیده بود؟

نمی‌تواند چشمانش را از او بردارد یا دقیق‌تر از چشمانش برای اینکه ابیگیل هم دارد به داوود نگاه می‌کند نه با چشمانی تسلیم‌گونه شبیه گوسفندان مثل میخال یا دختران بیت اللحم. چشمانش به بغل گرمِ او خیره نشده، به موهای قرمزش، به سینه‌اش یا ساق‌هایش. تنها حدودا بیست ساله‌ است اما آن چشم‌ها که دارد به او نگاه می‌کند داناست و باتجربه نگاه می‌کند و دارد تمامِ او را می‌بیند، جسم و روح- طوری او را می‌نگرد که ساموئل نگاه می‌کرد- اما مغایر با ساموئل به قضاوت در موردِ او ننشسته- می‌فهمد و آنچه را که می‌بیند دوست دارد.

چقدر شبیه هم هستیم، با خودش فکر می‌کند.

برایِ مدتی طولانی سکوت سایه انداخته و سکونی به هوا داده است تا اینکه آدم‌ها به سختی شروع می‌کنند که جای خود را تغییر دهند.

«به سلامت بروید ابیگیل،» سرِ آخر از دهانش بیرون می‌آید و ابیگیل -که آن را باور کرده است- لبخندِ کمرنگی به او می‌زند و با صدایی لطیف و بی‌نظیر می‌گوید، «باز شما را می‌بینم، داوود.»

وقتی که برمی‌گردد جشن به تمامی برپاست و در اوج است و نبال مست است، حرام شده کامل. ابیگیل چیزی به او نمی‌گوید اما چشمان‌اش درخشان‌تر است و از چهارده‌سالگی‌اش هم بیشتر جان گرفته‌اند که پدر سالخورده‌اش او را به عقد نبال درآورد بی‌اینکه حق عروس را بگیرد او را به نبال داد تا بدهکاری چهل تکه نقره را درست کند. می‌داند که حق انتخابی نداشته و نمی‌توانسته کلمه‌ای حرف بزند که از او عذری بخواهد یا حتا خداحافظی کند اما قبل از اینکه برده شود پدرش برایِ آخرین بار او را در آغوش کشید و آنچنان اشک ریخت که موهایش نم برداشت و این آنچه را که لب‌هایش نمی‌توانست بیان کند را ادا کرد.

نبال مردی بود که نمی‌دانست چیزی نیست که نتواند بخرد. او به عشق و احترامِ مردم علاقمند نبود و هیچوقت سراغِ چیزی نمی‌رفت که با پول حل نمی‌شد. مردم و کالاها را به عنوانِ سرمایه می‌خرید و همچنان آنچنان درمانده بود که هر قرانی که خرج می‌کرد فکر می‌کرد سرش کلاه گذاشته‌اند. آنچه که باعث شد ابیگیل در زندگی با او نجات پیدا کند این بود که از آن لحظه، از لحظه‌ای که پدرش او را به نبال داده بود از زندگی چیزی نخواسته بود. از نبال چیزی بیشتر از آن رفتار خشن و وقیحانه‌ای که او با زیردستانش داشت را ندیده بود اما همچنان او خانه را با صداقت و وفاداری می‌گرداند. برای سال‌ها تنها احساساتِ درونی‌اش را به شوآه کنیزپیرش که با او به نابال رفته و شبیه مادری برایِ او بود آشکار کرده بود. این شوآه بود که همه‌چیز را به او آموخته بود از درست کردنِ کبابِ بره تا ریسیدنِ چرخ، از شعرهای بهاریه تا دانشِ گیاهان و این شوآه بود که به او آموخته بود که احساساتش را مخفی کند و انتظاری از دیگران نداشته باشد که چطور در تنهایی دوام بیاورد.

اما شاید از امروز او دیگر تنها نیست. امروز او می‌داند که تقدیرش را دیده است.

صبح وقتی نبال با خواب آلودگیِ بدی از خواب برمی‌خیزد و به زمانه لعنت می‌فرستد، ابیگیل به اتاق‌اش می‌رود، حلقه‌ی گیاهانی که زیرِ مجسمه‌ی کوچک آشورت مخفی کرده است را درمی‌آورد و از آن حتی گل‌های سفید را برمی‌گزیند. آن‌ها را در آب با شعله‌ی پائینی می‌جوشاند، عسل به آن اضافه می‌کند و با قاشقی چوبی آن را به هم می‌زند. یک ذره خاک هم از کیسه‌ی کوچکی که بر گردن دارد به آن می‌افزاید و باز به هم می‌زند. در حلقه‌ی کوچکی می‌چرخد و آواز می‌خواند:

یک گُل از هفت گُل را کندم

که خاکِ هفت گور را در خود گرفته

برخیزید، برخیزید ای موجودات از غبار

برخیزید که این جشن است، نور است و خون!

معجون نوری سرخ‌رنگی از خود می‌افشاند و ابیگیل آنرا به هم می‌زند و آواز می‌خواند. سینه‌اش از هیجان سنگین است اما ماهیچه‌ای بر چهره‌اش تغییر نمی‌کند. دست‌اش پابرجاست.

جوشانده‌ی داغ را به نبال می‌دهد و نبال نیمه‌‎هوشیار فرمانبردار و آرام آن را جرعه جرعه می‌نوشد. کوسن‌ها را پشتِ سرش کپه می‌کند، عرق را با تکه‌پارچه‌ای از پیشانی‌اش پاک می‌کند و به او درباره‌ی جزای ارتشِ داوود می‌گوید اما پیش از آنکه ابیگیل بتواند به او درباره‌ی گفتگویش با داوود بگوید شروع به جیغ‌زدن می‌کند و شبیه مرغی سرکنده به خود می‌پیچد. این برایِ چند دقیقه‌ای ادامه دارد تا اینکه به ناگهان احساسِ خفگی می‌کند، دچارِسکته می‌شود و بی‌حرکت بر زمین می‌افتد. چون موجودی ناتوان از حرکت برای چهار روز به بستر می‌افتد و ابیگیل شبیه یک کودک از او مراقبت می‌کند اما کمکی نمی‌کند. برایِ چهار روز در بستر شبیه یک تکه سنگِ بی‌حرکت خوابیده و در روز چهارم دچار تشنجِ خفیف تری می‌شود و می‌میرد. ابیگیل با انگشت شصت و اشاره‌اش چشمانِ خالیِ او را می‌بندد، از تخت بلند می‌شود و می‌رود که وسایل‌اش را ببندد.

وقتی داوود خبرِ مرگِ نابال را می‌شنود، گوسفندی را برای بعل موآن که به او قیمت‌اش را از پیش داده بود قربانی می‌کند. داوود خودش مجبور است که اینکار را انجام دهد. روز بعد با چهل مردِ مسلح برای مراسم سوگواری به زمین نبال می‌رود.

برادران نبال با بیزاری‌ای که آن را مخفی نمی‌کنند به نبال نگاه می‌کنند اما جرات ندارند که حرفی بزنند. حقیقت این‌ست که ما چندان زحمتی به خود نمی‌دهیم وقتی که آن‌ها ما در آغوش نمی‌کشند و نمی‌بوسند. ما به شدت با نانِ پیتا و تکه گوشت‌ها مشغول شده‌ایم و پشتِ سرمان را نگاه می‌کنیم و داوود که چشم از ابیگیل برنمی‌دارد لباسی سیاه پوشیده است و پیشِ پای صندلیِ نبال نشسته است و هر ازگاهی مویه‌ای سر می‌دهد.

یک هفته پس از مراسمِ سوگواری فرستاده‌های داوود با پیغامِ خواستگاری می‌رسند و ابیگیل تردید نمی‌کند. «به اواز طرفِ من بگو. «ای پسرِ ایشای، من شایستگی این افتخار را ندارم اما از آنجا که تو خواسته‌ای من حتا می‌آیم تا پاهای خدمتگزارانِ تو را بشورم.»

فرستاده از او می‌خواهد که آنجا را ترک کند اما ابیگیل لحظه‌ای دیگر فکر می‌کند و می‌گوید، «در واقع، لحظه‌ای در اینجا برایِ من صبر کن و من هم حالا با تو خواهم آمد. بنشین و چیزی دراین میانه بخور.»

به سرعت جعبه‌ی مخفیِ نبال را از همه چیز مخفی می‌کند. ارزشِ این کار را دارد و غنائم را در چاهار گونیِ بزرگ می‌ریزد که آن‌ها را به وسائلِ بسته‌بندی شده‌اش اضافه می‌کند. دخترانِ خدمتکارش الاغ‌ها را برایِ او و شوآیِ پیر آماده می‌کنند، بقچه‌ها را بر سرشان جاسازی می‌کنند و پشتِ سر خانم‌شان در جاده‌ی پیچ در پیچ از کارمل تا موآن پیش می‌روند.

ابیگیل که سوارِ الاغ می‌شود، چشم‌هایش را می‌بندد و نفسی عمیق می‌کشد. آه، چه شیرینی در هواست! و نه، این عطر یاس‌های سپید باغ نیست که از باغ‌ها بلند شده بلکه ده‌بار شیرین‌تر است، عطرِ مسحور کننده‌ی آزادی‌ست.

۶۳

چادر از پیش جمع شده است و چمدان‌ها آماده اند. اوبد بر چمدان‌اش با قیافه‌ای ترشرو نشسته‌ست و دارد مجسمه‌ی زنی با سینه‌ها و باسنی برجسته را می‌تراشد.

«حالا ما مجبوریم آنرا دوباره انجام دهیم، لعنتی،» با خودش غُرغُر می‌کند.

«چه کاری را دوباره انجام دهیم؟» بنایا می‌پرسد.

«برو برگرد به مرتعِ زیفشیت.»

«تو مرا می‌کشی، برادر،» بنایاء جواب می‌دهد. «چاره‌ای نیست، بهانه‌ای برایِ شکایت کردن نخواهی داشت.»

«من؟ چه اهمیتی دارد، برادر؟» اوبد می‌گوید. «پس فرماندارِ هوسبازِ ما با این دختر خوشگل‌ها روهم ریخته، که چی؟ از آشورات است که ما این را در دل نمی‌گیریم.»

«به آنها که لوس کرده،» بنایا خردمندانه پاسخ می‌دهد، «خوش به حالش. آیا از شراب و کبابی که دختر برایِ ما از نبال آورده خوشت نیامده؟»

اوبد ساکت است و تنها نگاه خیره‌اش بر زنی که دارد می‌تراشد عمق می‌گیرد.

اتنی با این جمله به آن‌ها می‌پیوندد، «دلت را بیرون بریز. چرا به خاطرِ زیبایی‌اش به اواعتبار نمی‌بخشی؟»

«چه توقعی داری؟» بنایا توضیح می‌دهد، «داوود یک‌شبه او را بیرون انداخت.»

«من؟» اوبد در حالیکه چهره‌اش کاملا سرخ شده منفجر می‌شود، «من هیچوقت اصلا...»

«بی‌خیال،» اتنی در حالیکه دست‌هایش را از هم باز می‌کند می‌گوید، «بیا، بیا به سمتِ پدر پسرِ کوچکم!»

«از سویِ دیگر،» بنایاء ادامه می‌دهد،«ساعت‌ها می‌گذرد و داوود زمان را با زنِ کاراملی می‌گذراند من فکر می‌کنم بختِ اتفاقِ عاشقانه‌ای برایِ او نباشد.»

«بله،» اتنی موافقت می‌کند، «می‌توانی ببینی که چیزهایی را می‌داند که در آشورات این را به او درس نمی‌دهند.»

۶۴

بعد از اینکه ابیگیل به سمتِ مردمانِ داوود در اطرافِ موآن و کارمل عازم می‌شود شروع می‌کند به صحبت درباره‌ی مرگِ نبال انگار که داستانی هیجان‌انگیز و کارآگاهی بوده است- آن‌ها درباره‌ی داستانِ عاشقانه‌ی مخفیانه‌ای صحبت می‌کنند، درباره‌ی قتل و جادوگری. فضا به شدت مضطرب است و در هر صورت ما برایِ زمانی طولانی در یک جا بوده‌ایم و حالا زمانِ حرکت بود.

ما به مراتعِ زیف رفتیم و بعد از راندن گوسفندانی چند از آنجایی که در تپه‌ی هخیلاء اطراق کرده بودند، ما کنترل تمامِ منطقه را به دست آوردیم از سمتِ جنوب تا وسعتِ چشمه‌ی موآن. این موقعیتِ سوق الجیشی به ما کنترلِ کاملِ جاده را می‌بخشد و هر کس که دارد گذر می‌کند را می‌پردازد. نمی‌توانم بگویم که تاجران ما را دوست دارند، اما آن‌ها می‌دانند که بعد از ایستِ بازرسی راهزنی هیچ‌جا تا فرسنگ‌ها به نزدِ آن‌ها نخواهد آمد.

مالیاتِ جاده‌ها تجارتِ خوبی‌ست، اما این تنها بهانه‌ی بودنِ ما در اینجا نیست. درست است که زیفایتی‌ها از اینکه ما را در این دور وُ بر ببینند خوشحال نیستند اما ما اینجا نیستیم که آن‌ها را خوشحال کنیم. داوود لحظه‌ای فراموش نمی‌کند که او چگونه ما را به طالوت لو داده است، پس ما همچنان اینجا هستیم تا این موردِ خاص را حل و فصل کنیم.

زیف از نظر دفاعی محافظت شده‌ است و داوود جرات حمله کردن به او را ندارد اما احتیاجی نیست. داوود جادوگری در ایجادِ وحشت است و تا آنجا دلمشغول است که پیامی را منتقل کند و کافی‌ست که از دهستانی به دهستانِ دیگر بین زیف و حبرون برود، چند خانه‌ای را بسوزاند و چند گوسفند را قربانی کند.

این عملیاتِ تلافی‌گرایانه همان چیزی‌ست که ما را از حمله‌ی طالوت نجات می‌دهد. بیشتر از یک ماه برایش طول نکشید که هزینه‌های بیابانِ جنوبی را پرداخت کند و سعی کند و داوود را باز بیرون بکشد. این حرکت موفقی از او زمانِ کندنِ لباس بود، طالوت می‌پندارد انگار که دلش برایِ من سوخته باشد! از بختیاری‌ست که خدایان ترسی به دلِ او انداخته‌اند- من تنها به معجزه‌ای از آن بیرون جستم.

ارتش را در گیباء رها می‌کند، دو هزار سرباز ویژه را با خود می‌برد و با سرعتی تمام به سمتِ تپه‌ی هخیلاء می‌رود. چاره‌ای نداریم که این حمله را تاب بیاوریم اما از بختِ خوبمان وقتی که طالوت به تپه می‌رسد ما در اوج حمله بر زفایتی‌ها هستیم و او چیزی در آنجا نمی‌یابد. لحظه‌ای که دیده‌بانان به داوود خبرِ طالوت را می‌دهند، حمله را سریع متوقف می‌کند و ما از جاده نقلِ مکان می‌کنیم و در وادی‌ها مخفی می‌شویم. ما در آنجا تا شب می‌مانیم، صبر می‌کنیم و انرژی‌مان را ذخیره می‌کنیم. سال‌هاست که در این اطراف پرسه زده‌ایم و حتا راهیانِ محلی نمی‌توانند به آسانی ما را پیدا کنند.

گردانِ طالوت روز را در جستجویِ وادی به وادی بی‌وقفه می‌گذرانند اما بیهوده است. بعد از یک روزِ تمام دویدن در تمامِ مراتعِ زیف، کارمل و موآن حتا یگانِ ویژه‌ی طالوت از پا افتاده‌اند و روز سختی برایشان بوده است.

به سمتِ غروب مامورانِ ما برمی‌گردند، دقیقا زمانی‌ست که باید به داوود گزارش دهند که طالوت کجا اقامت کرده:

«دارند به جنوبِ تپه می‌روند قربان، دورِ سنگِ گیلگال که رو به بیابان است.»

داوود نمی‌تواند در مقابلِ این هوس مقاومت کند- صد نفر از سربازانِ ویژه‌اش را برمی‌گزیند و حمله‌ی شبانه‌ای را برنامه‌ریزی می‌کند.

«با صد نفر چه کار می‌توانی بکنی؟ در موردِ خودِ حمله در عجبم تا تعدادِ افرادِ ارتش. هرجور که به آن نگاه می‌کنی تعدادِ ما بیشتر از اندازه است و از آن محلِ بازرسی تفاوتی نمی‌کند که اگر صد یا ششصدنفر باشیم گرچه اگر گروهِ کوچکتری باشیم حداقل‌اش این‌ست که بی‌صداتر و سریع‌تر حرکت می‌کنیم. خطر همان است-خطری که تنها خدایانِ خوب می‌دانند که چرا داوود اصلا دارد متحمل می‌شود. شاید که او می‌خواهد که کنترلِ موقعیت را دوباره به دست بیاورد. به خودم جواب می‌گویم یا دقیق‌تر حسِ هدایت که صد نفر چه می‌توانند بکنند؟

ما در سکوت از تپه بالا می‌رویم از آنجائیکه دشت به تمامی جلویِ چشمانِ ما وسعت می‌گیرد. آنجا، برکناره‌ی آن وسعتِ بزرگ، در میانه‌ی ابرهایِ سبک خاکستری با نواری سرخ که بی‌حرکت در افق مانده‌اند، ارابه‌ی خورشید دارد با درخششِ تمام‌اش غروب می‌کند.«آه، ای خدایی که می‌درخشی، روشناییِ زمین/ بخشنده‌ی زندگی، آفریننده‌ی دانه،» سرودِ خورشید در ذهنِ من نواخته می‌شود. سرودی که قبلا در ناب می‌خواندیم، «در تو، هر آنچه زندگی می‌کند شادی‌بخش است، هر درختی برگ داده...»

چشمانم و قلبم این آتشِ باشکوه که در دوردست است را دنبال می‌کنند اما منظره‌ای که اینجا آمده‌ایم که ببینیم دارد نزدیک‌تر می‌شود، حدودِ شصت‌متر پائینِ ما که کلاغی پرواز می‌کند. آنجا در نوری که سوسو می‌زند، آنجا هنوز می‌توانی حلقه‌ی سنگ‌های مزین را ببینی و آدم‌هایی که در آنجا و در اطرافِ آن دراز کشیده‌اند. طالوت و ابنر بی‌شک در مرکزِ دایره هستند و دورِ آن‌ها افرادِ گُردانِ ارتشی. انگشتی را بر لب می‌گذارم تا اشاره به سکوت کنم و داوود با سر رضایت‌اش را اعلام می‌کند. حدودِ ده سرباز دارند پیرامونِ قرارگاه را برانداز می‌کنند.

چون صخره‌ها ساکن و بی‌صدا دراز می‌کشیم و تپه را تماشا می‌کنیم تا کاملا تاریک شود.

تاریکی اما با نورِ کمرنگی که ماه نیمه تابانده‌است مسیر دیدنی‌‌ای ساخته. داوود به ابیشای پسرِ زرایاء اشاره می‌کند که به او بپیوندد و قدم به قدم و بسیار محتاطانه آنها به تاریکیِ شب می‌غلطند. پائین آمدن بیست دقیقه برایِ آن‌ها طول می‌کشد اما هرچه نزدیکتر می‌شوند، اعتماد به نفسشان بیشتر می‌شود. همه جا ساکت است. ابیشای در جلویِ داوود به پیش می‌رود، خم شده است، چاقویی در دست‌اش قرار دارد که آماده است هرکس را حرکت کند به بی‌هوشی ابدی بفرستد. اما هیچ‌کس اینکار را نمی‌کند- تمامِ قرارگاه در اغماست و نگهبانانی که پرسه می‌زنند حرکتی بی‌صدا که دارد در پشتِ‌سرشان اتفاق می‌افتد را پیگیری نمی‌کنند.

داوود و ابیشای به مرکزِ حلقه‌ی سنگ‌ها می‌رسد و وارد می‌شود. وسط طالوت خوابیده، نیزه‌ی مشهورش در کنارش بر زمینه وارد شده. صدایِ خمیازه‌‌ی بلندش هوا را می‌شکافد که داوود به سختی می‌شنود که ابگیل دارد با او پچ‌پچه می‌کند.

«سرورم، خدایان دشمنانت را در کفِ دست‌ات قرار داده‌اند. ببین که چطور نیزه‌ات فقط منتظر دستِ من است- یک حرکت به جلو و من او را با تمام طولِ تیغه به زمین به سیخ می‌کشم.»

داوود سینه‌اش را با آهی بی‌صدا خالی می‌کند. آری، هیجانی درون‌اش را تکان می‌دهد که طالوت را بکشد. خشم و ترس و جاه‌طلبی همه می‌طلبد که طالوت را بکشد اما داوود همه را متوقف می‌کند؛ رشته‌ی تمامِ این احساس‌ها را می‌گیرد و پاره می‌کند. آنجور که سگ‌های تازیِ جستجوگر را از حرکت بازمی‌داری. آن‌ها نباید این کار را انجام دهند، به آن‌ها می‌گوید، تو نباید این کار را بکنی، او به خودش خواهد گفت. برای اینکه شاه شوی نباید شاه را بکشی! اگر اینکار را بکنی آنها به جستجویِ تو خواهند آمد، نه برایِ اینکه تاجی بر سرت بگذارند بلکه برایِ این‌ست که سرت را شانه‌ات جدا کنند. چراکه آنچنان که همه می‌دانند اگر که تودستی بر علیه منجیِ خدایان بلند کنی، تنها مرگ‌ات آن‌ها را خوشحال خواهد ساخت. حتا اگر فرض کنیم که ازین انتخاب رهایی جویی، همچنان نمونه‌ی بدی‌ست؛ امروز نوبتِ اوست، فردا نوبتِ تو. با دستانِ خودت تو راهِ بعدی را به خط نشان کرده‌ای.

«نه!» داوود پچ‌پچه وار به آبیگیل می‌گوید. «به او دست نزن! او منجیِ خدایان است! هیچکس نمی‌تواند منجی را بی‌مکافات بکشد! خدایان هر وقت که بخواهند جانِ او را می‌گیرند اما خدا به دور اگر که من قرار باشد که این‌کار را بکنم. نیزه و بطریِ آب را بردار و بیا که ازینجا برویم.»

آن‌ها خیلی سریع به سمتِ ما برمی‌گردند، به بالای تپه و از آنجا، از فاصله‌ای امن، داوود از رویِ صخره قد بلند می‌کند و داد می‌زند:«ابنر! ابنر! ابله! کاهل! بیدار شو! پا شو! بلند شو!»

و ابنر که انگار به ناگهان از جادویی رها شده باشد، از خواب بیدار می‌شود. تمامِ قرارگاه از خواب بیدار می‌شود و تمامِ گروه سرپا می‌شود، سلاح‌هایشان را برمی‌دارند و به ما که در بالایِ آن‌ها هستیم نگاه می‌کنند.

«چه کسی دارد داد می‌زند؟» می‎غرد.

«ای ابنر، تو سرلشکرِ نصفه عقل!ای سربازِ اسباب‌بازی! چگونه است که از شاه محافظت نکردی؟ فقط لحظاتی قبل کسی آمد که او را بکشد و تو کجا بودی؟ چه آدمِ بی‌فایده‌ای هستی ابنر! چه آدم‌های بی‌فایده‌ای هستید همه شما! شما از شاهِ منجی حفاظت نکردید! شما همه لایقِ مرگ هستید، همه‌ی شما!»

«برای چه داری گوشِ من را کر می‌کنی، دهن گنده؟ بگذار ببینیم که شما ازینجا پائین آمده‌اید! کسی به هیچوجه اینجا نبود!»

«اگر حرفِ مرا باور نمی‌کنی، فقط به من بگو که نیزه و قمقمه‌ی شاه کجاست.»

«تو هستی داوود؟» طالوت را که تازه از خواب بلند شده است صدا می‌زند. «توئی پسر؟»

«من هستم قربان، بنده‌ی شما داوود. چرا دارید باز مرا تعقیب می‌کنید؟ و بس ‌اس دیگر برای چه آخر؟ آیا بدی‌ای به شما کرده‌ام؟ شاید جوری خدایان را ناراحت کرده‌ام؟ شاید این خدایان هستند که شما را بر علیه من اجیر کرده‌اند؟ و اگر آنها هستند به خاطرِ گناهانم قربانی خواهم کرد به امیدِ اینکه آنها مرا ببخشند. اما اگر مردم این کار را انجام داده‌اند، باشد که یاهو و آشره آن‌ها را نفرین کنند و اگر کسی ما را به قتل برساند، باشد که بعل و آنات انتقامِ خونِ مرا بگیرند!»

طالوت به موهای داوود چنگ می‌زد و آن‌ها را می‌کشد؛ با خودش فکر می‌کند که این چه لعنتی‌ست.

«قربان به دنبالِ چه می‌گردید؟ حشرات؟» داوود ادامه می‌دهد، «در کوهستان شبیه یک شکارچی به دنبالِ چه هستید؟ این نیزه‌ی توست شاه،» درحالی که افزارِ جنگی را بالا می‌برد که همه ببیند می‌گوید. «یکی از پسرانت را بفرست که آن را بگیرند.»

«چه می‌توانم به تو بگویم،» طالوت جواب می‌دهد، «چه احمقی بودم من- زمانِ درازی در اشتباه بودم! بیا پسرم، با من به خانه بیا و قسم می‌خورم که تو چیزی برایِ ترسیدن از من نخواهی داشت- بعد ازاینکه که امروز دلت برایِ من سوخت، هیچ بدی‌ای به تو نخواهم کرد.»

وقتی که داوود و طالوت دارند حرف می‌زنند، بی‌اینکه کسی ببیند که او دارد می‌آید، یک راهگذار از پشتِ صخره‌ای که درست در کنارِ ماست پدیدار می‌شود و بی‌‌کلمه‌ای تعظیم می‌کند و به پائین خم می‌شود که نیزه و قمقمه را بردارد.

چرا راهگذاری را فرستاده است؟ داوود با خود فکر می‌کند، آیا این پاسخ است؟ با همان نشانه آن راهگذار می‌توانست مرا کشته باشد؟

«ممنونم، آقا،» داوود پاسخ می‌دهد، «اما به من بگو، ما قبلا در این داستان نبوده‌ایم؟ در غار وقتی که یک تکه از لباس‌ات را کندم؟ و حالا، درست شبیه آنموقع خدایان امروز همچنان تو را در دستانِ من قرار داده‌اند، ویک‌بارِ دیگر من به تو دست نزدم. کاش که خدایان به همه آنچه که لایق‌اش هستند را بدهند! این فقط آن‌ست که من دلم به حالِ تو امروزسوخت، باشد که خدایان به من رحم کنند و مرا همیشه نجات دهند!»

داوود قصدی ندارد که به سمتِ او برای هر قولی در جهان پائین برود.

«تو شبیه پسری برایِ من هستی، ای داوود. باشد که در هر آنچه که می‌کنی برکت یابی.»

پسری یا نه، ما برمی‌گردیم و به سرعتی که امکان دارد ازآنجا به سمت جاده‌ای می‌رویم که ما را به اینجا می‌آورد و ستایش خدایان را که هیچکس ما را دنبال نمی‌کند.

۶۵

«سرورم، همسرم» ابیگیل می‌گوید، «چقدر بیشتر ازین این مسئله می‌تواند ادامه پیدا کند؟ سرِ آخر به تو خواهد رسید-تنها موضوعِ زمان است. باید ازینجا بروی و در زودترینِ زمانِ ممکن کاملا ناپدید شوی.»

«اما به کجا، ابیگیل، به کجا؟ به گیلعاد؟ به موآب؟ آنها حق دارند که مرا تنها بگذارند. کسی به دنبالِ دردسر با طالوت نمی‌گردد.»

«آیا کسی هست عزیزم که از طالوت نترسد؟»

«تنها فلیسطی‌ها.»

«دقیقا عزیزم، تو کاملا درست می‌گویی.»

ابیگیل دوست دارد که او را راهنمایی کند و بلند بلند فکرهایش را به او بگوید، انگار که دریافتِ خودِ او بوده باشد. داوود خوب می‌داند که او دارد چه کار می‌کند و ابیگیل می‌داند که داوود این را می‌فهمد اما داوود بیشتر از اینکه عاشقِ هوشِ ابیگیل باشد، دوست دارد که آخرین حرف را بگوید؛ حتا اگر این حرف حرفِ خودش نباشد.

بروم به سمتِ فلیسطی‌ها؟ متحیر است، می‌تواند یک‌روزه به کیلا یا ادولام برسد و از آنجا دریابد از شاه آکیش که آیا دروازه باز است. او پیش ازین در گات بوده‌است و بدجور به انتها رسیده است و حالا با غنایم گردان ارتش می‌تواند عروسیِ دیگری باشد.

«خواستن از فلیسطی‌ها، حمایت یعنی کارکردن برایِ آن‌ها.» داوود می‌گوید.

«من هم همینطور فکر می‌کنم.» ابیگیل با لحنی مسالمت‌آمیز می‌گوید. «اما آیا لایقِ این نیستی که شاه از کارِ تو قدردانی کند؟»

«می‌خواهی که من با نامختون‌ها همکاری کنم؟ من‌که برای‌ سال‌ها در این‌کار بوده‌ام؟»

«بله عزیزم، باعثِ تاسف است که ما گزینه‌ای برای انتخاب نداریم اما گاهی تو می‌توانی در جاهایی که تصورش را نمی‌کنی دوستانی پیدا کنی، مگر نه؟»

داوود آه می‌کشد و قبول می‌کند. رویهمرفته، تا اینکه چیزی تغییر کند اینجا چه چیز بد است؟ اگر به خاطرِ مشکلِ طالوت نبود شکایتی نداشت. زندگی در قرارگاه را دوست دارد، بهره‌اش را از مزارعِ منطقه می‌برد، و حالا اهینوام و ابیگیل را با خودش در اینجا دارد. آه، ابیگیل...! به ناگهان ذهن‌اش از پندارها درباره‌ی فلیسطی‌ها خالی می‌شود و چشمانش از ذهن‌اش تبعیت می‌کند که انحنای سینه‌هایش را بلیسد.

حتا بی‌آنکه ابیگیل به او نگاه کند دقیقا می‌داند که داوود دارد به چه نگاه می‌کند و به خاطرِ این‌ست که هر دفعه می‌آید که او را ببیند، موهایش را باز می‌کند و می‌گذارد که پشتِ سرش بیفتد و ساق‌هایش را به آن شکلِ لذت‌بخش به هم می‌مالد که داوود را دیوانه می‌کند.

درست است، با خود فکر می‌کند، موهای قرمزش حتا ابینوام را حالا به هوس می‌اندازد، که چه؟ این فقط به خاطرِ این نیست که او آنقدر عاقل هست که به داوود چیزی در این‌باره نگوید- می‌داند که نه اهینوآم و نه سربازانِ پیاده در بازی هستند. در صبحی که از معشوقِ شبانه با بوسه‌ای جدا شده است و اهینوآم، او هیچوقت نخواهد دانست که چگونه هماغوشی را به قدرت بدل کند. ابیگیل این را نگرفته‌ست. ابیگیل به این دردسر نیفتاده است. به خاطرِ نقش‌اش تمامِ عاشقانش او را مشغول نگه می‌دارند و به او آزادیِ بیشتری می‌دهند. رویِ هم رفته ابیگیل می‌داند که اگر داوود را می‌خواهد، می‌داند که چگونه او را دقیقا دیوانه کند. پس نه، نگران نیست اما اگر برای چند روز با او همآغوش نشود کمی شکایت می‌کند که او را بنوازد. گرچه داوود شهرت عاشقی بی‌نظیر را دارد؛ اما همیشه دوست دارد بشنود که چقدر ابیگیل دلش برایِ او تنگ شده‌است.

ابیگیل با خود فکر می‌کند که داوود به درستی محبوبِ همه است. هرجا می‌رویم به زنانی می‌رسیم که اول از همه می‌دوند که او را ببینند. دورِ سربازها را چون زنبور به دورِ عسل غلغله می‌کنند تا داوود را ببینند. اسمِ او را گذاشته‌اند «چوپانی که در میانه‌ی سوسن‌ها پرسه می‌زند» و ظنی به آن نیست، داوود این را می‌فهمد. مرد هیکلیِ خوش‌قیافه‌ای‌ست، اما چیزِ پسرانه‌ای در او وجود دارد، چیزی شبیه پیتر پن که باعث می‌شود همه عاشقِ او شوند، چیزی که نه تنها در نگاهش بلکه در احساسات و حرکاتِ اوست- چیزی که در او باقی‌مانده پس از اینکه شکل مردانه‌ای یافته و موهایِ سینه‌اش رشد کرده.

ابیگیل عاشقِ این حقیقت است که مردش بی‌‌بر و رو نیست بلکه کسی‌ست که همه به او نگاه می‌کنند. برنامه‌هایی برایِ او دارد و این آنچیزی‌ست که واقعا سرگرم‌اش می‌کند. بله، دوست دارد که با او همآغوش شود اما بیشتر از آن دوست دارد که داوود با او مشورت کند و وقتی که آنها حرف می‌زنند ابیگیل کاملا غرقه در کاری‌ست که می‌خواهند انجام دهند و حس‌های عاشقانه را با موضوع قاطی نمی‌کند. دلش می‌خواهد که وقتی داوود با اوصحبت می‌کند احساسِ آزادی کند، خجالت نکشد و خودش را قطع نکند. اما ابیگیل همچنان می‌داند که این حقیقت خودش را دست‌نیافتنی می‌کند؛ چون سیبی که آنقدر بالاست که نمی‌توان آن را چید، این او را در چشمانِ داوود جذابتر می‌کند. این در واقع قابلِ ترجیح‌ترین موقعیت برایِ اوست- ابیگیل همیشه شور و هیجان را به تشکر و قدردانی ترجیح می‌دهد. نه به خاطرِ اینکه او سردمزاج است یا هر چیزی، به هیچ وجه. وقتی که داوود دستی به زیرِ لباسِ او می‌کشد، تمامِ بدن‌اش گشاده می‌شود، یا زمانیکه دستهایش را به زیرِ سینه‌اش می‌گیرد و به آرامی ناخن‌اش را برنوکِ سینه‌اش می‌کشد. آه، بله، او عاشقِ لذت است اما هیچوقت به خودش اجازه نمی‌دهد که به آن معتاد شود به خاطرِ اینکه بیشتر از آنکه لذت را دوست داشته باشد، دوست دارد که تقوی داشته باشد.

هر از گاهی ضربه‌ای به خودِ اهینوام می‌زند و نه فقط داوود، و چرا که نه؟ اهینوآم تنها تشکچه‌ای بی‌عقل است اما همچنان او قسمتی خانواده است، زنِ دومِ داوود، سومی در واقع اگرکه شاهزاده میخال را به حساب بیاوریم گرچه در حالِ حاضر، ستایش بر خدایان باد که میخال نیازی به حساب آمدن ندارد.

ابینوام از خانواده‌‌ای بسیار بانفوذ سلبایتی می‌آید اما واقعا دخترِ ساده‌ای‌ست. او زندگیِ تازه‌اش با داوود را بی هیچ سوالی پذیرفته است و خودش را با کارِ خانه با جوری از سکوت و خوش‌بینیِ بی‌زحمت سرگرم کرده است جوری‌که حتا بیم‌ و شگفتی‌های مدام تاثیری بر زندگی‌اش ندارد. گرچه ذره‌ای از هوشِ ابیگیل را ندارد، تقریبا ده‌ سال از ابیگیل کوچکتر است و چشمانی روشن دارد، موهای بلوطی که تا کمرش ریخته و لبخندی که پُر از شورِ زندگی‌ست. اهینوام جذابیتِ دیگری هم دارد که از چشمِ ابیگیل ناغافل مانده- جذابیتِ اسمِ او که در تضادِ سختی با سادگیِ اوست. او همان نامِ زنِ طالوت را دارد، اهینوآم. هر وقت که داوود با او همآغوش می‌شود تصور می‌کند که او شاه است و خودش ملکه. «ملکه اهینوآم، برایِ من شاهزاده‌ای بیاور» با صدایی آهسته به خودش می‌گوید و با تمامِ کودکانه‌ بودنِ تصوراتش کلمات را شبیه دعایی زمزمه می‌کند.

اما اگر حتا این را می‌دانست، ابیگیل به خودش زحمتی نمی‌داد. او حتی داوود را تشویق می‌کند که زنانِ دیگری بگیرد و تا آنجا که می‌توانست خودش آنها را برایِ داوود انتخاب می‌کرد. در ماه‌های اولِ ازدواج داوود را متقاعد کرد که دوتا از دخترهایش را صیغه کند و حتا بعد از آنکه آنها را به بسترش معرفی کرد، به آنها خدمت هم می‌کرد و آن‌ها هم با او به عنوانِ خانم‌شان رفتار می‌کردند. تنها شاهزاده میخال، زنِ اولِ داوود می‌توانست تهدیدی به موقعیتِ او باشد، اما میخال ازینجا دور است و در قصرِ پادشاهی اسیر است و ابیگیل به خاطرِ او دلیلی برایِ نگرانی ندارد.

به خاطرِ نقش‌اش داوود درک می‌کرد که چگونه ابیگیل امور را رتق و فتق می‌کرد اما زیاد کنجکاوی نمی‌کرد. چیزی در درون‌اش با او آرام می‌شد، مطمئن بود و به او اعتماد داشت. عادت کرده بود که افکارش را در موردِ او چون تیغه‌ای در برابرِ تیغه‌ی دیگر بهبود ببخشد و معمولا بر علیه آنچه او می‌خواست رفتار نمی‌کرد یا بر علیه آنچه فکر می‌کرد او می‌خواست. شبیه دو رقصنده‌ی ماهر، کاملا در همکاری با هم، هیچوقت بر انگشتانِ پایِ یکدیگر قدم نمی‌گذاشتند.

حتا حالا که ابیگیل اصرار دارد که از فلیسطی‌ها پناه بجوید، داوود این را می‌بیند و منطقِ روشنِ کلماتش را قبول می‌کند. بله، مکانِ امن‌تری برایِ طالوت به غیر از دربارِ شاه گات نیست. و البته تنها زمانی آنها با دعوتی به آنجا می‌روند که پیشاپیش مطمئن باشند و تضمین داده شده باشد. این صحیح است، با خودش فکر می‌کند که تو گاهی دوستانی در مواقعی که توقع‌اش را نداری پیدا می‌کنی اما همچنان در دردسر است، خاطره‌ی قتلِ عام‌ِ گات هنوز از افکارش پاک نشده است.

آنشب داوود خوابی می‌بیند که دارد از بالایِ تپه‌های هخیلا پرواز می‌کند. جسم‌اش سبک است و دارد راهش را در بالایِ درخت‌ها در شبی سرد طی می‌کند. دارد از آن لذت می‌برد اما می‌داند که کسی آن پائین منتظرِ اوست و ارتفاع‌اش را کم می‌کند و هیکلِ مردی را درست در وسطِ تپه در روشنیِ درختزار می‌بیند. همان لحظه او را باز می‌شناسد- شکی نیست، این شاه آکیوسِ گات است. کلاغ‌ها در حلقه‌هایی بزرگ به دورِ داوود پرواز می‌کنند. لحظه‌ای آنجا را از تاریکی ترک می‌کنند و شبیه زنبورها به دسته برمی‌گردند. ارتفاع‌اش را باز کمتر می‌کند و به آرامی با جسمِ سبک‌اش روبرویِ شاه به زمین می‌نشیند. حالا می‌بیند که آکئوس سرِ جدا شده‌ی ادیل را معکوس شبیه یک جام بزرگ در دست گرفته و دارد به او تعارف می‌کند. «به نامِ دایوس بعل، خدایِ مهمان‌نوازی،» آکئوس در صدایی ملایم می‌گوید، «خوش آمدی ای پسرِ ایشای!»

سرِ معکوس تا لبه پُر از خون است، بالا تا جایی که از گردن باز شده.

«مرگ بر داوود! مرگ بر داوود!» کلاغ‌ها از بالا قارقار می‌کنند.

«لازم نیست بترسی» آکئوس می‌گوید، «با من بنوش.»

۶۶

حتا حالا که داوود دارد آن خواب را تعریف می‌کند، یک لحظه به خود می‌لرزد اما تو هیچوقت نمی‌دانی شاید به خاطرِ سرماست. ما در اتاقی کنارِ شومینه‌ی آتش نشسته‌ایم اما همچنان می‌گوید که سردش است و من خدمتکارها را فرامی‌خوانم که برایِ او پتویِ دیگری بیاورند.

«توضیح ندادی که چرا ابیگیل نگرانِ میخال بود،» اشاره می‌کنم. «درست است، شما گفتید که میخال در گیبا باقی ماند اما این می‌توانست هر زمانی عوض شود- بگو اگر شما و طالوت مشکلاتتان را حل می‌کردید؟ یا اینکه اگر او فرار می‌کرد و به سویِ شما می‌آمد؟»

«درست می‌گویی،» داوود موافقت می‌کند. «در واقع او فقط وقتی ازین موضوع فراغت یافت که طالوت ازدواج من را با میخال باطل کرد و او را به پلتیل داد. او اعلانِ عمومی دارد برای این مسئله، می‌دانی برای اینکه من را خجالت دهد- که همه خبر داشته باشند.»

۶۷

این ابنر بود که مسئولِ ابطالِ ازدواجِ میخال بود. از زمانی که داوود ازدواج کرده بود، ابنر حتا به خودش زحمت نداده بود که او را ببیند، اما بعد از اینکه داوود فرار کرد شاه را کنار کشید که درباره‌ی میخال با او صحبت کند.

«قربان» او می‌گوید، «حالا که همه می‌دانند که تو داوود را دشمنِ خود ساخته‌ای، این ازدواج برایِ ما خوب نیست. مردم چه خواهند گفت؟ شاه به دنبال دامادش است؟ جنگ در خانواده؟ تو را در همان موقعیتِ او خواهد گذاشت.»

«درست می‌گویی، خوب به نظر نمی‌رسد. چه پیشنهادی داری؟»

«میخال را به پلتیل بده، پسرِ لائیسِ پیر. شما به او بدهکارید، به خاطر می‌آوری و علاوه بر این، او از قبل ازینکه میخال را به داوود بدهی دیوانه‌اش بوده است.»

«اما چگونه می‌توانم، ابنر؟ او متاهل است.»

«متاهل یا نه، اینجوری که من می‌بینم اگر منجی خدایان ازدواجِ او را ابطال کند پس باطل شده است.»

ابنر هیچوقت موضوعی مهم‌تر ازین نیافته بود و به جایِ رجوع کردن به قوانینِ ازدواج برای طالوت سخنرانیِ مختصرِ دیگری درباره‌ی حکومت و اقتصاد ارائه داد پس به خاطرِ منافعِ مملکت طالوت تسلیم شد و موافقت کرد که او با پالتیل ازدواج کند.

«در این صورت،» ابنر حرف‌هایش را خلاصه می‌کند، «کارِ ما به سرانجام می‌رسد،» کسی ارزش پولی که او به حفاظتِ دربار برای رشوه خواهد ریخت را به زبان نخواهد آورد- همه‌ی داستان در خانواده محفوظ خواهد ماند.»

حتا قبل از اینکه این خبر به عروس‌باشی داده شود، پیکی از شاه به سمتِ پلتیل فرستاده شد.

میخال نمی‌تواند آنچه را که شنیده است باور کند-«اما پدر، من قبلا ازدواج کرده‌ام!» فریاد می‌زند:«ازدواج کرده‌ام!»

با اشک‌هایش پاهایِ پدرش را خیس می‌کند، به او می‌گوید که با او قهر خواهد بود و دیگر با او حرف نخواهد زد، او را در آغوش می‌کشد والتماس می‌کند- اما کمکی نمی‌کند. بالاتر از همه او جوابش را داده است و او طالوت است.

در کجاوه‌ای پوشیده از گل با پیراهنی که هفت بار کار شده بود و هفتاد تکه سنگِ طلا و نقره داشت، میخال به خانه‌ی زمستانیِ پالتیل در جریکو برده می‌شود. برای نقش‌اش، پلاتیل مشتاقانه مانده‌ی داوود را قبول می‌کند: آنها می‌گویند که او برای میخال خیلی پرشور است که از زمانِ عروسی با هیچ‌یک از صیغه‌ای هایش همبستر نشده و نمی‌تواند شبی سگی در گرما دور او نفس‌نفس زنان نگردد.

و میخال؟ وقتی خشم‌اش از کوچک شمردن فروکش کرد چون مزاحمی اجباری با او رفتار می‌کند. برایش اهمیتی ندارد که یک سوم سرزمین بنجامین و تقریبا یک‌چهارم سرزمین افراهیم متعلق به اوست. برایش دام‌ها و زمین‌ها اهمیتی ندارد، چوپان‌ها و مستاجران مزارع که وقتی راه می‌رود و از روستاهای فقیر می‌گذرد زمین را می‌بوسند. اهمیتی برای قصری که برایش ساخته نمی‌دهد یا باغ و رودهایِ روانش، گل‌ها، گیاهانِ معطر، طاووس‌ها و تاب. به دعواهایِ خدمتکارانش که برایِ هر خواسته‌ای می‌خواهند او را ببینند اهمیتی نمی‌دهد و نه، اهمیتی نمی‌دهد که او سرمایه‌دارِ اول است و حتا شاه جرات رد خواسته‌های او را ندارد- زیراکه شبیه آن بوده است، شبیه هدیه‌ای یا دستمزدی که پدرش او را به پالتیل داده است! و هرچه که بر خوشی‌هایش اضافه می‌شود، هرچه بینِ خودش و آن‌ها فاصله می‌اندازد، نه به خاطرِ پرهیزگاری بلکه با غروری اشرافی، انگار که به سلیقه‌ی لطیف و نازکش با این فراوانی‌های متداول اهانت شده است.

تنها وقتی که با پالتیل در رختخواب است نقابِ غرور از چهره‌اش فرو می‌افتد. بعد چشم‌هایش را می‌بندد و تصور می‌کند که با داوود است، و وقتی که با اوست با شور و حرارت پاهایش را به دورِ کمرِ او می‌پیچد و او را مدام و مدام به سمتِ خودش می‌کشد انگار که دارد اسبی را شلاق می‌زند.

به خاطرِ نقش‌ و اهمیت‌اش داوود قسم می‌خورد که از پالتیل انتقامی سخت بگیرد و جوخه سربازها را می‌فرستد که به ولایتش حمله کنند. آتش در زمین‌های غله‌ی پالتیل به ناگهان بالا می‌گیرد، تعدادی از گوسفندهایش در چراگاه کشته شدند و چهار چاهِ آب با سنگ‌ها بسته شدند و تمامِ این‌ها تاثیر کمی بر پالتیل گذاشت- او آنچنان در ابرها بود و چنان عاشقِ میخال بود که او را به ارزش بیشتری نمی‌داد. ولایت‌هایش از جریکو تا شخم ادامه داشت، بیشتر از دو هزار سرباز در خدمت داشت و این خرابکاری‌ها برای او کمتر از نیشِ پشه بود.

تنها کسی که تحت‌تاثیرِ این حملاتِ بی‌اثر قرار گرفته بود میخال بود- متقاعد شده بود که معشوق‌اش دارد سعی می‌کند که او را برگرداند و هر روز منتظر است که در قاب پنجره یا باغ پدیدار شود و او را با خودش ببرد و به قلمروی عشق‌اش برود. هر شب میوه و غلات را جلویِ تمثالِ آناتِ همسر می‌گذارد و از او می‌خواهد که او را به محبوب‌اش داوود بازگرداند.

فورا بعد از عروسی میخال پیامی به جادوگرِ اندور فرستاد و بسته‌ای گیاه از او خرید. «هیچوقت بچه‌ای از پلتیل نداشته باشم.» تصمیم گرفت:«تنها از داوود.» اما بعد از دو سال تنهایی و کلافگی، تصمیم‌اش که از او بچه‌ای نداشته باشد از سرش پرید. وقتی که با او همآغوش می‌شد و تصور می‌کرد که داوود است، رَحِم‌اش فریاد می‌کشید و بارداری می‌خواست برایِ کودکی که تسلایش دهد. برای‌ ماه‌ها با صداهای درونش کلنجار می‌رفت تا اینکه سرانجام تسلیم شد. اما حتا وقتی که از خوردن گیاهانِ جادوگر امتناع کرد باردار نشد. قدرتی نامعلوم رَحِم‌اش را بازداشته بود.

۶۸

ملیسا دختر فلیسطی‌ چهارمین خدمتکارِ ابیگیل همچنان از مردی به مردی دیگر چون معامله‌ای ملکی فرستاده می‌شد اما در موردِ او کمِ کمِ این بود که درباره‌اش صادق بودند. شاه او را برای پرداختِ گندم و شرابی که به دربار داده بود به نابال داده بود.

چشمانِ ملیسا با شعله‌ای جاودان می‌سوخت اما پسِ این برقِ نگاه چیزی از دانایی و غم در آن‌ها بود، چیزی که از لحظه‌ای که آن‌ها را دیدم مرا اسیر کرده بود؛ آن وقت که با ابیگیل آمده بود. حتا قبل از اینکه اسمی بر این هیجان بگذارم که مرا وادار می‌کرد که با تردید به دورِ چادر خدمتکارها بچرخم- هیجانی که حتا حالا مرا پُر از تمنا می‌کند و حتا وقتی که او کنارِ من است.

صبر کردم تا داوود و ابیگیل رفتند و او را کنارِ چادر یافتم که داشت عدس پاک می‌کرد.

«من جاناتان هستم،» خودم را معرفی کردم. «جاناتانِ دبیر، پسرِ شیما.»

«و من ملیسا هستم» به آرامی جواب داد، با احتیاط چشمانِ خسته از همه چیزش را به سمتِ من بالا انداخت. چشمان‌اش همچنان داشت برق می‌زد اما وقتی که به من نگاه کرد، شعله‌ها به ناگهان خاموش شد.

‌ ‍‌

ادامه دارد...

قسمت آخر

THE KINGDOM

A NOVEL BY AMIR OR

TRANSLATED INTO PERSIAN BY

ROSA JAMALI

به سه فصلِ اول در یوتیوب گوش کنید


خرید از سی‌بوک

قسمتِ سوم از رمانِ قلمروی امیر اور (زندگی داوود پیامبر)/ ترجمه‌ی رُزا جمالی

https://m.media-amazon.com/images/P/1542759439.01._SCLZZZZZZZ_SX500_.jpg

https://i.pinimg.com/564x/95/6a/d1/956ad1f3da6508cce4431ee62a4af6a6.jpg

از فصل اول تا پانزده در اینجا

فصل پانزده تا سی و پنج

دانلود کتاب

در کتابخانه‌ی ملی

۳۵

....

"بیدار شو داوود، بیدار شو!"

با غریزه‌ی یک سرباز داوود به سرعت و هوشیار بیدار می‌شود. "بیدار شو محبوبم، باید ازینجا بروی، این کارِ پدرِ من است- راهگذاران را به دنبالِ تو فرستاده. اگر امشب فرار نکنی می‌میری."

بی‌درنگ از خواب بیدار می‌شود، به سرعت لباس می‌پوشد. شمشیر و تیر و کمان‌اش را که کنارِ در گذاشته بود برمی‌دارد. آماده است. بی‌هیچ کلمه‌ای میخال به او طنابی می‌دهد و پنجره را باز می‌کند. داوود یک سر طناب را بر چفتِ سقف می‌اندازد و گره می‌زند. میخال را نزدیک به خود نگه می‌دارد. ترس و هوس او را به لرزه انداخته. میخال را می‌بوسد و او را رها می‌کند. آن‌ها هر دودارند به یک چیز فکر می‌کنند- چه کسی می‌داند که آن‌ها کِی ممکن است همدیگر را ببینند. میخال او را با چشمان‌اش چنانکه به سختی خود را بیرون می‌کشد وبه سمتِ دیوار پائین می‌آید دنبال می‌کند. ماهیچه‌های بازوی‌اش از سعی و تلاش ورم کرده و علیرغم ترس حتی این منظره او را لحظه‌ای هیجان‌زده می‌کند. در سکوت و به چالاکی پائین می‌آید، تا اینکه به ناگهان طناب شُل می‌شود- و همین است، پائین آمده است و در میانِ سایه‌های شب ناپدید می‌شود.

میخال به خودش اجازه می‌دهد که نفسی به راحتی بکشد، سریع و با زحمت طناب را می‌کشد و پنجره را می‌بندد. حالا تنها چیزی که باقیمانده است اضطراب است. افکار در سرش می‌چرخند- فرستاده، فرار، راهگذاران، پدر.

آن‌ها حتما به دنبالِ او می‌آیند.

چشم‌هایش تند اتاق را می‌پاید تا اینکه بر بُت‌های خانگی فرو می‌افتد- ترافیم- بله، این همان چیزی‌ست که او احتیاج دارد!- ترافیم‌ها، آن خدایانِ گِردِ باروری کارِ خود را خواهند کرد. آن‌ها را برمی‌دارد و به ترتیب و به یک ردیف رویِ تخت می‌چیند. هفت توپ گلی که به شکل باسن هستند، سه تایشان آلتِ مردانه دارند و چهارتایشان آلتِ زنانه. بالایی را در پشمِ بزقالیچه می‌پیچد و پائینی‌ها را در ردای زردِ خانگی داوود می‌پیچد. آن‌ها را در پتویی می‌پوشاند و از کارش راضی‌ست. سرِ آخر خودش کنارِ بت‌ها دراز می‌کشد و خودش را می‌پوشاند و چشمانش را می‌بندد. قلب‌اش دارد از هیجان می‌تپد و نمی‌تواند بخوابد.

۳۶

همه‌جا ساکت است. دریا صاف است و ساحل روشن . داوود دارد به سرعت حرکت می‌کند، تقریبا بی‌هیچ صدایی. می‌داند که دیر یا زود راهگذاران ردِ او را شبیه ردِ آهویی دنبال خواهند کرد. می‌داند که آن‌ها تندتر از هر گروهی که شاملِ کودکان باشد می‌دوند. او می‌داند که آن‌ها شمشیربازانی ماهر و کمانگیرانی بی‌نظیر هستند، اما همچنان می‌داند که نقطه‌ی ضعفِ آن‌ها چیست-راهگذاران قاتل هستند اما سرباز نیستند، و گرچه تعدادِ زیادی از آن‌ها هست اما همچنان به شکلِ انفرادی کار می‌کنند.

در تاریکی بر خطوطِ شکسته می‌دود تا آنجا که به رودخانه می‌رسد و بعد در آبکند ادامه می‌دهد. پاهای‌اش درد گرفته وسینه‌اش از نفس افتاده و به سنگینی نفس نفس می‌زند اما انگار حس‌هایش با این موقعیت سازگار شده است. تشنه است اما آنقدر نفس‌نفس زده است که نمی‌تواند چیزی بنوشد. چندک می‌زند چهارپا برای دقایقی طولانی که نفس‌اش را برگرداند. تنها ماهی نیمتاب نوری نیمتاب را بر زمین گسترانده.

یک لحظه قبل از اینکه راهگذار برسد، سنگی را بر سرش حس می‌کند. به یک طرف می‌غلتد و شمشیرش را می‌کشد. خنجری بر ریگ‌ها می‌افتد جائیکه لحظه‌ای پیش زانو زده بود. شمشیری در میانه‌ی هوا صفیر می‌کشد و ناله‌ای چنانکه تیغه‌اش گوشت را می‌بُرد. دستی که خنجر را چسبیده بر زمین می‌افتد. صدایی نیست. چشم‌ها پُر درد از میانه‌ی نقاب به او نگاه می‌کند. داوود دوباره تیغه را بلند می‌کند و آن را بر کناره‌ی گردنِ راهگذار پائین می‌آورد و او به درونِ آب می‌افتد. خنجرِ دیگری هوا را هاشور می‌زند، از پُشتِ گوش‌اش صفیر می‌کشد و بر رودخانه فرو می‌نشیند. بدن‌اش می‌جهد انگار به میلِ خود و به سمتِ تراکم جلبک‌ها پیش می‌رود. حداقل یکی دیگر آنجا هست، با خودش فکر می‌کند، شاید بیشتر از یکی. ماهیچه‌هایش دارد از اضطراب وُ ترس می‌لرزد، اما نفس‌اش را به جا می‌آورد و فورا همه چیزرا به حالتِ طبیعی برمی‌گرداند. حرکتی نمی‌کند، تنها در میانِ نی‌زار منتظر است. دومین راهگذار نمی‌پرد. و داوود نمی‌تواند او را ببیند. دور و بر ساکت است. تنها جیرجیرک‌ها هستند که به جیرجیرِ بی‌وقفه‌ی خود ادامه می‌دهند. به آرامی پیکانی در طنابِ کمان‌اش می‌گذارد و کند و کاو می‌کند.

صدایی از بالا- آنجا! سایه‌ای فرار. کمان را رها می‌کند و سایه صدای جیغِ خفیفی از خود منتشر می‌کند و بر زمینِ کنداب می‌افتد. لعنتی! خرگوشِ کوهی بود. با تیرِ دیگری دارد ده پا دورتر را نشانه می‌گیرد. با کمترین صدا راهگذاری در تاریکیِ مطلق در پیچِ آبکند که ماه روشن‌اش نکرده فرود می آید.

دوباره ساکت. حرکتی نیست. عرقِ سردی بر ابروان‌اش می‌نشیند، از گردن‌اش پائین می‌لغزد، پشت‌اش. حالا چطور؟ راهگذار می‌تواند برای ساعت‌ها صبر کند که لحظه‌ی موعود برسد و بقیه هم در این حین می‌توانند برسند. مجبور است که حرکت کند. انتخابِ دیگری ندارد.سنگریزه‌ای برمی‌دارد و آن را چند پا آنسوتر به سمت کناره‌ی رود می‌اندازد. بی درنگ پاسخی دریافت می‌کند اما نه از آنجایی که فکر می‌کرد. باز صدای صفیرِ موحشِ خنجر و بعد دردی که در شانه‌اش تیر می‌کشد. دستِ لرزان‌اش خونِ چسبناک را لمس می‌کند. تنها بریدگیِ کوچکی‌ست. اضطراب وجودش را در بر می‌گیرد، بدن‌اش آماده‌ی عمل است، می‌خواهد که کاری انجام دهد، فرار کند، اهمیتی ندارد که چه کاری- اصلِ کار این است که حرکت کند، اما دوباره داوود بدن‌اش در مسیری متضاد می‌فرستد که فورا حرکت کند، به پائین بیشتر. به پشت در آبِ سرد می‌خوابد و اجازه می‌دهد جریانِ آب شبیه تکه چوبی حمل‌اش کند به سمتِ تاریکیِ یک پیچ در رودخانه.

چیزی آبها را به سمتِ راست‌اش روانه می‌کند و بارِ دیگر به پُشت‌اش. قلب‌اش دارد در سینه‌اش شبیه طبلی بزرگ می‌تپد و بی‌صدا او را به سمت جلو در مسیر آب هُل می‌دهد. کناره‌ی رودخانه در اینجا آنچنان با نی‌ها و بوته‌های پیچیده پوشیده شده بنابراین اگر راهگذاران هنوز دنبالش باشند، تنها از سویِ آب می‌توانند به او برسند. شاخه‌ها بر رودخانه سایه به فراوانی سایه گسترانده‌اند و تن‌اش را می‌خارانند اما نمی‌ایستد تا اینکه شاخ و برگ‌های پیچکی خلوت‌تر می‌شود و یک‌بارِ دیگر کناره‌ی رودخانه دیده می‌شود. رودخانه حالا کم‌عمق‌تر و پهن‌تر شده است و او از آب بیرون می‌آید و با پرشی قورباغه‌ای از رویِ سنگریزه‌ها می‌جهد، می‌ایستد و در بوته‌ها زانو می‌زند. اتفاقی نمی‌افتد. چشم‌هایش را باریک می‌کند بی‌آنکه نگاهش را از سرِ رودخانه بردارد، محکم و آماده برای حمله‌ای احتمالی. نمی‌تواند دیده شود، اما روشنایی ماه آنقدر هست که درخششِ چشم‌هایش را بر ملا کند. نم و سرما دست و پای‌اش را سفت کرده. دقیقه‌ها به آرامی می‌گذرند.

آنجا! توده‌ای سیاه از آب کمی آن‌ سو تر پدیدار می‌شود. کمانی را به سویِ آن پرتاب می‌کند-فریادی، صدایِ ضربه‌ای- بله! راهگذار بلند می‌شود با کمانی که در میان دنده‌اش قرار گرفته و درست قرار است که یکی دیگر را در آستانه‌ی گردن‌اش دریافت کند. در خونِ حلق‌اش خفه می‌شود و به زانو می‌افتد و به جلو در آب می‌غلتد.

داوود نفسِ بلندِ آزادی که حبس شده بود را رها می‌کند از سینه‌اش. می‌داند که نشانه‌های تقابل‌اش با راهگذارانی که آن‌ها را کشته است شبیه نشانه‌های مهمی در مسیر برای دیگر راهگذارانی‌ست که ممکن است آن دور و بر باشند. به سرعت در آب به جلو می‌رود- اینجا حداقل مسیرش را نمی‌توانند پیدا کنند. از اینجا در مسیرِ رودخانه‌ی پرات ادامه خواهد داد و قبل از طلوعِ آفتاب به چشمه‌ی مابوا خواهد رسید.

بعد از ساعت‌ها راه رفتنِ سخت در مسیر آبریزگاه در میانه‌ی درد و سرما به سختی می‌تواند حرکتِ بدن‌اش را حس کند، اما چون سگی وفادار بین صخره‌ها و سنگریزه‌ها ادامه می‌دهد.

آری، آنجاست. حفره‌ی میانِ صخره.

داوود در ابتدایِ باریکِ چشمه خم می‌شود ومی‌خزد به درونِ شکاف. ماهیچه‌هایش دارند از خستگی و اضطراب می‌لرزند.بدن‌اش را رها می‌کند که به زمین بیفتد، اما چشمان‌اش، چشمانِ حیوانی شکاری باز می‌ماند، آماده است که اطراف را بپاید. حالا شبیه اردکی نشسته هستی، به خودش می‌گوید، نباید خواب بروی، نباید، نباید.

نواری سرخگون در مشرق طلوع می‌کند و نورِ خاکستریِ کمرنگی آسمانِ آبی که دارد پدیدار می‌شود را به شکلِ خفیفی روشن می‌کند. کِی جاناتان به اینجا خواهد رسید؟ در کنارِ جاناتان امن خواهد بود. حتا راهگذاران جرات‌شان را از دست خواهند داد.

دراز می‌کشد و نفس‌نفس می‌زند، زخمی و کبود شده است و پوشیده از پلشت.

لحظه‌ای می‌گذرد تا اینکه سوتِ آشنایی را می‌شنود.

"جانی!"

"داوودی!"

سرِ آخر داوود سالم است، به سمتِ جاناتان می‌دود که در آستانه‌ی شکاف ایستاده است. بدن‌اش را ول می‌کند و به زانو می‌افتد. پاهایِ جاناتان را بغل می‌کند، سرش را در دامنِ او می‌گذارد و اشک‌هایش سرازیر می‌شود.

"جانی!"

جاناتان خم می‌شود که به او کمک کند، حالا او هم دارد گریه می‌کند اما داوود بلند نمی‌شود. همچنان که از بی‌حالی دارد می‌لرزد، زانوانِ جاناتان را بغل کرده، سرش را در دامنِ جاناتان انداخته، اشک‌هایش که به عرق و غبار آمیخته شده از گونه‌هایش سرازیر است.

۳۷

طالوت با بی‌قراری جلو و عقب می‌رود، نیزه‌اش را در هوا می‌چرخاند. چشمانِ ابنر دارد او را چنانچه مگسی که دورِ اتاق وزوز می‌کند، دنبال می‌کند. دیگر صبح شده و هیچ خبری از راهگذاران نیست.

"چه خبر، ابنر! چرا هنوز از آن‌ها چیزی نشنیده‌ایم؟"

" نمی‌دانم پسر عمو. شاید داوود هنوز در خانه است."

"اگه نمی‌خواهد بیرون بیاید پس باید خودمان او را بیرون بیاوریم. بگذار کسی را بفرستیم که ببیند."

"آهیبال، اینجا!" ابنر بر فرمانده‌ی نگهبانی توپ و تشر می‌زند، "مردان‌ات را به خانه‌ی داوود ببر و او را اینجا بیاور!"

"بیست دقیقه بعد اهیبال و مردان‎‌اش دوان دوان برمی‎گردند. "داوود مریض است،" گزارش می‎دهد.

"مریض؟" ابنر با ظن و گمان می‌گوید. "آیا این را به تو گفتند یا خودت دیدی؟"

"آقا، شبیه جنازه بر تخت خوابیده. میخال بر پیشانی‌اش دستمالِ نم‌دار گذاشته."

"نمی‌توانم بی‌اهمیت باشم!" طالوت می‌غرد. "خودش را و تخت‌اش را به اینجا بیاور."

جاناتان با چشم‌هایی که از کم‌خوابی قرمز شده به درون می‌آید. با سرعتِ تمام با داوود به سمت نوآیت دویده است و بعد برگشته است که به موقع به دربار برسد. آنجا با ساموئل داوود امن است، با آرامش می‌پندارد. چه کسی به دنبالِ او در خانه‌ی پیامبر می‌گردد؟

طالوت همچنان‌که چشم‌هایش به زمین است، حتا سلام و احوالپرسیِ جاناتان را پاسخ نمی‌گوید. می‌رود و در اتاق قدم می‌زند تا اینکه سرباز برگردد، این دفعه بعد از پانزده دقیقه اما نه با داوود و میخال.

"ابیحال، چه اتفاقی دارد می‌افتد؟"

"آقا، فقط الان، وقتی که گفتی که تختخواب را بیاور، من تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. اولین بار فقط نگاه کردم و دخترتان را دیدم که رویِ تخت نشسته بود که تکه پارچه‌ی خیسی را بر سر داوود مکرر می‌کرد.اما آن سرِ داوود نبود، آقا. بلکه باسنِ ترافیم بود که با پشمِ بُز پوشیده شده بود."

چند نفر نمی‌توانند خود را از خنده باز دارند و زیرِ چشمِ شاه که دارد برق می‌زند دارند از خنده می‌میرند. میخال هم درمانده جلویِ او رویِ زمین دمر خوابیده و سرش را بینِ دست‌های‌اش گرفته. را

" درد بگیری دخترِ نافرمان!" طالوت می‌غرد، "فراموش کرده‌ای که از کجا آمده‌ای؟ چرا گذاشتی که دشمنِ پدرت فرار کند؟"

میخال سرش را بلند نمی‌کند و کلمات‌اش به زوزه‌هایی پی‌درپی می‌ماند. "ترسیده بودم، پدر،" هق‌هق می‌کند، "گفت که اگر کمک‌اش نکنم که فرار کند

مرا همانجا و همانموقع می‌کشد."

"پس این داستان ترافیم چه بود؟ چرا سرِ من کلاه گذاشتی، دختر؟"

"ترسیده بودم، پدر!" باز به هق‌هق می‌افتد، "از تو می‌ترسیدم که از دستِ من عصبانی شوی، پس ترافیم را به جای‌اش گذاشتم."

"به جهنم بروی!" طالوت می‌غرد، "کجا قایم شده؟"

حالا ناگزیر می‌گرید.

"نمی‌دانم، پدر!"

آنجا جایش امن است، جاناتان با خود فکر می‌کند. اما برایِ چه مدت؟ کسی بالاخره او را پیدا خواهد کرد، یا کسی از آنجا خبرِ او را خواهد آورد.

۳۸

دو هفته گذشته است و طالوت همچنان دارد در اتاق بی‌قرار راه می‌رود و همچنان شمشیرش را در هوا تکان می‌دهد.

"کدام جهنمی قایم شده؟"

کسی متوجه وارد شدنِ راهگذار نمی‌شود و طالوت که با نیزه برمی‌گردد به روی او پا می‌گذارد. راهگذار جلابیایِ خاکستری پوشیده، صورت‌اش پوشیده است و از پشتِ آن چشم‌هایش چون دو تیغه آتش دارند می‌درخشند. در مقابلِ تختِ خالی زانو می‌زند، منتظرِ طالوت است که بنشیند.

"حرف بزن، مرد!"

"داوود در نوایت نزدیکِ راماست،" راهگذار پچ‌پچ می‌کند، "در خانه‌ی ساموئلِ پیامبر مخفی شده."

"طالوت دستبندِ طلا را از بازوی‌اش می‌کند و آن‌را به سمتِ او می‌اندازد. راهگذار آن را می‌گیرد، تعظیم می‌کند، و همچنان که در سکوت آمده بود در سکوت ناپدید می‌شود.

"ای پسرِ شیما، به ترتیب بنویس!: پی‌گرد: مرده یا زنده!"

طالوت به من دستور می‌دهد، "و تو، ابیحال، دسته‌ی سربازان‌ات را ببر و او را به اینجا بیاور. برو، تکان بخور!"

نیم ساعت بعدترچنانکه داریم در کوچه‌های نوایت حرکاتِ نظامی انجام می‌دهیم، دنبالِ خانه‌ی پیامبر می‌گردیم، ساموئل خودش به ناگهان جلویِ چشمِ ما ظاهر می‌شود. موهای سفیدش در باد تکان تکان می‌خورد، عصایِ بلندی به دست دارد و با گروهی از پیامبرانِ دیوانه محاصره شده است که نیمه‌برهنه دارند دورِ او می‌رقصند و می‌نوازند، ارکستری که درست کرده‌اند شبیه گونی‌ای پُر از گربه می‌ماند که به جایی برخورد کرده و به ویغ‌ویغ افتاده. سربازها می‌ایستند. برخی با دستِ راست‌شان نشانِ حمایت آشره را به جا می‌آورند در حالیکه مابقی با ترس مشتِ خود را بر پیشانی گره کرده‌اند و برایِ آنات دعا می‌خوانند که آن‌ها را از ورد و جادویِ پیامبر محافظت کند. ساموئل با چشمانِ بزرگِ جذاب‌اش به ما نگاه می‌کند. در سمتِ چپ‌اش عصایش را از این‌سو به آن‌سو شبیه آونگی تکان‌ تکان می‌دهد و با دستِ راست ما را فرامی‌خواند که به او نزدیک شویم. "بیائید!" با صدای‌ جیغ‌جیغی‌اش با ملایم‌ترین لحنی که می‌تواند این را می‌گوید. –" بیائید، چراکه یاهو سخن گفته است! بیائید، چرا که شما در میانِ پیامبران بسیارید! بیائید به سمتِ من، بیائید!"

حباب‌های خنده‌ی جلوی چشمانم دارد خفه‌ام می‌کند، خیلی خوب ‌است که دارم می‌خندم و انگار که تنها من هستم که سرگرم شده‌ام. ساموئل سربازان را صدا می‌زند و انگار که تسخیر شده باشند به پیشِ او می‌آیند. آن‌ها شمشیرهایشان را پرتاب می‌کنند، نیزه‌هاشان را، زره‌هاشان را به زمین می‌افکنند و جماعتِ درویشانِ مجنون می‌پیوندند. گروهی شروع به سماع می‌کنند و گروهی بر زمین می‌غلتند. عده‌ای لخت می‌شوند و عده‌ای صداهایی ناواضح از خود درمی‌آورند و دیگران هم سرودی را در شوری دیوانه‌وار برایِ آشره می‌خوانند. قابلِ باور نیست! سربازانی بالغ حینِ انجام وظیفه! این آن نبود که می‌خواستم برایِ داوود اتفاق بیفتد، خدا به دور، اما افتادن به تور این شیطان دیوانه؟ بس کن! خوشبختانه چیزی به یاد نمی‌آورند.

غروب بدونِ داوود به گیبا برگشتیم. چهره‌ها به شکلی نامنظم خیره و هوشیاری صبح هنگام ارتش را نداشتند. از پیوستن به تشییع جنازه بدتر بود- کسی صحبت نمی‌کرد، کسی شوخی نمی‌کرد- گروه را غمی ساکت فرا گرفته بود.

طالوت عصبانی بود و دست‌هایش بی‌اختیار می‌لرزید و دیگران را کتک می‌زد.

"چه اتفاقی افتاده ابیحال؟ صحبت کن!"

ابیحال که حالتِ چهره‌اش به هم ریخته بود مبهوتانه به او خیره شد و دست‌هایش را در ناتوانی باز کرد.

"خب، حرف بزن دیگر!" طالوت تکرار کرد، این دفعه می‌غرید اما تنها در ناتوانی ابیحال می‌توانست پیشِ شاه سجده کند.

"شلاق را بیاور!" طالوت به غلام دستور داد.

دلیلی نداشت که ابیحال را شلاق بزند- به یادش نمی‌آمد که کاری انجام داده باشد. من که به یاد می‌آوردم زود به طالوت گفتم که چه دیده بودم اما این هم ابیحال را از شلاق نجات نداد و طالوت را از فرستادنِ سربازهایی بیشتر باز نداشت. چیزِ دیگری موردِ علاقه‌اش نبود-مُرده‌ی داوود را می‌خواست.

دو گروه دیگر برای هوشیارساختن گروهِ اول اعزام شدند و در همان وضعیت برگشتند، در همان سکوتِ غمگین و مضطربِ پس ازهر شکست.

ما باز بیرون می‌رویم،چهارمین جستجوست، اما این بار به سرکردگیِ خودِ طالوت با اسبِ قهوه‌ای‌اش. به جایِ اینکه مستقیم به سمتِ نوآیت برویم، به سمتِ چاهِ پشتِ شهر می‌رویم جائیکه دخترها از آن آب می‌کشند و گوسفندها به رمه آب می‌دهند. سربازها چاه را محاصره می‌کنند و چند چوپانِ ترسیده را به نزدِ شاه می‌آورند.

"شما،" طالوت به بزرگِ چوپان‌ها می‌گوید، "کجا ساموئل را پیدا کنم؟"

"آن ور،" در حالیکه مسیر را با انگشت نشان می‌دهد می‌گوید، "بعد از درخت‌ها به سمتِ راست بپیچ، بعد از بلوطِ بزرگ به سمتِ چپ، از آن‌جا مستقیم به سمتِ زمین‌های کشاورزی و به خانه‌ی پیامبر می‌رسی."

ما نشانی‌ای که داده است را دنبال می‌کنیم- شاید این دفعه بتوانیم ساموئل را غافلگیر کنیم- اما درست بعد از راسته‌ی درخت‌ها، بعد از پیچ، ساموئل و پیامبران‌اش دارند به سمتِ ما می‌آیند. این دفعه مردِ پیر سربازان را صدا نمی‌کند اما عصای‌اش را بلند می‌کند و به سمتِ شاه اشاره می‌کند.

"آیا طالوت نیز در میانِ پیامبران است؟ درصدایِ جیغ‌جیغی‌اش قارقار می‌کند، "آیا طالوت هم؟"

و به راستی دارد اتفاقی برایِ شاه می‌افتد. لب‌های پائین اش دارد می‌لرزد چنانکه از اسب‌اش پائین می‌آید، تمام و کمال به سمتِ آن‌ها می‌رود.

"بیا!" مردِ پیر او را فرامی‌خواند، "بیا به پیشِ من چراکه یاهو خواسته است! بیا!"

طالوت نیزه‌اش را به زمین می‌اندازد. روپوش و ردای‌اش را می‌کند. شاه برهنه است. ضربآهنگِ آن‌ها او را به حرکت واداشته. بی‌اختیار دست‌هایش تکان تکان می‌خورد و نیم‌تنه‌اش به جلو وعقب می‌رود. دارد از شور و هیجان می‌لرزد، صدایِ زنی از درونِ دهان‌اش صحبت می‌کند.

برایِ بعل گریه کن، هم‌خوانیِ جوانان،

برای بعل گریه کن، هم‌خوانیِ جوانان...

هیچ‌یک از ما دقیقا نمی‌فهمد که او دارد چه می‌گوید، اما صدای‌اش نغمه‌ای ملایم را ضرب می‌گیرد که پُر از آرزو و خواستن است و جادوی کلمات نفسِ سربازها را بند آورده و آن‌ها را مجنون ساخته تا اینکه گوش‌هایشان کر بشود.

برایِ بعل گریه کن، همخوانیِ جوانان

با صدایِ او روح‌ام آشوب می‌شود...

همچنان ادامه می‌دهد تا اینکه لحظاتی به پرت و پلا گفتن می‌افتد و آن‌ها نفسِ راحتی می‌کشد. این شب وُ روز ادامه دارد و هیچ‌کس تلاش نمی‌کند و جرات نمی‌کند که او را باز دارد. صبح، وقتی که ارواح او را رها می‌کنند، داوود پیش ازین آن‌ها را ترک گفته و ساموئل که تمامِ شب مراقبِ طالوت بوده بی‌که چشم برهم بزند، او را به آغوش می‌کشد و می‌گوید، "باشد که بعل تو را برکت دهد پسرم، باشد که او به تو جانی دوباره بخشد."

طالوت می‌تواند گریه کند، طالوت می‌خواهد که به او بگوید، پدر، کافیه، مرا به خانه ببر. اما اشک‌های‌اش که سرریز شده دارد خفه‌اش می‌کند و او کلمه‌ای نمی‌گوید، تنها بازویِ مردِ پیر را رها می‌‌کند، می‌چرخد و آن‌جا را ترک می‌کند.

قبل از ظهر به گیبا رسیده‌ایم- چهره‌های خیره‌ای که از رویِ هم برآمده‌اند از خیرگی باز می‌مانند.

۳۹

"چطور است که ورد و جادوی پیرمرد بر تو اثری نگذاشته؟" داوود پرس و جو می‌کند، "چه می‌گویی؟ آیا به خدایان باور نداری؟"

"من واقعا نمی‌دانم، اما شاید برایِ اینکه بر تو تاثیر بگذارد، در ابتدا باید آن را جدی بگیری."

"یعنی چه؟"

"یعنی اگر باور نداری که ساموئل می‌تواند تو را سحر کند یعنی او نمی‌تواند. همیشه مرا با آن صدای زیرش که پرش دارد مرا می‌خنداند."

"پس اینجور که تو می‌گویی یعنی اگر من به خدایان باور نداشته باشم آن‌ها قدرتی بر من نخواهند داشت؟"

"شاید، آقا." با احتیاط جواب می‌دهم ، "سخت است که مطمئن باشی. در طولِ زندگی‌ام چیزهای زیادی را دیده‌ام که نمی‌دانم که آن‌ها را چگونه توضیح دهم."

"چه، برای مثال؟"

"برای مثال اینکه چطور ارواح طالوت را تسخیر کردند. و چگونه است که یوریم و تومیم همیشه درست می‌گویند."

"همه چیز از جانبِ خدایان است، جاناتان. شاید ورد و جادو تاثیری بر تونگذاشت چراکه آن‌ها می‌خواستند که تو قادر باشی که داستان را بگویی..."

"پس داری چه می‌گویی که آن‌ها اینجا هستند با دست‌هایشان که همه چیز را نظارت کنند؟"

"نامِ آن‌ها متبرک باد! آن‌ها اینجا هستند، آن‌ها اینجا نیستند در هر صورت جاناتان، بهتر است که آن‌ها را در جانبِ خود داشته باشی."

۴۰

قهرمان شمگار در بین چهار ستون در بلوط‌‌‌ زاردر جاده‌ی ناب به آناتوت به خاک سپرده شده است. هر کس که در طولِ این جاده دارد سفر می‌کند می‌تواند اینجا بایستد و زیرِ سایه‌ی این درخت استراحت کند، از چشمه آب بنوشد و از قهرمان شمگار و مادرش الهه‌ی مادرآنات برکت و پیروزی بخواهد.

شمگار از مادری الهه و راهبه در معبد آناتاث به دنیا آمده. آنجا با هم با بقیه‌ی کودکانِ آنات، طوری بزرگ شده است که جنگجوی بی‌ترس و غیوری شود. بنده‌ی وفادار آناث شیرِ ماده است که مراسمِ مذهبی‌اش در جنگ و مبارزه خلاصه می‌شود. به همراهِ آن‌ها خودش را وقفِ آناث کرده است و مقابلِ تمثالِ مقدس‌اش راهب جلوی بازوی‌اش را با چاقوی نذر و قربانی می‌برد و خون‌اش الهه را تدهین می‌کند. شبیه آنها به او شمشیرِ مقدسی داده شده است که بر رویِ آن نقر شده: شیرِ ماده و تیرهایی مقدس که بر نوکِ آن‌ها عبارت "پسرِ آناث" نبشته شده. از حالا هر تیری برادرِ اوست در حالیکه شمشیر تناسخِ مادرِ اوست، خودِ الهه.

تمامِ پسرانِ آناث به معبد و الهه قسمِ وفاداری خورده بودند: "همیشه در مراسمِ مذهبی شرکت خواهم کرد و آن را از دشمنانِ الهه محافظت خواهم کرد! هیچگاه جنگ‌افزارِ مقدس را سرافکنده نخواهم کرد و یاران‌ام را در جنگ تنها نخواهم گذاشت! همیشه از الهه راهبه و فرماندارم فرمانبرداری خواهم کرد!" آن‌ها با هم غذا می‌خورند، با هم می‌خوابند و با هم آموزش می‌بینند. یاد گرفته‌اند که چطور هماهنگ با هم بجنگند. جوخه‌ی پسرانِ آناث برابر با دسته‌ی سربازانِ برگزیده از ارتش‌های دور و براست. پادشاهان و رئیسِ قبایل که هدایای ارزشمندی را وقفِ الهه کرده بودند و آمده بودند که از الهه کمک بخواهند و پسرانِ آناث به خاطر اوست که می‌جنگند.

تمامِ این‌ها عوض شد وقتی که فلیسطی‌ها سرزمینِ بنجامین را غصب کردند. فرماندارِ فلیسطی با مشتی آهنین بین شهرها و قبائل آشتی برقرار کرد و آنها را از تولید و مالکیت جنگ‌افزار باز داشت.

سربازانی که خانه به خانه می‌رفتند تا جنگ‌افزارها را جمع کنند، معبدِ آناتاث را از خاطر نبردند. و تمامِ جنگ‌افزارهای مقدسِ الهه را مصادره کردند. در معبد با مراسمی رسمی کاهن اعظم فرماندارِ فلیسطی را متبرک ساخت و اظهار کرد که آنات خودش این سرزمین را به فلیسطی‌ها بخشیده است. اما شمگار قادر نبود که این دست‌اندازی را بپذیرد. پسرانِ آنات را فراخواند- حدود دویست سربازِ آموزش دیده- و با آن‌ها به روستاها اعزام شد. آنها روستا به روستا می‌رفتند و هرچیز تیز و تیغه داری را ضبط می‌کردند- آلت شخم زنی، هَرَس، چنگک، داس، و حتی کاردهای آشپزخانه. شمگار، زبردستی با یک زوبین که به سبک زوبینی که به گله‌ی گاوی پرتاب می‌شد شکل گرفته بود تغییر شکل یافت و قسمت‌هایی از تمثال‌اش حذف شد.

درست در اینجا در بلوط‌ زارِ جاده آن‌ها فرماندارِ فلیسطی را مخفی کردند و او چهل و دو مردش را کشتند. برایِ یک‌سال شمگار کاروان‌ها را غارت می‌کرد، مخفیگاه ترتیب می‌داد، و با عملیاتِ نظامیِ چریکی ترتیبی می‌داد تا بیشتر از ششصد نفر فلیسطی در روز کشته شوند. فلیسطی‌ها او را قاتل نامیدند و برای سرش نرخ تعیین کردند. اما پاسخی برایِ حملات‌اش نیافتند. حکمرانیِ خود را آسان کردند و مدتی از آناتاث عقب کشیدند. شمگار از تپه‌ها به آناتاث برگشت اما کاهن‌ها که هیچوقت غیر از صلح و آرامش و حکمرانی نمی‌خواستند، از بازگشتِ او خوشحال نبودند. آنها او را شبیه فاتحانِ جنگ استقبال کردند، اما می‌دانستند که حضورش آن‌ها و معبد را به خطر می‌اندازد. در آخر آن‌سال، در معبد جائیکه شبیه خانه در آنجا امن بود، او خودش قربانی کمینی خیانتکارانه شد.

مزارِ شمگارجایِ مخفی شدن نیست- هرکسی که دارد از جاده می‌گذرد اینجا در این درخت‌زار توقف می‌کند- با اینهمه اینجا جایی‌ست که داوود منتظرِ فرستاده‌ای‌ست. فرستاده با احتیاط بینِ درخت‌ها قدم می‌گذارد، می‌ایستد و به اطراف نگاه می‌کند. آیا داوود آنجاست؟ بله، خودش است! داوود منتظر است که پیدا شود، منتظرِ پیغامی‌ست. آنجا بیرون نشسته‌است بر قبری بینِ ستون‌ها و کمان‌اش را گرفته با تیری که محکم به طنابِ آن سفت شده و نشانه گرفته به سمتِ سینه‌ی آن فرستاده.

"آیا این من هستم که تو داری دنبال‌اش می‌گردی عزیزم؟" داوود بانگ می‌زند. "دست‌هایت را بالا بگیر تا بتوانم تو را ببینم. بله، شبیه آن. پسرِ خوب. حالا دستِ چپ‌ات را به آرامی پائین بیاور و شمشیر را از کمرت بردار."

فرستاده دست‌هایش به سمتِ بالا از هم باز می‌کند که داوود ببیند که هیچ کارخطرناکی را انجام نمی‌دهد. آنچنان که داوود گفته است شمشیرش را از کمرش درمی‌آورد، و شمشیر و کمربند به صدایی بر رویِ سنگ می‌افتد.

"تیر نینداز! من از طرفِ جاناتان آمده‌ام!"

"بسیار خوب مرد، حرف بزن!" داوود می‌گوید، اما طنابِ کمان‌اش را شُل نمی‌کند.

"فردا زمانِ طلوعِ آفتاب جاناتان درکنارِ آبگیرِ قدیمی منتظرِ تو خواهد بود. آیا تو آنجا خواهی بود؟"

"بله، آنجا خواهم بود."

فرستاده سر تکان می‌دهد.

"باشد که آنات تو را برکت دهد! آیا می‌توانم کمربندم را بردارم؟"

شمشیر را به بالایِ سرش می‌برد و در همان لحظه یک قدم عقب می‌کشد. تیر داوود بر طنابِ کمان هنوز به سمتِ قلبِ او نشانه رفته است.

۴۱

انجیرهایِ درختِ بزرگ در آبگیرِ قدیمی رسیده‌اند. داوود یکی می‌کند و گاز می‌زند. آه، چه شیرین است زندگی! می‌شنود که جاناتان دارد نزدیک می‌شود اما برنمی‌گردد. دستانِ جاناتان از پشت او را بغل کرده. لب‌هایش پشتِ گردنِ اوست. "داوودی! عشقِ من!" به آهستگی و با صدایی هیجان زده می‌گوید. پوستِ داوود براق می‌شود. چقدر خوب است که همه چیز را فراموش کنی، برگردی به چکامه‌ی زندگیِ روستاییِ عشقی ساده در ییلاقِ باز، به عشقِ آن‌ها که درست در اینجا آغاز می‌شود. پوست‌اش به هیجان افتاده اما ذهن‌اش آشفته باقی مانده.

"گوش کن داوود، تمام شد! من با او صحبت کردم و او می‌خواهد که آشتی کند! گفت که باید به جشنِ ماهِ نو بیایی و تو را بزرگ و عزیز خواهد کرد."

"اما چگونه می‌توانم جانی؟ حالا دارد به من خوشآمد می‌گوید اما بعدش چه اتفاقی می‌افتد؟ هر وقت که پدرت قاطی می‌کند مجبورم که فرار کنم؟ حقیقت این‌ است که او می‌خواهد مرا بکشد و اگر دور و برش بپلکم این کاری‌ست که او خواهد کرد."

"آه، بس کن داوودم. این فقط به خاطر این است که او قاطی کرده. اگر پدرم یک تصمیم مشخص در سرش داشت که از دستِ تو خلاص شود این را به من می‌گفت."

داوود انجیرِ دیگری می‌کند. آرام آرام خودش را از آغوشِ او رها می‌کند، انجیر را باز می‌کند و آن را بر لب‌های جاناتان می‌گذارد که به خودی خود به انجیری باز شده می‌ماند.

"به تو نخواهد گفت، جانی. می‌داند که تو مرا دوست داری. چطور نمی‌توانی ببینی که او سَرِ من قول و قرار بسته؟ دیگر چه ممکن است اتفاق بیفتد؟ هر جوری که به موضوع نگاه کنی که به جستجوی من بیایی در مملکت ساموئل نیزه‌ای به سمتِ دیوانگیِ لحظه‌ای او نیست بلکه خودِ شکار است."

"پس چه پیشنهادی می‌دهی؟ هر کاری که تو بخواهی می‌کنم."

"این آنچه است که ما انجام خواهیم داد، جانی. جوری که الان به نظر می‌رسد، من هیچ جایی نزدیک دربارِ پادشاهی نمی‌روم. به پدرت بگو که ما هرچه زودتر آشتی خواهیم کرد اما نه در ماهِ نو. به او بگو که من پیش ازین به خانواده‌ام در بیت اللحم قول داده‌ام که جشنِ عروسی با میخال برایِ آن‌ها بگیرم و اینکه شما به من اجازه داده‌اید که بروم. و اگر او این را قبول کند، عالی و اگر قبول نکرد باید مطمئن شویم که دوباره بازیِ موش و گربه شروع شود.

چشمهایش به سمتِ لب‌های جاناتان می‌رود، گردن‌اش و آهِ عمیقی از او می‌گذرد.

"مگر من با او چه کرده‌ام جانی؟ اگرکه کار بدی کرده‌ام، تو مرا تنبیه کن."

"تو را تنبیه کنم داوود؟" دستِ جاناتان بر پشتِ داوود با نوازشی آرام حرکت می‌کند. "من پیشِ تو به خدایانِ دوگانه قسم می‌خورم، شاهار و شالمِ زیبا، امروز می‌روم و با او صحبت می‌کنم. فردا صبحِ زود کنارِ بنایِ سنگِ مقدس خواهم بود همانجا که همیشه تمرینِ تیراندازی می‌کنم. تو هم بیا و کنارِ سنگ مخفی شو و تماشا کن. اگر تیراندازی کردم و تیر به جلوی سنگ افتاد پس شکر خدا همه‌چیز خوب است اما اگر تیر به پُشتِ سنگ افتاد به گُردان برگرد تا اینکه همه چیز آرام شود."

داوود را بغل می‌کند و او را به خودش می‌چسباند. لب‌هاشان به هم می‌رسد و یکدیگر را می‌بوسند- علیرغم خطر، به خاطرِ خطر، در ناچاری و تسلیمی محض. چه کسی می‌داند آن‌ها کی دوباره همدیگر را خواهند دید؟ حتا اگر آن‌ها می‌دانستند که این آخرین ملاقاتشان است، عسلِ عشق نمی‌توانست ازین شیرین‌تر باشد. که اینچنین است، حتی بی‌اینکه بدانی، آن‌ها می‌دانند که شمشیری برخاسته است که آن‌ها را جدا کند، شمشیر شاه.

در بوته‌های پشتِ سنگِ یادگاری، برهنه در میانِ علف‌های بلند، با هم به پیش می‌روند و جهان را فراموش کرده‌اند. انگشت‌های داوود بر ساق‌های داوود سفت می‌شود- آه، خدایانِ خوب، بی‌صدا دعا می‌خواند، نمی‌گذارد که هیچوقت به پایان برسد.

کلاغی سیاه دارد آن‌ها را از شاخه‌ی درختِ خرنوب تماشا می‌کند.

۴۲

میز را با نانِ پیتا، روغن، پیاز، کدو، ظرف‌هایی از لوبیا سبز، باقالی و عدس، گوشتِ گاو و گوسفند، ماکیانِ کباب‌شده، تخم‌مرغِ سفت آب‌پز، بادام شیرین، خرما، کشمش و انجیر چیده‌اند. شش پسر در حیاط خلوت دارند تکه‌های گوشت را کباب می‌کنند و دیگری دارد زغال‌ها را باد می‌زند و ماکیان را کباب می‌کند. عده‌ای دارند ظرفِ غذاهایی که تمام شده را از نو پُر می‌کنند و کسانی هم دارند در میانِ مهمان‌ها راه می‌روند و جام‌های شراب را پُر می‌کنند.

تمامِ وزیرانِ شاه و فرماندهانِ ارتش، همه‌ی سران قبائل و ثروتمندترین مردانِ قلمرو، تمامِ دوستان‌اش، پسران، همسران و صیغه‌ای‌ها دورِ میزِ شاه نشسته‌اند برای جشنِ ماه نو، ایار، ماهِ درو و خوشه‌چینی محصولاتِ کشاورزی. سَرِ میز طالوت نشسته است، ابنر در سمتِ چپ و جاناتان در سمتِ راست. کنار ابنر دیاگ، پیشکارِ طالوت و کنارِ جاناتان جایِ خالی‌ای هست که مالِ داوود است. طالوت جامِ دیگری را خالی می‌کند، پنجمی ‌را. با آخرین پیروزی‌هایی که بر فلیسطی‌ها به دست آورده، حتما دلیلِ خوبی برای جشن گرفتن دارد اما خوشحال نیست. مشوش است.

"داوود کجاست؟ چرا نیامده‌ است؟ " از جاناتان می‌پرسد.

"آه، اجازه خواست که با خانواده‌اش در بیت‌اللحم جشن بگیرد و من به او اجازه دادم." از دهانِ جاناتان می‌پرد. "ضیافت خانوادگی دارند، می‌دانی، اما با او در مورد آشتی صحبت کردم و در اولین فرصت به اینجا خواهد آمد."

نگاهِ طالوت برای لحظه‌ای طولانی و مضطرب بر جاناتان خیره می‌ماند و چشمانِ سوزان‌اش دروغ را می‌بیند. رگِ پیشانی‌اش آنچنان ضرب گرفته که انگار دارد از جا درمی‌آید و لرزش لبِ پائینی‌اش نشانه‌ای‌ست از توفانی که قرار است برپا شود.

"بری به جهنم ای پسرِ حرامزاده!" سر جاناتان خالی می‌کند. " تو شبیه بچه سگ دنبالِ آن پسرِ ایشای هستی! بری به جهنم خودت و آن مادرت که تو را به این جهان آورده! چرا توی احمق نمی‌فهمی که تا زمانی که او زنده باشد تو نمی‌توانی شاه شوی؟ آیا پیشِ خانواده‌اش رفته است؟ اگر به خانه‌اش رفته است پس من اینجا مترسک هستم! سربازها را ببر و هرجا که قایم شده بیاورش اینجا. راهگذاران به زودی او را برای تو پیدا خواهند کرد."

"اما چرا پدر؟ او چه کار کرده‌است؟"

چشمانِ طالوت تقریبا از حدقه بیرون آمده است و دست‌اش انگار که نیرویی که نمی‌توان آن را باز داشت او را تسخیر کرده است، نیزه را در یک حرکت بلند می‌کند تا به سمت جاناتان نشانه برود، در میانه‌ی هوا باز می‌ایستد و نیروهایی متضاد از آنچه که می‌خواهد او را می‌لرزاند.

"می‌پرسی که او چه کرده است؟ چه کار کرده است؟ تو پسرِ حرامزاده!"

اشک‌هایی داغ از چشمانِ طالوت سرازیر می‌شود و رگ‌های گردن‌اش که انگار دارند بیرون می‌زنند.

"پسر تو به جهنم بروی، تو خدایی نداری! درست شبیه آنموقع، وقتی که همه را مجبور ساختم که قسم بخورند که تا پایان جنگ روزه بگیرند، و فقط تو نمی‌توانستی خودت را بازداری، تکه چوب‌ات را به داخل عسل زدی و آن را لیسیدی!"

"این چه ربطی به موضوع دارد، پدر؟" جاناتان زیرِ لب می‌گوید، تمامِ تن‌اش دارد می‌لرزد.

"وحالا تکه چوب‌‌ات را به عسلِ داوود نزده‌ای؟ او دارد این قلمرو را ازمن می‌دزدد و تو و بچه‌هایت به دنبالِ او- برای هیچ‌چیزی اهمیت قائل نیستی. قلمرویی در مقابل یک تکه عسل، نه؟"

سال‌ها پیش در جنگِ میکمش اتفاق افتاده بود، اما آن زخم‌ها هیچوقت درمان پیدا نکردند. اسرائیلی‌ها به اشغالِ فلیسطی‌ها عادت کرده بودند، اما پدر آن‌ها را مجبور کرد که بجنگند. به دستور او، جاناتان فرماندارِ فلیسطیِ گیبا را به هلاکت رساند و گلوی‌اش را از گوش تا گوش برید و در جواب فلیسطی‌ها سه گردان برای مکافات عمل گسیل کردند. گروهی را ترک کردند تا میکمش را امن سازند و به ترتیب روستاهای اطراف بتل را خراب کردند. با گردان در قرارگاه بود و در گیبا با آن‌ها مقابله می‌کرد.

جاناتان اتفاقاتِ آن جنگ را به خاطر می‌آورد و همه چیز را به وضوح می‌بیند انگار که روزِ جنگ برگشته است و تازه دارد شروع می‌شود:یک ساعت قبل از طلوع آفتاب است، ستاره‌ی خدای شاهار در شرق برخاسته است و او، جاناتان به همراهِ دستیارش از سیل گذر می‌کند. آن‌ها به آرامی پیش می‌روند و خود را نزدیک به دیوارهای سنگی نگه می‌دارند، از صخره به سمتِ ایستگاهِ نگهبانیِ فلیسطی‌ها بالا می‌روند. از صخره بالا می‌خزند که دوردست و قراولان را ببینند. تنها از فاصله‌ی چهارمتری‌ست که او می‌تواند بالاخره آن‌ها را هدف بگیرد. جاناتان به سربازها نگاه می‌کند و سربازها به جاناتان . سربازها آنقدر وقت دارند که زنگِ خطر بدهند، اما این فلیسطی تنها پانزده یا شانزده ساله است و هیجان افکارش را نابود می‌کند. به سمتِ شمشیر و جنگ‌افزار می‌رود اما جاناتان سریع‌تر عمل می‌کند. با حمله‌ی جناحی برخورد را به پایان می‌رسد- فلیسطی‌ها به زانو می‌افتند،با دست‌هایش سعی می‌کند که جلوی قل‌قل خون از گلویش را بگیرد. لحظه‌ای دیگر می‌گذرد و آن‌ها میانِ چادرهای مرکز هستند، شمشیرهاشان هاشور می‌زند پهن و می‌برد شبیه داسِ زمان درو و خرمن‌چینی، چادر از پسِ چادر، گلویی از پسِ گلویی دیگر.

بله، قمارِ بی‌خردانه‌ای بود اما آن را بُردند. سربازها با صدایِ جیغ‌ و غُل غُل بیدار شدند، از گلوهایِ بُریده می‌لرزیدند، در خونِ خود خفه می‌شدند یا اینکه در اطراف شبیه جوجه‌هایی بی‌سر بی‌اینکه بدانند چه کسی آن‌ها را کشته است، یکی از پسِ دیگری می‌جنگیدند و می‌گریختند. آن‌ها که توانستند که زنده دربروند، در حالیکه فریاد می‌کشیدند به سمتِ قرارگاه مرکزی می‌دویدند. غوغا همه جا را پُر کرده بود. جاناتان شیپورش را به صدا در می‌آورد تا گُردان را فرا بخواند- و پدر که می‌تواند آنچه را که دارد اتفاق می‌افتد از مناطقِ کوهستانی در روبرو ببیند، به صدایِ شیپور و آنچه که دارد اتفاق می‌افتد پاسخ می‌گوید. فلیسطی‌ها شیپور می‌کشند تا سربازان را جمع کند، اما تحت حملاتِ چندگانه غوغا تنها وخیم‌تر می‌شود. برخی از فلیسطی‌ها مطمئن هستند که از طرفُ نیروهای کمکی کنعانی‌ها به آن‌ها حمله شده است و می‌خواهند که در جواب به آن‌ها حمله کنند و متحدانِ اسرائیلی که با فلیسطی‌ها آمده‌اند حالا موضعِ خود را عوض می‌کنند و به حمله‌ای که بر علیه آن‌هاست می‌پیوندند.

فلیسطی‌ها به شدت متحملِ رنج می‌شوند اما سَرِ آخر موفق می‌شوند که گروهشان را از نو مرتب کنند و حتی حمله کنند. از میکمش تا آجالون این سرزمین با غرشِ جنگ به لرزه در می‌آید. شیپورِ پدر دوباره در میانِ تپه‌ها به صدا درمی‌آید. از میانه‌ی آن وادی صدایِ فریادِ زخمی‌شده‌ها شبیه دعایی ترسناک برمی‌خیزد. تمامِ روز در سرازیری و بیشه می‌جنگند. تمامِ روز بی هیچ وقفه‌ای، بی‌اینکه چیزی بخورند یا بنوشند. و بعد از آن، در اوجِ جنگ، شمشیرها برق می‌زنند در اطراف و صفیرِ تیرها شنیده می‌شود، چنانکه بینِ درختان و جنازه‌ها قدم می‌گذارد، جاناتان شانه‌ی عسل را می‌بیند. صبر می‌کند و نوک تکه چوب‌اش را در عسل می‌زند و آن را می‌لیسد. آه، چقدر شیرین! این عسل مستقیم به سمتِ قلب می‌رود، و نور به چشمان‌اش برمی‌گردد. چقدر خوب است که زنده باشی!

"چه کرده‌ای تو جاناتان؟" ملکیشوا به هشدار داد می‌زند. "می‌شنوی؟ قبل از جنگ پدر مجبورمان کرده که تا تاریک نشده چیزی نخوریم!"

جاناتان آنجا نبود وقتی که آن‌ها همه قسم خوردند، مشغول بالارفتن از صخره به سمتِ قرارگاهِ دشمن است. اما جاناتان پدرِ خشکه مقدس‌اش را می‌شناسد و می‌داند که راهِ چاره‌ای برای در رفتن ندارد. قسم قسم است و مرگ منتظر هر آن کسی‌ست که آن را بشکند- بالاتر از همه، او اینگونه بزرگ شده است. آن‌ها او را سنگسار خواهند کرد، به نامِ خدایان البته، به خاطرِ خوبی این مردم.

"چه کار کردی؟"

اما جاناتان فقط می‌خندد. اینجا، پیشِ رویِ مرگ که همه جا ما را احاطه کرده، عسل هزاران بار شیرین‌تر است.

از آن موقع بیشتر از ده سال گذشته است. او نمرده، او اینجاست، اما اگر زنده است به برکتِ روحیه‌ی قومی‌ست، به خاطرِ مردانِ اوست که به پدرش اجازه نداده او را به قتل رسانند. بیشتر از ده سال گذشته است و باز پدرش نیزه‌ای را به سمتِ او نشانه رفته است... آه پدر، قطره‌ای عسل برای تکه‌ای ازین قلمرو هیچ ضرری نخواهد زد.

لعن و تضرعِ طالوت دلِ جاناتان را داغ کرده، اما قلب‌‌اش دیگر به خودش تعلق ندارد. بله، پدرش را دوست دارد اما عاشقِ داوود است.

طالوت نیزه را به سمتِ راستِ جاناتان می‌اندارد.

ناگهان رنگ از چهره‌ی جاناتان می‌پرد. قلب‌اش ضرب می‌گیرد. به نیزه با ناباوری نگاه می‌کند و اشک‌های داغِ خشم و شرق بی‌اعتنا از گونه‌هایش سرازیر می‌شود.

۴۳

طالوت هم آن جنگ را به خاطر می‌آورد؛ خوب به یاد می‌آورد که چطور آن روز عصر با سربازانی در اطراف‌اش، اهیملخِ کاهن را فراخواند که از خدایِ یاهو بپرسد که آیا ارتش را جمع کند یا تا صبح به دنبال‌کردنِ فلیسطی‌ها ادامه بدهد. خدایان، اینطور به نظر می‌رسید که پیش ازین او را پیروز ساخته بودند اما تو هیچوقت خبر نداشتی که گردان‌های فلیسطی بیشتری آن دور و بر بوده و اگر آنجا هستند- خطرناک است که ارتش را به خاطر پی‌گرد تکه پاره کنی. آهیملخ دوان دوان می‌آید و در دست‌اش یوریم و تومیم قرار دارد- سنگ‌های سرنوشت. زیر نگاهِ مصرانه‌ی شاه مشتی خاک سفید برمی‌دارد، و کلماتِ سوگند را آواز سر می‌دهد، دایره‌ای مقدس را به دورِ خود می‌کشد:

چه کسی در میانِ خدایان شبیه توست

چه کسی شبیه توست، بزرگِ خدایان!

از کشتی‌ات صدایِ من را بشنو و بیا

چه می‌درخشد و چه باشکوه است

آن معجزه گر!

چه کسی در میانِ خدایان شبیه توست، یاهو

چه کسی شبیه توست، بزرگِ خدایان

از کشتی‌ات صدایِ من را بشنو و بیا...

آواز بلندتر می‌شود و اهیملخ سنگ‌های سرنوشت را برمی‌دارد و آن‌ها را بر وسطِ دایره قرار می‌دهد. برایِ لحظه‌ای بر رویِ آن‌ها خم می‌شود و با شگفتی دست‌هایش را به هم می‌مالد. هیچوقت چیزی شبیه این ندیده است. جوابی در سنگ‌ها نیست، نه آری و نه نه. آنها در تقارنی تمام روبروی هم قرارگرفته‌اند- سفید روبرویِ سیاه، یوریم روبروی تومیم.

"این چیه؟ یاهو چه می‌گوید؟"

اهیملخ سنگ‌ها را جمع می‌کند و زیرِ سبیل‌اش لبخند آرامشی از پذیرفتن را بر لب می‌آورد.

"خب، صحبت کن اهیملخ! چه می‌گوید؟ اگر یاهو جوابی برایِ آن ندارد پس ممکن است که ما آشره را امتحان کنیم."

اهیملخ ساکت باقی می‌ماند و نشانه‌ای به آن سو نشان نمی‌دهد.

"چرا خدایان با ما سخن نمی‌گویند؟" طالوت غرولند می‌کند. "چیز متعفنی اینجاست!"

ناگهان حس می‌کند که کسی خدایان را ناراحت کرده است، کسی سوگند را شکسته است!

"اهیملخ،" می‌غرد، "از یوریم و تومیم می‌پرسد که همه چیز را پوشانده‌اند که ما خوب می‌دانیم که در اینجا چه کسی ملعون است و چه کسی بی‌گناه است!"

باز اهیملخ کلماتِ سوگند را به آواز سر می‌دهد. در دایره دوازده سنگ به نشانِ دوازده قبیله می‌گذارد و یکی را درونِ آن می‌اندازد. ده سنگ را به نشانِ قبایل بنجامینی قرار می‌دهد و دوباره یکی را می‌اندازد. خیلی زود به نظر می‌رسد که بدون شک یوریم و تومیم دارند به شاه و پسرش اشاره می‌کنند. اهیملخ دو سنگِ آخر را به نشانه‌ی طالوت و جاناتان قرار می‌دهد و یکی را بینِ آن دو می‌اندازد.

"چه کار کردی جاناتان؟"

"کمی عسل مزه کردم، پدر، فقط یک قطره بر نوکِ تکه چوبم."

بله، او به تو گناهی را تعارف کرده، تو که قرار بود سوگند یاهو و آشره را نگه داری، با دست‌های خودش تو را قربانی کرده. طالوت هیچ شکی نداشت-خودش را هم می‌کشت اگر سوگند را می‌شکست.

"مشکلِ طالوت،" سرایا یک‌بار به من گفت، "آیا آرمان‌هایش از زندگی بزرگتر بود، اول و آخر اینکه آن‌ها از او بزرگتر بودند. این همانی بود که کارِ او را ساخت."

"منظورت چیست؟" پرسیدم.

"سعی کرد که آرمان‌هایش را بشناسد اما آن‌ها برایِ او بزرگ بودند و او شکسته شد. و در میانِ شکستگی‌ها اهریمنان و خدایان خانه کردند."

"بله،" موافقت کردم. "هر جور که به آن نگاه کنی، آنجا چیزی بود که قلمرو را به خود گرفت."

نیزه‌ای که طالوت به سمتِ جاناتان پرتاب کرده هنوز به دیوار چسبیده است وبه خاطر شدتِ پرتاب هنوز دارد تکان تکان می‌خورد. چهره‌ی جاناتان ازین اهانت به سفیدی گرائیده و اشکِ ناراحتی ازگونه‌هایش به پائین می‌غلتد اما این توجه طالوت را به خود جلب نمی‌کند- حتا به نیزه دوباره نگاهی نیانداخته‌است.

"سربازها را ببر و او را به اینجا بیاور!" چنانکه جاناتان آنجا را ترک می‌کند می‌گوید، "این یک دستور است!"

۴۴

باز و باز پاشنه‌هایم را به دنده‌های اسب می‌زنم و حیوان به یورتمه رفتن افتاده است و با تمامِ سرعت‌اش قادر است که من را تا گُردانِ داوود ببرد. تصور می‌کنم که شاهزاده جاناتان در هیچ در شتاب نخواهد بود که با سربازهایش به آنجا برسد اما بالاخره خواهد رسید. ذهنیتی ندارم که زمانی که برسد دقیقا چه برنامه‌ای برای انجام دادن دارد. اما برایِ من واضح است که به خاطرِ خیر همه که او نباید داوود را آنجا پیدا کند- و ترجیحا او باید قرارگاهی خالی پیدا کند. قرارگاه در شرقِ گیبا واقع شده است، بر جاده به سمتِ وادیِ پرات، پس ما دو ساعت وقت داریم.

به چادرِ داوود می‌روم و اخبار را برایِ او می‌گویم. "به من گوش کن، عمو،" من می‌گویم، "تو باید ازینجا بروی. اما نه به تنهایی اینجوری بختی برای تو وجود ندارد. برادران و دسته‌ی نظامی را با خودت ببر."

من قرار نیست که آنقدر تلاش کنم که او را متقاعد کنم، این احتمال را از همان لحظه‌ی اول که فرمان را متصور شده در نظر گرفته است، اما زمانی احتیاج که به شک و گمان بر من فائق آید. من شغلی در دربارِ پادشاه دارم و او نمی‌فهمد که چرا خودم را برای انصراف از آن نامزد کرده‌ام. اگر او جایِ من بود، در شتاب نمی‌بود.

" و تو، جاناتان، چرا آمده‌ای که این را به من بگویی؟" جویا می‌شود. "می‌دانی که داری زندگی‌ات را به خطر می‌اندازی،" با لحنی نگران اضافه می‌کند.

"بعد ازینکه ازینجا رفتی، عمو، تمامِ خانواده در دردِسر خواهد بود،" توضیح می‌دهم. "اگر اینجا بمانم چاره‌ای نیست- دارم با تو می‌آیم."

"چه خوب برادرزاده، خوشحالم که می‌شنوم."

داوود هنرپیشه‌ای بی‌نظیر است، کسی که خودش در لحظه غرق نقشی خیالی می‌کند، اما در همان زمان گرمی و نزدیکی‌ای که به آدم‌ها در اطرافِ خود می‌پراکند کاملا واقعی‌ست و با همین قرابت با مقامات و سربازانِ ساده برخورد می‌کند. با صمیمیت بر پشت‌ام می‌زند اما می‌توانم بفهمم که از کجا آمده است. آنچنان نگرانِ من نیست اما بیشتر به خاطرِ من، در این لحظه‌ی ظریف غیرممکن است که بدانی که او چه خواهد کرد که مطمئن باشد.

سنجاقِ طلا را که میخال آن شب که برای هشدار به من داده بود از کمربندم می‌کنم و به او هدیه می‌دهم. "آشناست؟" "سنجاقِ سرِ گاو؟ میخال یکی از این‌ها دارد، اگر اشتباه نکنم کار دست سیدونی‌هاست."

"از میخال بپرس که سنجاق را چه زمانی و به چه کسی داده."

"آه، بس کن برادرزاده! آیا برای سوال و پرسش الان وقت داریم؟ میخال در گیبا در خانه است."

"غریبه‌ای که شب به خانه آمد که به او هشدار دهد که راهگذاران بیرون به دنبالِ او هستند، یادت می‌آید؟"

لبخندی از درک و غافلگیری بر چهره‌ی داوود نمایان می‌شود و حالا از ته دل مرا به آغوش می‌گیرد.

"جاناتان، من به تو بسیار مدیونم! تو بهترینی! چه در نقشِ جاناتانِ شاهزاده و چه به عنوان جاناتانِ دبیر، من نگرانی‌ای ندارم!"

"البته که نداری،"سریع موافقت می‌کنم، "جاناتان‌ها از تو محافظت خواهند کرد."

"اما میخال چه طور؟ ما باید برویم و او را بیاوریم."

"این غیر ممکنه، عمو، این سفر برایِ او نیست وبسیار خطرناکه- خانه‌ات حتما تحتِ مراقبت قرار دارد و در هرصورت تو وقتِ این را نداری که برگردی. بگذار بگویم که ما امروز به جاناتان اعتماد خواهیم کرد که راه را به ما نشان بدهد و این تمام آن چیزی‌ست که برای امروزست. فردا تمام ارتش به دنبالِ تو خواهند بود. بهتر است که حرکت کنیم، عمو- میخال منتظرِ تو خواهد بود."

از اینجا همه چیز به سرعت پیش می‌رود.

"ایلعاب!" داوود می‌غرد، "در سی‌دقیقه گروه عملیاتِ نظامی انجام دادند. ترتیبِ مهمات داده شد و گروه برایِ بازرسی آماده می‌شود. ما بیرون از اینجا هستیم و اگر هرکس با آن مشکلی دارد او را زندانی کنید تا اینکه آماده‌ی رفتن بشویم. واضح است؟ در این فاصله اجازه‌ی مرخصی وجود ندارد.

کاملا مشخص است که این به آرامی پیش نخواهد رفت. درست است، سربازها دیوانه‌ی داوود هستند اما آیا به شاه خیانت می‌کنند؟ بر علیه منجیِ خدایان؟ چه کسی می‌تواند عهدِ مقدس را بشکند و در پیشگاهِ خشمِ آسمان نلرزد؟ ما باید خشمِ خدایان را فروبنشانیم و بیشتر از آن اینکه آن‌ها باید کنارِ ما باشند که همه بفهمند که چرا خدایان اینجا هستند.

"من نمی‌دانم که آیا تو به این فکر کرده‌ای که از اینجا به کجا بروی، اما من فکرهایی درباره‌ی آن دارم، " می‌گویم و طرح برنامه را می‌ریزم.

۴۵

اتنی و اوبد به نوبت نیمی از راه را می‌دوند و نیمی از آن را پیاده می‌روند و به چادر می‌رسند. بنایا پیش ازین تمام مهمات‌ را بیرون آورده است.

"دارد چه اتفاقی می‌افتد برادر؟"

"همه چیز خوب است، رفیق."

" و این چه معنایی می‌دهد؟"

" ما ازین‌جا بیرون آمده‌ایم."

"از اینجا به کجا؟"

"اوبد نمی‌فهمی؟ ما داریم با داوود می‌رویم."

"اتنی، برادر، چه داری می‌گویی؟ ترک شاه است،" اوبد می‌گوید.

"ترکِ شاه باشد. تو خوب می‌دانی که چه کسی در جنگ پیروزی می‌آورد و چه کسی برای ما غنیمت. داوود فرمانده بی‌نظیری‌ست، اما شاهِ بُزدلِ ما تنها زندگیِ او را خراب کرده است."

"اتنی، رفیق، چنین چیزی را نگو. طالوت مردی‌ست که افتخارِ ما را احیاء کرده است. طالوت، نه کسِ دیگری."

"طالوت هزاران نفر را کشته است- داوود ده‌ها هزار را! و در هر صورت داوود می‌پردازد!"

"اما برادر!،" اوبد اعتراض می‌کند، "طالوت منجیِ خدایان و تمامِ قبایل با او بیعت کرده‌اند! ساموئل او را به نام یاهو و آشره تدهین کرده است و اگر ما آن عهد را بشکنیم، کارمان تمام است زیراکه آناتِ انتقام گیر ما را حلق آویز خواهد کرد! چه می‌گویی، بنایاء؟"

بنایاء هم نمی‌خواهد هیچ مشکلی با آناث یا انتقام‌گیر دیگری درست کند اما بنایاء معتقد است که در هر کاری بده و بستانی‌ست و با آن خدایان هم ازین استدلال تبعیت می‌کنند.

"تو داستانی داری که عهد را در نظر بگیری،" موافقت می‌کند، "اما این چیزی نیست که نذرِ پشیمانی و ندامت آن را چاره سازد."

هر سه تای آن‌ها برایِ لحظه‌ای ساکت‌اند. بنایاء چادر را با گیره به میله‌ها وصل می‌کند. اوبد و اوتنی چادر را برپا می‌کنند.

"خب اینه، آیا تو با داوودی؟" اوبد از بنایاء می‌پرسد.

"ما با تو هستیم مرد. و داوود خوب می‌پردازد. آیا تو نمی‌خواهی با ما بیایی؟"

اوبد آه می‌کشد و کوله‌اش را به پشتِ شانه‌اش می‌اندازد.

"دیگه چی؟ که تو را بی هیچ آدمِ بزرگ مسئولی به حالِ خودت بگذارم؟"

"پس داری می‌آیی؟"

"البته که دارم می‌آیم، باشد که ارواح تو را تسخیر کنند."

"بیا برویم، ما ازینجا بیرون آمده‌ایم."

۴۶

از یک‌هزار مرد در یگان، جنگ با فلیسطی‌ها دویست نفر را از بین برده است اما تا پیش از روبروشدن طالوت و داوود همیشه اعتماد به نفسِ عمومی بالا بوده است. با وجودِ این حدودِ صد و پنجاه سرباز زمانی که داریم مهمات را برمی‌داریم ناپدید می‌شوند. از یک سو خیلی کمتر از آنچه است که داوود از آن می‌ترسید اما از سوی دیگر تصوری معقول است که کم کم ناپدید شوند.

اگرکه فرصتِ انتخاب باشد، هیچ‌کس جرأت نمی‌کند که برخلاف خدایانِ آسمان و نمایندگانِ آن‌ها بر زمین راهی را برگزیند. نه فقط آن: هیچ‌کس داوطلب نمی‌شود که بی‌خود برایِ خودش پیگردِ قانونی درست کند. اول و آخر اینکه گردان به باور نیاز داردو بصیرتی که چرا به جای گریختن به آنسوی اردن یا صحرای نگو، ما داریم به سمتِ آناتاث قدم رو می‌رویم.

دقیقا منطبق با برنامه ما کمتر از یک ساعت و نیم دیگر در آناتاث خواهیم بود، در معبدِ سه آناث. سربازان پوستین خود را از چشمه‌ی حیاطِ معبد پُر می‌کنند، در میانِ غرفه‌های دستفروش‌ها پرسه می‌زنند، به درونِ سرسرا می‌روند و دورِ محراب باز که مشرف به مجسمه‌ی سه آناث است گِرد می‌آیند- باکره، همسر و مادر. آن‌ها می‌دانند که نذرهایِ الهه خواهند بود. به زودی آن‌ها گوشت خواهند خورد.

ردیفِ ستون‌ها سرسرا را در هر دو سو قسمت کرده‌اند. آنجا پستوهای کوچکی برایِ سوزاندنِ عود قرار دارد. میزهای قربانی و اتاق راهبه‌ها. سربازها به داخل سرازیر می‌شوند، دورِ تخته‌ی قربانی را می‌گیرند و به سمتِ محوطه‌ی مقدس می‌روند، جایی که ورود به آن تنها برای کاهنان است. و آنجا سرسرا به سه اتاقِ مراسمِ مذهبی قسمت می‌شود- در یکی از آن‌ها در سمتِ چپ معبدِ آناثِ باکره قرار دارد، دیگری که در سمتِ راست است متعلقِ به آناتِ همسر است و آن وسطی معبدِ آناتِ مادر است. در سرسرا و محراب آنچنان ازدحامی‌ست که تو حتا نمی‌توانی سنجاقی بینِ آدم‌ها بیندازی. هرکسی می‌تواند به درون بیاید که ببیند و بشنود اما بیشترِ آدم‌ها بیرون کنارِ منقلِ کباب در غرفه‌ی دستفروش‌ها در محوطه می‌مانند.

خبرِ متارکه‌ی داوود هنوز پخش نشده است، و گُردانی بیشتر از ششصد نفر که توسطِ دامادِ شاه فرماندهی می‌شود کاهنِ اعظم را شخصا به معبد می‌آورد. او آنجا در طرفِ داوود می‌ماند که مراسم را به عهده بگیرد، ردایی پوشیده است، جلیقه‌ای کاهنانه و روپوشی کوتاه، حمایلی آبی دورِ کمرش و کلاهی نشاندار بر سرش. داوود به او اشاره می‎کند که شروع کند وکاهنِ اعظم از اینکه مرکزِ توجه قرار گرفته باد می‌کند و مراسم را شروع می‌کند. به تاقچه‌ی دستِ چپ تعظیم می‌کند و به مجسمه‌ی آناتِ باکره که آنجا ایستاده است با بالهایی که بازشده بر کپه‌ی اسکلت ها. با یک دست نیزه‌ی بلندی را نگه داشته و در دستِ دیگر سه مار را. چراغی جاودان که جلوی طاقچه می‌سوزد و چهره‌ی جذاب‌اش را روشن می‌سازد. کاهنِ اعظم دست‌هایش را بلند می‌کند. الهه را فرامی‌خواند تا بیاید و در مجسمه خانه کند و کلماتِ ادعیه‌ای کهن که در معبد طنین می‌اندازد غریب و رُعب‌آور است.

ای بانویِ ملت‌ها، آناتِ باکره!

برخیز و بیا، الهه‌ی انتقام

برخیز و بیا، خواهر پروردگار!

پا بکوب و دشمنانت را از بین ببر،

تو با آن شمشیرِ خونین‌ات!

زانوانت را به خونِ اسب سوار آغشته کن،

شاید که سرش چون توپِ گردی بغلتد

زیرِ پاهای تو!

زیبایی و مهرت را به بنده‌ات داوود بده،

دشمنان را به سویِ نابودی ببر

عهدت را با پسرِ ایشای محکم کن!

پشتِ کاهنِ اعظم، بیرون از محلِ الهه، کاهنِ نذر و قربانی با تشریفات از محراب بالا می‌رود. شلوار و جلیقه‌ی کاهنانه پوشیده است، عمامه‌ای زردرنگ و در دست‌اش چاقوی قوسی‌شکلِ قربانی. در محرابِ قربانگاه کاهنانِ نوآموز برایِ بارِ اول جمع شده‌اند، تمام گوسفندان سیاه هستند و سرشان را به عقب خم کرده‌اند. کاهن کلماتِ دعایی را دم می‌‌گیرد، چاقو را بلند می‌کند و در حرکتی سریع و مصمم آن را از میانه‌ی شریانِ پُرنبض می‌گذراند. فورانِ خون بر پاهایِ آناتِ باکره جاری می‌شود.

بعد کاهن شکمِ گوسفند را پاره می‌کند، جگر را درمی‌آورد، روده‌ها و آن‌ها را یکی یکی به ما نشان می‌دهد و آن‌ها را در کناره‌ی قربانگاه می‌گذارد. کسی که امعاء و احشاء را باز می‌بیند، کاهنی پیر با چهره‌ای پرچروک که بسیار شبیه یک اسکلت است بر رویِ آن‌ها خم می‌شود و با دقت و دقایقی چند و طولانی شکلِ آن‌ها را بررسی می‌کند. سَرِ آخر، بی هیچ حالتی بر چهره، دستِ راست‌اش را بالا می‌برد و اعلام می‌کند: "ای پسرِ ایشای! بخت و اقبال خوب است. آنات خونِ دشمنانت را خواهد مکید! برکتِ الهه بر توست!"

"داوود! داوود!" سربازان بلند بلند تکرار می‌کنند.

نوآموزان گوسفند قربانی شده را بر اجاق پخت و پز می‌گذارند و در ثانیه‌ای گوسفندِ سفید را هم می‌آورند. کاهنِ اعظم به زیرِ مجسمه‌ی آنات همسر می‌رود که برهنه است و بر شیرِ برهنه نشسته است، بالهایش بسته است و بر سرش تاجِ ماهِ شاخدارش. صبر می‌کند تا صدای شعارهای بلندِ سربازان خاموش شود، دست‌اش را بلند می‌کند و دعایی قدیمی را به آناتِ همسر تقدیم می‌دارد:

الهه‌ی زیبا را برخیزان ای آهوی عاشق

خواهرِ بعل، قاتلِ دشمنان‌اش!

تو کسی هستی که رهاب را خرد خواهی کرد

کسی که مارهای پیچ در پیچ را عاصی می‌کند

آن ستمگر که هفت سر دارد

کلمات‌ات را به غلاف برگردان

جنگ را ازین سرزمین برکن

عشق را بر زمین بگذار

برایِ این سرزمین صلح بیاور

بگذار که عشق در زمین‌ها بار بیاید

به داوود صلح ببخش

و نسلِ او جاودان باد!

شکی نخواهد بود – الهه با داوود است و با وجودِ این داستان معقول است که تصور کنیم که برادرش بعل هم با او خواهد بود. اما یاهو و آشره چه چیزی برای گفتن خواهند داشت؟ این دقیقا آن چیزی‌ست که ما برای توجه به زمانِ حاضر می‌خواهیم، قبل از اینکه کسِ دیگری همین سوال را بپرسد. داوود به پیشگاه الهه تعظیم می‌کند و به آرامی از کناری می‌گذرد تا ورودیِ کاهنان."نذری برای آنات!" کاهن نذر وقربانی آگاهی می‌دهد و گوسفندِ دوم آخرین بع‌بع‌هایش را بر پای آنات همسر به صدا درمی آورد. سربازان دوباره خوشحالی می‌کنند و کاهن به سمتِ مجسمه‌ی آنات مادر پیش می‌رود که دارد به دوقلوها شیر می‌دهد، شاهار و شالم . شروع می‌کند که دعا و برکت را به آهنگی دم بگیرد، توجه از پیش دارد از مراسم قربانی دور می‌شود-عطرِ گوشتِ کباب شده از بیرون به مشام می‌رسد و کاهنان نوآموز به سربازانِ گرسنه با تکه ‌های کباب شده‌ی اولین گوسفند غذا می‌دهند.

حالا زمانِ آن رسیده است. با داوود از پشتِ غرفه‌ی دستفروش‌ها می‌گذرم. در میان محوطه‌ی معبد و بیرون، و از آنجا در میانِ کوچه‌ها و بیرون از شهر. ده نفر از پیش در مکانی که پیش ازین معین شده بینِ ستون‌های سنگی در مزار ستکه از جاده رسیده‌اند، ردای کلاهدارِ مندرسی که نیمی از صورتِ آن‌ها را پوشانده است. آن‌ها دو ردایِ اضافی برای ما دارند و ما سریع آن‌ها را می‌پوشیم. داوود بینِ ستون‌ها حرکت می‌کند، پسران را بازرسی می‌کند و به رضایت سر تکان می‌دهد- آن‌ها همه اینجا هستند. کسی ناهوشیار نیست و هیچکدام از آن‌ها جنگ‌افزارِ قابلِ مشاهده‌ای ندارد. زمانِ مناسبی‌ست- مراسمِ سوم نذرِ قربانی آغاز نشده است و بعد از آن آن‌ها به قربانی کردن چهارده پانزده گوسفندِ دیگر ادامه خواهند داد که به تمامِ گردان غذا بدهند. سربازان با گوشتِ کبابی برای مدتی طولانی مشغول هستند و پس از آن با گوشت خام آنات الهه و کارگرانِ مردِ معبد. مجالی هست که پیش از آنکه کسی متوجه غیبتِ ما شود، برگردیم.

تعدادی روستایی، گاوی گاری‌کش و گوسفندی با رمه از جاده‌ی خاکی جلوی ما می‌گذرد و نشانه‌ای از حمایتِ آشره را در منظر پیامبرانی که دارند نزدیک می‌شوند می‌سازد.

خورشید هنوز بالا در آسمان است چنانکه ما به درخت‌زارِ کوچک می‌رسیم جائیکه ما می‌توانیم اولین خانه‌های ناب را ببینیم. از کمربندم صفحه‌ای گلی را در می‌آورم که بر آن نبشته شده: "صلح و آرامش بر داوود پسر ایشای" و آن را دوتکه می‌کند. نیمه‌ی "صلح و آرامش باد" را به داوود می‌دهد و نیمه‌ی دیگر با نبشته‌ی "داوود پسرِ ایشای" را نگه می‌دارد. مطابق با برنامه، اگر اتفاقِ غیرِمنتظره‌ای نیفتد من اینجا با پسرها در کمین خواهم ماند و منتظرِ برگشتنِ داوود خواهم بود. شمشیرش را کنار می‌گذارد و با من تعظیم می‌کند و تنها به راهش ادامه می‌دهد. به سمتِ معبد یاهو نبو می‌رود.

۴۷

مردمِ ناب برایِ نسل‌ها یاهو و نبو را با هم ستایش کرده‌اند و این دو خدا را واحد می‌دانند. اینجا در معبد یاهو-نبو، خدایِ دانایی و حامیِ دبیران، من شغلِ منشی‌گری را آموختم. هیچوقت روزی که به ناب آمدم را فراموش نمی‌کنم. متوبال، مدیرِ مدرسه، مرا در کتابخانه می‌پذیرد. در سرسرایی که سقفی گنبدی شکل دارد و برای مدتی طولانی مرا بی‌هیچ کلمه‌ای ورانداز می‌کند. من که پسری دهاتی از بیت‌اللحم هستم و هیچوقت چنین معبدی با کاهنان و آموزگاران و دبیران و یک کتابخانه را ندیده‌ام. چشمانم سرتا پای گنبدها وستون‌ها را می‌کاود و جذبِ طومارها و پوست نبشته‌ها شده وقتی که پیچیده می‌شوند به دورِ حفره‌ای کوچک. قلب‌ام تند تند می‌زد و نمی‌دانستم که آیا از ترس یا کنجکاوی بود.

اتاقکی درضلعِ شرقِ معبد به من داده شد جائیکه شاگردان و کاهنانِ نوآموز زندگی می‌کردند اما اتاقِ واقعیِ من کتابخانه است جائیکه اوقات فراغتم را تا شب در آنجا سپری می‌کنم. همیشه تشنه‌ی حکمتِ بی‌پایان طومارها هستم. ذهنم آنجا خلاق می‌شود جوری که هیچوقت پیشتر نبوده. حتا شب‌ها که همه‌ی ما، شاگردان و معلم‌ها بر سفره‌ی شام می‌نشینیم و حتی در صحبت‌های شبانه‌ام با سرایاء کلمات نوشته شده به صحبت کردن با من ادامه می‌دهند.

در آن کتابخانه بود، درست در آن سرسرا که من توسطِ اهیملخ کاهن و آموزگارِ اعظم آخرِ هر سال فراخوانده می‌شدم و او همیشه کلماتی از آگاهی و ترغیب بر زبان می‌آورد که ادامه‌ی مسیر را برایِ من روشن می‌ساخت. حتی پس از دو سه سال همچنان جنونِ خواندن داشتم و همه‌ی را تا شب با کتاب می‌گذراندم تا اینکه ایلنابِ پیر می‌آید، ما را بیرون می‌اندازد و دروازه‌ی بزرگِ کتابخانه را قفل می‌کند. هیچوقت نتوانسته‌ام که در مقابلِ وسوسه‌ی یک متن مقاومت کنم. و به خاطرِ کتابخانه- به خاطر طومارِ ممنوعی که از آنجا کش رفته بودم- تقریبا درآخرِ سالِ سوم من را ازمدرسه اخراج کردند. طوماری بود که در ضلعی از کتابخانه که تعطیل بود نگه داشته می‌شد، ضلعی که قوانینِ کیمیاگری در آن نگه داشته می‌شد که بر ما ممنوع بود که به آنجا وارد شویم. به خاطر آن سرقت سی ضربه شلاق از متوبال خوردم اما آسودگی بزرگی بود برایم که اخراج نشوم.

"ما شاگردی را به خاطر کنجکاوی اخراج نمی‌کنیم،" متوبال بعد از اینکه تحصیلاتم تمام می‌شود توضیح می‌دهد، "اما نمی‌توانیم تضمینی بدهیم."

من در ناب خوشحال بودم، مبهوتِ جهانی بودم که کلمات برایم گشوده بودند اما شب‌ها دلم برای خانه تنگ می‌شد به ویژه مادرم. من هنوز پسر جوانی بودم و هرسال که برای تعطیلات می‌دیدم‌اش احساساتم یادآور می‌شد که چقدر به عشق او نیاز دارم. ناب مرا تغییر داد، بزرگم کرد و به من گنج‌هایی بی‌پایان داد اما همچنین نیمی از کودکی‌ام را با خود برد- چشمانِ مادرم، صدای‌اش، آغوش‌اش و آشپزی‌اش. شش ماه پس از اینکه تحصیلاتم تمام شد مادرم درگذشت. وقتی که از بیت‌اللحم برگشتم او از پیش خیلی ضعیف شده بود. سیمایش زرد شده بود و گونه‌هایش لاغر. مرا سفت بغل کرد و تنها زمزمه کرد، " جانی گنجِ من، چه دانایی تو حالا..."

در آخرِ سالِ ششم وقتی که داشتم تحصیلاتم را تمام می‌کردم، به کتابخانه خوانده شدم و آنجا که در پایِ مجسمه نبو، اهیملخ، متوناب والیناب معلم باسابقه بود. با قدش، ریشِ بلندش و عرقچینِ شاخدارش خدای نبو همیشه برای من آرام و موقر بود، اما این دفعه وقتی که به چهره‌اش نگاه کردم توانستم لبخند کمرنگی را بر لب‌هایش پیدا کنم.

"پسرم، تو حالا حاضر و آماده هستی!" اهیملخ اورادی کهن را دم می‌گیرد، "تو قدرتِ کلمات را آموخته‌ای، کلماتِ قدرت و علمِ اعداد را. رمزها بر تو گشوده شده!"

"من آماده‌ام،" با کلماتی که حفظ کرده‌بودم پاسخ دادم، "صنفِ دبیران برایِ همیشه خانواده‌ی من خواهند بود."

متابول به من جعبه‌ی چوبی‌ای برای نوشتن داد که بر در آن جای نگهداریِ جوهر بود و در درونش هر آن چیزی که یک منشی نیاز دارد- کیسه‌ای کوچک از پودر جوهر، قلم نی‌های نازک، تراشی برایِ سَرِ قلم، سنگی برای نرم کردنِ پاپیروس و از همه مهم‌تر مهرِ منشیانه‌ی خودم.

"برو به سلامت، جاناتان پسر شیما. برکتِ یاهو-نبو بر تو خواهد بود!"اهیملخ می‌گوید و متوبال و الیناب مشت‌هایشان را بر پیشانی می‌گذارند و به شکلی تشریفاتی کلماتِ او را تکرار می‌کنند.

من بعد از آن به معبد برنگشته‌ام، زمانِ زیادی را گذاشته‌ام که در اینجا به داوود بپیوندم، اما طرحی در ذهنم به من می‌گوید که اینجا منتظرِ اوبمانم.

برای داوود ده دقیقه طول می‌کشد که به معبد برسد. به داخل می‌رود از میانِ راهروی بزرگ و از دو ستون می‌گذرد که به محوطه‌ی حیاطِ درونی برسد جائیکه شاگردان گردِ کاهنِ آموزگار نشسته‌اند و دارند نوشته‌هایشان را بر لوحِ گلی نرمی تمرین می‌کنند. داوود کلاهش را برمی‌دارد و انگار که در دوری کُند، یکی و سپس دیگری، حلقه‌ای پس از حلقه‌ای، شاگردان اورا می‌بینند و باز می‌شناسند تا اینکه آرامشِ و سکوتِ کلاس و مدرسه از بین می‌رود و آن‌ها همه شروع به حرف‌زدن با یکدیگر می‌کنند.

این اولین باری نیست که داوود به اینجا آمده است و همه او را به خاطر دارند- چگونه می‌توانند فراموش کنند. اینجا، بعد از اینکه جالوت را کشته، داوود زرهِ فلیسطی را به جا گذاشته، کلاهخود و شمشیری طلسم‌شده را با اهیملخ که قرار است به یاهو- نبو تقدیم شود. داوود سریع محوطه را بازبینی می‌کند و چشم‌هایش بر هیکلِ بلندی با ردایی آبی‌رنگ متمرکز می‌شود و ریش سفیدی در حلقه‌ی درونی-اهیملخ.

"به نامِ یاهو، گرداننده‌ی ابرها،" اهیملخ اورادی کهن را به زبان می‌آورد، "به نام آموزگارانِ ما نبو که کتابشان زمین است- خوش آمدی، پسر ایشای!"

او داوود را به سمتِ محوطه‌ی دیگری می‌برد، کوچکتر و دورتر از درون، و دو کاهنِ جوان که به دنبالِ آن‌ها با پارچی از آب، نان ونمک شتاب می‌کنند. اهیملخ به آنها اشاره می‌کند و آنها به سرعت می‌روند. قلب‌اش ناآرامی و گرفتاری را از پیش ندا می‌دهد. با داوود او نان ونمک را به عادت مزه می‌کند و مشغولِ کار می‌شود.

"چه شده است داوود؟ چگونه است که تو اینجا تنها هستی و چرا اینچنین لباس پوشیده‌ای؟"

"هیس..." داوود او را ساکت می‌کند، به سرعت به اطراف نگاه می‌کند.

"اینجا کسی صدایِ ما را نمی‌شوند؟"

"به هیچ وجه."

"بسیارخوب اهیملخ، آنچه را که می‌دانی با خودت نگه دار، باشد؟"

اهیملخ دست‌اش را بلند می‌کند و انگشتِ کوچک و اشاره‌اش باز می‌کند که قسم بخورد- "باشد که رشف تیرهایش را به سمتِ من پرتاب کند اگر که کلمه‌ای بگویم."

"بسیار خوب، پس گوش کن،" داوود به آهستگی می‌گوید، "من در ماموریتی مخفیانه برایِ خدمت به شاه هستم."

"ماموریتی مخفیانه؟" کاهن در حالی که اخم به چهره می‌آورد می‌گوید.

"شاه قرار است که مشکل گیبونایتی‌ها را حل کند،" داوود به پچ‌پچه می‌گوید، "و من دارم منطقه را برایِ او بازرسی می‌کنم."

همه می‌دانستند که طالوت گیبونایتی‌هایی که در سرزمینِ بنجامین زندگی می‌کردند را چون همکارانِ فلیسطی‌ها می‌دید.

"اما تو تنهایی! چگونه است؟ راهزنان به جاده‌ها حمله می‌کنند."

اهیملخ چندان چیزی نمی‌گوید اما چهره‌اش نمایان می‌کند که به این داستان باور ندارد.

"البته که من تنها نیستم،" داوود می‌گوید، "پسرانم همین دور و بر منتظرم هستند، اما در حقیقت ما دچارِ کمی دردِسر شده‌ایم."

"همممم، پس من چه کاری می‌توانم برایِ تو انجام بدهم؟"

"اول، کمی غذا چیزی از شما کم نمی‌کند."

"تمامِ آنچه که از دیروز مانده است نانِ مقدس است، پنج تکه نان که امروز آن‌ها را با نانِ تازه عوض کرده‌ایم. در واقع نانِ مقدس برایِ کاهنان است. اما اگر فوریتی هست مسئله‌ای ندارد. همانطور که می‌دانی باید پاک باشی که آن را بخوری. اگر هرکدام از شما با زنی همآغوش شده‌اید، دست زدن به نانِ مقدس برایِ شما ممنوع است و آن شما را خفه خواهد کرد.

"آه، بس کن اهیملخ، کجا می‌توانی در میانِ این تپه‌ها با زنی خوابیده باشی؟ ما دو روز است که برجاده بوده‌ایم."

اهیملخ گلوی‌اش را صاف می‌کند- آن‌طوری که این جوانان حرف می‌زنند!"

"همممم...آه... دو روز؟" همچنان با ظن و گمان می‌پرسد، "و این پسرانِ تو دقیقا کجا هستند؟ شاید بهتر باشد که نان را مستقیما برایِ آن‌ها بفرستیم، نه؟"

داوود از کمربندش صفحه‌ی گلی را که به او داده‌ام درمی‌آورد و آن را به دستِ اهیملخ می‌دهد.

"آن‌ها را در درختزارِ روی تپه مقابلِ پیچِ دومِ جاده پیدا می‌کنی. این نیم‌صفحه را چون نشانه‌ای از پسرانم بدان. آن‌ها نیمه‌ی دیگر را دارند."

به ناگهان اضطراب از چهره‌ی داوود رخت برمی‌بندد. دست می‌زند و پشتِ هم نوآموزی که به درون می‌آید را به رگبار می‌بندد.

"آی، آی، آی، داوود! داوود!" با آسودگی می‌گوید، "گرچه تو در دردِسر هستی اما خوب است که می‌بینمت."

" و سرورم خوب است که شما را می‌بینم،" داوود پاسخ می‌دهد، "شما بسیار عالی به نظر می‌رسید."

یکی از جوان‌ها با نان و شراب می‌آید. اهیملخ خدایان را برکت می‌دهد و داوود معبد و میزبانِ آن را و بعد غرقه‌ی گپی معمولی و متداول می‌شوند.

کاهنِ جوان می‌آید و چیزی را در گوشِ اهیملخ پچ‌پچ می‌کند و او با حواس‌پرتی سر تکان می‌دهد.

"داوودِ عزیزم، پسرانت نان را دریافت کرده‌اند. چه کارِ دیگری می‌توانم برایِ تو انجام دهم؟"

"سپاسگزارم اهیملخ، می‌دانستم که می‌توانم به تو تکیه کنم. پس نگاه کن، جدا از ظواهر امر، ما چندان مهیا نیستیم و همانطور که تو گفتی، این منطقه با راهزنان موردِ حمله قرار می‌گیرد. هر جنگ‌افزاری که بر آن دست‌ بگذاری کمک خواهد کرد- آیا تصادفا هیچ نیزه و یا شمشیری دارید؟"

"آنچه که به من تعلق دارد مالِ توست ای پسر ایشای،" اهیملخ پاسخ می‌دهد، ظن و گمان‌هایش بار ظاهر می‌شوند، "اما می‌دانی که هیچ جنگ‌افزاری به جزء شمشیرِ جالوت در معبد نیست."

البته این را می‌داند. این او بود که آن را پس از پیروزی از دره‌ی الا به اینجا آورد. این او بود که شمشیر را همراه با سپر و زره در مراسمی بزرگ به یاهو تقدیم کرد. سر را همچنین، با سنگی که شبیه چشمِ سومی پیشانی را شکافته بود که بر دروازه‌ی معبد آویخته شده بود اما سه روز بعد ناپدید شد.

"البته، شمشیرِ جالوت! داوود جوری جواب می‌دهد که انگار دارد به خاطر می‌آورد، "شمشیری‌ست از شمشیرستان! بله، آن را برایِ من بیاور اهیملخ، یکی از آن شمشیرهاست."

اهیملخ داوود را به اقدس الاقداسِ خداوند می‌برد. او خم می‌شود و ردا را به سمتِ راستِ مجسمه بلند می‌کند و شیءای بلند را که درجلد زردی پیچیده شده را بیرون می‌آورد. کاغذپیچ را درمی‌آورد و کسی‌که اگر داوود نمی‌دانست چه چیزی را مخفی می‌کند- دسته‌ای که کارکرده و تیغه‌ی مستقیم دولبه اشتباه نشدنی‌ست- شمشیرِ جالوت!

"همینجاست، اگر احتیاج‌اش داری آن را با خودت ببر."

"قبل از اینکه اینکار را کنم، فقط از خدا بپرس که آیا درست است که من آن را بردارم،" داوود در حالیکه تا حدودی نگران است می‌گوید، "و از او بپرس که چه اتفاقی قرار است برای من بیفتد، باشد؟"

اهیملخ آه می‌کشد. این سوالِ آری و خیر نبود که به خاطر آن او بتواند پاسخی از اوریم و تومیم بیابد.

"سنگ‌های معما برای سال‌ها با من حرف زده‌اند داوود و حتا از زمانِ نبوزر، مترجمِ قدیمیِ ما مُرد، هیچکس نمی‌تواند بفهمد که نبو دقیقا چه می‌خواهد."

"آه، بس کن، پیش‌تر از او بپرس،" داوود اصرار می‌کند.

اهیملخ جویا می‌شود، پوششِ پیشبندِ زرهی را درمی‌آورد و انگشتان‌اش زود بر کلماتِ مقدسِ سنگ‌ها می‌رود. آبِ دهان‌اش را قورت می‎دهد- این سوال دقیقا جوری‌ست که پاسخِ خدا او را به خنده وامی‌دارد.

"عزیزم گوش کن! این آن چیزی‌ست که یاهو-نبو می‌گوید: "اینگونه ادامه بده و تو شاهِ اسرائیل خواهی شد."

"من چه خواهم شد؟"

اهیملخ باز آه می‌کشد. "نمی‌دانم- تنها نبوزر پیر می‌دانست که چطور هر کلمه را توضیح دهد. اما من کاملا مطمئن‌ام که او دارد می‌گوید که کارِ تو تضمین شده است. پسرِ ایشای، خدایان با تو هستند!"

داوود شمشیر را برمی‌دارد و آنها با هم به حیاط می‌روند. اشتیاقی تازه در میانِ حلقه‌ی شاگردان پراکنده است – شخصِ مهمی آمده است، شاید با خواسته‌ای از خدایان، شاید به خاطر اینکه برایِ خود منشی‌ای پیدا کند. مردی‌ست در ردایِ منقوش که او را یک خدمتگزار و چهار سرباز دنبال می‌کنند و در اطرافِ آن‌ها کاهنان نوآموز به کنجکاوی جمع شده‌اند. داوود او را از فاصله‌ای تشخیص می‌دهد و برای لحظه‌ای به هشدار ازحرکت وامی‌ماند- دیاگ ادومایتی، مامورِ طالوت!- اما خیلی دیر شده که چهره‌اش را با کلاه‌اش بپوشاند و به رفتن با اهیملخ با همان سرعت وهمان مسیر اد‌امه یمی‌دهد، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد از حیاط می‌گذرد. برای دیاگ به آرامی سری تکان می‌دهد، جوری سلامِ شتابزده، تشکر می‌کند و با کلماتی معمول از اهیملخ جدا می‌شود و بیرون می‌رود. آنجا، نگهبانانِ دیاگ منتظرند و آنها هم او را می‌شناسند که باعث می‌شود که فرمانده‌‌ی آنها بشکنی بزند و زمانی که داوود می‌گذرد توجه آن‌ها را به خود جلب کند:

"سپاه حاضر!"

برایِ آنها او هنوز دامادِ شاه است.

در کمتر از چند دقیقه او به ما در درختزار می‌رسد و از فاصله‌ای اشاره می‌کند که ما بهتر است که بیرون بیاییم. به او می‌پیوندیم و به سرعت راه را در همان مسیر که ما را به اینجا آورده در برگشت به آناتاث می‌پیماییم. در کنارش قدم برمی‌دارم:

"ترفندِ نان جواب داد، بله؟"

"او را کاملا آرام کرد. درست آنجوری که فکر کرده بودی، او به ما نانِ مقدس داد!"

"چهار تکه که به خوبی بسته‌بندی شده بودند."

"صفحه‌ی گلی را به او دادم و بعد از اینکه آن‌ها تو را در اینجا پیدا کردند همه چیز به خوبی پیش رفت. او بی‌ هیچ فکری شمشیر را به من داد. چطور ما با زمان تنظیم شده‌ایم؟

"شبیه ساعت پیش می‌رود، عمو. اگر آناتاث را به موقع داریم، قبل از شب به ادولام می‌رسیم، درست همانطور که برنامه ریخته بودیم."

۴۸

بیرونِ معبدِ آناتاث سربازها دارند چیز می‌خورند و درباره‌ی داستان‌های روز حرف می‌زنند، و اینجا و آنجا بحث می‌کنند اما همه در طنزی خوب و در آرامش سیری و گوارش. داوود عازمِ جائی‌ست اما هیچ‌کس حالا نگران نیست. صفِ درازی از مردان که می‌خواهند خود را ارضاء کنند بیرون اتاق‌های راهب بسته شده و خورشید همچنان در آسمان جنوبی آویزان است، فقط کمی به سوی مغرب.

ما واردِ حیاط می‌شویم و مستقیم به سمتِ تنورِ بزرگِ آشپزی پایِ پلکانِ معبد می‌رویم. داوود تکه‌ای از گوشتِ ساقِ پا را از منقلِ آتش برمی‌دارد و بی هدر دادنِ لحظه‌ای از پله‌ها بالا می‌رود و به سکویِ ورودی می‌رسد. دستِ آزادش را به علامتِ سلام بلند می‌کند و همه‌ی چشم‌ها به سمتِ او برمی‌گردد. از پائین صدها گلو فریاد می‌کشد:" داوود! داوود!"

به گوشت گاز می‌زند، می‌جود و نیم دقیقه به خاطرِ تکانه‌ی بالارفتن صبر می‌کند تا اینکه بالاخره آن را قورت می‌دهد.

"برادران!" صدا می‌زند، "برادران! خدایان به من برکت داده‌اند و خدایان به شما برکت خواهند داد! از شما سپاسگزارم، آناتِ ماده شیر، دوستِ جنگجویان! از شما سپاسگزارم که به ما این نذر را بخشیدید!"

تکه گوشت را تکان تکان می‌دهد تا نکته‌اش را روشن سازد و همچنان در میانِ استقبال ادامه می‌دهد:" از یاهو یاری دهنده‌ی پیروزی سپاسگزارم!"

در حرکتی نمایشی گوشت را برایِ سربازان پرت می‌کند و از کوله‌اش شمشیرِ جالوت را درمی‌آورد. آن‌را بالای سرش چنان تکان می‌دهد که انگار جام نهایی را در مقابل جالوت برده است.

"یاهوی بزرگ،" داوود ندا می‌دهد. "یاهوی جنگجو، گاو عظیم! از تو سپاسگزارم که به من بر جالوت پیروزی بخشیدی و از تو سپاسگزارم به خاطر پیروزی‌هایی که قرار است اتفاق بیفتد!"

تشویق‌ها اوج می‌گیرد و داوود منتظر لحظه‌ای ست که فرو بنشیند.

"تو ای نبو، دانایی‌ات را ستایش می‌کنم که از آینده خبر داری! از تو سپاسگزارم که نانِ مقدس را به ما می‌خورانی!" برمی‌گردد و به تکه نان‌های بزرگی که ما به ناب آورده‌ایم اشاره می‌کند. "خدایان با ما هستند برادران! خدایان با ما هستند داوود!"

در روشنایی ماه چنانکه شمشیرِ درخشان را تکان تکان می‌دهد، داوود خود شبیه خدایی به نظر می‌رسد. فریادِ شادیِ سربازان کرکننده است.

"می‌دانم که تو داری از خودت می‌پرسی که با شاه چه خواهد شد،" او ادامه می‌دهد، "با منجیِ خدایان چه خواهد شد. برادرانم، شما دارید واقعا به چه فکر می‌کنید؟ آسمان‌ها مرا از جنگ برعلیه شاه بازمی‌دارند اما نمی‌توانم خود را از دیدن این باز دارم که خدایان با او نیستند. خدایان امروز سخن گفته‌اند- و خدایان با ما هستند!

"اما هر کدام از شما که نمی‌خواهید با خدایان بیایید، هرکسی با هراسی در دل، آزاد است که از ما جدا شود. این طور نیست که من فکر کنم که هر کس که اینجا هست احمق است اگر اینکار را کند، اما اگر کسانی هستند که می‌خواهند بروند اشکالی ندارد. مشکل نسازید. تنها این: زمانی که می‌روید ما را به خاطر بیاورید برادرانم، چگونه با هم جنگیدیم، چگونه با هم پیروز شدیم و چگونه غنائمی که خدایان به ما دادند را با هم قسمت کردیم. می‌خواهم که هر زمان که شما اینجا را که ما با هم بوده‌ایم به یاد بیاورید سینه‌‌ی شما مفتخر به غرور باشد و این تمامِ آنچه است که من می‌خواهم.

"و شما که با ما می‌مانید، شما دارید با خدایان می‌آئید، به شما نمی‌گویم که قرار است آسان باشد اما می‌گویم که شما به پیروزمندان پیوسته‌اید! که گونی‌های شما از طلا و نقره پُر خواهد شد! که دخترانِ حبرون، بتال و حتا گیبای بنجامینی درباره‌ی شمایان شعر خواهند سرود! و هر کجا که شما بروید مردم شما را به انگشت نشان خواهند داد و می‌‌گویند که او واقعا مرد ‌ست، کسی که با داوود بوده است!"

سربازان را می‌کاود و درمی‌یابد که آنها واقعا با او هستند، اما اینجا و آنجا متوجه چشمانی نگران می‌شود، تردید و از هم پاشیدن. درمی‌یابد که چیزهای زیادی برای فکر کردن دارند و زمانِ نظم و مقررات است.

"پس همه چیز واضح است؟" نتیجه گیری می‌کند، "ما در حالِ جنگ برعلیه شاه نیستیم-و خدایان که نامِ آن‌ها ستوده باد او ما را حفظ خواهند کرد! و دقیقا به همین علت ما شب اینجا نخواهیم ماند- که مجبور نباشیم صبح بجنگیم. پس زود باشید دوستانم، بگذارید که برایِ حرکت آماده شویم. در کمتر از پانزده دقیقه ما از دروازه‌ی جنوبی بیرون خواهیم رفت. حرکت کنید!"

خیلی بهتر از آنچه که آرزو کرده بودیم درآمد. در دروازه پانصد و شانزده مرد را شمردم و خودم را به آن جمع اضافه کردم، پانصد و هفده نفر سرورم!"

"عالی‌ست جاناتان. سریع راه می‌پیمائیم و تا شب در غارِ ادولام خواهیم بود."

"می‌دانی که گروهی از راهزنان آنجا هستند،"من می‌گویم،"مجبوریم که آن‌ها را بیرون کنیم."

"بله، از دستِ آن‌ها رهایی خواهیم یافت،" متفکرانه پاسخ می‌دهد، "هرکسی که نخواهد به ما بپیوندد."

"سرورم، آن‌ها مجرم هستند."

"که چه، جاناتان؟ ما هم حالا مجرم هستیم."

۴۹

ما حالا تقریبا یک ماه است که در غارِ ادولام اطراق کرده‌ایم و نمی‌توانم بگویم که ادولامیتی‌ها ازین خوشحال هستند. درست است که ما به راهزنی در بزرگراه‌ها پایان داده‌ایم- ادیبال سرکرده‌ی گروه بدکاران و دو نفر از نوچه‌هایش را بر سر درِ غار حلق آویز کرده‌ایم وقتیکه ایلعاب بقیه را به گروهِ حرف گوش کنی تنبیه و تربیت کرد. اما ادولامیاتی‌ها می‌دانند که تنها اندک زمانی می‌برد که طالوت و ارتش‌اش پیدا شوند و در این میان چه کسی می‌خواهد برای گردانی تمام آماده شود حتا اگر در حالِ حفاظت از جاده‌ها باشد؟ به نظر می‌رسد که بازرگانان هیچ تفاوتی بین مالیاتِ بزرگراه که به ادیبال می‌پردازند و پولی که برایِ امنیت و حفاظتِ داوود از آن‌ها جمع می‌کند قائل نیستند و تنها ارزش پول برایِ آن‌ها مهم است که همچنان که گردان بزرگتر می‌شود، مقدارش بیشتر می‌شود. جنگجویانِ جدید هر روز می‌آیند، برخی از آنها اشخاصِ مشکوکی هستند که برایِ دزدی از ما می‌آیند و دیگران- از قبیله‌ی ایشای- برای رهایی یافتن از هراسِ انتقامِ شاه می‌آیند. اماسا، الهانان و العاذر، شاما، یافیاء و اشبال که از بیت‌اللحم آمده‌اند و با آنها سه پسر زرایاء – جوآب، ابیشای و اسائل. ما حالا بیشتر از ششصد جنگجو هستیم بی آنکه کهنسالان، زنان و کودکان را بشماریم. بر بالایِ جنگجویان دستفروش‌ها و روسپی‌ها هستند، و انگار که در ادامه‌ی آن مراسمِ افتتاحِ مذهبی که در آناتاث- خدای پیغمبر، پیروِ ساموئل همچنان ظاهر می‌شود.

حتی پدر و مادرِ داوود، ایشای و نیتزوه، هم به غار آمده‌اند.

آنها خوب به نظر نمی‌رسند، داوود می‌پندارد، مبهوت از چهره‌های پُر از چین و چروکِ آن‌ها، زیرِ چشم‌هاشان پف کرده و قدشان که حتی بیشتر آب رفته.

"پدر! مادر!" به آن‌ها سلام می‌کند، "چقدر خوب است که می‌بینم‌تان!"

خوب می‌داند که آن‌ها به خاطر معاشرت یا به خاطر اینکه نگرانِ سلامتِ او بوده‌اند به اینجا نیامده‌اند بلکه اولین و مهمترین دغدغه‌ی آن‌ها این بوده که از ترسِ شاه که گروگان گرفته شوند به اینجا آمده‌اند.

داوود از بیت‌اللحم فاصله گرفته بود که خانواده‌اش را به دردِ سر نیندازد اما حالا بیت اللحم به نزدِ او آمده است.

ایشای به گرمی او را در آغوش می‌کشد اما درعینِ حال فرصتی می‌یابد تا او را سرزنش کند."چه دارد برایِ تو اتفاق می‌افتد پسرم! چرا داری شاه را برمی‌انگیزی؟ تنها به دردسری فکر کن که ما را به آن انداخته‌ای. همیشه یادت باشد که بهترین برای یک مرد این‌ست که در سرزمین‌اش ساکت بنشیند."

"متاسفم، پدر."

"اما داوود،" نیتزوه چنانکه او را در آغوش می‌کشد می‌گوید، "چه اتفاقی افتاده؟ چرا با شاه دعوا کرده‌ای؟ نگاه کن، ما تو را می‌شناسیم. هر وقت بخواهی می‌توانی همه‌چیز را با یک لبخند حل کنی. ممکن است که سعی کنی و با او گفتگو کنی و..."

"شاه دیوانه است، مادر- صحبت کردن با او ممکن نیست. اما به من اجازه بدهید که خودم دلمشغول باشم. همه چیز درست خواهد شد."

داوود می‌فهمد که جمع شدنِ خانواده چیزِ فوق العاده‌ای ست اما در این جهان با گردانی مثل این با پیرها و کودکان و گوسفندان و گله‌ی گاوها تنها فرصت و امکان حمله را قادر خواهد کرد.

دو روز دیگر می‌گذرد و جشنِ غذای ماهِ نو با مقاماتِ ادولامیتی‌ که جرات دعوت ما را ندارند، داوود اعلام می‌کند که داریم ازینجا عزیمت می‌کنیم و کلماتی از خداحافظی را اضافه می‌کند که دریک جمله آنها را آزاد و وابسته می‌کند: "شما همیشه دوستانِ ما خواهید بود،" داوود می‌گوید، "ما هیچوقت این را فراموش نخواهیم کرد. مجبوریم که حالا برویم اما همیشه می‌دانیم که خانه‌ای اینجا داریم و شما همیشه بدانید که اگر دردسری برای شما درست شد کسی هست که ترتیبِ چیزها را برایِ شما خواهد داد."

همه‌ی ما جام‌ها را به هم خواهیم زد و حتی ادولامیایتی‌ها ما را ستایش می‌کنند که ما شبیه برادرشان هستیم اماهیچ احساسی در گفته‌ی آنها نیست. به نظر نمی‌رسد که آن‌ها از اینکه از دستِ فیض اجباری ازین حمایتِ تحمیلی خلاصی می‌یابند به شکلِ خاصی ناراحت هستند و حضورِما در اینجا امنیتِ شهر را بیشتر از هر خطری تهدید می‌کند.

ساعتِ پنجِ صبح وقتی که خدای شاهار، خدایِ ستاره در آسمان بیدار می‌شود، ما در مسیر در میانِ مراتعِ بازِ بیابان به سمتِ شرق عازم می‌شویم. تا زمانِ غروب ما در جنوب عینگدی بر قله‌ی پهنِ کوه که مشرف به دریایِ مرده است اطراق کرده‌ایم. شکی نیست که ما در اینجا از درونِ غار امنیتِ بیشتری داریم، اما ارتش طالوت هم می‌تواند به اینجا برسد و با تمام کودکان و پیرانی که با ما هستند، احتمالی نخواهد بود که بتوانیم از حمله‌ای که اتفاق بیفتد اجتناب کنیم-آهستگیِ حرکت ما و مزیت‌های متعددِ ارتش تعیین کننده خواهد بود به خاطرِ این است که در همان شب شتاب می‌کنیم که تدارکاتِ خود را برای گذشتن از دریا به سمت موآب به پایان برسانیم.

قایق‌هایی که از ساقه‌های نی و شاخه‌های پسته‌ی کوهی ساخته‌ایم برای به آب انداختن آماده‌اند. صبح همه‌ی سالخوردگان از جمله پدر و مادر داوود، ایشای و نیتزوا، هر دویِ آن‌ها را آماده می‌کنیم. و دو نفر دیگر را هم سوار بر قایق می‌کنیم و بیست الاغ را و شش صندوقِ بزرگ را که از طلا پُر شده، لباس و سکه‌های نقره که از بازرگانانِ ادولام جمع کرده بودیم.

قایق‌ها برایِ به آب انداختن آماده‌اند. بقیه‌ی جنگجوها به سمتِ جنوب و حول و حوشِ دریا خواهند رفت تا آنجا که نهرِ زِرِد جریان دارد و آنجا برایِ فرمان منتظر خواهند ماند. داوود خودش با پسرعموی‌اش العاذر قایقرانی می‌کند کسی که می‌ارزد که کاملا با او باشی و پنجاه جنگجو. با میله‌هایی بلند قایق‌ها را به آرامی در میانِ آبِ سنگینِ دریایِ بیابان به سمتِ ساحلی دور هُل می‌دهیم. آنجا در ساحل، تا کمرهامان در گلِ سیاه، قایق‌ها را خالی می‌کنیم و صندوق‌ها و سالخوردگان و ضعفا را بر الاغ می‌گذاریم و شروع به بالارفتن می‌کنیم تا پرتگاهِ میزپه موآب و به سمتِ خانه‌ی شاه می‌رویم.

قرارِ ملاقات از پیش تعیین شده است- به نامِ داوود نامه‌ای برای شالوم، شاهِ موآب، فرستادم، و در جواب ما دعوتی رسمی از طرفِ او دریافت کردیم- اما من هنوز ترس از خیانت دارم خاصه وقتی که به ناگهان روشن می‌شود که موآبایتی‌ها تنها به بیست نفر از جمله پسرانی که هدایا را می‌آورند اجازه می‌دهند که به خانه‌ی شاه وارد شوند.

در حالیکه تعظیم می‌کنند و خود را به خاک می‌اندازند، خدمتگزاران شاه ما را به اتاقِ سلطنتی می‌‌برند. ما از میانِ دو ردیف از ستون‌های قرمزِ چوبی با سرستون‌های سیاه‌رنگی که در مسیری به تختِ شاه می‌رسند گذر می‌کنیم؛ تختِ پادشاهی سرخ و سیاه است. کفِ اتاق تمام با پوستِ گوسفندی به رنگِ قهوه‌ای و سفید پوشیده است و نگهبانانی با جنگ افزار در ردایی نارنجی در اطرافِ دیوار قرار گرفته‌اند. بر تختِ بزرگِ پادشاهی که سرخ و سیاه رنگ‌آمیزی شده شاه شالوم نشسته‌است، مردی در چهل سالگی‌اش که ریش‌های فرفری‌ و موهای کوتاه‌اش کمی به خاکستری گرائیده است. دستبند‌ها و زنجیرهای طلا بر دست‌ها و گردن‌اش آویخته است و آنچه که برما خیره است یک جفت چشم ریزِهشیار است در چهره‌ای براق و پُف کرده.

داوود به سرعت خود را شبیه کسی که به جستجویِ حمایت است به پایِ شاه می‌افکند و همانطور برای مدتی طولانی باقی‌ماند تا اینکه شالوم با قیافه‌ی شکوهمند شاهانه‌اش به او اشاره می‌کند که برخیزد.

"سرورم،" داوود می‌گوید، "دعا می‌کنم که چموش خدایِ موآب، به شما توانایی و ثروت ببخشد! و اینکه آشره عمر شما را تا صد و بیست سال دراز خواهد کرد! لطفا هدایای ما را پذیرا باشید! قربان، حتی خدایان می‌دانند که چرا من اینجا هستم- برای اینکه در رگهایِ پسرانِ ایشای هم خون موآبایت جاری‌ست، و دشمنِ شما، شاهِ اسرائیل، دشمنِ من نیز هست. پس به چه کسی غیرِ شما پناه بیاورم؟ خواهش می‌کنم که با بنده‌ی خود امروز متحد شوید! و چه دارم می‌پرسم، سرورم؟ حتما مشکلاتی درست خواهد شد اگر ما را حمایت کنید و سرورم با اجازه‌ی شما من پدرو مادرم که چون قلبم هستند را پیشِ شما می‌گذارم که آن‌ها پیشِ شما امن خواهند بود و زمانیکه با شما هستند، شما همیشه می‌دانید که ثروتِ من کجا قرار دارد. قسم به زندگیِ بعل، حامیِ عهد، شمشیرِ من شمشیرِ شماست. سرورم- من و مردانم به شما تعلق دارید."

شالوم به نظر می‌رسد که از مباشرِ جدیدی که بر دامن‌اش فرود آمده خوشنود است. برای مدتی طولانی هدایایی که جلویِ او قرار گرفته را می‌کاود و سرِ آخر آغوش‌اش را برایِ داوود باز می‌کند و اعلام می‌کند، "داوود عزیزم، تو شبیه پسرم هستی. به نامِ چموشِ بزرگ، ازین روز به بعد دشمنانِ شما دشمنانِ من هستند و خانه‌ی من خانه‌ی شماست."

۵۰

دژِ ما بالای جاده‌ی موآب شبیه میزی مرتفع است. زمینی خشکیده، صخره‌هایی آسیب‌پذیر و چند بوته‌ی پُر خار که اینجا و آنجا سوخته. از اینجا می‌توانی ساحلِ دریایِ مُرده را ببینی و همینطور چمنزاری که از نخلستانِ عین گدی پهن شده در شمالِ پرتگاهِ میزپه موآب در جنوب. کسی نمی‌تواند نزدیک شود بی‌آنکه ما او را ببینیم.

پشتِ سر گذاشتن پدر و مادرت به عنوان گروگان مناسبتِ خوشی نیست اما داوود می‌داند که حداقل برای زمانِ حال آن‌ها پیشِ طالوت در موآب امن‌تر خواهند بود. آن‌ها را در آغوش می‌کشد و خداحافظی می‌کند، حسی از آسودگی اما همچنان پس از پنجاه متر می‌ایستد و برمی‌گردد. نیتزوا آنجا ایستاده است و دست‌اش را به دورِ ایشای گرفته است، دارد پسرش را که با بقیه‌ی جنگجوها دور می‌شوند تماشا می‌کند.

"ما را خشنود کنید ای خدایانِ بزرگ،" دعایی را به آهستگی می‌خواند، "بگذار که او را ببینم، کوچکترین پسرم را دوباره..."

همچنین ما بر کوه در مرزِ دژِ موآبایت ازین پس امن‌تر خواهیم بود. حتی اگر از شالوم کمکی نگیریم، همیشه می‌توانیم در میزپا موآب به سمتِ او فرار کنیم. در هر مراسمی، نامه‌ای شبیه به این برایِ ناهاش، شاهِ عمان، فرستاده‌ام و او هم جوابی مثبت فرستاده است با دعوتی که هر زمان که بخواهیم می‌توانیم به عمان پناهنده شویم.

روزها می‌گذرند و ما خیلی زود خودمان را به روزمرگیِ خسته کننده‌ی پاسگاهِ بزرگراه عادت کرده‌ایم؛ از کاروان‌هایی که می‌گذرند و از جاده‌ی راهزنان عبور می‌کنند مالیات جمع می‌کنیم و نه بیشتر. به نظر می‌رسد که دام‌های ما کاملا در امنیت هستند و می‌توانیم کمی در آرامش باشیم. مردان بازی می‌کنند، کباب درست می‌کنند و لطیفه می‌گویند در همین زمان زنان غیبت می‌کنند و درونِ چادرها آنچنان مشغول اند که حتا درطیِ روز صدای آه و ناله شنیده می‌شود.

سه ماه در خوشی می‌گذرد و تنها گاد که انگار نیشی به او زده شده در اطرافِ قرارگاه می‌چرخد. سرایا ادعا می‌کند که پیامبران دیوانه می‌شوند زمانیکه خدایان آن‌ها را تسخیر می‌کنند اما زمانی که خدایان قدرتشان را شُل می‌کنند برعکس آنها از دستِ خدایان آرامش ندارند و خدایان از دستِ آن‌ها.

در شبِ ماهِ نویِ ماهِ الول، ما همه جمع می‌شویم که قربانی‌هایمان را برای ماه و میزبانِ آسمان نذر کنیم و آن‌زمان چون داوود مراسم را افتتاح می‌کند و برایِ خدایان شراب می‌ریزد، گاد با چشمانی آتشین و شعله‌گون درست در مقابلِ او پدیدار می‌شود و به صدایی بلند اعلام می‌کند: " تو ای پسرِ ایشای این‌ها کلماتِ یاهو و آشره هستند! تو برای مدتِ مدیدی در دژ نشسته‌ای! حالا به یهودیه برگرد!"

کلمات را چون زغال‌هایی داغ از دهان بیرون می‌دهد و بی اینکه منتظرِ سهم کباب‌اش شود آنجا را ترک می‌کند. اووف، چقدر از آدم‌هایی مثلِ او که خوشی را می‌کشند متنفرم! و چنانکه می‌دانیم مشعلی که ابلهی آن را به زمینی می‌اندازد ده مردِ دانا را از بین نمی‌برد. ذهنیتی ندارم که چه دارد از ذهنِ داوود می‌گذرد اما سربازان به اینجور چیزها اعتقاد دارند و من هم لحظاتی هست که اینگونه فکر می‌کنم. از آن لحظه که یاهو و آشره از دهانِ گاد صحبت کردند، غیرِ ممکن بود که کلمات را به آن حنجره‌ی لعنتی برگردانی. ما همه سکوت می‌کنیم و کسی نمی‌داند که چه چیزِ دیگری برایِ گفتن هست.

می‌خوریم، می‌نوشیم و صبح بار و بنه را می‌بندیم. گاد خودش ناپدید شده است و همه می‌دانند که این نشانه‌ی بیماری‌ست.

ما پیغام‌هایی را با هدایای ارزشمند به شالوم می‌فرستیم که به او اطلاع دهیم که داریم به دستورِیاهو و آشره اینجا را ترک می‌کنیم اما اگر خدایان اجازه بدهند، زود برمی‌گردیم.

"آن گاد،" داوود به آهستگی در گوش‌ام می‌گوید، "چطور او هم‌پیمانی با موآبی‌ها و آمونی‌ها را از دست داد."

"نه، ازدست نرفته‌است،" با اطمینانِ تمام پاسخ می‌دهم. "بعدا به ما کمک خواهد کرد اما در این میانه باید قرارهای تازه‌ای بگذاریم."

"اگر به خاطرِ گاد نبود، آنقدر ازینجا دور نمی‌رفتم. به هر حال ما اینجا امن هستیم."

با این وجود ما از آنجا رفتیم- ما از نهر زِرِد گذر کردیم و به سمتِ غرب و شمال رفتیم، حبرون را دور زدیم و از جاده‌ی اصلی دور شدیم تا اینکه به منطقه‌ی ادولام برگشتیم.

کمی در آن مکان چرخ زدیم و سَرِ آخر قرارگاهی در جنگلِ هرت نه چندان دور از کیلا برپا کردیم. درست است که ما در اینجا دژ و صخره نداریم و به ارتشِ طول و درازِ طالوت نزدیک‌تریم اما هیچ حمله‌ای نمی‌تواند به ما صورت بگیرد مگر اینکه ارتشِ حمله‌ور در میانه‌ی درختان پراکنده شود و از آنجا که ما در میانه‌ی جنگل هستیم، نسبتا امن هستیم. تنها ماجراجویی‌های داوود است که من را نگران می‌کند- او هنوز دوست دارد که عازمِ ماموریت‌های کوچک آنچنان که در ناب بود تنها و با گروهِ کمی از جنگجویان شود. شک نمی‌کند که خودش را به خطر بیندازد دوباره و دوباره و در واقع همه‌ی ما را به خطر می‌اندازد.

ادامه دارد...

قسمت چهارم

THE KINGDOM

A NOVEL BY AMIR OR

TRANSLATED INTO PERSIAN BY

ROSA JAMALI

به سه فصلِ اول در یوتیوب گوش کنید


خرید از سی‌بوک

ادامه‌ی رمانِ قلمروی امیر اور (زندگیِ داوود پیامبر)(قسمتِ دوم)/ ترجمه‌ی رُزا جمالی

دانلود کتاب

https://m.media-amazon.com/images/P/1542759439.01._SCLZZZZZZZ_SX500_.jpg

https://i.pinimg.com/564x/95/6a/d1/956ad1f3da6508cce4431ee62a4af6a6.jpg

از فصل اول تا پانزده در اینجا:

http://rosajamali.blogfa.com/post/84

قلمرو

رمانی از امیر اور

ترجمه‌ی رُزا جمالی

הממלכה / אמיר אור

ادامه:

۱۵

سرداران نمی‌توانند تن به تن بجنگند و معمولا چنین برنامه‌ای ندارند. روزها از پیِ یکدیگر می‌گذرند و ابنر توهین‌های جالوت را می‌شنود و هر روز صورتش سفیدتر می‌گردد اما بیشتر ازینکه عصبانی باشد دلواپس است. اهمیت ندارد که چقدر فلیسطی‌ها به او توهین می‌کنند آنها نباید کسی را برای او به ماموریت وادارند. بهتر است که لشکر از موضعی پائین‌تر حمله کند به جای جنگ تن به تن که نتیجه‌اش از پیش مشخص است. او همچنین می‌داند که این داستان مدتِ درازی ادامه داشته و جوش و خروشِ زیادی ایجاد کرده. کسی قادر نیست که صحیح فکر کند. اگر همچنان ادامه پیدا کند، ابنر نگران می‌شود. کسی ناچار است که اعزام شود و به سراغ جالوت برود حتا اگر برای آبروی برباد رفته‌ی اسرائیلی‌ها باشد. در این میانه مراقب طالوت هست. شاه امشب اعلام کرده که به هرکس که فلیسطی‌ها را شکست دهد پاداش خواهد داد اما ابنر او را به خوبی می‌شناسد که این را باور کند. طالوت این را رسما به همه اعلام کرده که به جنگِ جالوت بروند و حالا تنها او منتظرِ نشانه‌ای است که صدایِ درونِ سرش به او اجازه دهد که به جنگ برود که راضی به این کار شده، نه برای اینکه از ترس و ضجه و خون خوشش می‌آید-نه! طالوت از جنگ متنفر است اما ناچار است که این عطشِ دل را پاسخ دهد و فلیسطی‌ها را در بازرسی ساکت کند، خشم را فرونشاند و درِ دهن توهین را ببندد.

تا به حال چقدر جنگیده‌ایم، طالوت به اندیشه فرو می‌رود، با آمونایتی‌ها، فلیسطی‌ها و عمالیقی‌ها. و چقدر می‌توانیم همچنان پیروز باشیم؟ و تمامِ این‌ها چگونه به پایان خواهد رسید. سعی می‌کند که ذهن‌اش را خالی کند و تمرکز کند اما افکارش شبیه چند زنِ پیر که مشغول تمسخر و وراجی هستند از ژرفنایِ ذهن‌اش ناپدید می‌شوند.

به جهنم بر فلیسطی‌ها، به جهنم به این جنگ، به جهنم که اینطور در تله افتاده، پدر خوار شده‌اش که به او اجازه نمی‌داد که از جنگ دست بکشد. به جهنم بر همه چیز!

بله، طالوت منتظرِ نشانه‌ای از جانبِ خدایان است. همیشه ایمان داشته است. شاید با خودش فکر می‌کند که من به اندازه‌ی کافی ایمان ندارم. به اندازه‌ی کافی فرمانبردار نبوده‌ام – و شاید که بالعکس- بیش از اندازه فرمانبردار بوده‌ام؟ چرا که هر چه بیشتر تلاش می‌کند بیشتر مطیع می‌شود. پسِ پشتِ این فرمانبرداری، مخالفت کم کم رشد می‌کند، از آن طالوت دیگر، طالوت شیطانی شورشی هرچه آن طالوت شورشی را سرکوب می‌کند، وحشی‌تر می‌شود. تنها منتظرِ لحظه‌ی مناسبی‌ست. و در هر صورت، به خودش می‌گوید واقعا اهمیتی ندارد که تو چقدر مطیع هستی، هیچوقت کافی نیست.

شبیه برگشتن به آن زمان برای مثال، در گیلگال غول‌ها زمانی که منتظر ساموئل بودند که بیاید و غنائم ِ جنگی را قربانی کنند- هفت روز از آن روز گذشت که مقرر بود و ساموئل نیامد، هفت روز که فلیسطی‌ها داشتند روستاها را ازبتال تا مک‌مش می‌سوزاندند، هفت روز که آنها به سمتِ گیلگال پیش می‌رفتند، هفت روز که او دید که مردم دارند از آن‌جا می‌روند و لشکر از هم می‌پاشد- هفت‌روز شاید امروز و دیگر هیچ.

می‌دانست که مجبورست که به سرعت به کوهستان برگردد، چراکه در اینجا دردره‌ی جریکو ارابه‌های فلیسطی‌ها برای او فرصتی به جا نمی‌گذاشتند. روز از پیِ روز منتظرِ ساموئل می‌نشست و به جاده‌ای نگاه می‌کرد که به سمتِ سنگِ مقدس می‌رفت. و پس از آن، وقتی که دیگر نمی‌توانست صبر کند و دستور داد که گوسفندان را ذبح کنند. مرد پیر که انگار پشتِ چادری پنهان شده بود پدیدار شد، انگار منتظر بود که غافلگیرش کند و بگوید که چه کسی رئیس است.

پس واقعا، چه تفاوتی ایجاد می‌کند؟هیچوقت به اندازه‌ی کافی خوب نیست – همیشه شکایت‌هایی هست، همیشه آزمونی تازه، خواسته‌هایی تازه و همیشه، همیشه در هر خیر و برکتی رعبی هم هست. فکرهایش دارد دیوانه‌اش می‌کند. آنچنان سرش را تکان می‌دهد که انگار دارد آن را پرت می‌کند اما بی‌سبب. عصبانیت در شکمش شبیه اسید ترشح می‌شود. بگذار که فلیسطی‌ها آنچه را که می‌خواهند انجام دهند، مابقی با او خواهد بود. و حالا که چه؟ آیا باید که داوود را با چنگ‌اش فرا بخواند؟ داوود احتمالا از بیت اللحم باز خواهد گشت. اما نه، لعنت به آن. آرام‌بخش نمی‌خواهد. نمی خواهد که در نرمیِ موسیقی غرقه شود، نه! نمی‌خواهد که اینجور آرامش پیدا کند. نمی خواهد که نرم نرمک غرقه شود درون موسیقی، اینجور آرامش را نمی‌خواهد. می‌خواهد که خشمگین باشد، می‌خواهد که این خشم و اضطراب و عصبیت را بیرون بریزد. می‌خواهد، ناچار است که فریاد بزند و آنرا بیرون بریزد و سرِ چیزی خالی کند، همین حالا.

وقتی که افسرانِ نظامی چهره‌ی شاه را بر درب می‌بینند ، تا آنجایی که می‌توانند نگاهشان را به زیر می‌افکنند. طالوت با غوغا داخل می‌شود و چنانچه از آن‌ها گذر می‌کند با صدای بلند دستور می‌دهد:

«این زنِ فلیسطی تازه را برای من بیاورید!»

کمتر از چند دقیقه با زندانی برمیگردند – دختری لاغر و پانزده شانزده ساله- جلوی او می‌نشیند و بقیه با سرعتی که می‌توانند به سراغِ کارِ خود می‌روند.

دخترانِ زیادی خوشحال می‌شدند اگر جایِ او بودند که رفتن به بارگاهِ شاه تحتِ این شرایط افتخاری‌ست و چه کسی می‌داند که شاه ممکن است که دختر را دوست بدارد. مردم می‌گویند که چه بر سرِ دخترِ صیغه‌ای ریزپاه دختر آیه آمد، همینطور شروع شد و حالا شبیه یک ملکه زندگی می‌کند.

اما چنین فکری از ذهنِ دخترِ فلیسطی نمی‌گذرد زمانی که پیش طالوت زانو زده است.

نه، خیلی مغرور است، خیلی مغرور است که این را بفهمد، آنقدر مغرور است که جایگاهش را نمی‌فهمد. می‌داند که حالا متعلق به اوست و چرا به اینجا آورده شده‌ است اما وحشتزده به نظر نمی‌رسد. سرش را با دقت بلند می‌کند و گردنِ باریک‌اش که به عقب متمایل شده را صاف می‌کند.

«اسمِ من ملیساست،» می‌گوید.

نوکِ سینه‌هایش از درونِ لباسِ نازکش مشخص است و چشم‌هایش خیره به شاه. می‌درخشد و سحر می‌کند و با شعله‌ای از درد می‌سوزاند. طالوت با خود فکر می‌کند که شبیه چشم‌های مار است.

به سمتِ او خم می‌شود و او را برمی گرداند روی حصیرِ نی‌ها. با یک حرکت او را به سمتِ شکم‌اش برمی‌گرداند از مو می‌گیردش و صورتش را به سمتِ نی می‌گرداند، نیم‌تنه‌اش را تا نیمه پاره می‌کند که ساق‌ها و باسنِ گردش نمایان شود. انگشتهایش لباس‌هایش را رها می‌کند. با زانوهایش ساق‌هایش را به اجبار از هم باز می‌کند و آنچنان با تمامِ قدرت شبیه نیزه‌ای در او فرو می‌کند.

«فاحشه‌ی فلیسطی!» با دندانِ قروچه شده آهسته می‌گوید. «دوست داری، نه؟ بگو فاحشه، بگو که این را بشنوم!.»

شبیه شمشیر مدام و به تکرار در او فرو می‌کند اما ملیسا لبهایش را می‌گزد و غیر از آه‌های سنگینِ دردناکش صدایِ دیگری از او در نمی‌آید و این سکوت شاه را دیوانه می‌کند، گردن‌اش را شُل می‌کند و با فشاری بیشتر مدام فرو می‌کند، با ضرباتی محکم در جسمی که دارد زیرش می‌لرزد.

صدایی وحشتناک گوش تا گوش اردوگاه را فراگرفته‌است و شاه دارد می‌غرد.

​​​​​​

۱۶

وقتی که پاپیروس را از کیفم درمی‌آورم که رفتار طالوت با ملیسا را برای داوود بخوانم. درست در ابتدایِ داستان من را قطع می‌کند. «در هر صورت ملیسا متعلق به او بود.» داوود می‌گوید. «پس چرا با چنین خشونتی؟ آنهمه اجبار برای چه بود؟ و اگر قرار به اجبار باشد پس زمانی که جالوت ما را مجبور به رقص کرده بود والاحضرت کجا بوده؟»

آنچه که در چادر اتفاق افتاد را من از خودِ ملیسا شنیدم. قلبم را به تپش وا می‌دارد و شبیه تکه استخوانی در گلویم گیر کرده. برای من سخت است که درباره‌ی آن حرف بزنم و اگر حتی می‌توانستم حرف بزنم، درباره آنچه که هر دویِ ما از پیش می‌دانیم چه می‌توانم بگویم؟ که مردان، مردانِ دیگر را با تجاوز به زنانشان تحقیر می‌کنند؟ آیا این بخشی از پیروزی‌ست؟ این برای من سهمگین به نظر می‌رسد. نمی‌دانم، به خواندن ادامه می‌دهم، بیم‌ناک که اگر توقف کنم نمی‌توانم به آن ادامه بدهم. آه که تو چقدر پستی، طالوت!

که برهنه بودی شاه!

هنوز دارم آخرِ این فصل را برای داوود می‌خوانم وقتی که چانه‌اش به سمتِ سینه می‌افتد. نسیمی به آرامی موهای سفیدش را به هم می‌ریزد.«شاه» زیر لب می‌گوید ، «دارد می‌غرد.»

او را می‌پوشانم، مردی که زندگی‌ام را دردستانش گرفته و چشم‌هایم خیره به چهره‌ی او زمانی که به خواب می‌رود.

تو هم همچنین برهنه‌ای، ای داوود!

۱۷

در نوری پریده‌رنگ اردوگاه با ردیف چادرها نمایان می‌شود. مقابلِ چادرها، بین درختانِ سقز و اقاقیا، در سرازیریِ کوه، گروه نشسته‌اند و دارند صبحانه می‌خورند- نانِ پیتا، روغن زیتون، پیاز، پوره‌ی عدس و باقالی. داوود الاغ را به پشتِ سرش و بین چادرها می‌کشد و با دقت سربازان و سلاح‌هایشان را بررسی می‌کند.

پرس وُ جو می‌کند و راه را به او نشان می‌دهند تا به چادری که دنبالش می‌گردد می‌رسد. یک ماه است که پدر مریض شده و طالوت او را مرخص کرده تا در مزرعه کمک کند اما دلش اینجا در میدانِ نبرد است.

«الی! ابی! شیمی!» صدا می‌زند به سمت آسمان سرد صبحگاه.

ایلعاب، ابینداب و شیما غافلگیرانه به سمت او برمی‌گردند.

«داوود! از کجا پیدایت شد؟ کشاورزی در زمین چه جور پیش می‌رود؟ پدر چطوره؟»

یکی یکی او را در آغوش می‌کشند و می‌بوسند. وقتی که هیجانشان کمی کاهش پیدا می‌کند داوود با آنها می‌نشیند تا بقیه‌ی صبحانه را بخورند.

از آنها می‌شنود که چه وضعیتِ وخیمی در دره وجود دارد و آخرین خبرها و گپ و گفت‌ها را از بیت‌اللحم به آنها منتقل می‌کند.

«مژده! سوغاتی!» وقتی که از خوردن دست می‌کشند داوود اعلام می‌کند.

از کوله‌اش بسته عسل طعم داده شده در گندم را بیرون می‌کشد و آن را بر حصیر زردرنگی که سفره‌ی آنهاست می‌گذارد.

«همه توجه کنید! همه توجه کنید!» اعلام می‌کند، «تقریبا چهارکیلو آجیل براتون آوردم!»

این دقیقا تغییر خوشی در فهرستِ غذاهای ارتش است و تمام دست‌ها به سمت آجیل دراز می‌شود و مشغول مصرف تنقلات می‌شوند.

«می‌بینم که در صفِ اول هستید.» داوود می‌گوید. «واقعا برای سلامتی خوب نیست برادران، خوب نیست.»

ابینداب شانه بالا می‌اندازد. «برادرِ کوچکم، می‌دانی که دستور از بالاست و در این وسط‌ها ارتباطی با دشمن نیست.»

داوود لبخند می‌زند. پنیر و شرابی را که پدر برای لشکر فرستاده درمی‌آورد و به آرامی دستانِ مزاحمی را که به پیش آمده است پس می‌زند. «هی، هی، این برایِ تو نیست. دست‌ها کوتاه! همانطور که پدر می‌گوید. اگه کف دست طرف رو روغنی کنی، همه‌چی از دست می‌رود.

«خب، پس تا حالا جنگ نبوده؟ از آن‌ها سوال می‌پرسد، «حتا زد و خوردِ کوچکی؟»

«این جنگ است،» شیما در حالیکه به دره اشاره می‌کند این را می‌گوید.

انگار که در جوابِ سوالِ داوود، جالوت شروع می‌کند که از کوه پائین بیاید تا عملیاتِ روزانه‌اش را بین اردوگاهها انجام دهد. شیما دست‌اش را دورِ گردنِ داوود می‌اندازد و او را به زاویه‌ای نزدیک می‌کند که فلیسطی را ببیند و داوود ‎میگوید: «دویست و بیست و دو سانتی مترتنه بعلاوه‌ی شمشیر، نیزه، زره، سپرِ پا، کلاه خود که با پر آرایش شده.»

«آقایان،» شیما شبیه رئیس برنامه اعلام می‌کند: «جالوت دارد به پائین دره می‌آید! هرپا یک تنه‌‌ی درخت و هر دست یک چکش.»

«و آنها می‌گویند که شمشیرش سحر شده است.» ابینداب اضافه می‌کند.

«ارواح مردگان این شمشیر را برای او ساخته است و هیچ مرد یا شیطان و یا خدایی نمی‌تواند بر آن فائق شود.»

همچنان که جالوت ماهیچه‌ی گردن‌اش را به صدا در می‌آورد شبیه یک توپ فنری در خود پیچ می‌خورد.

«شما موجوداتِ اخته! شما برده‌ها! شما بی غیرت‌ها! زود باشید، چه کسی را امروز برایِ من انتخاب کرده‌اید؟ چی؟ هنوز کسی رو انتخاب نکردید که دخل‌اش را دربیاورم؟ باور نمی‌کنم، نمی‌ترسید؟ زود باشید ترسوها، یه ترسو انتخاب کنید برای خودتون! حالا زیاد زور نزنید! برای همه‌تون دارم.»

برق از چهره‌ی داوود می‌پرد. به برادرانِ ساکتش نگاه می‌کند و نمی‌تواند باور کند.

«هی، مشکلِ این جالوت چیه؟ چه زشت حرف می‌زنه!»

ابینداب موافقت می‌کند. شیما اضافه می‌کند که: «حتا شاه برایِ او جایزه تعیین کرده.»

«الان جایزه تعیین کرده؟ و کسی که این موجودِ زشت رو از بین ببره چی گیرش می‌آد؟» داوود می‌پرسد.

«یک عالمه پول و معافیتِ مالیات برای تمامِ اعضاءِ خانواده‌اش.»

«و هیچکس...؟»

«بس کن، برادر، بهترش رو هنوز نشنیدی. شاه دخترش رو بهش می‌ده، یعنی اینکه وارد خانواده‌ی اعیان و اشراف می‌شه!»

«عجب! چه مهم و جدی!»

«اما این چیزی‌ست که گفته شده، برادرِ کوچک!» شیما این را می‌گوید و بر ساق‌هایش ضربه می‌زند انگار که به لُپِ مطلب رسیده باشد: "کسی پیش نیامده که نامزدِ این کار شود؟»

«هیچکس؟ من پیش خواهم رفت! به او حالی خواهم کرد...» داوود شروع می‌کند اما بعد می‌بیند که در وسط جملات ایلعاب به سکوت فرو می‌رود.

​​‌خیلی دیره- ایلعاب با عصبانیت بلند می‌شود، به سمتِ داوود می‌گردد و گوش‌اش را می‌گیرد. «تو؟» در حالیکه گوش‌اش را می‌کشد می‌گوید «تو نشان‌اش خواهی داد؟ برای چه به اینجا آمده‌ای؟ که نصیحت کنی به دیگران یا کار دیگران رو تماشا کنی؟ اینجا سیرک نیست، برادر کوچولو!»

داوود دم فرو می‌بندد و در خود نگه می‌دارد و مطابق معمول جواب می‌گوید.

«آه، آه، بگذر الی! من چه کاری کرده‌ام؟ اجازه ندارم که حرف بزنم؟»

«اگر یک بارِ دیگر حرف بزنی...»

وقتی که داوود گذشته را به یاد می‌آورد، برادر بزرگترش او را کتک می‌زده اما بدان خاطر نیست که الان ساکت است.

هنوز به خاطر ساموئل از دستِ من عصبانی‌ست، فکر می‌کند، ومخصوصا حالا که ایلعاب تنها یک سرباز ساده است ، زمانی که داوود توسط شاه برگزیده شده که دنباله‌روی او باشد. بی‌اینکه لب‌هایش را یک میلیمتر تکان بدهد، عمیقا لبخند می‌زند ، لبخندی پهن و از سرِ خرسندی.

۱۸

حیرت طالوت از شجاعتِ دیوانه‌وارِ پسر حوصله‌ی او را به اتمام رسانده.

«بگذارید،» داوود برای چهارمین بار التماس می‌کند، «بگذارید که با او بجنگم.»

این داوود! این ولیعهدِ زیبا! در سرِ این جوانان چه می‌گذرد؟ اون فقط شانزده‌سال و خورده‌ای سن داره و انگار که پسر خودش است. انگار که جاناتان از او خواسته بوده که با این دیو بجنگه، آیا چنین اجازه‌ای داده؟ جاناتان جنگجوی کارآزموده‌ای ست، ده سال از داوود بزرگتر است ، بلندتر است و چاهارشانه‌تر- تقریبا هم‌قد طالوت است- و در ضمن هیچوقت به او اجازه نخواهد داد که با جالوت بجنگد.

«داوود عزیز دلم، چه بر سرِ تو آمده؟ عجله داری که زود بمیری؟ این آدم مهاجم است، قصاب است و تو چه هستی؟ تنها یک چوپان. تو را بدل به گوشتِ چرخ کرده خواهد کرد و ما برایِ آن خواهیم پرداخت. پس بس کن!»

اما داوود واقعا دیوانه نشده. که چه دور است از آن. با خود می‌پندارد که این فرصتِ من است و برای آن پاداش خواهم گرفت. چه دارم که آن را از دست بدهم؟ به او از دور ضربه خواهم زد. و اگر ببازم؟ همانموقع برمی‌گردم و از آنجا دور می‌شوم قبل از اینکه حتا او تشخیص بدهد که آنجا بوده‌ام.

«این دقیقا همان چیزی‌ست که هست.» داوود می‌گوید، «من تنها چوپانی هستم. اما چوپانی که از کسی نمی‌ترسد، نه حتا از یک شیر و یا یک ببر.»

از دورِ گردن‌اش گردنبدی از دندانهای درشت را می‌کَنَد و به دستِ طالوت می‌دهد تا نگاهی به آن بیندازد. «می‌بینی؟ این دندانِ شیر است، این یکی دندانِ خرس است، این یکی دندانِ گرگ، آن یکی هم و این دندانِ خرس است... بگذار با او بجنگم!»

طالوت چیزی نمی‌گوید، تنها با چشمانی گشاد مدتی به او نگاه می‌کند انگار که برایِ بارِ اول او را دیده است. آنها همه نفسشان بند آمده، اما اتفاقی نمی‌افتد. این پسر سرگشته است، حرف‌‍‌های بزرگتر از دهن‌اش می‌زند. اما شاید هم نه! شاید این همانی‌ست که خدایان می‌خواهند؟ که همه ببینند که این معجزه‌ای ست؟ که ببیند که اگر خدایان بخواهند حتا چوپانی از بیت‌اللحم می‌تواند جنگ آورِ فلیسطی را شکست دهد؟

آرامشی عجیب طالوت را در برمی‌گیرد. گردنبندِ داوود را نزدیکِ چشم‌هایش می‌آورد و برای لحظه‌ای دیگر با تردید به آن نگاه می‌کند انگار که چیز مشکوکی توسط یک دستفروشِ بازاری به او پیشنهاد داده شده است. لحظه‌‌ای دیگر در اضطراب می‌گذرد تا اینکه ناگهان به شکلی غیرارادی و با صدایی بلند به خنده می‌افتد.

همه با ترس به او نگاه می‌کنند- شاه دارد می‌خندد. بله، شاه تصمیم گرفته است! برخلاف عقل سلیم و از عجایبِ روزگار- اما چه تفاوتی می‌کند؟ تنها به کمک خدایان است که کسی می‌تواند در مقابلِ جالوت شانس بیاورد، نه؟

گردن‌بند را به داوود برمی‌گرداند، کلاهخودش را برمی‌دارد و آن را بر سرِ داوود می‌گذارد. زره‌اش را در می‌آورد و داوود آغوش‌اش را می‌گشاید و می‌گذارد تا طالوت آن را به تنِ او کند. حالا نوبتِ غلاف و شمشیر است. طالوت قدمی پس می‌کشد و سر تا پایِ داوود را با رضایت می‌کاود، انگار که آرایشگری که دارد دامادش را برایِ عروسی آماده می‌کند.

«همین است یارِ من، بی‌نظیر به نظر می‌رسی و حالا، هم‌چیز در دستانِ خدایان است... برو و به او درسِ عبرتی بده ای مرد!»

ابنر به تدارکات نگاهی می‌اندازد و یکه می‌خورد، نمی‌تواند چشمانش را باور کند.

«که اینطور،» به طعنه می‌پرسد، «پهلوانِ ما آماده است؟»

داوود دو قدم برمی‌دارد و تقریبا به زمین می‌افتد. دارد سی‌کیلو بیشتر از وزنِ خودش را حمل می‌‌کند. کلاهخود دارد بر سرش فشار می‌آورد. زره نیم‌تنه‌اش را دربرگرفته چنان محکم که نمی‌تواند نفس بکشد، انگار کمربندی پوشیده است که دو سایز کوچک‌تر است، سپرِ روی بازوهایش حداقل چهار کیلو وزن دارد وشمشیر، چه کسی به شمشیر احتیاج دارد؟ قصد ندارد که به این غول نزدیک شود.

«خیلی ممنون قربان، واقعا تشکر می‌کنم.» داوود می‌گوید، «اما این زلم زیمبوها به دردِ من نمی‌خورد.»

به نظر می‌رسد که طالوت دارد از خواب بیدار می‌شود. هنگامی که داوود زره سنگین را درمی‌آورد، در سکوت به او نگاه می‌کند. انگار نه که داوود شکننده و ضعیف باشد- دور از ذهن به نظر می‌رسد. داوود نسبتا لاغر است و قد متوسطی دارد. اما بدن‌اش ماهیچه‌ای و پُر است. چوبدست‌اش را برمی‌دارد و کوله‌اش را به پشت می‌پیچاند و همزمان به جستجوی تیر و کمانش است. پشت‌اش را در پیراهنِ سبک‌اش صاف می‌کند، سرش را تکان می‌دهد و با حالت معمولی پسرانه و زیبایش طره‌ی موهایِ قرمزرنگ‌اش را به یکسو می‌گرداند. اما در شرایط کنونی تاثیری متضاد به جا می‌گذارد. ابری از شک و تیرگی و تردید بر قلبِ طالوت می‌نشیند.

داوود برمی‌گردد که به سمتِ دره برود. ابنر از سرِ غریزه بلند می‌شود تا او را باز دارد، اما بی‌هیچ نگاهی طالوت حرکت ابنر را حس می‌کند و دستی را به فرمان بلند می‌کند. شاه این تصمیم را گرفته‌است. حالا همه چیز در دستِ خدایان است و هرچه که قرار است اتفاق بیفتد اتفاق می‌افتد.

۱۹

جالوت می‌بیند که داوود دارد نزدیک می‌شود و حس می‌کند که خون به چهره‌اش هجوم آورده. این موجودات اخته چه فکر می‌کنند؟ این چوپان کوچولو که فرستاده‌اند شیرِ مادرش را بالاآورده؟ نفسِ عمیقی می‌کشد و کلمات را بی‌درنگ سرریز می‌کند:

«ای فسقلی، چوپان کوچولوی پشم زن! من چه کردم که با یه عصا اومدی پیشِ من؟ فقط ادامه بده تا اون عصا را فرو کنم در خودت! کنار بعل و داگان بخشنده‌ی روزی اگر تا چند لحظه دیگر گورت را ازینجا گم نکنی، تخم‌هایت را به سگ‌ها خواهم داد!»

داوود به دنبالِ چند کلمه‌ی زیبا می‌گردد، کلماتی برای بیانی پر از هیجان، اما در این لحظه کلمات به زبان درنمی‌آیند. این مرد واقعا وحشتناک است. مردی است که همقد کوه است، شبیه غولِ افسانه‌هاست و این کلاهخودِ فلیسطی که با پر تزئین شده چهل سانتی‌متر به قدش اضافه می‌کند- تقریبا یک متر بلندتر از داوود است. هر چه به او نزدیکتر می‌شود بیشتر احساسِ کوچکی می‌کند، تمامِ بدنش عرق کرده و ناگهان حس می‌کند چیزی در دلش دارد به هم می‌ریزد. جوابِ جالوت را میدهد تا به خودش دل و جرات ببخشد. این آن چیزی‌ست که ترس را در او از بین می‌برد.

«تو جالوتِ دیوانه، فکر می‌کنی خیلی سرسختی آیا؟ پس بیا دیگر که ببینیم که چه داری؟»

کلمات بی‌هیچ دشواری‌ای به زبان می‌آیند و می‌آزارند انگار که شیشه خورده هستند. کم کم گفتارش به او الهام می‌بخشد و کلمات با ضربآهنگی جاری می‌شوند.

«تو جالوت با نیزه به سراغِ من آمده‌ای؟ اما چگونه آمده‌ای تو موجود فانی، آیا خودت آمده‌ای؟ با این زره و سپر و شمشیر و نیزه- به من نگاه کن- من دستِ خالی آمده‌ام، اما تمامِ خدایان با من آمده‌اند! یاهوحبرون با من است که بر چروبعل شیرِ آسمان نشسته! و بعد از او ملکه‌ی بزرگ آشره عدالت و سرنوشت را برعهده خواهد داشت! بعل ساماریا هم آمده است که نیزه‌ی روشنایی را در هوا می‌چرخاند و در کنارِ او آناتِ انتقام‌گیر با جمجمه‌های جنگجویانی که گردِ گردنِ او آویخته شده! خوب نگاه کن با مغزِ گچی‌ات، خوب نگاه کن که شاید حتی آنها را ببینی. خدایان برای تو سندی را نوشته اند، تو موجودِ دیوسیرت!»

داوود می‌داند که چه‌جور حرف بزند، اما برای اینکه کابوسی آئینی را بر او نازل کند به همراهی با تخیلی درخور و اساطیری احتیاج دارد و انگار اینجا کسی را ندارد. تاثیری بر جالوت نگذاشته. باد بوی حیوانی شکاری را به مشام‌اش رسانده. عرق سرد و ترس و هراسی که جرات‌ِ داوود را تکه پاره می‌کند. همچنان دارد به داوود نزدیک می‌شود. جالوت مدتی‌ست که از غضب پُرشده و دست‌اش محکم بر نیزه‌اش قرار گرفته اما بازویش حرکت نمی‌کند. تنها به داوود نگاه می‌کند، برمی‌خیزد و نگاه می‌کند و افکارش به جایی دیگر می‌روند.

اه که چه احمقی، این پسرک نوباوه‌ی قشنگ فکر می‌کند که با آن گیسوان خوشگل‌اش می‌تواند کاری انجام دهد! اگر جایِ دیگری بود ترتیب‌اش را می‌دادم...

پشتِ بامِ خانه‌های دره‌ی وسطِ تپه‌ها در پشتِ سرِ جالوت از چشم‌ها پُر شده. تو که می‌توانی هوا را با چاقو قیچی کنی. آنها عادت کرده‌اند که جالوت جنگ‌های دونفره را در چند دقیقه به پایان برساند، و این اسرائیلی کوچک باید مرده باشد و دفن شده باشد تا حالا- اما جالوت تکانی نمی‌خورد. پهلوان، چه اتفاقی دارد برای تو می‌افتد، چشم‌ها می‌پرسند، چرا نیزه‌ات را پرتاب نمی‌کنی؟ منتظرِ چه هستی؟

و داوود؟ داوود ترسیده است. داوود آنقدر ترسیده که نمی‌تواند فکر کند، آنقدر ترسیده که ازین فرصت استفاده نمی‌کند. حالا افکارش در ذهن‌اش به فریاد برخاسته‌اند- در این لحظه، آسانتر این ‌است که سنگریزه‌ای را پرتاب کند تا نیزه‌ای را. حالا درست آن لحظه است که تو یا فرار می‌کنی یا حمله! حالا! طعمِ فلز دهانش را پُر کرده. هنوز دست‌هایش دارد می‌لرزد اما به اراده و فرمانش هستند. از کوله‌اش سنگی را برمی‌دارد و لای تیر و کمانِ خود می‌پیچد. نوارهای تیر و کمان به صدا در‌می‌آیند و این حرکت به جسم‌اش آرامش می‌دهد و دست‌اش را استوار می‌سازد. چند قدم برای شروع برمی‌دارد، از بوته‌های مریم گلی و زوفا می‌پرد و سنگ را آزاد می‌کند و پرتاپ می‌شود.

سنگ به پائینِ کلاهخودِ جالوت اصابت می‌کند و چنان در پیشانی‌اش جای می‌گیرد که انگار در آنجا مزین شده است. از صدها گلو بر پشتِ بام‌های سفید فریادِ غرشی بلند می‌شود. آن غول شبیه فیلی تیر خورده از حرکت باز می‌ایستد. بر زمین نمی‌افتد اما به ناگهان تمامِ خطوطِ پیکرش دستخوش دگرگونی دهشتناک و عجیبی می‌شود. مبهوت و سالخورده، بی هیچ مقیاسی در خود می‌پیچد و کوچک می‌شود. قدمی به سمتِ داوود برمی‌دارد و سپس قدمِ دیگری. داوود دوباره او را هدف می‌گیرد و سنگِ دیگری پرتاب می‌کند، اما حتا با دومین تیر هم آن غول بر زمین نمی‌افتد. از توان افتاده است و خودش را سرِ پا نگه می‌دارد اما سرش بینِ شانه‌هایش به پائین می‌افتد. دستش بر نیزه محکم می‌شود.

سرانجام در تصمیمی نهایی، داوود از کمربندش سنگِ سیاهِ کهنه را که همیشه آن را باخود به عنوانِ طلسم حمل می‌کرده برمی‌دارد – سنگِ کوچکی‌ست اما از سرب سنگین‌تر است و آن را در تیر و کمان‎‌اش می‌گذارد، می‌پیچاند و می‌پیچاند و آن‌را پرتاب می‌کند. سنگ با زاویه پرواز می‌کند و جمجمه‌ی جالوت را می‌‌شکافد انگار که از جنسِ چیزِ نرمی شبیه کره بوده که حالا برش خورده.

این همان سنگی‌ست که کارِ او را تمام می‌کند. برای نخستین و لحظه‌ای یگانه فریاد برمی‌آورد، با تکانی شدید که زمین را به لرزه وامی‌دارد می‌افتد، زمین تا جایی که داوود ایستاده است می‌لرزد. داوود به سرعت به سمتِ او می‌رود و از نزدیک به او نگاه می‌کند. مشخص است که فلیسطی تمام کرده است اما هنوز نمرده است. با نفس‌های بریده بریده دارد جان می‌کند، دهان‌اش گرد و باز شده است و سینه‌ی پهن‌اش به شکلِ دردناکی بالا و پائین می‌رود.

داوود به سمتِ جالوت خم می‌شود و شمشیرِ بزرگ‌اش را از غلاف می‌کشد. چشم‌هایش برای لحظه‌ای خیره به تزئین نقش و نگار تیغه‌اش که می‌درخشد و براق است خیره می‌ماند و چهره‌ی خودش را در آن می‌بیند و بعد با یک حرکت تند آن را بالا می‌برد بر سرِجالوت و آن را شبیه تبری به سرعت بر گردنِ او می‌زند. تیغه از جسم‌اش به کندی می‌گذرد و جسم‌اش حتا نمی‌لرزد وقتی که شکستن استخوانهای گردن‌اش شدت می‌گیرد. خون از بریدگی شبیه شراب از داخل یک بطری فواره می‌زند.

در حالیکه چشم‌ها همچنان باز است ، سرش تا دو متر آنسوتر غلت می‌خورد تا اینکه در مقابلِ بوته‌ای قرار می‌گیرد.

داوود دست‌هایش را بر شمشیر شل می‌کند و شمشیر با حرکتی مدور بر صخره می‌افتد. صدای شمشیر که سکوت را شکسته به خاموشی می‌گراید. جسم داوود دارد از هیجان منفجر می‌شود- می‌خواهد که فریاد بزند، گریه کند و بپرد- اما تنها به سمتِ بوته‌ها می‌رود و کله‌ی گنده‌اش را برمی‌دارد و با دو دست تا آنجایی که می‌تواند آن‌را بالا می‌گیرد. آن‌را به اسرائیلی‌ها نشان می‌دهد و با آن به سمتِ فلیسطی‌ها برمی‌گردد.

فریاد پیروزی گوش‌ها را کر کرده- «خدایی هست! خدایی هست!»

گروه‌های تازه‌ای از مردم پشتِ سرِ او می‌دوند به پائین دره به سمت اقامتگاه فلیسطی.

۲۰

وقتی که داستانِ جنگِ تن به تن را تمام می‌کنم، داوود با لذت می‌خندد. «آیا باور می‌کنی؟ تناسب آنچه بر علیه من بود پنجاه به یک بود.»

کسی نیست که این داستان را نداند، اما پافشاری می‌کند که حتی یک صحنه را هم ازین روزِ باشکوه حذف نکنم. «چرا هرچه را که به تو گفتم ننوشتی؟» داوود می‌پرسد.

«در موقعیتی حماسی که آنچه متناسب است را بنویسم؟ مثال‌هایی درخشان، دانایی و میراثِ این نبرد؟»

«حماسه را فراموش کن . آن را در آنجا بگذار. تنها حقیقت مرگ و حماسه را در این کتاب می‌خواهم- یعنی اینکه چگونه می‌لرزیدم، چگونه عرق می‌ریختم و اینکه آخر سر چگونه برنده شدم. چگونه خون از گردن جالوت سرریزشد و چطور مگس‌ها بر گردِ او جمع شدند. مرگ زیبا نیست جاناتان و حماسه شعر نیست. پس بله، داشتم از بیماری و دل‌درد می‌مردم و حالم به هم می‌خورد. من آنجا ایستاده بودم با کله‌ای و همه داشتند به من نگاه می‌کردند، پس نمی‌توانستم.

دارد تاریک می‌شود، سور و سات نوشتن را جمع می‌کنم و طومار را می‌پیچم. چه مردی، گرچه داوود ضعفی برای زیبایی دارد، نمی‌خواست که چیزی را زیبا جلوه دهد. مشکلی نداشت که بینِ زیبایی و زشتی حرکت کند و بالعکس . او می‌خواست که زندگی آنچنان که واقعی‌ست به تصویر کشیده شود و هیچوقت اجازه نمی‌داد که دیگران جرئیات آن را بدزدند.

«و بعد از اینکه جالوت را شکست دادی، مشکلاتت با طالوت آغاز شد، درسته؟»

«بله، کاملا قاطی کرد.»

«درباره‌اش آیا فردا صحبت خواهیم کرد؟»

«فردا،» داوود با لحنی شاید آمرانه و شاید رویایی می‌گوید، «اما اول برای من آنچه را که امروز گفته‌ام بخوان- درباره‌ی اولین ملاقاتم با جاناتان.»

داوود دوست دارد که درباره‌ی عشقشان صحبت کند، و من می‌دانم که دارد آن‌را درونِ داستان دوباره زندگی کند. چشم‌هایش دارند می‌درخشند.

«بسیار خوب، فردا خواهم گفت.»

۲۱

آنها حدود یک ساعت زیر درخت انجیرِ عظیمی که در آن رشد کرده در آبریزگاه اینجا نشسته‌اند، سایه‌سار و برگ‌ها آن‌ها را پوشانده. داوود دارد بر چنگ می‌نوازد و جاناتان دارد گوش می‌دهد. جاناتان به شکلِ نامحسوسی در موسیقی غرقه شده است. حتا پیراهنِ سرخ داوود همراه با موسیقی می‌رقصد. با هر حرکت چنگ پیراهن‌اش بر تن‌اش بالا و پائین می‌رود. جاناتان قرار ندارد و به او خیره است. لب‌هایش نرم است و از هم جدا، انگشت‌هایش به آرامی به برگِ بزرگی از درختِ انجیر ضربه می‌زند.

شیفته‌ام من، شیفته. جاناتان با خودش فکر می‌کند. ذهنیتی ندارد که چگونه این بی‌قراریِ دیوانه را در زیرِ پوست‌اش خاموش گرداند، همچنان به داوود خیره است با نگاهی خواستنی و مسحور است. و بعد انگار که در خواب است. به آرامی پیراهنِ پر نقش و نگارش را درمی‌آورد، زره‌اش را در می‌آورد و به کناری می‌گذارد، کمربندش را شل می‌کند و لباس‌اش را در می‌آورد. حالا تنها تا روی ساق‌هایش پوشیده است، تمامِ لباس‌ها را جلوی چشم داوود روی هم می‌گذارد و روی آن، شمشیر و کمان مزینِ اش را.

«برای توست»، جاناتان در صدایی گرفته می‌گوید.

داوود از نواختن دست می‌کشد. چنگ را بر لباس‌ها می‌گذارد و آغوش‌اش را برای جاناتان باز می‌کند. چیزی نمی‌گوید و لزومی هم ندارد. همدیگر را به آغوش می‌کشند. تن داغ جاناتان داوود را گرم می‌کند و انگشت‌هایش لای موهای سیاه جاناتان. دست‌هایشان گِردِ بدن‌های یکدیگر می‌غلتند و می‌لرزند. لب‌هاشان بر یکدیگر و زبان‌هاشان همدیگر را می‌یابند.

تقریبا یک‌ساعت می‌گذرد. داوود کاملا به پشت خوابیده است با تکه چوبی که به دهان گرفته. در کنارِ او، از بالا به پائین و پائین به بالا جاناتان می‌غلتد و به بازوی‌اش تکیه می‌زند. موهای‌اش به هم ریخته است و چشم‌های رویاگون‌اش خیره به گل‌های کوکب و میناست. بی‌اینکه سرش از پای داوود تکانی بخورد، می‌گوید: «ما امروز اینجا با هم قراری بستیم داوود، درسته؟» و داوود سرش را به موافقت در حالیکه گونه‌اش در میانِ پاهای داوود است تکان می‌دهد- «آه که چه دلپذیری تو جاناتان...»

۲۲

طالوت نمی‌خواهد ببیند اما خدایان نشان‌اش می‌دهند. زمانی بود که او انتظارش را می‌کشید، انتظارِخدایان را، خودش را خالی می‌کرد و از خدایان می‌خواست که بیاید و در او خانه کند. «چشمانش را ببند.» ساموئل با خدایان مشورت می‌کرد، «سرت را فراموش کن و گوش بده." اما حالا تنها می‌خواست که او را ترک کند، حالا نوبتِ تنبیه اوست. آنچه را که می‌بیند برخلافِ میلِ اوست، این را می‌بیند و طالوت او را خدای شرور می‌خواند.

بله، برای سال‌ها او می‌خواست که شاهِ مقدسی باشد. شاهی پیامبرانه، مردی برای خدا. برای سال‌ها به خدایان اجازه می‌داد که از او استفاده کنند. به آن‌ها تعلق داشت، دهان‌اش، چشم‌هایش، جسم‌اش و افکارش. زمانی بود که آماده بود تا همه چیز را ببخشد، بله، حتا چیزی که ارزشمندترین چیز بود برای او، حتا جاناتان و حتا زندگی‌اش را. برای سال‌ها خدایان را احضار می‌کرد اما آن‌ها به او پاسخی نمی‌دادند. چرا، با تلخی ‌می‌پرسد. چرا باید با کمکِ مردِ پیری سخن بگویند؟ چرا مستقیما با او سخن نمی‌گویند؟ و حالا فقط، در این لحظه، وقتی ‌که او نمی‌خواهد که چیزی را بشنود و یا بداند، آیا خدایان دوباره به سمتِ او خواهند آمد.

طالوت بر تخت‌اش نشسته‌اش و در دو طرف‌اش وزرای او هستند، سرداران و پسران‌اش- جاناتان، ملکیشوا و اشوی. امروز هم داوود پیشِ او نشسته‌است و دارد چنگ را می‌نوازد اما این به هیچ وجه طالوت را آرام نمی‌کند. درست بالعکس. وقتی که از طرفِ خدایان مسحور شده است، چیزِ دیگری در او برمی‌خیزد. کسِ دیگری و طالوت فرار نمی‌کند. هیچ فکری ندارد، تنها صحنه‌ها را تماشا می‌کند، تصاویری که همه‌جا هست و طالوت ارواح همه‌ی آن‌ها را می‌بیند، او همچنان آنچه را که نمی‌خواهد ببیند می‌بیند، این ارواح هستند که مچِ او را می‌گیرند و حقیقت را به او نشان می‌دهند.

همه داوود را دوست دارند- داوودِ قهرمان، داوودِ زیبا، داوودِ خواستنی که طالوت هم او را دوست دارد. اما وقتی که طالوت با ارواح تسخیر می‌شود چشم‌هایش مثلِ همیشه نیست. وقتی‌که طالوت گرفتار ارواح است، به ناگهان داوود زشت می‌شود. نگاهِ خیره‌اش نفوذ می‌کند در نگاه مشعشعِ چشم‌های سبزِ داوود و او آن‌ها را کاملا متفاوت می‌بیند: ناقلا و خیانتکار و حریص. وقتی‌که داوود با وزراء و شاهزادگان شوخی می‌کند، طالوت می‌تواند قصد او را پسِ پشتِ گپِ بی‌معنی و شوخی‌ها بفهمد، و او می‌داند، او همین را می‌داند که داوود دارد زیرآبِ او را می‌زند. می‌بیند که چطور داوود کفل‌اش را با موسیقی با شکل اغواگری که مشهود نیست می‌چرخاند. او می‌بیند که چطور داوود به او می‌خندد. و وقتی که داوود می‌خندد ماری از دهانِ او بیرون می‌زند و آن مار هم می‌خندد. در چپ و راستِ داوود کتو و دور هم می‌خندند، فرستادگانِ مرگ.صورتشان با چشم‌ها پُر شده، دندانِ نیشِ‌شان پیدا شده و زبانِ سیاهشان در شکمِ سیاهِ حریص‌شان. آن‌ها هم دارند بی‌وقفه می‌خندند.

در چشم به هم زدنی دستِ طالوت به سمتِ شمشیرمی‌رود و با نیروی تمام آن را به سمتِ قلب دِوِر می‌کشد، اما شمشیر بی هیچ آسیبی از پسِ او می‌گذرد و در میان چوبِ رویِ دیوار جای می‌گیرد. رگه‌هایی از عرق بر روی چهره‌‌ی طالوت جاری می‌شود. چشم‌های بزرگِ گشاد شده مسحورِ این صحنه شده ‌است و خنده‌ای که مدام بلندتر می‌شود شبیه سنجی بزرگ در گوش‌هایش طنین می‌اندازد. با این لغزش و خطا دست‌اش می‌رود که برای دومین بار نیزه را لمس کند. طالوت خودش هم پرت می‌شود، این‌بار به سمتِ گردنِ سرخِ کتو. هیچوقت چنین پرتابی را به خطا نرفته است و حالا هم همینطور نیزه در وسط گردن‌اش به نای‌اش فرو می‌رود، اما خنده‌اش بلندتر می‌شود.

می‌رود که سومین تیر را پرتاب کند، اما این بار خنده ناپدید می‌شود به ناگهان و غوغایی در اتاق طنین می‌افکند. داوود جیغ می‌کشد.

سربازها به درونِ اتاق هجوم می‌آورند، شمشیرها کشیده است، و زود طالوت را محاصره می‌کند و جلوی او را گرفته‌اند. لحظه‌ی دیگری در اضطراب می‌گذرد و این آگاهی کم‌کم در ته چهره‌ها می‌نشیند- اضطرابشان کاهش پیدا می‌کند و جایِ آن را وحشت می‌گیرد. داوود دارد از وحشت و هیجان می‌لرزد و جاناتان او را بغل گرفته و ناگزیر می‌گرید.

«چرا؟» داوود نهیب می‌زند،«چرا؟»

«چرا؟» تمامِ چشم‌ها از طالوت می‌پرسند، «چرا؟»

کتو و دور ناپدید می‌شوند. طالوت ردِ عرق را از ابرویش پاک می‌کند. جوابی ندارد. وجدان‌اش شرمنده است، اما چیزی در درون‌اش مطمئن است که هرچه را که دیده‌است درست است. طالوت دوباره و دوباره به داوود نگاه می‌کند اما زیبائی داوود برای او باز نمی‌گردد. او چشمانِ داوود را می‌بیند که گشاد شده است و به او مبهوت و آزرده نگاه می‌کند اما پشت این وحشت و درد، طالوت هنوزآن زرنگی و حرص و خیانتی که قبل‌تر دیده بود را هنوز نمی‌بیند. و داوود می‌بیند آنچه را که می‌بیند. «چرا؟» داوود باز می‌پرسد انگار که در آن کلمه انگار چیزی‌‌ست که باید به دست بیاید و او برای پاسخی صبر نمی‌کند. او با خطری که پشتِ سر گذاشته است آشناست.

طالوت قصدی ندارد که به این «چرا؟»ی احمقانه پاسخ دهد. هر کس با چشمانی در سر ناچار است که تنها نگاه کند و ببیند. داوود می‌داند که چطور بجنگد، درست است؟ پس بگذار که بجنگد و بجنگد، تا اینکه جنگ او را از پا بیندازد، تا جائیکه مات خدای مرگ چوب شمشیرِ یک فلیسطی را در او فرو کند تا آه از نهادش برخیزد و کسی از از آن برنگردد.

«خوب گوش کن!»، طالوت می‌غرد،«من دارم شما فرمانداران نبردِ سوم را فرا می‌خوانم.»

به اطراف نگاه می‌کند و تاثیرِ کلماتش را بر شاهزادگان و فرمانداران بررسی می‌کند. بله، غافلگیریِ تمام. آن‌ها انتظارِ این را نداشتند. کاملا برعکس‌اش را می‌خواستند. آیا این آزمایشی‌ست؟

طالوت سعی می‌کند که لرزیدنِ دستهایش را بازنگهدارد و چوبدستی از موقعیت جدید به سمتِ داوود پرت کند.

«مالِ تو!»

داوود چوبدست را می‌گیرد و برای لحظه‌ای با ناباوری به آن نگاه می‌کند، و در مقابلِ شاه به سرعت زانو می‌زند.

«بلند شو!» طالوت دستور می‌دهد و داوود را می‌کشد تا بایستد. «دوستِ من، به من خوب گوش کن!» به گوش‌اش پچ‌پچه می‌کند. «خودت را با فلیسطی‌ها مشغول کن و نگذار که ببینم اینجا داری اوضاع را به ‌هم می‌ریزی، فهمیدی؟ برو گمشو و از چشمِ من دور شو!»

۲۳

بعد از ملاقاتم با داوود هنوز دارم درباره‌ی آنچه که درباره‌ی داوود گفت فکر می‌کنم.

«تو اگر جایِ داوود بودی چه می‌کردی؟» از او می‌پرسم.

«چه کار کرده‌ام؟»چون پژواکی پاسخ می‌دهد.

«این دقیقا همان است که من از خودم پرسیدم یک لحظه بعد از اینکه او به من قرارِ ملاقاتی داد. و من پاسخِ آن را به خوبی می‌دانم، اما واقعا نمی‌خواستم که درباره‌ی آن فکر کنم. همین حالا، به خودم گفتم اما دیوانگی یا سلامتِ عقل طالوت دارد به نفعِ توتمام می‌شود. پس مثبت فکر کن، تو می‌دانی که چه ‌طور او را به راه بیاوری.»

«طالوت می‌توانست کارِ تو را تمام کند،» من گفتم.

«بله،» داوود لبخند می‌زند، «می‌دانستم که دارم بر طنابِ نازکی راه می‌روم. می‌توانست هر زمانی کارِ من را تمام کند، اما جرأتِ این کار را نداشت. این زمانی بود که خدایان تسخیرش می‌کردند و او فراموش می‌کرد که مردِ مقدسِ اسرائیل بوده است. مسیحی از جانب خداوند و اینجور چیزها، فقط در آن لحظه بود که تواناییِ آن را داشت. اما روزاز پیِ روز این افتخارِ بادکرده نمی‌گذاشت که حرکت کند، و روز به روز – با سربازانی در میدان- که از آنِ من است.

چرا مرا به این روز انداخته است؟ ساعت‌ها بعد از خودم می‌پرسم. داوود که به طالوت خیانت نکرده، پس چرا ذهنیت او آنجا اینقدر برایِ من دردِسر درست می‌کند؟

همه پیش ازین خوابیده‌اند. من در تخت‌ام به خود می‌پیچم اما هشیار و بیدار هستم، روح‌ام دارد جایی غیر از خواب پرسه می‌زند. کلمات دارند با صحنه‌هایی به سمتِ من می‌آیند، برمی‌خیزم و می‌نشینم تا بنویسم.

۲۴

جیرحیرک‌ها لحظه‌ای صبر نمی‌کنند. زوزه‌ای از دوردست شنیده می‌شود. چندی از نیمه‌شب گذشته اما نور نیم‌روشن ماهِ سه چارک بر آسمان آویزان است و دارد جهان را با روشناییِ کمرنگ‌اش روشن می‌کند. داوود شب را دوست دارد. دوست دارد که تنها با خودش در میانه‌ی چادرها بنشیند در حالیکه دیگران همه خواب به نظر می‌رسند و هوا از کلمات و افکار پاک شده است. در کنارِ آنچه از آتش برجامانده‌است نشسته است، به چوبدستِ سردارش نگاه می‌کند ولبخند می‌زند. چه راه مفتخری شاه برای‌اش پیدا کرده است! و چه شیرین است افتخارِ از دست رفته‌ی شاه! چوبدست را با فرمانی به سمتِ درختان تکان می‌دهد. گردانی دارد! هزار مرد چیزی‌ست که بر آن می‌توانی قدرت‌ات را بنا کنی، و این گردان برایِ او خواهد بود، او به تنهایی.

و جاناتانِ او، شاهزاده جاناتان، جانی. توچه هدیه‌ای هستی، جاناتان!

وقتی جاناتان به سمتِ او می‌آید آنها به سختی صحبت می‌کنند، اما او می‌تواند حس کند که جاناتان را در جسمِ خود حس کند. و تمامِ جسم جاناتان صحبت می‌کند. جاناتان با هرچه که در روح داوود پاک است صحبت می‌کند. جانان با صدایی معصوم حرف می‌زند و در کنارِ جاناتان جهان پاک است و ساده و معصوم- جهانی که آگاهی روشنی دارد. اما نه، او نمی‌تواند درباره‌ی جاناتان فکر کند، نه حالا که افکارش دارد به پیش می‌رود که شهرت و پیروزی و تسلطی را کسب کند. حالا آینده دارد او را صدا می‌زند- آینده‌اش در کنارِ جاناتان شرمسار می‌شود.

۲۵

پسرکِ پادو جامِ شاه را برایِ بارِ سوم در طولِ نیم ساعت پُر می‌کند. دو ساعت آواز بی‌وقفه با سنج و تنبور برپا بوده . دخترها از رقص خسته نمی‌شوند و پسرها از نگاه کردن به دخترها.

طالوت هزاران را تار و مار کرده

و داوود ده‌ها هزار را

پسرِ ایشای زندگی می‌کند!

«چه پُر رو!» پسر در حالیکه آزرده‌است می‌گوید، «می‌گویند ده‌ها هزار از آن داوود است و تنها هزار از آنِ تو!»

با یک ضربه طالوت او را به سمتِ دیوار می‌فرستد. داوود داشت شیر می‌خورد وقتی که از شمردن آن‌ها که به هلاکت رسانده‌بودم باز ایستاده‌ام، طالوت با خودش فکر می‌کند.

«جاناتان و ابنر را صدا کن!» طالوت می‌غرد.

نه، او نمی‌تواند آدم‌هایی که کشته‌است را بشمارد، اما هر شب آن‌ها به سراغِ او می‌آیند- او قیافه‌ی فلیسطی‌ها، آمونایتی‌ها، آرامی‌ها و عمالیقی‌ها را تغییر داده‌است. آنها همان لحظه که از دنیا رفتند به سراغ‌اش می‌آیند، با نیزه‌ای در دنده‌ها، بی‌ یک دست، با روده‌هایی که می‌گردد و بیرون می‌ریزد و یا با گردنی که بر اثرِ حمله‌ی شمشیری باز مانده و چیزی نمی‌گویند، شکایتی نمی‌کنند، تنها شبیه سایه‌هایی او را دنبال می‌کنند با چشمانی گرسنه، آنها او را دنبال می‌کنند و تا جایی دنبالش می‌کنند که دیگر نمی‌تواند آن‌ها را تحمل کند و بعد به سمتِ قربانگاهِ کنارِ درختِ تمبر هندی می‌رود و در آنجا بز سیاهی را در خیال‌اش برایِ آن‌ها قربانی می‌کند ومی‌گذارد که خون بجوشد در زمینِ زیرین، به شائول، جهانِ زیرین.

خانه‌های اعیان و اشراف چندان دور نیست و در کمتر از چند دقیقه جاناتان با قدم‌هایی تند و سریع به چادرِ شاه وارد می‌شود. طالوت دارد شبیه شاهی در قفس در داخلِ چادر قدم برمی‌دارد. " به آن پسرِ ایشای نشان خواهم داد،" داد می‌زند، او را تکه تکه خواهم کرد. کارش را تمام خواهم ساخت."

اما همانطور که طالوت تاریکی را در داوود می‌بیند او روشنایی را.

«چه اتفاقی افتاده است، پدر؟ مشکلِ شما با داوود چیست؟ تا به حال که او فقط به ما خوبی کرده. به یاد بیاور که او چطور عازم شد تا با چهره‌ی جالوت روبرو شود در حالیکه کسِ دیگری جرات این را نداشت که نگاهی بیندازد؟ پیروزی‌هایش را که برای تو آورده، یادت می‌آید؟ داری می‌روی که به این خاطر او را از بین ببری؟»

ابنر که درست پس از او می‌آید همچنین فریادِ شاه را می‌شنود و نگاهی نگران به طالوت می‌اندازد. " او راست می‌گوید، فرمانده!"، ابنر می‌گوید در حالیکه دستی به ریش‌هایش می‌کشد. "تنها فکر کن که چه ظاهری پیدا می‌کند اگر هر چه کنی با او! آن موجود مشهور خاک بر سر، قهرمانِ اسرائیل، و اگر تو او را بکشی فرمانده خیلی بد خواهد شد و در هر صورت فرمانده، چرا او را بکشی؟ هر جور که به آن نگاه کنی، داوود مشکلی برای ما نیست، گنجینه‌ای ست. مشکلِ او وفاداریِ اوست! و چرا، تو می‌پرسی، چرا ما چنین مشکلی با او داریم؟ این فقط به خاطرِ توست رئیس! به خاطرِ تو، شاهِ اسرائیل که با او به عدالت رفتار نمی‌کنی؟ او پیروزی به ارمغان می‌آورد، اما تو چه؟ تو برایش یک تکه استخوان می‌اندازی؟ نه! تو به او هدیه می‌دهی؟ نه! تو او را مفتخر می‌شماری؟ آیا تو او را کنار خودت در مهمانی‌های رسمی قرار می‌دهی؟ آیا سهم غنیمت‌هایش را بیشتر می‌کنی؟ نه، و نه، و نه! هیچ، هیچ‌چیز! تو هیچ برایِ او خرج نخواهی کرد. رئیس و تو به او نیزه پرانی می‌کنی. حتا دخترت که قولش را به مردی که جالوت را بکشد داده بودی را هنوز به او نبخشیده‌ای. پس بس کن، رئیس! منتظرِ چه هستی؟ به او دختری بده، او را به داخلِ خانواده‌ات بیاور، و او تمام برایِ تو خواهد بود!»

طالوت می‌داند که عقلِ سلیم این را می‎گوید اما او چند جور عقلِ سلیم در ذهن دارد و دوتا از دخترهایش مدتی‌است که بالغ شده‌اند. وبله، مدتی‌ست دراز که در انبارِ سیاستِ دربار منتظر هستند. می‌داند این را اما دهان‌اش درست برعکسِ این را می‌گوید: «آنها هنوزدخترانِ کوچکی هستند، ابنر.»

«تو گفتی که تو یکی از آن‌ها را بخشیده‌ای، پس بگذار برویم، انجام‌اش بده!» ابنر پاسخ می‌دهد، «چرا میخال را به او پیشنهاد نمی‌دهی برای مثال؟ در هر صورت دختر شور و عشق او را در خود دارد – هر وقت که داوود پیدایش می‌شود، دهان‌اش وا می‌ماند.»

طالوت به فریاد زدن ادامه می‌دهد. " دهانش وا می‌ماند؟ یکی دیگر که به دنبالِ داوود افتاده است! دخترِ شهوانی می‌بایست خاموش کند این را- او را به مردی خواهم داد که رام‌اش کند! در هر صورت مراو قبل ازوست و بزرگتر است، نه؟ و مراو قطعا فراموش نخواهد کرد که او از کجا آمده است. مراو به او درسی خواهد داد."

او به پسرکِ پادو نگاهی می‌اندازد و دوباره می‌غرد، «برو، پسر، بدو و داوود را صدا کن!»

«سرورم طالوت!» ابنر او را قطع می‌کند، «یک لحظه، شاه!»

از زمانی که کودک بوده اند. هر وقت که ابنر ازدستِ پسرعمو خوشحال نبود، شبیه زنگِ هشدار بر طالوت می‌تاخت و هر وقت صدای‌اش را اینچنین بلند می‌کند حتا «سرورم» و «شاه» بیشتر به سرزنش می‌ماند.

«شاه! شما قبلا قولِ مراو را به آدریل مهولتایت داده و پدرش برزیلای پیش ازین قیمتِ عروس را پرداخته. پس چطور می‌توانید او را به داوود بدهید؟ این کارچطور دیده خواهد شد؟»

«چه می‌گویی عمو؟ من قولِ او را به آدریل داده‌ام؟» با عصبانیت از دهانش بیرون می‌آید. «انگار برای داوود یا ادریل هم فرقی می‌کند که دختر مراو باشد یا میخال؟ پس تو داری به من می‌گویی چه چیزی برای ما بیشتر ضرورت دارد؟»

«آقا، شما همه‌چیز را فراموش کرده‌اید، آدم‌هایی شبیه ادریل پسر برزیلای، پالتیل پسر لایش، یا نابلِ کارملی مردمی هستند که کیسه‌ی زرِآن‌ها تاج را بر سرِ شما نگه می‌دارد و این معامله‌ای ست که گران نیست. آنها برای این چه از تو می‌خواهند؟ تمام آنچه که می‌خواهند کمی صلح و آرامش است- تنها از مزارع و جاده‌ها و کالاهایشان حمایت کن و آنها می‌پردازند. از انحصار روغن و گندم و کاروان‌هایی که از تدمور و عربستان می‌آید حمایت کند و آنها می‌پردازند. صحیح، تو نمی‌توانی از چند عملیاتِ جنگی به خاطر سلامت در تنش‌های سیاسی دست بکشی- این کارگران و مزارع کوچک را به اندازه‌ی کافی می‌ترساند که اغتشاش نکنند- اما این برای من یا این آدم‌ها آن نیست که تو را بر تاج و تخت نگه دارد، این آنچیزی‌ست که تو باید در آن پیشقدم شوی.

در کل و رویهم‌رفته تو تا به حال بد هم پیش نرفته‌ای فرماندار اما این را به خاطر بیاور که مرآو را به آدریل قول داده‌ای و همه می‌دانند که عروسی‌ای در راه است. و تو خیلی خوب می‌دانی که شرف نقشِ بزرگی را در اینجا بازی می‌کند- همین است، چه کسی اول است، چه کسی آخرین است. پس حالا به ناگهان می‌خواهی که او را به داوود بدهی؟ چطور؟ فرماندار این فکر را از ذهنت در بیاور! شاخه‌های آنچه را که بر آن نشسته‌ای قطع خواهی کرد.

داوود با سرعت به چادرِ شاه می‌آید، چشم‌هایش از جاه‌طلبی می‌درخشد. چند سکه به پسرِ پادو داده و از ماجرای مراو با خبر شده. «شاه من!» به طالوت می‌گوید، «همیشه در خدمتم!»

ابنر گلویش را صاف می‌کند. «آیا اجازه دارم؟»

طالوت سرش را تکان می‌دهد و ابنر ادامه می‌دهد.

«بله پسرِ ایشای،» با جدیت می‌گوید، «به خاطرِ هرچه که تا به حال انجام داده‌ای، این به خاطرِ به خاک سپردن جالوت است و چند تا از دوستانِ خوب‌اش، شاه تصمیم گرفته است که به تو دخترش را برای عروسی بدهد. تو چه می‌گویی؟»

«وه!» داوود طوری رفتار می‌کند که انگار غافلگیر شده است. «دخترتان مراو، آقا؟»

"نه، آن یکی،"طالوت صدا در می‌دهد، «میخال.»

"اما سرورم،" از داوود برمی‌آید که جوری جواب دهد که انگار ازین جابجایی آزرده نشده است. "من برای شما که هستم که دخترتان را برایِ ازدواج به من بدهید؟ من تنها فقیری هستم از شهر بیت‌اللحم و چیزی در دست ندارم- قطعا پولی برای خرج عروسیِ شاهزاده و مهریه‌ی او را ندارم."

"بله، پسرِ ایشای،" ابنر پاسخ می‌دهد، "داری به چه فکر می‌کنی؟ آیا شاه کمبودِ پول دارد؟ اسب ندارد؟ گوسفند ندارد؟ گاو ندارد؟"

" تمامِ این سرزمین به شاه تعلق دارد."

" شاه پولی برای عروس نمی‌خواهد. آنچه او از تو می‌خواهد ارزش شجاعت است، آنچه که باید به دیگران بیاموزی، اخلاق- ارزش مبارزه که آن را باید به جوانان یاد دهیم. شاه به ارزش آن می‌خواهد که تو با صد نفر فلیسطی بجنگی و پوستِ مختون آن‌ها را به اینجا بیاوری"

«پوستِ مختون فلیسطی‌ها؟ شاه چه می‌خواهد؟» داوود می‌خندد: «حالا چرا صد نفر؟ به من هفته‌ای فرصت بده آقا ومن با دویست نفر برخواهم گشت!»

۲۶

عصر است و گروه‌ها از یورش برگشته‌اند، دست و رو شسته‌اند و غذا خورده‌اند. به ندرت غنیمتی آورده‌اند- چه می‌توانست گردان از خانه‌های بیچارگان و مزارع فلیسطی بگیرد؟ آن‌ها مردان را کشته‌اند و ختنه کرده‌اند، به چند زن تجاوز کرده‌اند و هرچه را که در خانه‌ها می‌توانستند پیدا کنند جمع‌آوری کرده‌اند و برگشته‌اند. روز به پایان رسیده است.

من در چادر خسته دراز کشیده‌ام و نمی‌توانم بخوابم. مردانم – اوبد، اتنی و بنایا- کاملا بیدار هستند و دارند بلند حرف می‌زنند.

«دوستان،» اوبد بانگ می‌زند. «هرچه که به دنبال‌اش هستی خیلی حال به هم زن است. من آن را شمرده‌ام و ما حالا هفده پوستِ ختنه داریم.»

«زشت،» اتنی موافقت می‌کند چنانکه کارت‌ها را بر می‌زند،«خیلی وحشتناک. من که هستم، کسی که در مراسمِ آئینی ختنه می‌کند؟ بریدن پوستِ آلت فلیسطی‌ها کار من نیست، و وقتی که دارم آن‌ها را ختنه می‌کنم نصفِ آلت‌شان را هم می‌بُرم.»

«و برای چه؟ چرا پوست ختنه را برمی‌داری؟ که چه؟ آیا داریم دینِ آنها را عوض می‌کنیم؟» این را بنایه در حالیکه دارد شراب را برای همه در جام‌های گلی می‌ریزد، می‌گوید.

«این همانی‌ست که به آن گفتگویی سخت می‌گویند،» اتنی چنان‌که کارت‌‌ها را رو می‌کند می‌گوید.

«اگر داری به این موضوع از زاویه‌ی اقتصادی نگاه می‌کنی،» بنایا ادامه می‌دهد، «پس چرا ما داریم این‌ها را جمع می‌کنیم؟ آیا برایِ شاه بهتر نیست که صد دختر فلیسطی برای او بیاوریم؟ صد دختر فلیسطی گنجینه‌ای‌ست، تجارت است و پول عروس‌هاست. و من، تمامِ آنچه که به عنوانِ پاداش می‌خواهم برایِ او خواهد بود که بگذارد چیزها را بگردانم و مرا به سمتی بچرخاند.»

«رفیق، برو به خاطرش!» اتنی مشتاقانه می‌گوید و برایش آواز می‌خواند، «او نابغه است، او نابغه است، او نابغه است!»

«آه، زن‌های فلیسطی همه روباه هستند!» اوبد رویاگون می‌گوید.

«زن‌های فلیسطی بهترین شروع در جهان هستند،» بنایا در حالیکه از خودش راضی‌ست می‌گوید. «و تو باید زبان‌بازی را شروع کنی چون من چندان مطمئن نیستم که تو در کار باشی. اما یک چیز قطعی‌ست چون‌که من آدم خوبی هستم از تو دعوت می‌کنم که برای شروعِ همکاری با فلیسطی‌های عزیز بیایی!»

آن‌ها در یک جرعه شراب را می‌نوشند.

«آیا داریم بازی می‌کنیم؟» اوبد می‌پرسد و کارت‌ها را برمی‌دارد.

«بسیار خوب، من به داخلِ بازی آمدم،» اتنی جواب می‌دهد. «من جفت‌تک آورده‌ام.»

«تکانی در قلب‌ها.»

«درست.»

بنایا با لبخندی پیروزمندانه دوتا سکه را جمع می‌کند و آنها را در کیسه‌ی زرش بالا پائین می‌کند و بعد یکی یکی آنها را می‌اندازد- کلینک- کلینک.

«یک دست دیگر؟»

۲۷

وه، وه، چه عروسی‌ای؟ چه کسی می‌توانست آن را تصور کند؟ پدرم شیما کنار پدربزرگ ایشای بر میزِ شاه نشسته است! و تمام ِ اشخاصِ دربار اینجا هستند، تمام سرکرده‌های قبایلِ بنجامین و جودا و خانواده‌های آن‌ها البته، تمامِ عموها: ایلعاب، ابینداب و ناتاناعیل، رادای و اوزم و آنجا دورتر مادربزرگم نیتزوه بر میز ابینوام نشسته است! با آنها گلی و عمع زرایا و بقیه‌ی زنانِ شاه و من اینجا هستم، با تمامِ پسرانِ عمویم- الحانان، العاذر، شموعا و ییپهیا. اشبال، ابیشای و اسعال، پسرانِ زرایا و امساء، پسرِ گلی. برایِ نیم ساعت است حالا که ما منتظرِ پسرانِ شاه ایستاده‌ایم، ایشوی، ملکیشوا و ایشبال دارند می‌خندند و حرف می‌زنند. چه کسی این را باور می‌کرد؟ آه، چقدر شراب در این عروسی جاری‌ست! چطور این همه را خوردیم و آشامیدیم؟ تمامِ نانِ من آغشته به روغن وشراب است و قلب، دوستانِ من، پُر است و آه که چقدر پر است! قابلمه به قابلمه آن‌ها را خالی می‌کنیم و از نو پُر می‌کنیم- گوشتِ بره قیمه شده، دنده‌ی گوساله، کبابِ ماکیان، کبکِ پُرشده، لوبیا و عدس، کیکِ عسلی، بادام، خرما و انگور.

نوازندگان برایِ ما نواختند، رقصندگان رقصیدند و شاعران ما را با عسلِ کلماتشان نیوشانیدند.

«ای عروس، پرده برافکن

به عروسی درآ

که شهد میوه‌ها گل کرده بسیار

بیرون بیا چناکه خدایِ اشتره چنین کرده، ای عروس

دل‌ات را بگشا

از شرم و پیراهن‌ات بیرون آ!

دامادِ زمین به اینجا فرود آمده است

که زمینِ شخم زده را بارور سازد!

شبیه بعل زمینِ تو را درو خواهد کرد

و زمین‌ات به ثمر خواهد رساند میوه‌هایش را!

داوود و میخال زیرِ سایبانِ آبی‌رنگِ عروسی که با هلال‌های طلا تزئین شده نشسته‌اند. هر دو لباسِ مزینِ جشن پوشیده‌اند وحلقه‌هایی از طلا و گُل به گردن کرده‌اند و تاجی از نقره بر سرشان و چه زیبا هستند آن‌ها شبیه شاه و ملکه! داوودِ زیبا با طره‌ی موهای قرمزِ تیره، پیکرِ خوش‌تراش‌اش با حرکاتی دلنشین و رو در روی او میخال با چالِ گونه‌هایش، موهایِ بافته‌ی سیاهش- دخترِ جوان به زحمت به هفده سال می‌رسد اما هاله‌ی سرخگونِ هوس در او می‌درخشد. شاه این دختر را به ازای دویست پوستِ مختون به او بخشیده، ختنه‌ی دویست آلتِ فلیسطی‌ِ مرده! یکی پس از دیگری پسرها پوست‌های مختون را جلویِ شاه و مهمانان به نمایش می‌‌گذارند- یکی آن‌ها را در می‌آورد و دیگری می‌شمارد- سی و هفت، سی و هشت، سی و نه...»

میخال چنان به آن‌ها نگاه می‌کند که انگار سحر شده است، نگاه می‌کند و ساق‌هایش را به هم می‌چسباند.

«چهل، چهل و یک، چهل و دو، چهل و سه...»

لب‌هایش را در ناشکیبایی جمع می‌کند- پس کی این به پایان خواهد رسید؟ نه، نباید که به داوود خیره شود و اما چگونه می‌تواند دست بکشد؟

نگاهِ خیره‌اش را می‌چرخاند و چشم‌هایش به برادرِ بزرگترش جاناتان روشن می‌شود. از وقتی که داوود و جاناتان عاشق و معشوق شده‌اند، جاناتان در چشمانِ او زیباتر شده است. اما نه، این آزارش نمی‌دهد. بالعکس، به او مشتاق‌تر می‌شود. بله، میخال به جاناتان حسودی می‌کرده، به دست‌هایی که داوود را لمس می‌کرده حسادت می‌کرده و به لب‌هایی که او را بوسیده- اما پس ازین حسودی نخواهد کرد. زود لب‌هایش، لب‌های داوود را خواهد چشید. به زودی دست‌هایش پشت و ساق‌های او را نوازش خواهد کرد، به زودی داوود به نزدِ او خواهد آمد.

انگار که پندارهایش کفایت نمی‌کند، آصف و جاناتان روبروی آن‌ها نشسته‌اند و دارند چنگ می‌نوازند و قلب‌اش را به آتشی گرم می‌کنند. آصف آواز می‌خواند:

درهایت را بر من باز کن ای عروس!

ای کبوترِ معصوم، آن را برایِ من باز کن

برای سرم که اگر با قطره‌های شبنم پُر شده

و طره‌ی موهایم با قطره‌های شب.

و جدوتان به او پاسخ می‌دهد:

پاهایم را شسته‌ام

و پیراهن‌ام را از تن می‌کنم

معشوقم دست‌اش را بر قفل می‌گذارد

و زهدانم برای او به جنبش افتاده!

و بعد آن‌ها با هم می‌خوانند:

زیراکه عشقِ ما پرشور و آتشین است

و چون آتش زبانه می‌کشد و می‌سوزاند

رودخانه‌ها سیراب نخواهند شد

از آتشِ عشقِ ما.

وه، چه عروسی‌ای! عمو، چه لحظه‌ی پرشکوهی را ساخته‌ای! چه راههای را برای رفتن برپا کرده‌ای! نه تنها لحظه‌ ای بزرگ که تو ساخته‌ای بلکه باقیِ آشنایان را نیز فراموش نکرده‌ای. برادران بزرگ‌ات، الی، ابی و پدرم شمعا که اینگونه به یار فرمانده بدل شده و همچنین شغل‌هایی را برای جوانان بیت‌اللحم و حبرون به ارمغان آورده‌ای. و برای من، جاناتان، شغلی را به عنوانِ یک منشی در دربار درنظر گرفته‌ای! عمو، به سلامتی تو و توانایی و برکت برای تو باد! آه که چگونه همه‌ی ما این لحظه‌ی بزرگ را ساخته‌ایم – چه کسی این را باور می‌کرد؟

اما هنوز به خودم در میانه‌ی این هاله‌ی خیالگون شراب پاسخ می‌دهم، چیزی ازین بیرون نخواهد تراوید- در معرضِ توجه بودن برای سلامتی مضر است، جاناتان.

۲۸

«تو چیزی درباره‌ی آنچه که درباره‌ی شبِ عروسی گفته‌ام ننوشته‌ای،«وقتی که این فصل را برایِ داوود می‌خوانم انتقاد می‌کند. "انگار که در زمان به عقب رفته‌ام و آن‌را می‌بینم. ایستاده و دارد به من نگاه می‌کند، مغرور از تنِ برهنه‌ی خویش و از سر تا ساق‌ها با چشمانی پُر از آتش مرا واکاوی می‌کند. او را لمس کردم و پوست‌اش شبیه ابریشم بود . گذاشتم که دست‌اش از پُشت‌اش به سمتِ باسن‌اش بغلتد و او مرا به سمتِ خود کشید. تن‌هامان به هم گره خورده و ساق‌هایش را به دورِ من پیچیده...»

«یک دقیقه فقط،» من گفتم و با ترس خیلی کوتاه او را قطع کردم، «صبر کن، بس کن! می‌دانی که صحنه‌های تغزلی‌ی شبیه این برایِ کتاب مناسب نیست.»

با خشم می‌پرسد. «مناسب نیستند؟»

«سرورم...»

«آیا فراموش کرده‌ای که داری این کتاب را برایِ من می‌نویسی؟ و مشکلِ تو در هر حال با این چیست؟»

«سرورم، میخواستی که مردم بدانند که چه اتفاقی در قلمرو افتاده، اما مجبور نیستند که آنچه بر تختِ تو اتفاق افتاده را بدانند.»

«اشتباه می‌کنی، جاناتان. ما انسان‌های بالغی هستیم، مگر نه؟ آنچه که در قلمرو اتفاق افتاده همان است که در رختخوابِ این قلمرو اتفاق افتاده. بی‌آن سخت است که بفهمی.»

«ممکن است برخی از خوانندگان را پس بزند، عمو، پس بگذار بر عهده‌ی تخیل‌شان،» بالاخره با بی‌میلی موافقت می‌کند،«اما باید بدانی که این مهم است.»

۲۹

خانه‌ای که طالوت در روزِ عروسی به دخترش داد در کناره‌ی شهر قرار داشت اما برای میخال اهمیتی نداشت. ازینجا، از اتاقِ روی سقف، می‌تواند بپاید که چه در اندرونیِ دربار می‌گذرد و از آنسو می‌تواند وسعتِ سبزِ مزارع را ببیند و جنگلی که در اطراف گیبای بنجامین است را. صبحِ شلوغی که در حیاط خلوت شکل گرفته را. پائین آنجا می‌تواند ببیند که دخترها دارند عدس الک می‌کنند، سبزی خورد می‌کنند و نانِ پیتا می‌پزند. بی‌وقفه حرف‌ می‌زنند و صداهایشان از آلاچیقِ نی بالا زده.

«کتورا؟ او را فراموش کن. از وقتی که ازدواج کرده غیرِ ممکن است که با او حرف بزنی. این همان کسی‌ست که واقعا دماغش را بالا می‌اندازد.»

«چه دماغی در هوا، خواهر، مادرشوهرش حتا یک لحظه او را تنها نمی‌گذارد- برو و حیاط را تمیز کن، برو و ظرف‌ها را بشور
، چندتا کدو بیاور، شیر یادت نرود...»

«به خاطرِ او امیدوارم که شوهرش حداقل شب‌ها بگذارد برایِ خودش باشد.»

میخال از پنجره‌ی اتاقِ بالایی به بیرون نگاه می‌کند. همان پیراهنِ کتانِ سفیدی که شبِ عروسی زمانی که منتظرِ داوود بود پوشیده بود را به تن کرده. می‌خواهد که آن شب را به یاد بیاورد که چطور ندیمه‌اش ییزکاه مدتی وقت صرف کرد تا آن لباسِ عروسیِ کار شده را از تن‌اش در بیاورد- لایه به لایه آن را از تن‌اش درمی‌آورد تا اینکه تنها این کتان سفید باقی می‌ماند که روی‌اش نقره‌کاری شده و ییزکا او را می‌بوسد و ترک می‌گوید. در خانه غریب است، در خانه‌ی شوهرش، تنها با او در اتاقِ خواب. بی هیچ صدایی داوود به درون می‌آید و تن‌اش می‌لرزد چنانچه دست‌های داوود پسِ گردن‌اش و کتف‌اش را نوازش می‌کند. دست‌هایش او را دربرگرفته و از برجستگیِ سینه‌اش پائین می‌لغزد و نوکِ سینه‌هایش که سفت شده را نرم می‌کند.

عطرِ نانِ پخته و جوشیدن عدس بر اجاق او را به یادِ وظایف‌اش می‌اندازد- که دخترها را بپاید، و رسیدگی کند که کمبودی در آشپزخانه نباشد، می‌بیند که چطور ریسیدنِ پشمِ تازه دارد پیش می‌رود و بافتن پیراهنِ تازه‌ای برای داوود را ادامه می‌دهد. قبل از اینکه لباس به تن کند و پائین برود، باز نگاهِ مشتاقی به تختِ زینتی می‌اندازد. چه چیزی برایِ نارضایتی باقی مانده؟هر دختری خوشحال می‌شد که جایِ خود را با او عوض کنند. اینجا قلمروِ خودش را دارد- ییزکاه و دخترها با او از خانه‌ی پدرش آمده‌اند- به جز آن‌ها کسِ دیگری اینجا نیست. داوود به تمامی مالِ اوست- او تنها زنِ داوود است و خانواده‌اش دور از اینجا در بیت‌اللحم زندگی می‌کنند. اما در واقع داوود چندان در خانه نیست- وقت‌اش را نه به تساوی بین میدانِ نبرد و خانه تقسیم می‌کند.

به خاطر می‌آورد که بعد از عروسی در هفته‌ی اولِ ماهِ عسل، وقتِ زیادی را با هم می‌گذراندند و ساعت‌ها حرف می‌زدند.

«فقط تصور کن که بچه‌هایمان چه شکلی خواهند شد،» آنموقع در جواب به او گفت، «داوود و میخالِ کوچک. من بچه‌ها را خیلی دوست دارم!»

«شاهزادگانِ و شاهدخت‌ها،» با غرور جواب می‌دهد، و این فکر همیشه او را به هیجان آورده. «اسمِ اولی را امنون می‌گذارم،» داوود می‌گوید.

«من خودم بزرگ‌اش می‌کنم و شعرِ الهگانِ پرستو، دخترانِ زیبای ستاره‌ی صبح را برایش می‌خوانم.»

«و من به او شمشیربازی و تیراندازی خواهم آموخت و از همه مهم‌تر به او می‌آموزم که قهرمان شود و پسرِ ما قهرمان خواهد شد!» «نواختنِ ساز چطور؟ آیا به او ساز زدن را نخواهی آموخت؟»

و بعد داوود شروع به نواختن کرد و میخال آوازی را برای کتهاروت خواند، الهه‌ی رویش که شتاب کند و به سمتِ او بیاید:

من برای تو آواز می‌خوانم

دختران هیلل، پرستوها!

آه الهه‌ای که داسی را نگه‌داشتی-

به من برگرد، به باغِ معطرم

به بسترِ گل‌ها...

هر روز در اتاق کندر می‌سوزاند، میوه و گل‌ها را جلوی ترافیم خدایانِ باروری می ‌چیند و برای بارداری دعا می‌کند. آه، روزها کجا رفته‌اند وقتی که همه برایِ اوست؟

«من به سختی او را می‌بینم،» به یزکاه می‌گوید، «بیشترِ وقت‌اش را در جنگ می‌گذراند تا با من، و حتا وقتی که اینجاست، تقریبا غیرممکن است که با او حرف بزنی- مستقیم به تخت می‌رود.»

«یک جنگجو می‌خواستی و حالا یک جنگجو داری،» یزکاه با نگاهی خیالگون پاسخ می‌دهد. «تیکه‌ی بزرگی می‌خواستی! و در هر صورت، چند نفر آنچه را که می‌خواهند به دست می‌آورند؟ رویِ هم رفته عزیزم، خدایان واقعا تو را دوست دارند.»

«این به خاطرِ این نیست که او دارد رنج می‌کشد. بالعکس، دوست دارد که وقتی می‌آید به او خدمت کند. دوست دارد به او نگاه کند وقتی که نانِ پیتا را در روغن می‌چرباند و از سرِ گرسنگی به گوشت گاز می‌زند. دوست دارد با او بغلتد تا اینکه لذت ذهن‌اش را از کار بیندازد و تمامِ سلول‌های جسم‌اش از خوشی برقصد. بله، دوست دارد که با او همآغوش شود – و خیلی زیاد- اما همچنین دوست دارد که با او حرف بزند. و چرا با او حرف نمی‌زند؟ قابلِ فهم است که چرا به حرف‌هایی که پشتِ سرِ او در شهر می‌زنند، عکس العملی نشان نمی‌دهد- ذهنِ داوود به نظر می‌رسد که جایِ دیگری قرار دارد- اما داوود هم همچنین کلمه‌ای درباره‌ی آنچه که دارد در دربار می‌گذرد نمی‌گوید و بالاتر از همه اینکه رازی وجود ندارد، همه دارند درباره‌ی آن حرف می‌زنند. اتفاقی بین داوود و شاه افتاده است. دو ماه است که پدر به خاطرِ هرچیزِ کوچکی از داوود جواب می‌خواهد.

۳۰

منشیِ شاه بودن شغلِ پُرزحمتی‌ست، اما هر وقت در شغل نوشتن نیستم به همراه سه سرباز به جنگ می‌روم. در گُردان به آنها "جوخه‌ی جاناتان" گفته می‌شود، اما از آنجا که بیشتر وقتم را به وظایفم در دربار اختصاص می‌دهم، آنها تنها جوخه‌ی مستقل در این دور و بر هستند و به نظر می‌رسد که بی‌من دارند خیلی خوب پیش می‌روند.

حتی با تمامِ غیبت‌هایم در تمامِ این سالیان با آن‌ها بیشتر از هرکسی وقت صرف کرده‌ام ، و این چنین است که می‌بایست چندخطی را به صرافتِ خانه‌ی داوود به آن‌ها اختصاص دهم، و آن تاریخ، باید اضافه کنم که رنجی را متحمل نخواهد شد علیرغم اینکه حقیقت فرار است جرأت این را دارم که بگویم که پسرانم به حقیقت نزدیکتر بوده‌اند تا که مناسب باشد که بگویم. معمولا وقتی که می‌رسم آنها سرِ خود را با موضوعاتِ مهم سرگرم کرده‌اند، و آنچه که برای من می‌ماند این است که استراحت کنم، برایِ من نوشیدنی بریز، گوش کن و بنویس.

«آه، چه بویی!» اتنی می‌گوید. «ای اوبد، باز بادِ شکمِ توست؟»

«من نبودم!»

«حقیقت و نه چیزی به جزء حقیقت، بله؟»

«قسم می‌خورم کارِ من نبوده!»

اتنی چشم‌هایش را از اوبد به سمتِ بنایا حرکت می‌دهد و متهمانه به او برای مدتی طولانی نگاه می‌کند.

«ساکت اما کشنده، بله؟»

«دیگر چه؟» بنیا جواب می‌دهد، «فقط هیاهو عینِ تو؟ درست کار کن دوستِ من، درست کار کن.»

اتنی کوتاه است، فربه- یک متر و شصت فقط- با موهایِ فرفریِ سیاه، دماغی تیز، چشمانی تیز و سریع. اهلِ پائین‌های کوه حبرون است، از اشتاموآ- اهل شهرستانِ یهودی درب و داغانی که ساکنانش با گوسفند‌ها می‌خوابند- اما مطمئن‌ام، حداقل اینکه امیدوارم که این بدتر از بدگویی نباشد. بنایا بلند است و لاغر، شانه‌هایش لاغر است و حالت طنزی در چهره دارد، سیمونتی‌ست و از خانواده‌ای خوب در شاروهن که قبل از اینکه به دنیا بیاید ورشکسته شده، اینجوری می‌گویند. برایِ چهارنفر اشتهاء دارد و همیشه گرسنه است، به هر شکلی، برای غذا، پول، عشق و داستان و خبر.

«سلاح‌های شیمیایی در مکانی بسته، و همچنان در مقابلِ برادرت...» اتنی با لحنی جدی می‌گوید.

«هوا آزاد است ای اتنی،» بنایا بحث می‌کند.

«متاسفانه درست است،» اوبد موافقت می‌کند.

«پس از خودت پذیرایی کن، هر چقدر که می‌توانی بردار،» بنایا بحث را تمام می‌کند، «فقط کمی‌ هم جا برای شیر برنج بگذار که قرار است بیاید.»

آنچه که درباره‌ی اوبد خاص است این‌است که هیچ‌‌ چیز درباره‌ی او خاص نیست، به جزء ابروان سیاه کلفت‌اش که کمانی‌ست و بالای چشمان بزرگ غمگین‌اش قرار دارد و به چهره اش سیمایی غمگین و جدی می‌دهد. او منشایتی‌ست و اهل لشترات کارنیم است در ترانسجوردن شرقی. می‌گوید که می‌خواهد در ارتش باقی بماند چراکه در عشقی شکست خورده است، اما هیچ‌کس جزئیاتِ آن را نمی‌داند و هیچ‌کس هم جرات پرسیدن ندارد. هر سه‌ی آنها به ارتش پیوستند وقتیکه طالوت از همه‌ی قبایل خواست که بر علیه آمونایتی‌ها متحد شوند، اما بعد از جنگ آنها به شخم‌زنی و نگهداری گوسفندان برنگشتند و برایِ همیشه در گُردانِ شاه باقیماندند.

پس آنها پسرانِ من هستند- وقتی که نوجوان بودند وحشی بودند و ارتش هم آنقدرها آن‌ها را بهتر نکرده است، اما قلبشان در جایِ درستی قرار دارد.

۳۱

برای فرسنگ‌ها، بینِ بت‌هورون و گزر، صدایِ موحشِ فریادِ زخمی بلند می‌شود و به خاموشی نمی‌گراید و با صدایِ آخته‌ی شمشیرها و غرشِ جنگجویان می‌آمیزد. از پائین، در میانه‌ی غوغای مردم و صفیر رزم، حالا و گاهی به آرامی صدایی خفه‌ی تیغه‌های آهنی در میانه‌ی تکه پاره شدن تن و استخوان‌ها به گوش می‌رسد. بر صخره‌های سنگی باتلاقی از خون و گل به هم آمیخته است. اسرائیلی‌ها همچنان حمله می‌کنند و زخمی‌ها که به زمین افتاده‌اند زیرِ دست و پا له می‌شوند. فلیسطی‌ها را دنبال می‌کند تا غروب هنگام که دیگر کسی نیست، فلیسطیِ زنده‌ای وجود ندارد که جلویِ آن‌ها را بگیرد، اما آن‌ها توسطِ مردگان از حرکت بازمی‌ایستند-اینجا که زره را از جنازه جدا کنی، آنجا که شمشیری برداری و اینجا که متعلقات خانه‌ی چوپانی را بررسی کنی- و خدایان ستوده می‌شوند، بسیاری‌ست برای هر کس.

عصرگاه وقتی که به قرارگاهِ خود به شمال میزپاه میرسند، ابنر فرستاده‌ای را از بتال به گردان می‌فرستد و با سرداران احوالپرسی می‌کند و درست همانموقع داوود را فرامی‌خواند، فرمانده‌ی گردان، برای صحبتی مهم در چادر فرماندهی.

«بسیار خب، به او بگو من در راه هستم،» داوود می‌گوید و برمی‌خیزد تا صورتش را بشورد، اما فرستاده حرکتی نمی‌کند.

«آقا، لطفا همین الان بیایید، همانطور که هستید. سردار می‌گوید که باید به سرعت با شما صحبت کند-فورا.»

داوود همانطور که آغشته به گل و خون ایستاده است دمِ چادرِ فرماندهی گزارش می‌دهد اما سینه‌اش لبریز از غرور است.

«آقا، زندگی از میانه‌ی جنگ سربرخواهد آورد.»

ابنر با چشمانی مبهوت در آمیزه‌ای از تنفر و دلسوزی به او نگاه می‌کند.

«ما زندگی را از میانه‌ی جنگ سربرمی‌آوریم؟ تمامِ آنچه که انجام داده‌ای عملیاتِ کوچکی بود در مقابل پادگانِ کوچکی، ولی برای هر چیز کوچکِ بی ارزشی این همه هیاهو می‌کنیم. فکر می‌کنی چه اتفاقی قرار است بیفتد حالا؟ بیشتر رقص و آواز، و هرجا که ما می‌رویم همه دارند شعرِ مرگِ تو را سر می‌دهند، به توی ابله نگفتم که چرا سر و صدا راه نیندازی و آتش برپا نکنی؟»

داوود به زمین نگاه می‌کند و با دقت خیلِ مورچگانی که دارند ازکفِ چادر عبور می‌کنند را پی می‌گیرد. جوابی برایِ این ندارد.

«حالا از اینجا برو، چیزِ دیگری نمی‌خواهم درباره‌ی تو بشنوم، فهمیدی؟»

«بله، آقا.» ‌

۳۲

طالوت هیچ سندی در دست ندارد، اما می‌داند که داوود به دنبالِ چه می‌گردد، موضوعِ زمانِ حاضر را فراموش کرده است- معامله‌ای معمولی- اما مطمئن است که این تنها موضوعی‌ست که زمان می‌برد تا اینکه دیگران آن را ببینند. تا اینکه داوود کاری انجام دهد که مجبورشان کند که ببینند. در این میانه داوود و گردان‌اش را می‌فرستد به سمتِ غرب در خطِ مقدم و منتظرِ خبری می‌نشیند. چه کسی می‌داند، شاید فلیسطی‌های لعنتی این کار را برای او انجام بدهند.

اما فرستاده غروب برمی‌گردد و طالوت می‌شنود که چگونه، شبیه ضربه‌ی تندری، داوود تصمیم گرفته است که عملیات چگونه به پایان برسد.

«دو یا سه گروه را جلو فرستاده است و نیروهای اصلی نشسته است به انتظارِ آن‌ها،» فرستاده مشتاق است، پس چنان که آن‌ها با تمامِ افزارآلاتِ سنگین‌شان به جلو می‌روند، از جناحِ چپ به آن‌ها حمله می‌کند و به آن‌ها ضربه‌ی سختی می‌زند. تا زمانی که ارابه‌هایشان قادربشوند که بچرخند، آنچنان پر از تیغ شده‌اند که شبیه جوجه‌تیغی‌های مرده به نظر بیایند. بنیادِ آن‌ها به هم ریخته است. فرارکردن را آغاز کرده‌اند و ما با شمشیرها، نیزه‌ها و کمان‌ها به سراغشان رفته‌ایم- آن‌ها هیچ‌وقت ندانستند که این چه بوده که به آن‌ها ضربه زده. سرورم، عجب نبردی بود!»

طالوت از هر کلمه‌ی آن متنفر است، دارد می‌شنود اما می‌خواهد بیشتر و بیشتر بشنود. فرستاده را در کوچکترین جزئیات بازجویی می‌کند، و تمامِ جزئیاتِ اضافی، شبیه آذوقه‌ای که زبانه‌ی آتش را بیشتر می‌کند، خشم‌ام را برمی‌انگیزد.

تنها روحی شیطانی می‌تواند مطمئن باشد که جذبه‌ی داوود طالوت را گرفتار نکرده است و این حقیقتی‌ست. چراکه داوود می‌خواهد این ثروت تمام مالِ او باشد، تمام و کمال.

۳۳

همه غذا خورد‌ه اند و دارند استراحت می‌کنند- حتا سگ‌ها تکه غذایشان را تمام کرده‌اند و حالا دارند استخوان‌ها را می‌جوند. آتش کومه کرده در قرارگاه گُرگُر می‌کند و گردان‌ها دسته دسته بیرون از چادرها نشسته‌اند و دارند عصر را با خوشی به پایان می‌رسانند. خسته‌اند و فردا روزِ درازِ دیگری برای جنگ است. فردا دوباره‌ خدای عظیمِ مرگ شکمِ گنده‌اش را باز می‌کند، و چه کسی می‌داند چند نفر به دامِ آن خواهند افتاد. اما همین حالا هم شکم‌اش پُر شده، پوستینی پُر از شراب داریم و فردا خیلی دور است.

«داوود یگانه است در نوعِ خود،» اتنی می‌گوید. «در هر صورت از او فرمان خواهم بُرد.»

«درسته،» اوبد موافقت می‌کند، «مردِ میدان است. نه شبیه فرمانده‌ی قبلی که تمامِ غنائم را برمی‌داشت وتنها تکه‌نانی برایِ ما می‌انداخت.»

بنایاء کیسه‌ی پولش را کنارِ گوش‌اش شبیه زنگوله‌ای تکان می‌دهد. «وه که چه صدایی! چه صدایی! چه می‌توانم بگویم، دوستان، لذتِ محض. دفترِابینداب باز است و دستگیر. داوود پول می دهد، همیشه نقد بر لوله‌ی تفنگ!» با لبخندی رویاگون به سمتِ اوبد برمی‌گردد- «اوبد، برادر، به من لطفی کن و شراب را بده.»

«این تنها ایلعابِ حرامزده است که نمی‌گذارد ما زندگی کنیم،» اوبد غُرغُر می‌کند و پوستینِ شراب را به او می‌دهد. بنایا جرعه‌ای به فراوانی می‌نوشد.

«بد و خوب را با هم بردار مَرد،» با جدیت به او نصیحت می‌کند.

«با داوود، سربازان ایلعاب اضافه کار می‌کنند،» اوبد ادامه می‌دهد، «حرامزاده دوست‌اش دارد، و داوود؟ اهمیتی نمی‌دهد.»

اتنی برمی‌خیزد و ادایِ ایلعاب را در می‌آورد-پشت‌اش را خم می‌کند، چانه‌اش را بالا می‌دهد، اخم می‌کند و پارس می‌کند: " توجه! راحت بایستید! شجاعت و نظم و ترتیب، شجاعت و نظم و ترتیب!"

اتنی و بنایا دارند از خنده به خود می‌پیچند، اما اوبد همچنان جدی ایستاده است. «این حرامزاده روحِ یک گروهبانِ تمرین‌هایِ نظامی را دارد،» همچنان با همان لحن به شکایت ادامه می‌دهد.

«ول کن برادر، ول کن،» بنایا اصرار می‌کند، «همه چیز رویِ اعصابِ من است.»

"اوف،اوبد، چقدر نق می‌زنی،" اتنی می‌گوید، "اگر برایِ ایلعاب نبود ما اصلا پی‌اش نمی‌رفتیم. و اگر ایلعاب و داوود را رویِ سرمان نداشتیم فلیسطی‌ها آرزویِ محاصره‌ی ما را می‌کردند."

«درست می‌گویی،» اوبد متفکرانه موافقت می‌کند، «دمار از روزگارمان در می‌آوردند.»

«خدا به دور از تو برادر!» بنایا در حالیکه محکم به پشتِ او می‌زند می‌گوید، «حتی فلیسطی‌ها حد و اندازه‌ی خودشان را فهمیده‌اند.»

۳۴

حالا که داوود پیشِ طالوت ایستاده است و دارد بازی می‌کند جنگجویِ چندان سختی به نظر نمی‌رسد. آنجا ایستاده است دلنشین چون دختری جوان و دارد با حرکاتی آرام و مطبوع چنگ می‌نوازد. ردای‌اش به دورِ او پیچیده است و چشمانِ زیبایش به هیچ نقطه‌ای متمرکز نشده است. چشمانِ طالوت لحظه‌ای بر او خیره است- برای هزار و یکمین بار می‌پندارد که داوود در همه چیز سر است . او که هم می‌جنگد و هم آواز می‌خواند و حالا که از خانواده‌ی اوست...

نمی‌تواند شبیه زنانِ حیاط خلوت از ذهنیت‌اش نتیجه‌گیری کند- یکی از آن زن‌های خدمتکار یا رخت‌شور- شروع به خواندن می‌کند و صدایِ زیرش ملایمت نواختنِ داوود را قطع می‌کند-

طالوت هزاران را به هلاکت رسانده

و داوود ده‌ها هزار را...

دست‌های طالوت به بازوهای تاج و تخت بسته شده و لبِ پائینی‌اش شروع به لرزیدن می‌کند. نگاهِ درباریان بر سرِ او سنگینی می‌کند- آن‌ها می‌دانند که لحظه‌ای دیگر روح خدا او را تسخیر خواهد کرد. جایی در ذهن‌اش می‌تواند کلمات جاناتان را بشنود. «پدر، بی‌هیچ دلیلی مردی را بکشی؟ چگونه فرستاده‌ای چون یک پیامبر می‌تواند خونِ بی‌گناهان را بریزد؟ تو نباید خونی را بریزی پدر!» او می‌داند که جاناتان درست می‌گوید- چگونه می‌تواند پس از این به خودش در آینه نگاه کند؟ - اما روح تسخیرش می‌کند و پندارها پراکنده می‌شوند. حتی دست‌اش از او فرمان نمی‌برد- چیزی دارد دستانش را هدایت می‌کند و به نیزه چنگ می‌زند.

موسیقی خاموش می‌شود. داوود به موقع حرکت می‌کند. نیزه به دیوار اصابت می‌کند و داوود برمی‌گردد و از اتاق می‌گریزد.

تنها قیژ قیژِ چوبِ نیزه است که سکوت را می‌شکند. لحظه‌ای همه چیز متوقف می‌شود بی‌اینکه کسی سر و صدا کند و یا حرکتی انجام بدهد. طالوت اولین کسی‌ست که آرامش‌اش را به دست می‌آورد. چشمانش واضح می‌بیند اما به نظر نمی‌رسد که آرام شده باشد.

«همه بیرون! همه!» می‌غرد، «غیر از تو ابنر! می‌خواهم که با تو صحبت کنم.»

اتاق خالی می‌شود. طالوت به سختی نفس می‌کشد. به سمتِ دیوار می‌رود و نیزه را از چوب بیرون می‌کشد. برایِ لحظه‌ای دسته‌اش را در کفِ دست‌اش می‌غلتاند و بعد، به شکلی ناگهانی، انگشتانش در پرتابه قفل می‌شوند. انگار به تصمیمی رسیده است.

«راهگذاران را صدا بزن!» به ابنر دستور می‌دهد.

نیزه در میانه‌ی هوا پرواز می‌کند و دوباره به نقطه‌ی قبلی اصابت می‌کند.

«طااااااالوووووووت!» ابنر بانگ می‌زند، اما نه، طالوت گوش‌اش بدهکار نیست، نه به ابنر و نه به هیچ کسِ دیگری گوش نمی‌دهد.

«راهگذاران را صدا کن، گفتم که!»

راهگذاران کودکانی بودند که ربوده یا فروخته شده بودند و در مدرسه‌ای مخفی درس می‌خواندند که محلِ آن‌ها را کسی نمی‌دانست. شب و روز به آن‌ها یاد می‌دادند که چطور آدم بکشند و از کودکی با انضباط سختی بینِ مرگ و زندگی زیسته بودند. راهگذاران در هر لحظه‌ای بی‌هیچ صدایی از هر جایی سر در بیاورند، بی اینکه هیچ‌کس آن‌ها را ببینند که دارند می‌آیند. آن‌ها یاد گرفته بودند که درچشم برهم زدنی آدم بکشند – فرقی نمی‌کرد که قربانی‌شان جنگجو باشد یا یک کودک.

بله، طالوت فکر می‌کند، راهگذاران تنها کسانی هستند که او نیاز دارد تا این موضوع را در سکوت به اتمام برساند- هیچ‌کس نخواهد دید، هیچ‌کس حس نخواهد کرد. آن‌ها شبیه سایه‌هایی دورِ خانه‌ی داوود قرار خواهند گرفت و تا هر زمان که طول بکشد آنجا خواهند ماند. داوود ناچار است که بالاخره بیرون بیاید و راست به سمتِ کمینگاه برود و آن خواهد شد. پایانِ داستان.

در راه جاناتان داوود را متوقف می‌کند که بازوی‌اش را محکم گرفته.

«دل‌اش برای‌ام تنگ شده سخت،» داوود از نفس می‌افتد.

«گوش کن عزیزم و خوب گوش کن!» جاناتان به پچ‌پچه می‌گوید، «کاری‌اش نمی‌شود کرد، پدرم سرِ تو قول و قرار بسته. مجبوری که هر چه سریعتر اینجا را ترک کنی، فهمیدی؟ صبحِ زود درمزرعه‌ی کنارِ نهر مخفی شو و منتظرِ من باش، باشه؟»

«اما چه اتفاقی خواهد افتاد، جانی؟ تا چه زمان می‌توانم بیرون در مزرعه‌ مخفی بمانم؟ فقط دیرتر مرا پیدا می‌کنند.»

«نگران نباش، من می‌آیم آن دور و بر. صبح پدرم را می‌برم پیاده روی در مزارع و می‌فهمم که در ذهن‌اش چه دارد می‌گذرد. اگر خطری بود، بگریز به سمتِ شرق موازی با رودخانه‌ی پرات و کنارِ چشمه همدیگر را خواهیم دید.»

«اما مگر من چه کاری با او کرده‌ام؟»

«این همه پیروزی داشته ای عزیز و آن شعر را دارد مدام می‌شنود...»

«اما...»

«هیسسسسس....»

جاناتان سرِ داوود را می‌گیرد و به سمتِ خود می‌آورد و او را با بوسه‌ای ساکت می‌کند.

۳۵

میخال می‌داند که اتفاقی افتاده است اما حالا به چیزی اهمیت نمی‌دهد. می‌شنود که خدمتکارانِ زن در حیاط دارند دروازه را باز می‌کنند و می‌داند که اوست، داوود. زودتر از معمول از دربار برگشته، بی‌اینکه وقتی به او برای آماده شدن بدهد بالا می‌آید و درست به داخلِ اتاق. میخال تا اندازه‌ای برهنه است وقتی که او سر می‌رسد، تنها چیزی که پوشیده پیراهنِ کتانِ مصری‌ست که از درون آن نوکِ سینه‌هایش که از هیجانِ دیدنِ داوود سفت شده پیداست- سلام محبوبم، سلام معشوقم... وه، داوود حتی سلام نمی‌کند این بار و تنها او را به آغوش می‌کشد، لرزشی در لمسِ اوست- که تاب از میخال بریده. او را بر کوسن می‌خواباند و لب‌هایش بر گردنِ میخال است. میخال ناله می‌کند- حتا بویِ تن‌اش کافی است که تن‌اش را به سمت آغاز هوس و بی‌تابی براند. نوجوانی ست در تلالوی سال‌های بلوغ، سینه‌اش هنوز سفت است و دارد بزرگ می‌شود و بدن اش پُر که به داوود می‌خورد.

میخال جیغ می‌زند.

آه میخال، با خودش فکر می‌کند، چه متفاوتی تو از دخترانِ انگورزارِ بیت اللحم!

وحشی‌ست، بله، اما حرکاتش شیوه‌ای دارد. همیشه عطر خفیفی از عصاره روغنِ خرمالو از او پراکنده می‌شود و دست‌هایش ملایم است و لطیف چون ابریشم، پوست‌اش نرم و نازک.

«س کن، داوود! دیگه نمی‌تونم عشقبازی کنم! دارم می‌میرم!»

اما داوود میل‌اش به او بیشتر می‌شود و محکم‌تر به او نزدیک می‌شود- به دور از جهان، به دور از ترس، به دور از نیزه‌ای که در فاصله‌ای از او به خطا رفته.

همسرم، همسرم، عشقبازی با تو چه خوب است! نوکِ سینه‌های تیره‌رنگ‌اش را می‌لیسد در حالیکه بدن‌اش به او گره خورده.

داوود دیوانه‌ی شور و عشقِ اوست. شاید که روح‌اش را چون جاناتان لمس نکند، اما کشش یگانه در زندگی بین این دوست، کششی از عطر و لمس.

شبیه دو ببر، چنانکه رخوت و سستی‌ای بعد از عشقبازی آن‌ها را در برمی‌گیرد، داوود فکر می‌کند که شبیه دو ببر هستند.

و درست همانموقع کسی در می‌زند.

چه سستی‌ای، میخال با خودش فکر می‌کند. هیچ‌چیز حالا او را از خواب بیدار نمی‌کند، واقعا نمی‌خواهد که بلند شود. اما می‌داند که یزکاه زنِ خدمتکار جرات ندارد که مزاحم آن‌ها شود مگر اینکه مسئله‌ی واقعا مهمی باشد، پس خودش را از تخت می‌کَنَد و بلند می‌شود. مایع غلیظِ گرمی از ساق‌های‌اش روان است، اما اهمیتی نمی‌دهد. لرزه‌ی دیگری از لذت را بر اندام‌اش می‌اندازد.

«بله، ییزکا؟»

ییزکاه در حالیکه ردایِ نخی پیچیده‌ای را به دست دارد وارد می‌شود. چند کلمه‌ای در گوش‌اش پچ‌پچه می‌کند و میخال سر تکان می‌دهد و می‌گذارد که ییزکاه لباس را بر تنِ او کند، تند تند شانه‌ای به موهایِ به هم ریخته‌اش می‌زند. پائین می‌آید و ییزکاه را تا پائینِ پله‌ها دنبال می‌کند که مردی در آن‌جا در کنارِ رختشورخانه منتظرِ او ایستاده است. شب شده و سایه‌ها دارند با زبانه‌ی آتش در دستِ ییزکاه می‌رقصند .

غریبه‌ای که کنارِ آلاچیق منتظرِ آنهاست ننشسته است. برایِ سلام سری تکان می‌دهد خیلی جدی و بی‌هیچ مقدمه‌ای کلمات را به زبان می‌آورد. حتی بی‌ آنکه چشم‌بندش را بردارد. میخال گوش می‌دهد و رنگ‌اش می‌پرد. «چه می‌گویی!» به آهستگی بیشتر به خودش می‌گوید . نمی‌تواند آنچه را که می‌شنود باور کند- راهگذاران سپیده‌دم می‌آیند و داوودِ او را می‌کشند.

راهگذاران! درباره‌ی یگانِ فرماندهی مرگ و وحشتِ پدرش چیزی شنیده بود، اما تنها از طریقِ داستان‌ها و شایعات خدمتکارانِ زن. زن‌ها می‌گفتند که آن‌ها می‌توانند پرواز کنند که حتا نگاهشان می‌تواند کسی را از پای درآورد و بالاتر اینکه شیاطین بینِ آن‌ها زندگی می‌کنند. از سرش یک سنجاقِ طلا که به شکلِ سرِ گاو است در می‌آورد و آن را به مرد می‌دهد. مرد آن را از دستِ میخال می‌قاپد، کمی تعظیم می‌کند و به چالاکی از دروازه‌ی شر عبور می‌کند.

میخال می‌دود.

«بیدار شو داوود، بیدار شو!»

با غریزه‌ی یک سرباز داوود به سرعت و هوشیار بیدار می‌شود. «بیدار شو محبوبم، باید ازینجا بروی، این کارِ پدرِ من است- راهگذاران را به دنبالِ تو فرستاده. اگر امشب فرار نکنی می‌میری.»

قسمتِ سوم

ادامه دارد...

THE KINGDOM

A NOVEL BY AMIR OR

TRANSLATED INTO PERSIAN

BY

ROSA JAMALI

به سه فصلِ اول در یوتیوب گوش کنید


خرید از سی‌بوک

قلمرو  / داستانی بر اساس زندگی داوود پیامبر / نوشته‌ی امیر اور / فارسیِ رُزا جمالی

قلمرو رمانی‌ست از "امیر اور" که به داستان زندگی داوود پیامبر می‌پردازد، منبع اصلی کتاب روایات ساموئیل اول و دوم و کتاب پادشاهانِ عهدِ عتیق است اما نگارنده از منابعِ دیگری هم یاری جسته چونان که حقیقت و داستان را به هم آمیخته است. در این کتاب داوود هم مثل هر قهرمان داستانِ دیگری از غرور و خطای تراژیک به دور نیست و نویسنده به او ماهیتی انسانی وَ زمینی بخشیده است که فراتر از حکایات مذهبی ست.
از مختصاتِ کتاب می توان به چند موردِ زیر اشاره کرد:
- شخصیت پردازی قدرتمند؛ خاصه در به تصویر کشیدن زنان: میخال،ابیگل، بتشیبا، آویشاگِ شونمی و...
- تعلیق و ایجاد طرح واره‌های داستانی در هر فصل به واسطه ی شخصیت‌های فرعی و تصویرسازی ملموس از مکان ها و موقعیت های جغرافیایی که در آن داستان‌ها اتفاق می‌افتد.
- دیالوگ های پرکشش که شخصیت‌ها را باور پذیر و امروزی جلوه داده است.
- استفاده از سطوح مختلف زبانی از زبان گفتار وعامیانه و محاوره‌ای گرفته تا فاخر و باستانی، تنها جاناتانِ دبیر است که سطح زبانی او متفاوت‌تر از بقیه می نماید.
نویسنده در این کتاب با نگاهی طنزآلود به جامعه امروزِ اسرائیل نگاه کرده است و گاه در قالبِ طعنه و هجو به دنیای امروز بر می گردد و از سیاستِ روز به کنایه سخن می گوید، کلماتی را در دهان شخصیت هایش می گذارد که دور از ذهن به نظر می رسد و اشاراتی به وقایع روز دارد و همچنین از بسیاری از چیزها که به کلیشه های هویت یهودی بدل شده است انتقاد می کند.




فصلِ اول
گریخته


۱

خورشید به سنگینی سر برتپه ها گذاشته، بر روستا و بر گنجه. شبیه نفس سوزانِ عشقبازی زنی ست پر شور با خدایان که ما موجودات فانی و میرا آن را نور و روشنایی می نامیم. تقریبا ظهر شده و من با پدر بزرگم ایشای نشسته ام که دارد معامله ای را با تاجران شهر حبرون به سرانجام می رساند. برای یک ساعت آنها مشغول باز و بسته کردن بقچه ها و سبدها بوده اند، از کالاهای خود تعریف میکنند و نقص و عیب داد و ستد را پیدا میکنند، با بردباری تمام چانه می زنند و منتظر لحظه ای هستند که آن را شبیه ببری شکار کنند. پوست، قالی، پودر رنگرزی، گوسفند، گاو، گوشواره، دستبند، لباس و پارچ آبخوری همه شبیه دو لشکر منتظرِ جنگ نشسته اند.
کارِ من این است که هر وقت به توافقی رسیدند همه چیز را ثبت کنم. به آرامی و با کوششِ فراوان جوهر را به هم می آمیزم و قلم نی ام را تیز می کنم کم کم و منتظر نشسته ام آنچه که این معامله را به پایان می رساند را ثبت می کنم اما تمام این ها همان اندازه مرا علاقمند می کند که ردیف کردن نام سبزی ها یک شیرِ جنگلی را. آیا به خاطر همین بود که پدرم مرا به مدرسه‌ی دبیران در شهر کاهنان ناب فرستاده بود؟ دارم از بی حوصلگی اینجا می پوسم.
وقتی که این سطرها را میخوانی شاید بگویی چه آدم ناشکری هستم و بر پدرم آه بکشی که سال به سال همیشه الاغ ها را با نانِ پیتا و گوسفندِ قربانی به شهر ناب میفرستاد که خرج تحصیلاتم را بپردازد. اما من اهمیتی نمیدهم، هرچه که میخواهی بگو من جاناتان دبیر، جاناتان پسرشمعا اینجا دارم به هدر می روم. این به خاطر این نیست که به دنبال حرفه ی جاه طلبانه ای می گردم بلکه بالعکس آنچه که می خواهم نقش و مقامی کم اهمیت تر و بیزحمت تر است چیزی شبیه منشی گری برای یک تاجر عطر یا فرماندار یک منطقه برای مثال، شغلی که بتواند مرا قادر سازد که این سرزمین را ببینم و برای من وقت کافی بگذارد که بیندیشم، آدم ها را بشنوم و بنویسم.. اما این بی حوصلگی و بی تابی را نه! این را از من نخواه لطفا که نمی توانم تحمل اش کنم و دارد مرا از بین می برد.
پدرم شمعا هم بیشتر ازین نمی خواست که دبیر و منشی این ده باشم و به طایفه ام خدمت کنم و من هم همین شدم .اما سرایا، بهترین دوست دوران مدرسه ام می گوید که من باید پیامبر و یا شاعر می شدم. خیلی غریب است هر وقت که این را میگوید چرا که هیچوقت نخواهی فهمید که به طعنه این را گفته یا خواسته که ستایش ات کنه. در هر صورت، هیچوقت نخواهم فهمید که این حرف چرند را از کجا آورده. من و پیامبری؟ نمی توانم پیامبران را تحمل کنم، آن ها که در خیابان ها دیوانه می شوند، چشم هایشان قیقاج می رود، دهانشان کف میکند و برطبل و سنج میکوبند و اگر که این همه را هیاهو بنامی وقتی که مردم گرد آمدند حتا به نام خدایان از آنها طلب کمک می کنند.
و شاعر؟ من شبیه شاعران به نظم نمی نویسم، با کلماتی اغواگر که نمیخواهد چیزی بگوید و می خواهد که تو را گمراه کند و سِحر کند و یا کمِ کمِ اینکه تو را به نمایش بگذارد. نه اینکه چیز بدی باشد، به عمو داوودم بنگر، برادر کوچکتر پدرم که یک سال از من بزرگتر است، او در وصفِ عشق و بهار می نویسند و گوش دادن به او واقعا دلنشین است. وقتی که کنار چشمه میخواند به همراه چنگ، آدم ها کنارش جمع میشوند انگار که مسحور شده اند و وقتی که برمی خیزد و می رود با نگاهی خیره به او نگاه می کنند و برایش هدیه ای می فرستند، یک جام شراب، یک تکه پنیر، دست بندی مسی. و دخترها دیوانه می شوند و او را با دهانی باز و چشمانی پر از تمنا شبیه توله سگی دنبال می کنند. می گویند که او گاهی یکی از آن ها را به زمین خرمن کوبی می برد و با شعرهایش برای او ورد و جادو می خواند تا اینکه دختر لُخت می شود، زانوانش را بغل می کند و بی شرمانه از او میخواهد که با او عشقبازی کند. دخترها او را چوپانی که میان سوسن ها چرا می کند می خوانند و ساق هایشان را میان سوسن هایشان جفت می کنند. اصلا چه عیبی دارد، چه عیبی می تواند داشته باشد . چگونه می توانم برای تو این ها را شرح دهم در حالیکه من شاعر نیستم و این همه از درک و فهم من خارج است.
اما حقیقت این است که من درک می کنم که سرایا چه می گفت. انگار که حالا دارم آن همه‌ را می نویسم. هر آنچه که دیده ام، شنیده ام و حس کرده ام را و نه به آن شکل تخیلی که در مدرسه آموخته بودیم و نه شبیه یک سخنرانی آراسته و مرصع که یک ادیب نوشته اما چیزیست شبیه این ، صادقانه، راست و درست همانطور که کلمات را می شنوم. و گاهی اوقات آن ها را بی هیچ غربال گری و بی سانسور می شنوم. بله ، من هم پچ پچه ها را می شنوم و افکار و رویاها را... این سخن از کجا می آید؟ قلب؟ دل؟ خدایان؟ هیچ نمی دانم و نه، به من نگو.. می دانم که در مجمع دبیران این رسم نیست. کدام منشی و دبیر محترمی آن را چنین می نویسد، چیزی که از نامرئی تراوش کرده؟ همان منشی محترم در بالای آن طومار عنوان مناسبی را می نویسد " کتاب یوشع" یا " کتاب شموئیلِ غیب گو". و بعد او آنچه را که خداوند و مردمان کرده اند را به هم مرتبط خواهد ساخت انگار که شاهد مدعایی بوده و تمام آن را در بیانی تحکم آمیز نوشته است، با زبان بی نظیر کتاب مقدس که بدون مفسری کسی نخواهد توانست به اسرار کتاب دست بیابد. بله، همانطور که منشی آنچه را که در خورست را مینویسد و من اما هیچ علاقه ای به آن ندارم و این به خاطر این نیست که دقت بی دغدغه ی این زبان غنی و ریزه کاری هایش را دوست ندارم ونه اینکه بی تفاوت باشم به جذابیت جادویی این کلمات، کلماتی که می دانند چطورحس ها و ذهنیت ها را خلق کنند بلکه بالعکس. اما چه کسی این توانایی را امروز یا برای همیشه در زمان خواهد داشت؟
برای همین است که هیچکس فکرش را هم نمی کرد که چیزی از من بیرون تراود و این بین خودمان بماند ، این از نظرِ من خوب است. چراکه من ، جاناتان پسر شمعا ، نمی خواهم که کسی در روشنایی بر من تمرکز کند. تمام آن چه که می خواهم این است که جاناتانِ دوم باشم و با جاناتان اول که شاهزاده است و پسر طالوت بر سرِ هیچ در این دنیا معامله ای را از سر نخواهم گرفت. و نه میخواهم که پادشاه شوم و یا اینکه مشهور باشم، نه! ممنونم. بگذار که در صلح و آرامش بنویسم. و دوستان بدانید که در کانون توجه بودن به صحت و سلامتیِ شما آسیب می‌رساند.

۲

نقشِ من این ست و قرارست که در اینجا شرح حال و سرگذشتِ حضرت داوود را نقل کنم، درست است اما تا به حال تنها از خودم نوشته ام و این حتا مقدمه ای نیست که منحصرا برای این کتاب نوشته باشم، گرچه همانست که پنجاه سال پیش نوشته بودم و حالا تنها آن را از گنجه بیرون کشیده ام. دارم می خوانمش ، در حد نگارش و انشای یک پسربچه پانزده ساله بد هم نیست ، اگر کمی آن را ویرایش کنم سبک اش آشکار خواهد شد. باز ممکن است به درستی از من بپرسید که چرا دارم درباره ی خودم می نویسم به جای اینکه درباره‌ی داوود بنویسم. آیا این خیانتی به نقشِ من به عنوان نویسنده نیست؟ و یا حتا بدتر از آن، آیا این خیانتی به اعتمادِ خوانندگانِ من نیست که اعتماد شماست و به درستی در اینجا و در ابتدای این کتاب تلاش کرده ام که آن را به دست بیاورم؟
پاسخ من به سوال شما آری ست، اما به من کمی فرصت بدهید که پس ازین شما بسیار از داوود خواهید شنید و مهم تر این که شرح حال او مبنای من برای آنچه که شما می خوانید بوده و با توجه به مسئولیتی که نسبت به این نقش دارم واینکه این خود داوود بوده که به من امر فرموده که این کتاب را بنویسم و داوود خوب می دانسته که دارد با چه کسی معامله می‌کند. هر دوی ما از سن پدربزرگ ایشای گذر کرده بودم . آنزمانکه پانزده ساله بودم و اگر که دریافت من درست بوده باشد وصف حال داوود یا آن روباه پیر که او مرا همینطور تصادفی انتخاب نکرده چرا که طبق روال قطعا قصد و غرضی داشته است. او که می دانسته که من نه تاریخ شناس ام و نه تاریخ نگار. او بیشتر از همه خبر داشته که تمام نقش های رسمی اش چه در زمانِ جوانی و چه پیریِ او همه درعین رضایتش در کلمات و کتاب ساموئل روایت شده است، کتاب ناتان و دلمشغولی های داوود که از زبان گاد پیشگو همه به تناسب و به شکل مناسبی به نظم کشیده شده ، طومار به طومار، بر طاقچه‌ی اتاقِ کارش.
و این به خاطرِ این نیست که داوود نمی‌دانسته که اینجا چه نوشته می شود و یا اینکه از کجا به این همه پی برده، این دست کم همانی‌ست که من نوشته ام وقتی که او زنده بوده و فصل به فصل اش را برایِش خوانده ام و این نوشته او را آنچنان به شادی و خنده واداشت که پیشتر هرگز ندیده بودم. حرفِ دیگری برای گفتن نیست، قریحه ی طنز به خصوصی داشت تا جایی که همه را کلافه می کرد و فراتر اینکه می‌دانست که وقتی کتابی در دستِ من است من، خودِ من آن داستان را می گویم قبل از آنکه قلمم بخواهد آن را روایت کند هرچند که او این داستان را نشنیده از من. هر چه را که بخواهید می دهم که بدانم که چه می گفته و چه عکس العملی نشان می داده اگر که شرحِ حالِ تولد و به خاک سپاری اش را در اینجا می‌شنید.
چنانچه خیلی از شما زمان خواندن کتاب این را خواهید پرسید، من هم همچنین این سوال را از خودم پرسیده ام. چرا؟ چه می خواست بدست بیاورد؟ چه را می خواست به دستِ ما بسپارد؟ خیال می کرده که این گواهی و شهادت اوست آیا؟ حقیقتی که حقیقت متفاوتی را در خود پوشانده و آیا او واقعا نمی‌خواسته که کشف‌اش کنیم؟
با توجه به نقش من و آنچه که در خورِ آن ست ، هراسی نداشتم که مستقیم ازو درباره‌ی هرآنچه که به ذهنم ‌می‌رسید بپرسم اما او هیچوقت پاسخی نمی داد و تنها بین ریش و سبیل‌هایش نیشخندی می زند و در هر داستانی که پی آمد آن را بازبینی می‌کردم به یقین می دیدم که این کتاب، کتابِ جاناتان برای او فاخر و شاهانه نیست و حتا می توان آن را بی ربط و تناسب وسنت شکنانه نامید و من چگونه می توانم آن را به زبان بیاورم؟ این چنین می نماید که شغالِ پیرخواسته که بناهای قلمرویی را که به شغالِ جوان می‌سپارد به لرزه وا دارد و تو تنها کسی نیستی که می توانی بگویی که راغب نبوده که بی هیچ دریغی این قلمرو را برای کسی به جا بگذارد و با تمامِ این اوصاف، مخالف آن هم می تواند درست باشد که او شاید این کتاب را چون تحفه و یا نوشدارویی برای نسلی جوانترکه در ناز و نعمت برآمده همچون میراثی برجا گذاشته ست.
گاهی می‌پندارم که همه‌ی این گزینه ها بین توجیهاتِ ذکر شده می‌تواند اشتباه بوده باشد و حتا گمان می کنم که ابتدایی و احمقانه می نماید و گاه می‌انگارم که شاید اصلا معمایی در کارنبوده و فقط آن روباهِ پیر برنامه‌ای چیده که این گمان ها به راست و یقین بدل شود، هم داستان و یا تناقض آمیز و متضاد و حتا مطمئن نیستم که او با تعمدی هوشمندانه این را نخواسته باشد و مهم تر از همه این ست که او داستانش را به من سپرده بی اینکه دقیقا بداند من چه خواهم نوشت.
در ابتدا همه چیز به نظم و ترتیب بود، یادداشت هایی برمی داشتم و ما زمانِ منظمی برای کار کردن داشتیم ، اندکی بعد حتا دفترچه‌ی روزانه‌ای را تنظیم کردم که مرتبا در آن می‌نوشتم.
... هر روز در اتاقِ میانی قصر می‌نشینیم و از ساعتِ دو تا شش عصر رویِ کتاب کار می‌کنیم تا اینکه آویشاگ می‌آید تا او را با غزلی عاشقانه به شام ببرد. داوود داستان‌ها را انسجام می‌دهد و من نکته‌های اصلی را می‌نویسم. هر از گاهی سوالی می‌پرسم اما این تقریبا همیشه برای شفاف ساختن چیزهاست و نه برای به شوق آوردنِ او که به آن نیازی ندارد. هر لحظه دنبالِ فرصتی‌ست که داستان‌ها را دوباره زنده کند و به آن ها هیجانِ زندگی ببخشد، احیاء کند و زندگی کند. از فاصله ای مطمئن بازگشت به آن لحظه‌ی پرهیجان و خطرناک توام با وجدان درد تفریح است. هر روز برایش هر چه را که نوشته‌ام می‌خوانم و درباره‌اش حرف می زنیم و هر دو می‌دانیم زمانی که او بمیرد، هر لحظه‌‌ی این داستان غنیمتی خواهد بود، واقفیم که مرگ چراغی ست که زندگی را روشن می‌سازد و مرگ خودِ نور ست، همان که زندگی ما را به تکاپو واداشته.
از اینکه خودم را تمجید کنم خوشحال می‌شوم که او مرا تا به حال به برکتِ این همدم بودن حفظ کرده و به شکرانه ی این امر مسلم که زمانیکه از گات بر‌می گشتیم من زندگیِ او را نجات دادم، زمانی که آن جانور را به سیخ کشیدم، مردِ فلسطینی دو متر قدش بود و در هر دست شش انگشت داشت و می‌خواست که جمجمه‌ی داوود را با سنگی بزرگ خرد کند. به سمتِ او دویدم و از پشت داد زدم تا گذاشت که داوود برود، بعد با سنگی به سمتِ من برگشت و من با جستی چابکانه او را با نیزه به هوا فرستادم از روده ها تا سینه‌اش... پس بله، تصورمیکنم که دوستی و همنشینی ما لطف و برکتی بوده ست‌ از خودگذشتگی و قدر شناسی، او یادگاری از دورانِ شباب است برای من که او را به تمام شناخته ام تا مرا بی گزند سازد در طول حیاتم که آن همین کتاب خواهد بود، کتابی که حضرت داوود را به خنده وا می دارد.
این کتاب اولین و آخرین کتابِ من خواهد بود، جوری دارم طرح می‌ریزم که هر جمله اش لذت بخش باشد. قصد ندارم که آن را ویرایش کنم یا بیارایم، شک دارم که فرصتِ آن را داشته باشم. چنان چه اختیار کنی که شرح حال او را از روی این کتاب که چندان هم واضح و روشن نیست دنبال کنی آن هم با این سبک درهم و آن راوی پریشانش که حتا نمی تواند به زبانِ کتابِ مقدس سخن بگوید... و تو قطعا این کتاب را از قفسه‌ی کتاب‌های یهودی بر نداشته ای و جزء برنامه‌ی درسی مدرسه و اجباری نبوده بلکه بالعکس داری آن را به خاطر کنجکاوی ذهنی‌ات می‌خوانی و بر خلاف برنامه‌های درسی و قفسه‌ی کتاب‌ها شاید به این سبب بوده که داوود خود خواسته که این کتاب به تحریر در بیاید که شاید پنجره‌ی کوچکی ازین قلمرو گشوده شود، دیوارهایش مرز و بومی‌ست که او برای ما ساخته تا ترس و شور واحساساتمان را تعریف کنیم. شاید اما بگذار که بپذیریم این را که این اسلوبِ سرآغازِ داستان نیست، از پایان است که آن را از سر گرفته‌ام، جزءبه جزء ، شبیه آن ضرب المثل که می‌گوید این صبر است که تو را بزرگ می کند و پیر و عزت می‌بخشد هر چند چیزها را آغازی واقعی نیست. و من می بایست همچنان در زمان سفر کنم و اگر نه به ابتدای این داستان بلکه به آنچه پنجاه سال پیش اتفاق افتاد.


کتابِ جاناتان

" ای شاه،
او که قرار است بمیرد به تو سلام می کند!"


۳

آفتابِ کوتاه قامتی گستره‌ی پهناورِ آسمان را با نوری کجتاب روشن کرده. نور کور کننده ی روز دارد محو می شود و رنگ ها به تدریج عمق می‌گیرند: رنگِ قهوه‌ای سوخته‌ی تپه تیره‌ تر می‌گردد و سبزی زمین ها سبزتر.
آدمی انگار خم به ابرو نیاورده که چطور صفت ییلاق در میانِ گوسفندان مراتع و مناظری بی غل و غش نقش و نگار گرفته.
سه زن در سکوت بر الاغ سوارند تا در این کوره راه به مزارعِ ایشای برسند، صورتهاشان را با پارچه‌های سیاه کتانی پنهان کرده اند. درست در این نقطه دیشب ستاره ای از شرق برخاست و خانه ی ایشای را شبیه چراغی روشن ساخت. اهلِ خانه به این پدیده ی شگرف اشاره ای نکردند و انگار که خدایان از قصد می خواستند که آنچه که داشت روی می داد را از نظرها پنهان کنند و شاید که به این خاطر بود که زن ها که کوچکترین چیزی از چشم آن ها نادیده نمی ماند با زنِ زائو سرگرم بودند که حالا انقباض های رحم اش تکرار یافته و گرچه پیش ازین نه کودکِ سالم را به دنیا آورده بود اما این بار با درد زایمانش که سخت شده مشکلاتی پیدا کرده است. زن که نام اش نیتسِوه است زن ایشای است که با پسرانش در حیاط نشسته است و دارد ناخن هایش را می جود. پنج سالی می شود که کودکی به دنیا نیاورده و به ناگهان خدای آشتوره او را دوباره با بارداری برکت داده که این دهمین کودک اوست و چنانکه این زایمان طولانی شده وهمه را نگران کرده، ایشای نذرکرده که ده قمری به الاهگانِ زایش ببخشد که تنها آنها قادرند که ازسرای خدای بزرگ به شتاب به اینجا بیایند. ای خدای شاهار به همسرش در این تنگنا یاری بده. هنوز ده دقیقه از زمانی که ایشای دعاهایش را به زبان آورده نگذشته که از اندرونی صدای گریه کودکی شنیده می شود. ایشای بلند می شود و به سمتِ در می‌رود اما در آنجا با کتوره روبرو می شود؛ خدمتکارِ کنعانی نیتسِوه که دمِ در دست به سینه ایستاده و راه را بند آورده.
" دیگه داره تموم می شه آقا ایشای؛ بنشینید و چیزی بخورید."
دقیقه هایی بسیار از پس هم می گذرند تا اینکه کتوره از در به بیرون سرک می کشد و او را به درون می خواند. زنان بندِ نافِ کودک را بریده اند و او و مادرش را شسته اند و کودک را در آغوشِ او گذاشته اند.
" کودکِ پسری در زمانِ پیریِ من!" قلبِ ایشای ازشادی از جای می پرد وبه آرامی به همسر و پسرش می‌نگرد و قلب اش لبریز از احساسات می شود.
"ستایش خدایان را که شما هر دو صحیح و سلامت هستید و چه کودکِ زیبایی! اسم اش را داوود می گذاریم."
"داوود؟" نیتسوه می پرسد.
ایشای خم می شود تا موهایِ نیتسوه را نوازش کند. شرح می دهد که "داوود" یعنی "محبوب" و چشم هایش پر از اشک می شود.
خورشید در مغرب فرو می نشیند و مِلک ایشای به سرعت در پتویی از تاریکی پیچیده می شود. زنی که مادر شده به خواب می رود و بعد کم کم باقی اعضای خانواده در پیِ او می خوابند. تنها ایشای است که بیدار مانده، شور و شوق پدر شدن خواب از چشم هاش ربوده. قرار است که اتفاقی بیفتد، حس می کند یا اینکه می داند، شاید هم آن اتفاقِ بزرگ حالا افتاده؟
روز بعد، همچنان که سه زن وارد می شوند با الاغهایشان ، ایشای به آن ها خوش آمد می گوید انگار که تنها منتظر آنها بوده است بی هیچ غافل گیری در رسیدن این سه غریبه و این حقیقت که آن سه زن نجیب بی هیچ همراهی راه پیموده اند.
سه پسرِ بزرگترش، الیعاب، ابدیناب و شیما با گوسفندان بر تپه ای در نزدیکی هستند. بزرگترین دخترش، زرایا در آلاچیق نشسته و مراقب برادران جوانتر است که دارند در گوشه و کنار حیاط می دوند و بازی می کنند. جوانترین دختر، ابیگیل که همه او را گِلی صدا می کنند در خانه نشسته و گهواره را تکان می دهد.
"سلام و درود بر ایشای پسر اّبِد،" زنِ اول می گوید، صدایش شبیه پچ پچ شن در بیابان خش بر می دارد:
"ما راه درازی را به پیش آمده ایم."
زن ها به نظر نمی رسد که راه درازی را به پیش آمده باشند، حتا به نظر نمی رسد ذره ای خاک بر لباس هاشان نشسته باشد اما ایشای سوالی نمی پرسد.
"زرایا، بچه ها را به آشپزخانه ببر" امر می کند.
" ستاره ای از ما خواسته که بیائیم." زنِ دوم با همان صدای خش به آهستگی می گوید.
بی آنکه بداند چرا، ایشای به زانو می افتد و سجده می کند.
"کودک کجاست؟" سومین زن درست با همان صدا می پرسد.
به آنها اشاره می کند که به دنبال آنها به داخلِ اتاق بروند، به دیگِ بزرگ حیاط که می رسند که کتورا دارد آنجا شام می پزد می ایستند. یکی پس از دیگری کنارِ آتش خم می شوند و با دستانی برهنه تکه زغالی را بر می دارند. آخرین نفر دست اش را جلوی چشمانِ کتورای ترسیده می گذارد که دهانش باز مانده که جیغی بزند. جمع می شوند . گرم است اما لرزه ای به جان ایشای می افتد و پوستش به خارش می افتد، آنها را به درون می خواند و به سمتِ آلاچیق می برد.
"گَلی، برو و به زرایا کمک کن!"، ایشای می گوید و کنار زن اش می نشیند که او را کنار جسم خود پناه دهد و خودش پناه بگیرد.
بی هیچ کلمه ای زنان زغال های اخگر را در پیاله ی مسی قرار می دهند، و بسیج می شوند تا چیزها را مهیا کنند.
اولین جرقه های طلایی رنگ از درون کلبه می درخشد، دومین نفر بلور کندر را به دور اخگرها می بافد و سومی پیشانی کودک را با روغن درخت مر تدهین می کند و چند قطره از روغن را بر اخگرها می چکاند و عطری مسحور کننده و شیرین اتاق را در بر می گیرد، آنها در حلقه ی طلایی می ایستند، دستانِ یکدیگر رامی گیرند و آواز می خوانند.

"ستاره ای چرخان بر بیت اللحم
ما را فرا خوانده است
اینجا آخرین شب از زهدان بر می خیزد
مسیح که برنوشته شده و از جانبِ خدایان است.

امروز پادشاهی در بیت اللحم متولد شد
طلاست که ما او را به تخت آورده ایم
شاهی سرخگون
و چه کسی است که با اراده ی خدایان فرمان خواهد راند.

اسپند و کندر خواهد سوخت
شبیه هدیه ای برای مادر تمام زندگی
لب هامان دعایی خوانده است
خدایان از او حمایت کنید.

و صمغ عربی می آورند، عطری که تلخ است
زندگیِ آدمی با آه ها
که سنگی سخت را بر قبر مهر می کند
که از جانبِ آدمی و خدایان فراموش شده است.

با اشاره ی سر با کودک خداحافظی می کنند، همچنان که آنجا را ترک می کنند ، دست هایش را از جلو چشمان لرزان ایشای می گذراند و دومی از جلوی چشمان نیتزوا و سومی از جلوی چشمانِ گَلی. چشم هاشان بسته می شود. ساعتی بعد زمانی که آن ها را باز می کنند چیزی به خاطر نمی آورند، سال ها می گذرد تا اینکه سه زن یک بارِ دیگر در اینجا پدیدار می شوند.


۴

مرد پیر در مسیر به زمین های ایشای می رسد انگار که گربه چیزی را جویده است و به بیرون تف کرده. ردای غبارگرفته ای پوشیده، موهای سفیدش پریشان است و پوست جمجمه مانندش پیر به نظر می رسد، پوستی کثیف. چشم هایش بیش از اندازه پیر به نظر می رسد، پوستی که چرک شده. چشم هایش گشاد شده است ، از شور و هیجان نامطبوعی می درخشد و شاید که ترسی ست که کاملا عاقلانه به نظر نمی رسد. گوساله ی قهوه ای رنگ که با غل و زنجیر به پشتِ سر کشیده می شود از سر و صدا کردن دست نمی کشد؛ پنج بزرگِ بیت اللحم که همچنان او را دنبال می کنند با هیجان حرف می زنند.
"نه!" مردِ پیر داد می زند به ناگهان:" نه!"
"بله!" صدای درونش داد می زند: "نه!"
و پیرمرد دستِ اش را به سمتِ چپ و بالای سرش تکان می دهد که افکار بیهوده را شبیه مگس هایی باطل دور کند.
ایشای که در کنار خانه نشسته است او را از دوردست می بیند و تا آنجایی که پاهایش یاری کند به سمت رهگذران می رود با من که بر پاشنه هایش هستم. سال های انتهایی پنجاه سالگی اش را سپری می کند و ظاهرش برای این سن مناسب به نظر می رسد. بر تپه های بیت اللحم به سلامتی گذر می کند با این یک بار فرصت اش در طول زندگی زمانی که مردانِ بزرگِ سرزمین اش از سر تصادف و یا عمدا به این زمینِ محقرانه و رقت انگیز آمده بودند، بادپاست آنجور که در جوانی اش بود.
پیش از آنکه از دروازه بگذرد به مردِ پیر می رسد، درست زمانی که باید راهنمایی اش کند که بخواهد این میزبانی را محترمانه برگزار کند. سه پسرش، ناتانائیل، رودم و اوزم او را دنبال می کنند، حصیرها را پهن می کنند برای مهمانان در زیر سایبان درختِ انجیر در حیاط و تُنگ های سفالی برای آنها آب می آورند.
و دورتر ازین بر تپه های مجاور، پسران دیگر می بینند که چه اتفاقی دارد می افتد اما از جا تکان نمی خورند- آنها غذا خوردن را به پایان رسانده اند و بر چمن ها به کاهلی پهن شده اند تا غذایشان را هضم کنند. از روی تپه ها می توانند ببینند که پدرشان دارد با مردِ پیر صحبت می کند اما آن ها نمی توانند بشنوند.
ابیناداب آروغ محکم بلندی می‌زند و پوست آب را به داوود می دهد. گوسفندان به نظر می رسد که آنچه که در حال گذار است را حس می کنند، گله آنچنان سر و صدا می کند که انگار گرگی در این نزدیکی هاست.
ابیناداب برای اینکه چشمِ بد را دور کند تفی به یک طرف می اندازد.
"به من بگو الی، آیا می دانی که آن مردِ پیر کیست؟"
" برای اینکه من اشتباه نمی کنم، این خود ساموئل غیبگوست." الیاب جواب می دهد.
"آه، داور راماه" آبینداب با آگاهی جواب می دهد.
"قاضیِ بازنشسته"، الیاب او را تصحیح می کند. " اما هنوز پیامبری تمام وقت است."
"پیامبر؟ انگار شخص دیگری دارد در به در جادو می فروشد. از پدرم شیما بپرس که هیچوقت زبان فاخرش او را به مخاطره نمی اندازد. " و این مزاحم در اینجا به دنبالِ چیست؟"
"برادر!" داوود می گوید، "حتا در بیت اللحم کسی حرکتی نمی کند که در اینجا چیزی بفروشد و مطمئنا ساموئل در این میانه نمی گنجد. او آن لجن ولنگار که شما فکر می کنید نیست. او بزرگ قبیله است. خوب نگاه بینداز. او از شهری آمده با تمام ضربت ها."
"باشه، باشه، فکر می کنی من نمی دونم؟" شیما که حس می کند به او توهین شده پاسخ می دهد.
آنها می گویند که قبل از اینکه او سائول را به تاج و تخت برساند بزرگِ بی تاج و تخت قبیله ای بوده است،" الیاب ادامه می دهد. " اما چرا به اینجا آمده است به جای فراخواندن پدر به دروازه شهر؟"
از خانه ایشای به آنها اشاره می کند که پائین بیایند.
الیاب بلند می شود و دست هایش را باز می کند- انگار که خواب بعدازظهر از سرش پریده است.
" داوود جان، تو اینجا موندی که مراقب گله باشی. " ندا می‌دهد.
از تپه پائین می آیند و به تندی از زمین می گذرند. وقتیکه می رسند، بزرگ ترها، که پیش ازین سلام و درود هایشان را به پایان رسانده اند، حالا دارند انجیر و بادام می جوند و غرقه ی گفتگو هستند.
" بسیار خب، شاید که پادشاه کمی از زیر کار در رو باشد اما بر آن فره است برادر!" یاهو می گوید.
" چه جور همه چیز را می پیچاند" اهزیر می گوید در حالی که از خواب بیدار می شود. و ما داریم به خاطر او زهر مار می خوریم ... چرا به بنجامینی ها نیاز داریم که به ما بگویند چه کنیم؟"
" چرا برایم اهمیت دارد؟" یاهو پاسخ می دهد. " مسئله مهم است، ببین! آیا ما برای خوردن غذا داریم ؟ شراب داریم؟ زنان زیبا چطور؟ بله، داریم.. پس چه کم داریم ؟ تنها یک زندگی خوب برادر!"
مردِ پیر دو تا گردو را در یک دست می گیرد و آن ها را در مقابل یکدیگر می شکند. چیزی نمی شنود و چشم هایش به هوا خیره است انگار که می تواند چیزی را در دوردست ببیند که تنها برای او مرئی ست. بعد از نیم ساعت صحبت بی فایده ، در حالیکه همه راحت به گفتگو نشسته اند. با اشاره ی سر به ایشای اشاره می کند و ایشای به پسرانش دستورِ مختصری می دهد. شیما و ابیناداب گوساله ای که ساموئل آورده است را به مسلخِ سنگی می برند که پیش پای درخت انجیر است و در آنجا در حرکاتی او را به سمتِ پایش بر می گردانند. پایش را می بندند و الیاب کله گوسفند را بر می گرداند ودر حالیکه حیوانِ ترسیده بع بع می کند و حالا بزرگترها ساکت اند و دارند نمایش را تماشا می کنند ، وقتی که نمایش دارد شروع می شود، مرد پیر بلند می شود و به سمتِ آن ها می رود.
" خداوندگارانِ بزرگ!" ساموئل مناجات می کند. با این نذر به تو سوگند می خورم – که برگزیده را به من نشان دهی! برای چند دقیقه گوساله را بررسی می کند. دست اش را بر روی گردن شکسته اش می گذارد و بعد انگار که حرکت اش دارد ادامه پیدا می کند، با آن دستِ دیگرش چاقوی خمیده ای را از کمربندش بیرون می کشد، آن را به بالا می برد و در یک برش آن را از پهلو به پهلو در میانه ی پوستِ لرزان می برد. گوساله وحشیانه می پرد و جهش خون که بر سنگِ قربانگاه جاری می شود.
" نذری، نذری!" ساموئل به صدای بلند اعلام می کند: " نذری برایِ یاهو و اشره!"
هیچ چیزی آنجور که باید نیست اینجا. این نذر در آخر مراسم باید اهداء شود، اما خدایان فرامینِ خود را دارند و ساموئل به آن گوش می سپارد. خون گوساله به شکل عجیبی سرخ است در نورِ ملایمِ شفق، عمیق است و مخمل گون. حوضچه ای دور و بر سنگ ساخته است و کم کم جذبِ پوستِ زمین می شود. بی هیچ شتابی ، پسران تکه زغال ها را برای کباب کردن گوشت بر روی آتش می آورند.
وقتی به پسِ پشت می نگریم به نظر می رسد که یاهو و اشره این نذر را با اشتیاق پذیرفته اند. اما حقیقت این است که این نذر باید در مراسم رسمی تری انجام می شد. ساموئل در راهها نمی گردد که ادای احترام کند. انگار که ماموریتی برای او نهاده شده است. سائول، پادشاه اسرائیل، از فرامین خدایان اطاعت نکرده است و ساموئل قرار است که شاه دیگری را تدهین کند. این مراسم به صراحتِ یک اعلان عمومی ست. جدالِ خدایان است با دولتِ سرکش.
دشواری ها با پیروزی آغاز شده اند چنانچه یورش عمالیق در مقابلِ یهودی ها که پیاپی تکرار می شد. سائول از قبایلِ جنوبی ارتشِ بزرگی ساخته بود. درعملیاتی برق آسا او و جنگجویانش در رودخانه های برشیبا به سمت سرزمین های عمالیق پیش می رفتند و شهر عمالیق را محاصره کرده بودند. یورشِ غافلگیرانه تاکتیکِ سنتیِ عمالیق بود، اما این دفعه این آنها بودند که غافلگیر شده بودند: سائول چاهها را به بیرونِ شهر برد و ساکنانِ محصور شهر بی هیچ قید و شرطی تسلیم شدند. هزاران نفر از آن ها از جمله اگاگ شاهِ عمالیق به اسیری گرفته شد.
گرچه مشکلِ شورش یکبار برای همیشه حل شد، اما برایِ خدایان که با یاهوی غضبناک هدایت می شدند ، ظاهرا این کافی نبود. امر می کردند- آنچنان که ساموئل اعلام کرد- که تمامِ عمالیقی ها می رفتند که کشته شوند: مردان، زنان، سالخوردگان و کودکان، دام های آن ها با خودشان بود: شتران، گاوها، بزها، گوسفندان و جوجه ها.
در حقیقت کسی به دام های عمالیقی ها آسیبی نرسانده- به نظر می رسید که به شکل مصیبت باری تلف شده اند- اما با خودِعمالیق به خودی خود این رفتار نشده بود. اسرائیلی ها اسیران را برای یاهو قربانی می کنند و فضا با جیغ و گریه زاری آمیخته، تنها اگاگ زنده باقی مانده- سربازان از جانبِ او تکان عترا را پنهان کرده بودند؛ زیبایی اش نفس آدم را بند می آورد.
" سپاس! سپاس! " سربازان به یک باره تکرار کردند و سائول او را زنده نگه داشت. روز بعد سربازان سهم خود را از غنیمت های به تاراج رفته خواستند و سائول این را به آنها داد.
ساموئل غروبگاه به قرارگاه سائول رسید زمانی که پیش ازین آتش برافروخته شده بود و مغرب ازین گوشه تا آن گوشه با خون خورشید نقاشی شده بود. سائول به او گفت که اگاک و گروهش هنوز زنده بودند و ساموئل به شکلی لحظه ای بی زبان شده بود از خشم. چگونه این سائول می توانست حکم خداوند را نادیده بگیرد؟
نافرمانی کاری بود که ساموئل حتا رویایش را هم بر خود نمی دید و او را بیش از پیش خشمگین می ساخت. هر گونه سرپیچی از نظم امور از جانب ساموئل به سرعت پاسخ داده می شود ؛ هر گونه انحرافی به شکل دردناکی مجازات می شود. پس او حتا به این فکر نکرده بود که درباره خودش یا خدایان که این ویرانی در دستور او بوده سخن براند و تنها اطاعت می کرد. مغایر با این، سائول این آزادی انتخاب را نداشت و می خواست که محبوب باشد؛ سائول سحر می کرد.
ساموئل به خاطر آورد که آنجا چه اتفاقی افتاده بود، انگار که همین حالا داشت اتفاق می افتاد. حتا خشمی که در آنجا او را دربرگرفته بود حالا می آید که دوباره به او گیر بدهد.
" چرا آنطور که به تو گفتم بزها را قربانی نکردی؟"
"فکر کردیم که آن ها را در گیلگال قربانی می کنیم ، سنگی از غول ها. ما منتظر تو بودیم."
" و چه کسی از تو خواست که منتظر بمانی؟ اگر فکر می کنی که آنچه خدایان می خواهند بساط کباب کردن توست در گیلگال که خبرش را برای تو آورده ام..." ساموئل به خروش آمد جوری که همه می توانستند بشنوند. " برای خدایان چه چیز اهمیت دارد؟ خیلی مهم تر از چند تکه گوشت، مهم این است و آنجور که آن ها می گویند و تو همین کار را می کنی؛ فهمیده شد؟"
ازین توهین رنگِ سائول می پرد اما خود را جمع می کند و پاسخ می دهد:" بله. او اشتباهی کرده است و لطفا مرا ببخشید! بله ، او حتما آنچه را که خدایان و ساموئل خواسته اند را انجام می داده اما دیده که آدمها داشتند ناراحت می شدند که قسمت غنائم به آنها داده نشده و بالاتر از همه اینها آنها داوطلبانه اینجا هستند، اینطور نیست؟"
" اشتباه از من است.اما به من فرصت دیگری بده، ساموئل بیا و همرا با من برای خدایان قربانی کن."
ساموئل پاسخی نمی دهد و می خواهد که آنجا را ترک بگوید اما سائول به لباسش چنگ می زند: " کجا داری می روی؟"
لباس تکه پاره می شود و ساموئل واقعا عصبانی است:" دیگر شورش را درآورده ای شاه! بدان و آگاه باش، که اگر تو تنها لباس مرا پاره کرده ای یاهو تمام این قلمرو را برای تو تکه پاره خواهد کرد و شخص بهتری را برخواهد گزید. "
سائول مبهوت است:" نه، نمی گذارد این اتفاق بیفتد، اما قبل از همه چیز بهتر است که جشن پیروزی را به سرانجام برسانید."
"بسیار خب، مرا کلافه کردید." با صدایی خفه می گوید : "اما در مقابل بزرگ قبایل و در اینجا به من توهین نکن! حداقل با من به مراسمِ قربانی بیا!"
ساموئل هنوز از خشم می جوشد اما با او به سمتِ قربانگاه می رود.
"اگاک را برای من بیاور!" ساموئل به ناگاه نهیب می زند.
"او را به اینجا بیاور!" و سائول بی هیچ بحثی کسانی را برای آوردن او می فرستد.
اگاگ مردِ بسیار قدبلندی ست، از سائول بلندتر است. موهای سیاهش بلند و پُر پشت است، ساق هایش نسبت به قدش مناسب است، چهره اش آفتاب سوخته و سرکش است. دست ها و پاهایش آویزان است اما این نه تنها خمی به ابروی او نیاورده است بلکه او را خرسند ساخته است.
"درست همینجا!" ساموئل در حالیکه به قربانگاه اشاره می کند این را می گوید. سنگ بزرگی که به سمت محافظان می غلتد و او با قدم هایی تند آنها را دنبال می کند.
با انگشت سوال به سمت آسمان خاکستری اشاره می کند، لحظه ای درنگ و به ناگاه شروع به لرزیدن می کند انگار که چیزی بر او گذر کرده است.
"بر زانوهایتان عمالیقی ها!" نهیب می زند.
شاه به غل و زنجیر با موهایش کشیده می ‌شود و اگاگ تعادلش را از دست می دهد و در مقابل قربانگاه به زمین می افتد. "شبیه زنی که برایش سوگواری کردی" ساموئل در صدای خشن اش اظهار می کند:"آیا مادرت امروز می آید؟" گردنِ اگاگ را به پشت برهنه می کند بر روی سنگ ها، چاقوی بزرگ قربانی کردن را بلند می کند تا همه آن را ببینند و با یک حرکت صاعقه گون گلوی عمالیقی را پاره کند. فواره ی خون بر سنگِ قربانگاه جاری می شود ، اگاگ برای یک لحظه ی دیگر می لرزد و بعد آرام می شود.
"قربانی، قربانی!" ساموئل نهیب می زند. "نذری برای یاهو و آشره!"
اما نه، حالا او با ایشای در روستاست و حالا تنها گوساله بر قربانگاه خوابیده است. بله ، این باید مراسمی جمعی باشد بر شاه نشینِ بیت اللحم جائیکه خدایان نذرهایشان را در آنجا دریافت می کردند. اما ساموئل پیش ازین اوج قدرت اش را گذرانده بود و بعدتر به گیلگال برگشته بود. وقتی که از جانبِ خدایان سحر نشده بود، خسته است و ترسیده.
بیشتر از اینکه از سائول بترسد، ازاین می ترسد که بعد از سائول چه اتفاقی خواهد افتاد. با خودش فکر می کند که سائول مطیع است و می تواند همه چیز را جمع و جور کند که در قلمروی اسرائیل ساموئل بزرگ شده است و می داند که چه می کند.
نه شبیه آن جوانترهایی که آنچه از آن‌ها می‌خواهی کاملا مبهم است.
پس آنجا تصمیم گرفت که مراسمی مختصر برگزار کند. مراسمی خانوادگی برای سخن گفتن، گرچه حتی مختصرترین مراسم در خانه‌ی ایشای ممکن است مخاطره آمیز باشد اما کاری از دستِ او برنمی‌آمد. کاریش نمی‌شود کرد وقتی که تو پیامبر هستی، به آرامی آه می‌کشد. گزینه‌ی دیگری نداری، با خدایان سرِ جدال نداری، خاصه یاهوی خشمگین ، آن گاو بزرگی که هیچوقت فراموش نمی کند و نمی بخشد و نه با مادرش آشره ، مادر خدایان ، بانوی زمان که از او کمتر انتقامجو نیست و برخی می‌گویند بیشتر است و این همان است، خدایان امر می کنند و تو انجامش می‌دهی.
ساموئل نه تنها به خدایان باور دارد بلکه آنها را دیده‌ است، برای او آنها قابلِ لمس بوده‌اند حتا نیروهایی که اکنون هستند. آنها با او حرف زده‌اند، هدایت‌اش می‌کنند و به او امر می‌کنند. وقتی که به کودکی‌اش در شیلو برمی‌گردد، آموخته بود که آنها را از هم بازبشناسد و گرچه وقتی به آن زمان برمی‌گردد یاهو، خدای ترسناکِ جنوب با او سخن می‌گفت، یاد گرفت که از بقیه نیز پیروی کند. آشره‌ی تاریک که تقدیرش را در دستانِ او می‌یافت. بعل که می‌درخشد. بخشنده محصولات کشاورزی و پیروزی و جفتِ عشاق خواهرش، انات شیر ماده که قهرمانان را شکست می‌دهد و اشترایت هوسباز با رگ‌های خواستن وهوس در دستانش. از خدای رشاف پیروی کرد که کمان‎‌هایش تیرهای آتش اند. از نوو پیروی کرد، بخشنده دانایی. از شاهار و شالم پیروی کرد و در واقع برای تمام خدایان که این ذهنیت گذرا در مقابلِ آنان چیست و توانایی‌اش در برابرآنان چیست؟
"این بزرگ بقیه است،" ایشای به ساموئل می‌گوید در حالیکه به ایلعاب اشاره ‌می‌کند.
ایلعاب مرد چاهارشانه‌ای ست وشش پا قد دارد، توانایی‌اش در هر حرکت مشخص است. چشم‌ها پرنفوذ و تیز. با قدم‌هایی مطمئن به مرد نزدیک می‌شود و مرد پیر به تحسین سر تکان می‌دهد.
"نه!" صدایی در سرِ ساموئل است،"نه!"
نگاه قابلِ توجه‌ای به ایلعاب می‌اندازد اما چیزی در درونش با توانی بسیار تکانش می‌دهد وبه زمین می‌زندش چنانکه دچار حمله‌ای صرعی شده باشد، می لرزاندش. ساموئل به تجربه آموخته که بگذارد به زمین بیفتد.
برای یک یا دو لحظه به رویِ زمین دچارِ تشنج می‌شود و همه از جوانان تا پیرانِ شهر، انگشتِ میانیِ دستِ راستشان را به پیش می‌کشند- نشانه‌ای برای حمایت از آشره- و چشم‌هایشان را می‌گردانند. به خوبی پیداست که آنها که آمده اند برایِ این است تا به خدایان با چشمِ خویش نگاه کنند وهر کسی که به خدایان نظر می‌افکند مردی مرده است.
ساموئل غرشی می‌کند که بیشتر از سرِ شکایت است تا درد و رنج. برمی‌خیزد. برای سال‌ها این صداها را در سرش دنبال کرده‌است. به رغم خوبی وبدی و فهم ودرک‌اش آنها را دنبال کرده‌است.
دستانش را به سویِ آسمان بازمی‌کند انگار که می‌خواهد چیزی را بپذیرد وسرش را تکان می‌دهد.
ایشای سرش را در اِشرافی دردناک تکان می‌دهد بازوی ابینداب را می‌گیرد و به آرامی او را به سمتِ پیرمرد هل می‌دهد اما سرِ ساموئل همچنان ازین سو به آن سو رعشه گرفته، انگار که تشنجی که یک لحظه پیش او را گرفته بود او را از تنه به سمت گردن حرکت داده است. ایشای شانه بالا می‌اندازد وابینداب را به سمتِ او می‌کشد. حالا او پدرم شیما را به سمتِ خود می‌آورد اما پیرمرد کلمه‌ای نمی‌گوید و قیافه‌ای به خود می‌گیرد که انگار تخمِ مرغ گندیده‌ای را مزه مزه کرده‌ ست. به جوانترها نزدیک می‌شود: ناتانائیل، رادای و اوزم، به سرعت آنها را بررسی می‌کند و دوباره به سمتِ ایشای برمی‌گردد. " آیا چیزِ دیگری داری؟" غرولند می‌کند: "آیا چیزِ دیگری داری؟"
گرچه پسرها واقعا نمی‌فهمند که چه اتفاقی دارد می‌افتد البته به اندازه‌ی کافی می‌دانند که احساسِ خجالت وپس کشیدن کنند و تنها کاری که ایشای به آنها می‌دهد کمکشان می‌کند که همه چیز را فراموش کنند. شیما بازپس فرستاده شده است تا داوود را بیاورد.ابینداب آتشی برپامی‌کند از هیزم‌هایی که رادای و ناتانائیل آورده‌اند. ایلعاب کوشش می کند که با چاقویش کارها را سور و سات کند و گوشت گوساله را از پوستش جدا کند. مگس‌ها که سهم‌شان در این نذر نادیده گرفته شده بر گودیِ خون وزوز می‌کنند. شیما سعی خود را به کار می‌بندد و داوود را فرا می‌خواند تا او را بیابد. صدا می‌زند وصدا می‌زند تا اینکه سرانجام خسته می شود و سکوت می‌کند. فقط آن زمان که سکوت در تپه‌ها بازتاب پیدا می‌کند که از پشت گله دارد به آرامی چرا می‌کند، صدایِ آه و ناله‌ای را از میانه‌ی باغ‌ پرتقال و مرکبات می‌شنود. به سرعت به سمتِ صدا می‌رود و در میانه‌ی بوته‌ها برادرش را می‌یابد که برهنه دارد با دوتا از خواهرهایش غلت می‌زند، اگلا و ابیتال. شیما چشمهایش را با دست‌اش می‌پوشاند اما شکافی به جا گذاشته که ساق‌هایی که در معرض است را می‌بیند و در بالای آن طره‌ای از موهای مسی رنگ، داوود سخت مشغول است.
"شماها، یه مشت بی‌حیا شده‌اید!" شیما داد می‌زند. " داوود، همین الان لباست رو بپوش! پیامبر و پدر منتظرت هستند."
داوود با بی‌میلی برمی‌خیزد و لباس‌هایش را می‌پوشد. در بهار و در بوته‌ای کنارِ چشمه، ابیتال اولین معشوقه‌اش بوده‌است. آنها با شور وهوس در زیر بوته‌هایی که بر آب سایه انداخته همدیگر را بوسیده بودند و دست‌هایشان با هیجان بدنِ دیگری را جوئیده بود. به پشت خوابیده بود و دست‌اش بر مردانگیِ برآمده‌ی او بود و داشت او را به سمتِ خود می‌کشید و داوود داشت از هوس می‌لرزید، ده دقیقه نگذشته بود زمانیکه ایگلا خواهر ابیتال از میانه‌ی درخت‌ها پیدایش شده بود و به آنها پیوسته بود، همیشه با هم بودند، درست شبیه همین حالا.
وقتی که شیما با داوود برمی‌گردد، چند سگ نزدیکِ درختِ انجیر آمده‌اند، دو پسر زارع و دوتا از همسایه‌های ایشای انگار که بوی کباب به دماغ آنها رسیده بوده.
"این تنها مگس‌ها نیستند که به دورِ گوشت جمع می‌شوند." ایلعاب شکوه می‌کند.
سه زنِ ناشناس، بلند و پوشیده در حجاب از ناکجا ظاهر می‌شوند و مانند بقیه در سایه‌ی درختِ انجیر پشتِ پسرها ایستاده‌اند. انگار که به نشانه‌ای از پیش تعیین شده با نذر ساموئل دست‌هایشان به هم گرفته شده و به ضربآهنگی هماهنگ بدل شده.
تقریبا به پچ‌پچی آواز سر داده‌اند، صداهاشان نرم و آرام چون ترقه‌ی آتش میانِ شاخه‌هاست.

بگذار که خون به خاستگاهش برگردد
به مرکز این فواره برخواهد گشت
بگذار که خون به خاستگاهش برگردد
به آغوشِ ابدیت برخواهد گشت

داوود به آرامی قدم برمی‌دارد و به ساموئل و پدرش می‌رسد و باز بدنِ پیرمرد شروع به لرزیدن می‌کند انگار قرار است که دچارِ تشنج شود.دهنش کف می‌کند اما این بار نمی‌افتد. می‌لرزد و تکان تکان می‌خورد به ناگهان بازوی داوود را می‌گیرد و این لرزش به پایان می‌رسد.
"خودش است،" ساموئل صدایی را از اعماقِ ذهن‌اش می‌شنود، "تدهین‌اش کن!"
ساموئل از کیسه‌اش شیشه‌ی روغنِ تدهین را بیرون می‌کشد و محتویاتش را بر شاخِ گاومی‌ریزد.
"داوود پسرِ ایشای- این من نیستم بلکه خدایان هستند که امروز تو را تدهین می‌کنند، ای شاه!" صدایش بریده بریده می‌شود زمانیکه که روغن را بر خرمن موهای سرخگون داوود می‌ریزد و آنچه که باقی‌مانده است را در میانه‌ی چهار باد می‌ پراکند.
"به نامِ یاهو! چند قطره به سمتِ جنوب می‌پراکند؛ به نامِ آشره! حالا به سمتِ غرب؛ به نامِ بعل و آنات! به سمتِ شمال ادامه می‌دهد؛ به نامِ تمامِ خدایان! و با چند قطره به سمتِ شرق به مراسم پایان می‌دهد.
هنوز کف بر لب‌هایش می‌جوشد چنانکه در انتها داوود را آزاد می‌سازد، اما آزادی‌اش کاملا مشخص است. نگاه مخفی وزیرکانه‌ای به داوود می‌اندازد.
برای لحظه‌ای انگار که هوا با چاقویی شکافته شده باشد- دقیقا اینجا چه اتفاقی افتاده‌است؟ دگرگونی؟ پیشگویی؟ یا هر دویِ آنها؟
سه زنِ غریبه به داوود می‌رسند، ساموئل پس می‌نشیند وبه شانه‌ی ایشای دست می‌گیرد. "سه جادوگرِ بزرگِ کنعان!" پچ پچ می‌کند، آن‌ها همه اینجا هستند.آرتزی بت یاودار از بزرا، پیدری بت اور از این دور و تالی بت راو از دمشق.
داوود که مراسم تدهینِ را به ناگهان با لبخندِ شرمساری پذیرفته است، به سرعت با دیدنِ زن‌ها جدی می‌شود.آرتزی نخستین کسی‌ست که به سمتِ اومی‌رود و به اودانه ریگی سیاه و شبقگون می‌بخشد، به نظر کوچک است اما به سنگینی سرب است ، بعد تلی به او شاخه بلوطی می‌بخشد که بر آن زنگوله‌های رنگی به شکل مارپیچی تزئین شده‌ است ودر پایان پیدری در دست‌اش مجسمه‌ی مسی‌رنگی از ماری پیچ در پیچ را قرار می‌دهد.
داوود به خود می‌لرزد، انگار که همه‌ی این‌ها را پیش ازین دیده بوده و این بعید به نظر می‌رسد.
اگر سائول می‌دانست که جادوگرها اینجا هستند، سربازها را می‌فرستاد تا آن‌ها را بکشد. ساموئل فکر می‌کند و به ناگهان تشخیص می دهد که وقتی حرفِ سائول باشد، او و جادوگران در یک جبهه هستند. نه، نمیخواهد که سائول را ببیند حالا که شخص دیگری را در مجلس تدهین کرده‌است.
"خانم ها!"، ساموئل بانگ می‌زند،"می‌توانم بپرسم دارید اینجا چه کار می‌کنید؟"
تلی فنجانی برمی‌دارد، از زیرِدامن‌اش شیشه‌ای را درمی‌آورد و مایعی سبزرنگ را درونِ آن می‌ریزد.
"تو آخرین کسی هستی که می‌توانی شاه را متهم کنی،" پیداری جواب می‌دهد، نه اینکه به کلماتش توهین کنی بلکه به فکر و ذهنیت اش. " اما هر سه‌ی ما دوباره همدیگر را خواهیم دید- تو، سائول و من- می‌توانی هر چه را که بخواهی به او بگویی."
"وما، البته، دقیقا داریم همانکار را می‌کنیم که توی پیامبر می‌خواهی." آرتزی اضافه می‌کند، "اما نه شبیه تو- نه شبیه عروسکی از خدایان."
ساموئل به عصایش می‌چسبد، سعی می‌کند به سمتِ داوود برود که دارد هدیه‌ها را بررسی می‌کند، اما آرتزی راهش را می‌بندد. "بنشین پیرمرد،" امر می‌کند، " تو آنچه را که باید انجام می‌دادی انجام داده‌ای."
"بنوش!" تالی فنجان را به سمتِ داوود پیش می‌کشد و داوود می‌نوشد.
دهان‌اش با مزه‌ی تلخ وشیرینی پر شده‌است، سرش گیج می‌رود و به سکون می‌رسد.
درونش زنی را می‌بیند با چشم‌های بادامی وموهای بلند سیاهی که به سمتِ اوتاب می‌خورد، ساق‌هایش به یکدیگر مالیده می‌شوند. دارد از تمامِ سمت‌ها به او نزدیک می‌شود و در دست‌اش همان شاخه‌ای ست که جادوگرها به اوداده بودند. همان شاخه‌‌ی بلوطی که به آن چیزهای رنگارنگ آویزان بود. بادِ بلندی برمی ‌خیزد و در میانه‌ی موهایش می‌وزد.شاخه را به آرامی در دستش می‌گرداند تا اینکه دود از آن بلند می‌شود.
چه کار داری می‌کنی؟ تو کیستی؟ داوود می‌خواهد که از اوبپرسد.
" این جنگل آزمون‌های خودش را دارد،" در ذهن‌اش جواب می‌گوید.
زن تاب می‌خورد ونغمه‌ای عمیق را دم می‌گیرد، برمی‌خیزد ومی‌افتد و با هر پیچ و تابی خطوطِ پیکرش مشخص می‌شود و ناپدید می‌شود انگار که از ابری بوده‌است. "شاه آن‌ها را غافلگیر خواهد کرد، نمی شود پیشگویی کرد اورا زمانی که سپاسگزارست،" موفق می‌شود که این کلمات را هنگام ناپدید شدن به زبان بیاورد.
چشم اندازهای تازه‌ای پیشِ چشمِ داوود باز می‌شود و در دواری ناپدید می‌گردد تا اینکه تصویر درختِ انجیر به سمتِ او می‌آید با ساموئل و ایشای در کنارش. به آرامی پشت‌اش را پهن می‌کند انگارکه پیش ازین آنها آنجا نبوده‌اند.چه بود؟ تلی دیگر آنجا نبود و انگار که جهان در اطرافش منجمد شده بود.
سه زن که دارند از مزرعه دور می‌شوند زاری شان را به سمت طنین تپه‌ها می رهانند. به غیرِ ساموئل و داوود کسی نیست که او را به خاطر بیاورد. آن‌ها همه به ناگهان با هم شروع به حرکت می‌کنند. همه به ناگهان با هم حرف می‌زنند، می‌نوشند و می‌خندند.
بزرگانِ بیت‌اللحم تصمیم می‌گیرند که این دیدار را یکی دیگر از هوس‌های غیرِ قابلِ درکِ پیامبر بدانند و به حرف‌های همیشگی‌شان برگردند. ساموئل خود را درون ردای‌اش می‌پوشاند. رادی و اوزم تکه‌های کباب را صرف می‌کنند.

۵

بعدازظهرها چنانکه هر روز با داوود در سرسرا نشسته‌ام و چنانکه برگ‌ها به خش‌خشی می‌افتند دارم این فصل را که دیروز نوشته‌ام برایش می‌خوانم و از داستان‌های مرتبطی که او می‌گوید یادداشت برمی‌دارم.
ساعت یکربع به شش است. سایه‌ها دارند دراز می‌شوند و آویشاگ به زودی به اینجا می‌آید تا او را به شام ببرد. دست نوشته‌های فصل تدهین را تمام خواهم کرد.
"نه، اینجوری نه،" داوود می‌گوید، "اول بگو چطور همه‌چیز شروع می‌شود."
"انگار که آغازی بود، مگرنه؟ همیشه چندین شروع وجود دارد."
"درسته ، این همانی‌ست که من متوجه شده‌ام پس. آنها به من نشان دادند که چه چیز در آیندگان بوده است،"
داوود می‌گوید.
"چه کسی؟"
"خب، جادوگران. آنچه که دیدم به پیشوازِ من آمده بود در آیندگان."
"عمو، چرا می‌گویی آیندگان؟"
"زیراکه آیندگان زیادی وجود دارد و آنها از هر سو می آیند."
"اما آنچه که در آینده برایِ ما اتفاق می‌افتد یک چیز است، مگر نه؟"
"آنچه که تو توافق می‌کنی که در آن سهیم شوی همان چیزی‌ست که برایت اتفاق می‌افتد."
"چطور می‌دانی؟"
" آن زمان نمیدانستم که چطور بصیرت را بفهمم، اما حالا می‌دانم."
"بصیرت؟"
"بله، بصیرتی کمی داریم در واقع-زمانی که می‌خوابیم و بیدار می‌شویم.."
"اما حالا تو به جهانی آمده‌ای که در آینده اتفاق می‌افتد، درست است؟ اینگونه است که آغاز می‌شود."
"نه جاناتان، لحظه‌ای فکر کن- خیلی زودتر آغاز شد. وقتی که به جاده‌ای رسیدم که پیش ازین نهاده شده بود."


۶

انگار همه‌چیز با فرامینِ الهی آغاز شده بود.
"ساموئل، ساموئل!"
صدایِ پشتِ سرِ ساموئل درست شبیه صدایی بود که در یازده سالگی در تپه‌ی شیلوه شنیده بود. داشت آنجا زیرِ مجسمه‌ی خداوند می‌خوابید وقتی که به ناگهان اسم‌اش را شنید-صدا از اعماقِ ذهن‌اش می‌آمد یا اینکه از پشتِ سرش بود- صدایی که چیزی می‌خواست و چیزی را امر می‌کرد. سه بار از تخت برخاست و به سمتِ آموزگار روحانی که نام او الی بود دوید.
" تو مرا صدا زدی، استاد؟" تا اینکه بالاخره الی به او نشان داد که چگونه به یاهو تسلیمِ خود را نشان بدهد و برایِ دستورات‌اش صبر کند.
"ساموئل، ساموئل!"
شکی نداشت- همان صدا بود- صدایی که کلمات‌اش اتفاق‌هایی در جهان است، صدای آمرِ خداوند.
حالا هم او آنچه را که او دستور داده‌ بود انجام می‌داد و این آنچه بود- امضاء شده بود و مهر و موم بود، خدایان داوود و ساموئل را انتخاب کرده بودند و او را چون پادشاه تدهین. اما او که پیشگو بود همچنان قلبِ داوود را می‌دید و با آنچه که می‌دید به او هشدار داده می‌شد. ستونی از داوودها را آنجا می‌دید - داوود چوپانِ معصوم، داوودِ شاعر که کلماتش با ارواحِ خدایان باز صدا می‌گرفت. داوودِ اغواگر ، در شور و احساسات درخشان بود و داوودِ جاه طلب، حسابگر ، بی‌رحم که هیچ‌چیز او را باز نمی‌داشت، از فریب دادن تا رشوه، از چرب زبانی تا قتل... پس چرا خدایان او را انتخاب کرده بودند؟ خدایان دستور دادند و ساموئل دست و دهانِ آن‌ها بود اما قلب‌اش سرد باقی مانده بود.


۷

در واقع کمی قبل‌تر آغاز شده بود- با نفرت، جنگِ خدای یاهو در مقابلِ عمالیقی‌ها. چشمی در برابرِ چشم، دندانی برای دندانی، پسرانی برای یک پدر. زیرا که جهانِ خدایان جهانِ شرحِ حال‌هاست و این شرح‌حال هیچوقت کهنه نمی‌شود، تنها شاخه‌هایش بیرون زده‌است - از پدران به پسران و از پسران به نوه‌ها- تا آخر نسلی بعد. " به خاطر بیاور که اسرائیل با تو چه کرده‌است!"
و بعدتر مغایر با آن "به خاطر بیاور که اسرائیل با تو چه کرده‌است!- و همچنین تا بعد ادامه دارد.
و ساموئل چه می‌توانست بکند؟ آن صدای روحانی، صدای پسِ پشتِ ذهن‌اش چیزهای وحشتناکی می‌گفت. گفت، برو و همه‌ی آن‌ها را قتلِ عام کن. هر کاری می‌توانی بکن- شمشیرها، چاقوها، کاردهای آشپزخانه، تبرها- و کشتار، کشتار، کشتارِ همه‌ی آن‌ها- مردان، زنان، سالمندان، کودکان، خردسالان، گوسفندان، شتران، خران، سگ‌ها و بقیه!
و او به راستی نمی‌خواست، حتا وقتی که یاهو او را به دست گرفت با نیرویی موحش تکان‌اش می‌داد. حتا زمانی که بدن‌اش رویِ زمین پیچ و تاب می‌خورد. شبیه ماکیان و گلویش بریده می‌شد- نمی‌خواست، اما صدایِ پشتِ سرش آواز سر داده‌ بود و کلمات به معابدش یورش برده بودند و حمله کرده بودند انگار که طبلی بوده‌اند:
خون، خون، خون بر خون/ خون بر زمین و خون بر بلندی‌ها
خون باز می‌گردد، خون به خون/ خون بر زمین، خون بر بلندی‌ها!
کلمات به او هجوم آوردند، تمامِ بدن‌اش انگار که دچارِ تشنج شده باشد. تشنج‌هایی که شدت می‌یافت و بر طبل می‌کوفت در معابد و اوج می‌گرفت- تا اینکه با هر کلمه دردی شدید به جمجمه‌اش نقب می‌زد، تا اینکه در هم شکسته می‌شد و صداها را دنبال می‌کرد، تا اینکه به سخن در می‌آمد و تا اینکه انجام‌اش می‌داد مثلِ همیشه.
داوود را چون شاهی نشانه کرده بود اما سائول مرادِ اصلیِ او بود، ازین لحظه‌، لحظه‌ای که چندی از آن نگذشته بود هنوز سائول مرادش بود. همین جاست، مردبلند قدی که با نگاهی نافذ و وحشی در چشم‌های سیاهش به او تعظیم کرده بود و می‌پرسید، "ببخشید، خانه‌ی پیشگو کجاست؟"
سائول را به خانه‌ی پیامبرش می‌برد و به او درس می‌آموخت انگار که پیامبری تازه‌کار بود. با دسته‌ای از دراویشِ پیشگو عازم‌اش می‌کرد. سائول بی‌که سوالی بپرسد ادامه می‌داد، با طبل و سنج و ناقاره می‌نوازند و دیوانه‌اش کرده‌اند. می‌گذارد که گیاه سبزرنگ پیامبر را بجود- گیاهی که خدایان را نشانش می‌دهد و ذهن شما را به سمتِ این ندا فرامی‌خواند. سائول به اعماقِ جهانِ ارواح نقب می‌زند. او را برای تفسیرِ خواب و رویا با گوی کریستال به سمتِ بتال می‌فرستد و سائول می‌رود. او را به ناب می‌فرستد که آزمونِ خواندن و نوشتن را بگذراند و سائول پیش می‌رود. آه، پاک و پرشور که سائول را باور دارد! تمامِ آزمون‌ها را با موفقیت پشتِ سر گذاشته و طالعِ او درست بوده، استعدادِ طبیعی برایِ همه‌ی این‌ها را داشته، سائول به فکر فرو می‌رود. می‌توانسته که پیامبری باشد و کمتر از شاه نباشد و بیشتر از یک پیامبر حتا اما چه چیز اشتباه شده؟ و چرا؟

۸
و شاید همه‌ی این‌ها با خستگی آغاز شده بود، خستگی که همه چیز را می‌بلعید. خستگیِ تمامِ این زندگی، بیشتر از دو دهه می‌گذشت که ساموئل میانِ اسرائیلی‌ها قضاوت می‌شد، به نذرهای آن‌ها تقدس می‌بخشید و با خدایان به خاطرِ آنها ارتباط برقرار می‌کرد و با خدایان به خاطرِ او ارتباط برقرار می‌کردند. سالها بود که بین راماه و بتال سرگردان بود، از بتال تا گیلگال، از گیلگال تا مزپه و دربرگشت به راماه. چطور خسته نمی‌شد؟ و نه تنها خستگیِ جسمانی و ماهیچه‌هایش همچنان که زمان می‌گدشت ضعیف‌تر می‌شد، تن اش که به میانسالی می رفت اوامر را اطاعت می‌کرد انگار که تسخیر شده بود اما روح‌اش هنوز پر از انرژی بود و حساس. اما این فرسودگی روح را به خود می‌کشد و قلب و ذهن را یکی می‌کند که آنها هیچوقت به خواب نمی‌روند. این خستگی سوراخی‌ست که در شکمش بزرگ می‌شود. این پژواکِ مدام است درونِ جمجمه‌اش. افکارِ خاکستریِ اوست که کم کمک فرو می‌ریزد. خستگی با صدایِ خسته‌اش در گوشِ او می‌خواند. دراز بکش، غرقه شو و بخواب.
چون خسته‌است بخشی از نقش‌اش را به پسرانش می‌بخشد، جوئل و ابیجاء. در واقع فکر می‌کند که باید این را زمانی پیش انجام داده بودم چراکه این وظیفه‌ی پدرست که هنرش را به پسرانش بسپارد و پسرانش پیش ازین در چهل سالگی هستند و همچنان از سویِ پدرشان حمایت می‌شوند.
"پسرها، گوش کنید!" با لحنی جدی می‌گوید. که پس از آن می‌توانی به خاطر بیاوری که مرا شنیده‌ای که در موردِ دیگران قضاوت می‌کنم. می‌دانی که چگونه در مورد شواهد پرسش کنی و اظهارات قابل رجوع را بررسی کنی. آزمون آب‌های نفرین شده را می‌دانی و آزمونِ آهنِ سفیدِ داغ را. تو آماده‌ای، شما قاضیان را فرامی‌خوانم."
"آیا مطمئنی، پدر! جوئل با ناباوری می‌پرسد. ساموئل هیچوقت نمی‌گذاشت که چیزی اتفاق بیفتد مگر اینکه مجبور باشد.
ساموئل آه کشید. نه، به هیچ وجه مطمئن نیست- پسرانش خاستگاه ناامیدی وتوجه بوده‌اند.
"پدرت برای این کار پیر شده و تو این شغل را می‌شناسی،" او می‌گوید، پسرها، تنها آبرویِ خانواده را نبرید. عدالت را برقرار کنید و نقشِ خود را با وقار و متانت پُرکنید.
"پدر، به ما اعتماد کن!" ابیجا می‌گوید، "می‌توانی از نگرانی دست بکشی!"
بسیار موقرانه دفتر را به آنها می‌سپارد، در محرابِ بلندِ بیتال، اما شکایت‌ها سریع وارد می‌شوند.
پسرها برای سال‌ها منتظر بوده‌اند که این کار را به دست بگیرند و حالا با هر چه در توان دارند برایِ آن می‌کوشند. هر آنچه که بر آن می‌توانستند دست بگذارند را گرفته‌اند، شایعه‌ای که در حالِ پخش شدن است وقتی که قاضی هست در آنجا که چیزی را ببخشد، تمام مراسلات به سمت خانه‌ی او گسیل شده‌اند – بره‌ای در اینجا و پوستِ شرابی در آنجا، سرویس بشقاب‌های مسی‌رنگ و قاشقِ عسل خوری، جوجه‌ای در اینجا و چند پیراهن در آنجا. در حیاط خدمتکاران بارِ خر را برداشته‌اند که با همه جور کالایی به رویِ زمین نشسته بود و دختران جوان آمدند که به او پیشنهادهایی بدهند: تمام اینها البته بعلاوه‌ی یادداشتی از فرستنده و این شغلِ قضایی در حالِ پاگرفتن بود حتا بعد از این که در نظر گرفتند که چه مبلغی را باید برای تزئین لباس‌ها بپردازند، قاطرهای سفیدی که اخیرا خریده بودند و یا خرج روزانه ای که مردم برای قضات می‌پرداختند- آنها همچنان عایدی اصلی خود را ضبط می‌کردند.
اما همچنان که ابراهیمِ بزرگ که در آرامش خداوند باد یک بار گفت تو می‌توانی تمام مدت سر مردم کلاه بگذاری یا اینکه برخی مواقع سر مردم کلاه بگذاری اما امکان پذیر نیست که در دهانِ مردم را ببندی. مردمِ فقیر هیچوقت نمی‌توانند در محکمه از خود دفاع کنند و این حقیقت پرمخاطره به اندازه‌ای بود که هر خطایی را پوشش دهد اما آمارِ سرخوردگی وخشونت داشت زیاد می‌شد. به خاطر این همه فلسطینی‌ها محکم به کارشان چسبیده بودند و جمعِ مالیاتِ آن‌ها هیچکس را بی‌نصیب نگذاشته بود. فقیر یا دارا، خشمی بزرگ آنها را تهدید می‌کرد تا قبایل و خانواده‌ها را متقاعد کند.


۹


ساموئل همه‌ی این ها را می دید و نمی‌دانست که چه کند، سخت است که وظیفه‌ای را به دوش بکشی زمانیکه آن مسئولیت را وانهاده‌ای و تمامِ پسرها، پسرها چگونه‌اند؟ سرزنش‌شان می‌کرد، خواهش می‌کرد از آنها حتا تهدیدشان می‌کرد اما هیچ فایده‌ای نداشت. هر روز دعا می‌کرد که خدایان هدایتش کنند. اما پیامی نمی آمد و همه چیز روز به روز وخیم‌تر می‌شد. سرِ آخر روسای قبیله‌ی شورای بزرگ را برای یک جلسه‌ی ضروری در گیبون جمع کرده بود، آنچه را که می خواستند تصمیم بگیرند تصمیم گرفته بودند. لائیش پیر آنها را به سمت خانه‌ی ساموئل در راماه هدایت کرده بود.
"خوش آمدید!"
خانه‌ی پیامبر پر از آدم بود. قبایلِ جنوبی بزرگشان را فرستاده بودند: جودایش، سمونایت، جرملیا، کنایت، کنیزایت، و تمام قبایل اردنی میانه، بنجامینی‌ها، افرامیت‌ها، منشیت‌ها، گدیت‌ها وروبنایت‌ها... آنها همه اینجا هستند و پیامبرِ تازه کار دارد به جلو و عقب می‌رود. پاهایش را می‌شورد و آب می آورد و آجیل و میوه صرف می‌کند.
ساموئل درباره‌ی هدفِ این دیدار ذهنیتِ خوبی دارد اما هنوز با زمان بازی می‌کند، منتظرِ نشانه‌ای ست.
چندبار پسرها را سرزنش کرده بود، آنها را تهدید کرده بود و از آنها خواسته بود؟ اما هیچ، آنها به او گوش نمی دادند و کاملا برعکس، این دیوانگیِ که آنها را دربرگرفته بود مدام بیشتر می‌شد و به آن حدی می‌رسید که دیگر به خود زحمت نمی دادند که کارهایشان را مخفی کنند انگار که می‌خواستند که دیگران این همه را ببینند و پایانی برای آن بگذارند.
ساعتی دیگری گذشته است بی هیچ نشانی از خدایان.
"پسرِ خداوند!" لیاش می‌گوید: "تو بزرگِ ما هستی! تو دهانِ خداوند هستی! تو به راستی در میانِ ما قضاوت کرده‌ای اما حالا پسرانت قاضیانی هستند که بازپرداخت را به زیرِ میز می‌برند، شاهدان را مخفی می‌کنند و قوانین را زیرآبی می‌روند. خطاکار را درستکار جلوه می‌دهند و درستکار را خطاکار اما نمی‌توانند همینطور به کارِ خود ادامه دهند- باید متوقف‌شان کنی و حالا استادِ ما شما دیگر خیلی پیر شده‌ای پس چه کسی چون تو می‌تواند چنین قاضی‌ای برای اسرائیل باشد تا کارها را قضاوت کند. برای مدتی دراز ساموئل ساکت است و به درونِ خود گوش فرا می‌دهد. خدایان کجا هستند زمانی که به آنها نیازمندی؟ صدایی بر نمی‌آید، پدر و مادرِ ما در آسمان- یاهو و اشره- قاضیِ دیگری را در اینجا خواهند یافت." این را سرِ آخر می‌گوید.
نه استاد ساموئل ، نمی‌توانیم که اینجا بنشینیم و دست رویِ دست بگذاریم که قاضیِ عادلِ دیگری پیدا شود، ما به خود اجازه‌ی چنین رفاهی را نمی دهیم. اگر رئیسی نداشته باشیم، لشکر از هم می‌پاشد- قبیله از هم می‌پاشد و فلسطینی‌ها برمی‌گردند و هرچیزی که در اینجا باقی مانده را بر می‌دارند. به ما پادشاهی بده، ساموئل!
"پادشاه! شما دارید به چه چیز اندیشه می‌کنید؟ تنها خداست که بر اسرائیل حکم خواهد کرد، ما مردمِ آزادی هستیم. آزاد! نگاه کن که چه آزادیم، ساموئل، تا چه اندازه آزاد؟ حکمرانِ فلسطینی در میک مش است و بازرسی ارتش بر سرِ هر کوره راهی. چشم‌هایت را باز کن و ببین که چه چیزهایی در اینجا در تقابل است. به فلسطینی‌های ملعون بنگر، حکومت به سامانی دارند و ارتش حرفه‌ای و سلاح‌های پیشرفته، ارابه‌های زره پوش و صنعت! اما ما چه داریم؟ مشتی سلاحِ سبک که در زرادخانه مخفی کرده‌ایم؟ تیر و کمان‌های بچگانه؟
تمام افزارفروشی‌های ما بسته شده است و ما حتا اجازه نداریم چاقویی بسازیم! و در حرکتی مخفیانه چه دستاوردی خواهیم داشت؟ هیچ! ما شبیه مگس‌هایی هستیم که داریم شیر را می‌ترسانیم- وزوز می‌کنیم و شیر آنها را با صفیرِ دُم اش پرت خواهد کرد و خواب می کندشان. حقیقتِ داستان این است که ما چنین منزلتی نداریم یا هیچ بنیه و توانِ واقعی این‌ها را تغییر نخواهد داد، ساموئل به ما پادشاهی بده!
به خاطرِ فلسطینی‌ها، بله؟ بادا که مات خدایِ مردگان آنها را با خود ببرد. بادا که آناتِ انتقام گیر آنها را مغلوب سازد. خدایان که از آنها مراقبت می‌کنند، دیگر شاه چرا؟ شاه زمین‌ها و تاکستان‌ها را با خود می‌برد.پادشاه برای دارایی‌های تو مالیات‌ تعیین می‌کند. کلفت‌ها، خدمه، الاغ‌ها و اسب‌هایت را برای خودش برمی‌دارد. دخترانت را به عنوان آشپز و صیغه با خودش می‌برد و پسرانت را به عنوان کارگر مزرعه و آهنگر و مجبورش می‌کند که برایش افزار جنگی بسازد و آنها را سرباز وظیفه ارتش اش می‌کند. مردم! اگر اربابی برایِ خود بسازید برده‌اش خواهید شد وبرده‌داری، برده داری با تمامِ آنچه که به همراه دارد در تو خانه می‌کند؛ کرنش، تملق و فریب، چرا چنین چیزی را می‌خواهی؟"

" و فکر می‌کنی حالا دارد چه اتفاقی می‌افتد؟ مگر فلسطینی‌ها ما را تا گردن در مالیات نگذاشته‌اند؟ مگر پسران و دختران ما را با خود نمی‌برند که برایشان کار کنند؟ جوانان ما از آنها تشکر می‌کنند اگر که بگذارند از بازرسی رد شوند و به سرِ کار بروند. بهتر نبود اگر که برایِ شاهی از خودِ ما کار می‌کردند که به پادشاهی از خودمان مالیات دهیم؟ که ارتشی از آن خود تشکیل می‌دادیم؟ و شاید که پیروز شویم. به نام یاهو گاو نر پیر، به نام خدای این لشکر به ما شاهی بده و ما به آنها نشان خواهیم داد که اشغال چیست؟ به ما شاهی بده که تا آخرِ همه چیز خواهیم رفت! به ما شاهی بده که ما تاکستان‌ها و الاغ‌ها و زنان آنها را از آنِ خود خواهیم کرد! به ما شاهی بده که آنها را به دریا بیندازیم."

کاش می‌توانستم که به تو بگویم که چطور پیامبر با آهی این را به تو گفته بود، " دوستانِ من بزرگترها! چه دارم می‌شنوم؟ در آرایشِ جنگی با این فلسطینی‌ها می‌خواهی که شبیه آنها شوی؟ و مانند فلسطینی‌ها شدن کافی نیست دوستِ من. برای شکستِ فلسطینی‌ها باید از آن‌ها بدتر باشی. و از چه رو؟ که آنچه را که بر سرِ تو آورده‌اند بر سرِ آنها بیاوری؟ و دوستانِ من این همان است که اهریمن می‌خواهد.

اما چنین چیزی نمی‌گوید. نه فقط به خاطرِ اینکه می‌داند این آن چیزی نیست که آن ها را متقاعد کند بلکه به خاطر اینکه او خودش اینجور فکر نمی‌کند. به خاطر اینکه حتا خدایان اینگونه نمی اندیشند و ساموئل که در تمامِ زندگی‌اش به خدایان گوش داده‌است شبیه آنها می‌اندیشد. او که انگار چیزی درباره‌ی جنگِ دهشتناک بین دو خدای یاهو و یم نشنیده‌است یا بینِ بعل و مات؟ آیا این یاهو نبود که سرهای مارهای دریا را که شکست داده بود درهم کوبید؟ آیا این مات نبود که به سمت برادرش بعل تونلِ مرگ را ساخت؟ آیا این آنات نبود که گردنبندی از سرِ دشمنانش ساخت؟

ساموئل ساکت است. اگر خدایان چنین دقیق به انتقام می‌اندیشند پس چرا موجوداتِ فانی چنین نکنند؟

"پسرِ خداوند!"، لایش ادامه می‌دهد، "تمامِ قبایل چنین فکر می‌کنند، تمامِ قبایل از یک ذهنیت برخاسته‌اند، همه‌ی آنها می‌گویند تا چه زمانی می‌توانیم در ترس زندگی کنیم؟- ما به پادشاهی احتیاج داریم! پادشاهی که به عدالت قضاوت کند، پادشاهی که همه‌ی قبایل را متحد سازد، پادشاهی که راه بلدِ ما باشد در جنگ با این اشغالگری!"

آنها حتا ذره‌ای ایمان ندارند، ساموئل به غصه فرومی‌رود. به یاد می‌آورد که چطور در جنگ میتزپاه، بعد از شکست در ابنظر، درویش‌ها را فرستاده بود تا وجدانِ مردم را بیدار کنند که آنها را به تشویش بیندازد که چطورگذاشتند که آن روحِ پلید آنها را تسخیر کند و با چه شور و هیجانی جنگیدند، چون ستوران جنگیدند تا ستون‌های فلسطین را شکار کنند. با نیزه‌ها، چنگال‌ها و داس‌هایشان به آنها حمله کردند و بی‌ترس ارابه‌های جنگ که سرعت می‌گرفت را از کار انداختند. انگار که هجومی از حشرات بود برای هر ده‌تا که زیرگرفته می‌شد و با خنجرِ چرخ‌ها در هم شکسته می‌شد. کسی توانست چرخی را پنچر کند و آن را در هم بشکند. "یاهو بزرگ است!" درویش‌ها فریاد سر دادند تا اینکه جنگجو‌ها همه خروشیدند: "یاهو بزرگتر است!"

خدایان صدای همبستگی و رزم آنها را دربرگرفتند، سواران را دستِ خالی تکه‌پاره کردند، خنجر زدند و بریدند. چشم‌هایشان را از حدقه بیرون کشیدند و خونِ آنها را آشامیدند. آه که چه پیروزی‌ای بود- در مقابلِ تمامِ آنچه غریب می‌نمود! ایمان چه پیروزی‌ای برای آنها آورده بود که چه زود همه چیز را به فراموشی سپرده‌ بودند. آه که چه آسان به فراموشی سپرده بودند! شاهی که می‌خواستند را...

"به ما شاهی بده!"

چشمانِ ساموئل بر حالِ مضطربِ پیرترها متمرکز شد و بعد به پشتِ سر که انبوهی به نظاره نشسته‌ بودند. آنجا بر آن خانه‌های قهوه‌ای‌رنگِ آفتاب سوخته که از گِل وُ نی ساخته شده بود وبا درختان سقز که بر شیبِ ملایمِ تپه‌ها روئیده بود و چشم‌هایش خیره شد بر ابرهای پیچکی که در آسمان سکون گرفته بودند. به فکر فرو می‌رود. به راستی که آزادی نسبی‌ست. آزاد شدن از دست فلسطینی‌ها؟ آزاد شدن از دستِ اسرائیلی‌ها؟ و شاید آزادی از دستِ خدایان؟

بله، همین است، به خودش می‌گوید، آیا آن‌ها پادشاهی خواسته‌اند؟پادشاهی خواهند داشت. به آنها پادشاهی خواهد داد. پادشاهی که با مشتی آهنین برای قبایل نظم و مقرراتی معین کند. پادشاهی که لشکری بسازد و فلسطینی‌ها را دور سازد. پادشاهی که با ادومایتی‌ها و عمونایتی‌ها و آرامیت‌ها بجنگد. پادشاهی که عمالیقی‌ها را قتل‌عام سازد و گیبونایتی‌ها را ریشه‌کن کند.

۱۰

آه و افسوسِ عمیقی از ذهنِ ساموئل گذر می‌کند. چوبدستِ قاضی که از آن زمان به سائول سپرده شده زمانیکه جائول و ابیجا به سراغِ رتق و فتق کارهای خدایان رفته بودند- شفابخشی، طلسم، احضارِ ارواح و پیشگوییِ آینده- تمامِ این کارهایِ متداول و پیشِ پا افتاده که بادا که اینگونه بوده است همیشه، پسرها را به برکتِ آشره ساخته شده‌اند اما ساموئل همچنان نگران است، نه به خاطرِ اینکه پرداختن به امورِ خدایان امری‌ست نامناسب بلکه مغایر با آن بسیار هم صواب است اما غیر ممکن‌است که بتوانی آنها را فریب دهی و این چیزی نیست که بتوانی به گوشِ پسرها فرو کنی. در این حین به نظر می‌رسد که گاد خدایِ بخت وُ اقبال دارد به آنها رویِ خوش نشان می‌دهد. کار و کسبِ خدایان داشت رونق می‌گرفت، خاصه اینکه سائول بنا را بر این گذاشته بود که در آرایشی منظم جادوگران را ریشه‌کن کند. پیشگوها و فالگیرها و پسرانِ آنها آنچه که تو دوست داری را می‌گویند. حاشا که آنها احمق نیستند و دارند از استبدادی که به ارث برده‌اند سود می‌برند. درست و صواب، شفا‌دهندگان مقدس مآب و پیشگویانِ معبد کارشان درست است که مردمان می‌خواهند که اینگونه از بیماری‌هایشان علاج پیدا کنند. ساموئل به فکر فرو می‌رود که بداند چه‌کسی به آن‌ها خیانت کرده یا اینکه تب و هیجانی را در مردان و زنان بلند کرده است. نگرانِ جائول و ابیجاه است انگار که آنها هنوز کودکی هستند و همزمان انگار که در اعماقِ روح‌اش از آنها شرمگین است.

سائول در این مسابقه از پسرها تیپا می‌خورد، نه که بخواهد شخصا به پدرشان لطف کند. نکته‌‍‌ی صحیح اینجا بوده که او از آن‌ها کم نمی‌آورد و به راستی باور دارد که دارد کارِ درستی می‌کند. همه‌جا به جستجویِ جادوگران و فالگیرها می‌گشت، آنها را سریع به دادگاه می‌کشاند و مردم شهر را مجبور می‌کرد که دمِ دروازه آنها را سنگسار کنند. نه تنها سائول در تمامِ سنگسارها درشهرهای بنجامین حاضر بود بلکه تمام مراسم را خودش افتتاح می‌کرد و آن را به شکل مراسمی مذهبی هدایت می‌کرد.

"به نامِ آنات شیرِ ماده!" قبل از اینکه مراسم سنگسار آغاز شود مردم را فرامی‌خواند."به نامِ یاهوی غرنده! مرگ بر تاجران تقدیر باد!"

این به خاطرِ این نیست که سائول به طلسم و جادو و پیشگویی اعتقاد نداشته بلکه برعکس او واقعا به اینجور چیزها اعتقاد داشت و به خاطر همین جادوگران و فالگیرها را مورد آزار و پی‌گرد قرار می‌داد. با شور و حرارت موعظه می‌کرد که تنها پیامبران در هاله‌ی شهود میتوانند وسیله‌ی درخوری برای خداوند باشند و هر کس دیگری بخواهد ازین راه کاسبی کند دارد به شغلِ او خیانت می‌کند.هر کسی که شغلی از پیشگویی و خبر از عالم غیب داشت ملحد خطاب می‌شد و سرش را به باد می‌داد. گرچه این قانون بر علیه سازمان‌های مذهبی نبود. حتا در معبدِ گیبون، بیتال و ناب تو نمی‌توانستی آزادانه با خدایان سخن بگویی اما برای پادشاهِ جوانی مثلِ او این موسسات پیش کسوت به نظر می‌رسیدند و آنچنان اساسی داشتند که شاه نمی‌توانست با آنها برخورد کند.

به ساموئل هشدار داده شد که چطور انتقادهایش در دکان ساختن برای مذهب توسطِ پیروان پادشاه به پیگردِ جادوگران منجر شده است. "طلسم و احضارِ ارواح چیزهایِ کوچکی هستند" برایش توضیح داد، "مسئله‌ی مهم این است که تو نمی‌توانی بیش ازین پیش بروی و به خاطرِ یک گناه چیزها را با نذر و قربانی جمع و جور کنی- نمی‌توانی چنین از خدایان طلبِ بخشایش کنی."

سائول گوش داد اما پیگرد را متوقف نکرد. ما همچنان با معابد سرخواهیم کرد، به خودش چنین گفت، در زمانِ خودش. آخرش به حسابِ آنها خواهیم رسید.

نگرانیِ کارگزارانِ او کمتر از ساموئل نبود و این چیزی به مقام‌اش اضافه نمی‌کرد.مردم پشتِ سرش حرف می‌زدند و شاخ در آورده بودند. "پیامبر دیوانه‌است،"با خود می‌گفتند. " کدام پادشاهی در چنین چیزهایی دخالت می‌کند؟"

اما در واقع این کارهای سائول بود که در قلبِ ساموئل جا‌خوش کرده بود. چراکه سائول خود مسیح بود که توسط خدایان نشان شده بود و این ماموریتی نبود که به آن فرستاده ‌شده بود بلکه بی هیچ سوالی فدای آن بود.

پس اینجا هستیم، ساموئل می‌اندیشد. او بالاخره شاهی پیدا کرده که آنها را متحد ساخته .آنها را پیروز کرده که چون پسرانش فاسد نیست. سائول مالیات‌ها را میزان کرد. اما خانه و زمین اشخاص را متناسب نکرده بود و نه حتی الاغ‌ها یا بزهایشان را. حتا کلفتی را از دختران قبایل برنگزیده بود و پسرانشان را برای خود برنداشته بود که زمین‌اش را شخم بزنند. آنجا، شاه به شکل قانونی این حق را داشت. اما سائول اینچنین نکرده بود و ساموئل به او هشدار داد که این کار را خواهد کرد.

سائول، با خود فکر می‌کند، پادشاهِ خوبی‌ست اگر که ضرورتی پیش بیاید اما در موارد دیگر شبیه شیری‌ست که دفتر گرفته است. شبیه یکی از ماست، قضات. و مشکل چیست؟ روح ما را دربرمی‌گیرد و ما بیدار می‌شویم که کاری انجام دهیم. مشکلی نیست؟ ناپدید می‌شویم. اما چه کسی این روزها به قاضی نیاز دارد؟ زمانشان گذشته است. زمانِ قبایل گذشته است. خدایان سخن گفته‌اند و او، ساموئل این را شنیده‌ است. قبایل دیگر به کسی نیاز ندارند که آن‌ها را نجات دهد، زمانی که این همه پرزحمت است- دیگر کفایت نمی‌کند. آنها به استادی نیاز دارند که به آنها لانه را نشان دهد.آنها به شاهی احتیاج دارند که برای آنها قلمرویی بسازد. شاهی با سرِ یک فلسطینی، یک حکمران.

دقیقا به خاطرِ همین است، به اندیشه فرو می‌رود که تقدیرِ سائول پیش ازین مهر وُ موم شده است. درست است، آنها ازو می‌ترسند، آنچنان می‌ترسند که انگار که خدایان و شیاطین هستند. روز از پیِ روز تنها ابنر است که آنها را در قلمرویی محکم ساخته است. ابنر که خدایی ندارد. اگر ابنر بفهمد که او داوود را پادشاه ساخته است، بی هیچ تردیدی او را نابود خواهد ساخت.

۱۱

اما تو نباید هر آنچه را که از ذهنِ ساموئل می‌گذرد باور کنی. وقتی که درباره‌ی سائول فکر می‌کند برقی از دلتنگی و احساسِ خطا چشم‌هایش را پوشانده است. و بیشتر از یک بار خیال‌هایش قلب‌اش را و جهانی که شکسته‌است را ترمیم می‌کند.

به خاطرِ اینکه درست است، درباره‌ی سائول می‌توانی بگویی که او متعصب است. حتا می‌توانی بگویی که او از تعادل کافی برخوردار نیست. البته این سخت است که بگویی از واقعیت جدا شده است و اگر حتا خودش هم این را بگوید، تو این را باور نکن.

سائول در جهانِ کشمکش‌های بی وقفه زندگی می‌کرد در واقعیتی که تنها کسی که از خود گذشته است می‌تواند نجات پیدا کند. سائول چنین نجات یافته‌ای ست، همیشه آگاه و هشیار. و وقتی که ارواح او را فرانمی‌خواندند زیراکه هیچ چیزِ کوچکی را برای شانس و تقدیر باقی نگذاشته‌اند.

در نقشِ فرماندهی با ابنر و جاناتان برای عملیات‌های جنگی بی هیچ نقصی برنامه می‌ریخت و اینکه چطور این قلمرو را بگرداند.

شبیه گیدون و جفتاء پیش از او،سائول قبایل را برایِ جنگی ضروری استخدام کرد اما بعد از پیروزی بر آمونایتی‌ها، همه را به خانه نفرستاد. سه لشکرِ منظم را تحت فرماندهی اش نگه داشت تا با تهدیدِ فلسطینی‌ها مقابله کند. اما آنها همچنان هرآنکه از شاه سرپیچی می‌کرد را تنبیه می‌‌کردند. بعد ازعملیات جنگی که پی در پی بر تپه ادامه داشت، گیبا و بنجامین را گرفت و از حکمرانِ فلسطینی آزاد شد. شهرِ پایتختِ قلمروِ جدید را ساخت و برای همه اشکار بود که او در اینجا شاه است و آنجا را بعد از آن به نامِ خود خواند؛ گیبا شهرِ سائول. با مشتی آهنی بر این شهر حکم می راند و هر که با او مخالفت می‌کرد را از بین می‌برد.تمامِ قبیله‌ی کیش پشتِ سرِ او بود.و پشتِ قبیله‌ی کیش، تمامِ قبیله‌ی بنجامین که بهترین جنگجوها بودند. به او افتخار می‌کردند و از او انتظاراتی داشتند. شبیه هر فرمانده‌ای پیش و پس از او، سائول دیگر به خودش تعلق نداشت.

و این به خاطرِ این نبود که سائول آن چیزِ غریبی که ساموئل در او دیده بود را نداشت. او قدرت علوم غریبه را داشت حتا بیشتر از آنچه که ساموئل قادر بود که ببیند. نقشِ شاه را با تمامِ جدیت بر بالای خود می‌دید. اما شاه چه بود؟ ساموئل او را برگزیده بود و به آن قوام داده بود در تصورش. شبیه نماینده‌ی خدایان و سائول درست شبیه الی و ساموئل پیش از او فرماندهی قبایل را در مسائل دنیوی و آخروی را پیشِ رویِ خودقرار داده بود.

و به راستی با این همه شهود و رویا و دیوانگیِ درونِ چشم‌هایش و با این روحِ معنوی که دوباره او را در برگرفته بود. با هاله‌ای آنجهانی پوشیده شده بود. برایِ خدایان قربانی می‌کرد، پیشگویی می‌کرد، موعظه می‌کرد و جادوگران را می‌کشت، غیبگوها و فالگیرها را. درست است، اگاگ را نکشت اما در همان زمان متقاعد شده بود که دارد کارِ درست را انجام می‌دهد که خدایان مرگِ چنین مردِ خوش قیافه‌ای را نمی‌خواستند.

آنچه برایش اهمیت داشت این بود که به عنوانِ مسیحِ خداوند برگزیده شده.یک شاه و پیامبرِ آسمانی. تنها مشکل این بود که جایگاه او نیمه خالی بود.ساموئل، پیامبر و روحانی، باقی مانده بود که به نام خداوند امر کند و هیچ قصدی نداشت که این شغل را ترک کند.

۱۲

شبیه باغِ وحش بر در قصرنیز باید اعلانی باشد که بگوید "هر آنکه نزدیک شود، زندگی‌اش را در دستانش گرفته." اما نه، لزومی به آن نبود چراکه هیچ آدمِ عاقلی به سائول نردیک نمی‌شد وقتی که توسطِ خدایان تسخیر شده بود. نه حتا ابنر و نه حتا جاناتان. حتا حالا که اوج قدرتش گذشته. سائول یکصد و هشتاد و هفت سانتی‌متر ماهیچه است.شانه‌ها و بازوانش جای زخمِ ده‌ها کمان و شمشیر است که به شکلی جادویی درمان یافته بودند از زخمی کاری. به جای اینکه عصایی به دست داشته باشد نیزه‌ای به دست دارد و اگر به او حمله شود تو هیچوقت نخواهی دانست که او چه ممکن است با نیزه‌اش بکند. همه هنوز به یاد می‌آورند که چه اتفاقی افتاد وقتی که ماموران از جابش گیلعاد آمدند و به او گفتند که چطور ناهاش آمونی داشت تهدید می‌کرد که چشم‌های گیلعادایتی ها را بیرون بکشد. سائول تازه از مزرعه با گاو آهن و ورزاو برگشته بود و وقتی که داستان را شنید هول کرد. تبرزین‌اش را می‌آورد و گاو را تکه تکه می‌کند. دنده، جگر، دل، بیضه‌ها، دم و پاهای حیوان را جدا می‌کند و بعد قاطی خون تکه گوشت‌های بریده شده‌ی بازوی حیوان را به سمت فرستاده‌ی وحشت زده پرت می‌کند.

"گوش کنید دوستان!" فرمان می‌دهد. " این جنگ است. بروید به تمامِ قبایل و به نامِ من آنها را خبردار کنید که هرکس تا یک هفته نیاید و خودش و سلاح‌اش را گزارش ندهد، این سرنوشت دام‌هایش خواهد بود! حرکت کنید، زود!"

هیچکس آنقدر شجاع نیست که با او جر و بحث کند. خدایان از لب‌های او سخن می‌گفتند انگار که وحی مُنزلی بود که کسی نمی‌توانست آن را رد کند.

وقتی که توسط ارواح تسخیر می‌شد انگار که کسِ دیگری بود، رگ‌های پیشانی‌اش ضربان می‌گرفت و قرمز می‌شد، ابروهای سیاهش باریک و پهن می‌شد و تمامِ صورتش شکلی وحشتزده و شیطانی به خود می‌گرفت.

وقتی که ارواح او را تسخیر می‌کنند نه شبیه یک شاه حرف می‌زند و نه شبیه مردمِ عادی، ارواح دهانش را باز می‌کنند و شبیه مارها حمله می‌کنند.

این همان چیزی‌ست که همین الان دارد برای او اتفاق می‌افتد- چشم‌هایش گرد شده‌است انگار دارد چیزی را می ببیند که دیگران نمی‌توانند آن را ببینند، لبِ پائینی‌اش می‌لرزد و دست‌اش شروع به تکان تکان پهنه‌ی نیزه بر زمین می‌کند. برای همه آشناست این و به گوشه‌ای از اتاق می‌روند اما درست در همین لحظه ابنر، داوود را به سمتِ سائول هل می‌دهد.

نفسِ کسی در نمی‌آید. پسرانِ شاه، ملخیشوا وایشوی، از ترس به پائین می‌نگرند تا نبینند که دارد چه اتفاقی می‌افتد.

اما آنجاست که داوود در شکوهِ جوانی‌اش برمی‌خیزد و چشم‌هایش که می‌درخشد بی‌هیچ نگرانی‌ای به اطراف می‌نگرد. درحرکتی نامحسوس موهای قرمز تیره‌اش بر رویِ شانه‌هایش می‌افتد. آنچنان در خود غرقه‌ است که ردی از اضطراب موجود در اتاق او را دربرنمی‌گیرد.

"گوش کن ای اسرائیل!" بی‌اختیار از دهان جاناتان بیرون می‌آید، "چه مردِ جذابی!"

داوود کاملا از زیبایی خود خبر دارد و کاملا با آگاهی آن را به اطراف تشعشع می‌دهد اما بر سائول کاملا بی‌نتیجه است.

پس آیا این همان است که باید باشد، داوود اندیشه می‌کند. مردم چه می‌گویند؟ آیا این ذهن اوست که از خدایان و فلسطینی‌ها پُر شده؟ آیا این همان شاهی‌ست که نقش‌اش را من باید بازی کنم؟ این پادشاهی که مرا نمی‌بیند حتا به هدایایی که پدرم همراهِ من فرستاده نگاه نمی‌کند – الاغی را با نانِ پیتا فرستاده، بزغاله‌ای برای کباب و یک پوستِ بزرگِ شراب! چه پادشاهِ عجیبی! خانواده‌ای ندارد که بخواهد به آنها برسد؟ دوستی ندارد؟ همراهی؟ شاه، با خودش می‌گوید، تسخیر ناپذیر است اما این فرصتی برای من است و شاه من را می‌بیند اما چگونه.

انگشت‌های داوود با اطمینان به دور تارها می‌گردد و می‌چرخد تا اینکه صدایِ موسیقی از چنگ بلند می‌شود، چنان نرم که شبیه یک لالایی.

حتا در فراقی کوتاه

اندوه است-

آنچه ما بودیم گذشته‌ است.

حتا اگر قسمت کنیم

آن سایه‌ی درخت را برجاده

یا اینکه نگاهمان را قسمت کنیم

از همان غروب

آنچه که ما بوده‌ایم گذشته است.

حتا عشقی نامیرا

در پلک زدنی می‌گذرد-

مردی که بوده‌است و حالا نیست

شبیه برگی که می‌افتد

کُپه می‌شود

پائیزِ دیگری بر سینه‌های ما.

دقیقه‌ها می‌گذرند و ضرب گرفتنِ نیزه بر زمین شتابِ کمتری می‌یابد، کاهش می‌یابد تا اینکه کاملا متوقف می‌شود. لب‌های شاه از لرزیدن بازایستاده، چشم‌هایش روشن می‌شود و داوود را می‌بیند.

"ای داوود، ای روحِ من!" به آرامی می‌گوید. "برای ما ترانه‌ای از قلبت آورده‌ای."

۱۳

خواندنِ این فصل را برایِ داوود به پایان می‌رسانم و طومار را می‌پیچم.

"آه، آه، کلماتی که درخور امروز هم هست ." این را می‌گوید درحالیکه چشم‌هایش پر از دلتنگی شده است- "مردی که پیش ازین بود و حالا دیگر نیست..."

"بله عمو، ما پیر شده‌ایم اما آرزوی زیستن هنوز در سینه‌ی پیرِ ما هست."

"آنچه ما بودیم گذشته است..."

" و آنچه که تو در ترانه‌ات خواندی درست بود، زندگی پیوسته ما را تغییر داده است."

"نه، جاناتان! بالعکسِ این است." می‌گوید: "مثلِ این است که سفال مجسمه را با گِل شل و نرمی قالب گرفته باشد. این همانجور که ما زندگی‌مان را شکل داده‌ایم."

چهار ساعت در برقی گذشت انگار که چند دقیقه بیشتر نبود. بینِ گل‌ها و درختان در سرسرا، درخشش روز دارد از بین می‌رود و چشم‌انداز در نوری که نرمتاب شده دارد عمق می‌گیرد.

"دقیقه‌ها می‌گذرند و ضربات نیزه بر زمین بی شتاب می‌شود..." برایش می‌خوانم. این فصل را تمام کرده‌ام اما داوود به شکلِ نامنتظره‌ای بر من خیره است.

"آیا این است؟"، می‌پرسد.

"این جایی‌ست که آغاز می‌شود، مگرنه؟"

"آری، آری، من آنجا به زیبایی ترانه‌ای می‌خوانم- "مردی بود که..."

آه، بله- اما کافی‌ست. بعلاوه، من همچنان دبیر او بودم، حالا چطور است که کمی اتفاقی هم بیفتد؟ بگذار فردا فصل پیروزی داود بر جالوت را به پایان برسانیم،" پیشنهاد می‌دهد.

" حالا نه!" مخالفم. به این سرعت عمرم و کتابم زود به پایان می‌رسد.

"در چهار پنج فصلِ بعدی ما به فلسطینی‌های تو می رسیم، به او قول می‌دهم اما قبل از آن باید درباره‌ی جنگ‌های سائول و کشتار جادوگران بگویم، چگونه از مدار خارج شد و چگونه با خدایان از سرِ جدال برخاست.

"یک دیوانه‌ی واقعی بود."

"شاهِ اسرائیل بود، استاد!"

آویشاگ با کجاوه‌اش می‌آید تا داوود را به شام ببرد. به آنها می‌گوید که یک لحظه صبر کنند.

"باشه، درست می‌گویی." شکایت می‌کند:" قصد ندارم که دیکته کنم اما این مردی که این قلمرو را ساخته‌ است من هستم اما بدون سائول غیرممکن است که بفهمی چطور این اتفاق افتاد زیراکه - صحیح که تفاوتی نمی‌کند او چقدر دیوانه باشد- و هیچکس نمی‌تواند این را از او بگیرد.

۱۴

سائول یک ماه است که اینجا در مواجهه با ارتشِ فلسطینی‌ها گیر کرده است. هیچ کس نمی خواهد که اولین حرکت را انجام دهد. به پائین نگاه می‌کند به دره‌ی الاه و ردیفِ ارتشِ فلسطینی‌ها به ترتیب که سوسو می‌زند و ستون‌هایی از ارابه‌های آماده. گردان‌های سبک در دو جناح و گردان‌های کنعانی‌ها و همراهانِ اسرائیلی آنها. چه ترتیبی، چه قدرتی و چه اشتهایی! قبل‌تر تمامِ این صحرای ساحلی متعلق به آنها بود و حالا آنها می‌خواهند از دره‌ بگذرند تا به حبرون و بیت اللحم برسند و هرچه که باقی مانده است را بگیرند.

موفق شده که آنها را در اینجا متوقف کند، روبرو شدن با سوخو زمانی که دره هنوز باریک است. اما چه کسی می‌تواند ابزار آلاتِ روغنکاری شده‌ی جنگ را برای مدتی طولانی‌تر دوام بیاورد؟

در این میانه صف‌ها به پیش رفته‌ بودند اما حرکتی مشاهده نمی‌شد.

تقریبا یک ماه شده که جالوت جنگآور تک آورشان به ضرس قاطع در حال جنگ با اسرائیلی‌ها بوده است. یک ماه است اما هنوز هیچ یک به پیش نیامده است. نه به خاطرِ اینکه سائول ترسیده است، نه حتی ذره‌ای. کیسه‌ی چرمی‌ای به دور گردن‌اش بسته شده که درونِ آن طلسمی برای حفاظتِ اوست- دو تکه طلا و نقره‌ی مثلثی شکل که افزار جادویی خدایِ بعل است. نه شمشیر، نه نیزه و نه کمان می‌تواند به او ضربه بزند و در هر صورت، چه چیزی برای از دست دادن دارد؟ این قلمرو نفرین شده؟ زنان صیغه‌ای؟ چاپلوسان دستبوس؟ پیامبرانِ دیوانه؟ اعتراض‌هایی پشتِ سر هم؟ تنها شاید شاهزاده‌هاش مثل جاناتان، ملخیشوا، ایشوی و ایشبال- آنها که نمی‌خواهند ببازند. برای یک لحظه تصور می‌کند که همه‌ی آنها مرده‌اند، قلب‌اش غنج می‌رود. و فرض می‌کند و فقط فرض می‌کند که او بتواند یکی از آنها را نجات دهد؟ ایشبال، وجدانش تیر می‌کشد و اعتراف می‌کند که کمترین ضرر را خواهد رساند... و بدترین آن جاناتان خواهد بود. جاناتان پهلوان، شازده‌ی تاجدار، باشد که بعل ازو حمایت کند و به او نیرو ببخشد. جاناتان با طره‌ی موی سیاهش، جاناتان که قلب‌اش ساده و پاک است. آه، ای خدایان بزرگ، جاناتان را از ما نگیرید!

سائول مردِ بزرگی‌ست اما وقتی که در کنارِ جالوت قرار می‌گیرد یا هر چه که در فلسطینی‌ها می‌ بیند، شبیه یک کوتوله به نظر می‌رسد. شاه به جنگِ تن به تن نمی‌رود اما سائول هنوز قادر نبود که فرصت‌هایش را سبک و سنگین کند. فلسطینی مُرده است و نیم‌برابر ازو بلندتر بوده ، دو برابرِ عرض او وَ ده سال جوانتر.

زره پولک پولک پوشیده و نیزه‌ی سهمگین‌اش را چنان به اهتزاز درآورده که هر مردِ معمولی‌ای را می‌تواند با آن بلند کند.بر پیشانی‌اش جای زخمی سرخرنگ قرار دارد و چیزهایی به ریش‌اش آویزان است. سه هفته و نیم اینجا بوده است و به مادران اسرائیلی لعن و نفرین می‌فرستاده و به آنها و خدایانشان می‌خندیده. عبری‌اش افتضاح است و با کلمات فلسطینی تند و تیز شده اما همچنان افسوس که همه با او همذات پنداری می‌کنند.

"شما جوجه‌ ترسوهای به دردنخور!" از دهانِ جالوت بیرون می‌پرد." از زندگی خدای آسمانی فاتح، فکر کردم که آمدیم و مثل مرد همه چیز را تمام کردیم، یک جنگ تن به تن برای کلِ این رزم. اما نه! شما همه زن هستید و بزدل! چطور قادر باشید که شماها همه اخته هستید! مردی در بینِ شما نیست!پس چرا اینجا هستید؟ حتا یک مردِ با جرات در میانِ شما نیست. پس چرا اینجا هستید؟ و چه کسی را با خود در این کشتیِ مسخره آورده‌اید؟ که خدایِ زن مسلکتان ببیند که ترتیبِ شما داده شده‌ است. پس بگذارید که برویم- منتظرِ چه هستید؟ که او از گنجه بیرون بیاید؟"
پنج دقیقه به همین شیوه ادامه می‌دهد و هیچکس تکان نمی‌خورد. سائول دارد از خشم می‌لرزد. حد و مرزی وجود دارد برای درافتادن با فلسطینی‌ها با یک نیزه و شمشیر . هیچ وقت فراموش نمی‌کند که پدرش چقدر در گشت از جانب‌ فلسطینی‌هایی که مجهز به نیزه و شمشیر هم بودند ستم دیده بود. درست است که در آن زمان نه سال بیشتر نداشت و هیچکس حتا او را ندیده بود اما آنجا بود. سربازهای گشت پدرش را پانزده دقیقه بی‌توجه آزار داده‌ بودند. یکی از آنها چنانچه به خاطر می‌آورد بامبوی کوتاهی داشت و وقتی که از پدرش سوال می‌پرسید او را بعد از هر جمله به شکل مرتبی می زد.
"اسمت چیه؟ هویت‌ات را مشخص کن!"
"کیش!"
"پیش؟"
"کیش."
"خوراکی ست یا یک جور ماهی؟"
"خوراکی‌ست با پنیر و گوشت خوک" سرباز دوم پیشنهاد می‌دهد.
"خوراک کوفت و پنیر." اولی حاضرجوابی می‌کند.
"چیزِ خوبیه!" دومی می‌گوید. از خنده به خودش می‌پیچد. " کُشتی من رو از خنده! خوراکِ کوفت و زهرِ مار!"
و بعد دوباره پنج دقیقه توجه! به آسانی! اما سائول نمی‌بیند، تنها می‌شنود. چشمهایش را به زمین می‌دوزد همچنان و تکانی نمی‌خورد که نبیند پدرش دارد تحقیر می‌شود.دندان قروچه می‌رود و ساکت می‌ماند.
وحتا حالا که جالوت در حالِ فحش و ناسزاست. سائول دارد منفجر می‌شود اما ساکت است. با چندشی عرق رویِ ابروهایش را کنار می‌زند انگار که تفِ دهان هستند. از آنها متنفر است، از همه‌ی آنها. تمام آن فلسطینی‌ها.
پسر قلدرِ متکبرِ آنها، این جمعیت ترسیده‌ی مردم که در حالت خوش بینانه می‌توان به آنها نام لشکر داد. آن پیرِمرد وحشتناک، ساموئلِ غیبگو، ساموئل پیشگو که آنها را، ساموئل که او را مشغولِ این کار کرده. که از جانب یاهو و آشره به او دستور می‌دهد انگار که او وزیرِ خدایان است، کسی که مدام او را در آزمون‌های بچگانه قرار می‌دهد و به او دستور می‌دهد که همه را قتلِ عام کند. ده ها هزار عمالیقیِ بی دفاع و اسیر، سالخوردگان، زنان و کودکان.
نه اینکه سائول دوست نداشته باشد که انتقام بگیرد که چطور می‌خواهد که انتقام بگیرد. برای به بیگاری گرفتن پدرش در گشت و برای تمامِ تف و ضربه‌ها. درست است، این عمالیقی‌ها نبودند که این کار را کرده بودند اما صدایِ توی سرش می‌گوید که انتقام بگیر! سودی در این نیست به هیچ‌وجه.
اما سائول نمی‌خواهد که به این صدا گوش بدهد. گوش کن، استادِ پیشگو، در ذهن‌اش برای هزارمین بارمی‌گوید. از هر سویه که به آن نگاه کنی قتل است. قتلِ نظام مندِ یک ملت. تو چنین کاری نخواهی کرد و به سادگی این کار را نخواهی کرد. و در هر صورت، عمالیقی‌ها با ما چه کرده‌اند؟ حمله‌ی آنها به اسرائیلی‌ها نسل‌ها پیش در بیابان اتفاق افتاد و چطور است که عمالیقی‌ها را باید سرزنش کرد برای آنچه که پدرانِ پدرانشان نسل‌ها پیش انجام داده‌اند؟ اما کسی برای صحبت نیست و هیچ برای گفتگو نیست و سائول آن مردی نیست که بگوید من تنها دارم به دستورها عمل می‌کنم."نه! نه! این او بود که آنها را قتل عام کرد. او و نه یک فرشته. آنطور که ساموئل دستور داده بود همه‌ی آنها را قتل عام کند، عمالیقی‌های سالخورده، کودکانِ عمالیقی، پسران و دختران، شتران، الاغ‌ها و حتا گوسفندها و مرغ و خروس‌ها. تعداد زیادی از آنها که محکوم به مرگ می‌شدند. ای یاهو، خداوندِ ما که تو متبرک هستی، خداوندِ جهان که به ما فرمان داده‌ای که این نسل‌کشی را انجام دهیم و بگذار که آمین بگوئیم.
هر زمان که آنها را به یاد می‌آورد سرش پُر از صدایِ گریه‌ی کودکان می‌شود، فریادهای‌ وحشتزده‌ی مادران. خون که قُل قلُ می زند از گلوهایِ بریده و چه خونی، آه که چقدر خون. آنها را می‌بیند که به او نگاه می‌کنند. نگاه می‌کنند و هیچ‌چشم برنمی‌گردانند و با سرهای بریده او را بی صدا به نام می‌خوانند: ساموئئئئئئئئئئئل! ساموئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئل!
"دخترها بیائید و تکان بخورید!" جالوت ادامه می‌دهد. بر ساق‌هایش ضرب می‌گیرد."مردی واقعی منتظرِ توست، مردی که درست و حسابی را بگذارد کفِ دست‌ات. عزیز زود باش، بیا سمت بابا!"
"یاهو مردِ جنگ است! ساموئل در سرِ سائول فریاد می‌کشد:"جنگ! جنگ! جنگ! جنگ!"
لبِ پائینی‌اش شروع به لرزیدن می‌کند. حمله‌ای قریب الوقوع، فقط چند ثانیه طول می‌کشد.‍

۱۵

سرداران نمی‌توانند تن به تن بجنگند و معمولا چنین برنامه‌ای ندارند. روزها از پیِ یکدیگر می‌گذرند و ابنر توهین‌های جالوت را می‌شنود و هر روز صورتش سفیدتر می‌گردد اما بیشتر ازینکه عصبانی باشد دلواپس است. اهمیت ندارد که چقدر فلسطینی‌ها به او توهین می‌کنند آنها نباید کسی را برای او به ماموریت وادارند. بهتر است که لشکر از موضعی پائین‌تر حمله کند به جای جنگ تن به تن که نتیجه‌اش از پیش مشخص است. او همچنین می‌داند که این داستان مدتِ درازی ادامه داشته و جوش و خروشِ زیادی ایجاد کرده. کسی قادر نیست که صحیح فکر کند. اگر همچنان ادامه پیدا کند، ابنر نگران می‌شود. کسی ناچار است که اعزام شود و به سراغ جالوت برود حتا اگر برای آبروی برباد رفته‌ی اسرائیلی‌ها باشد. در این میانه مراقب سائول هست. شاه امشب اعلام کرده که به هرکس که فلسطینی‌ها را شکست دهد پاداش خواهد داد اما ابنر او را به خوبی می‌شناسد که این را باور کند. سائول این را رسما به همه اعلام کرده که به جنگِ جالوت بروند و حالا تنها او منتظرِ نشانه‌ای است که صدایِ درونِ سرش به او اجازه دهد که به جنگ برود که راضی به این کار شده، نه برای اینکه از ترس و ضجه و خون خوشش می‌آید-نه! سائول از جنگ متنفر است اما ناچار است که این عطشِ دل را پاسخ دهد و فلسطینی‌ها را در بازرسی ساکت کند، خشم را فرونشاند و درِ دهن توهین را ببندد.

تا به حال چقدر جنگیده‌ایم، سائول به اندیشه فرو می‌رود، با آمونایتی‌ها، فلسطینی‌ها و عمالیقی‌ها. و چقدر می‌توانیم همچنان پیروز باشیم؟ و تمامِ این‌ها چگونه به پایان خواهد رسید. سعی می‌کند که ذهن‌اش را خالی کند و تمرکز کند اما افکارش شبیه چند زنِ پیر که مشغول تمسخر و وراجی هستند از ژرفنایِ ذهن‌اش ناپدید می‌شوند. به جهنم بر فلسطینی‌ها، به جهنم بر این جنگ، به جهنم که اینطور در تله افتاده، پدر خوار شده‌اش که به او اجازه نمی‌داد که از جنگ دست بکشد. به جهنم بر همه چیز!

بله، سائول منتظرِ نشانه‌ای از جانبِ خدایان است.

ادامه دارد...

THE KINGDOM
A NOVEL BY AMIR OR

TRANSLATED INTO PERSIAN BY ROSA JAMALI

به سه فصلِ اول در یوتیوب گوش کنید


خرید از سی‌بوک