قسمتِ آخر رمان قلمرو (زندگیِ داوودِ پیامبر)/ نوشتهی امیر اور/ ترجمهی رُزا جمالی

הממלכה / אמיר אור
در این داستان داوود از منظری خاص و تاریخی و بنابر اسنادی روایت میشود که در آن هنوز یهودیت به دنیا نیامده است.
مترجم
قسمتهای قبل را در لینکِهای زیر بخوانید:
۶۸
ملیسا دختر فلیسطی، چهارمین خدمتکارِ ابیگیل همچنان از مردی به مردی دیگر چون معاملهای ملکی فرستاده میشد اما در موردِ او کمِ کم این بود که درموردش صداقت داشتند. شاه او را برای پرداختِ گندم و شرابی که به دربار داده بود به نابال داده بود.
چشمانِ ملیسا با شعلهای جاودان میسوخت اما پسِ این برقِ نگاه چیزی از دانایی و غم در آنها بود، چیزی که از لحظهای که آنها را دیدم مرا اسیر کرده بود؛ آن وقت که با ابیگیل آمده بود. حتا قبل از اینکه اسمی بر این هیجان بگذارم که مرا وادار میکرد که با تردید به دورِ چادر خدمتکارها بچرخم- هیجانی که حتا حالا مرا پُر از تمنا میکند و حتا وقتی که او کنارِ من است.
صبر کردم تا داوود و ابیگیل رفتند و او را کنارِ چادر یافتم که داشت عدس پاک میکرد.
«من جاناتان هستم،» خودم را معرفی کردم. «جاناتانِ دبیر، پسرِ شیما.»
«و من ملیسا هستم» به آرامی جواب داد، با احتیاط چشمانِ خسته از همه چیزش را به سمتِ من بالا انداخت. چشماناش همچنان داشت برق میزد اما وقتی که به من نگاه کرد، شعلهها به ناگهان خاموش شد و پذیرنده. چشمهایش را باز پائین انداخت و برایِ من کافی بود که بفهمم.
با خودم فکر کردم که ملیسا زیباست، اما این تنها خواستن نبود. از همان لحظهای که همدیگر را دیدیم، میخواستم همه چیز را به او بگویم، همه چیز را با او قسمت کنم، غمِ چشمانش را درمان کنم و او را خوشحال ببینم. حتا قبل از اینکه ابیگیل خدمتکارانش را برایِ او بفرستد از داوود او را خواسته بودم اما همچنان که او خودش بعدتر به من گفت، این او را از بازبینی بازنداشت که آیا او واقعا ارزشاش را داشت.
«برو به دنبالاش پسرعمو، او برایِ توست! حتی میتوانی بگویی ما خویشاوند هستیم.» بلند بلند خندید.
شوخی سرِ من بود و نه تنها به خاطرِ اینکه ملیسا دخترش نبود، بلکه به خاطرِ اینکه کاملا روشن بود که من نمیتوانستم با او ازدواج کنم. چه جور بگویم که جفتی نبود که احترام و افتخار به خانواده بیاورد.
هیچ پدرِ یهودایی عروسی فلیسطی برایِ پسرش نمیآورد، به دنبالِ، به دنبالِ دختری یهودایی از خانوادهای خوب میرفت و البته اگر ثروتمندتر و محترمتر بود بهتر میبود. همانطور که میدانیم ازدواج عشق یا چیزی نیست که جوانان را تنها میگذاریم که دربارهی آن تصمیمگیری کنند. موضوعِ بسیار جدیتریست- چسبیست که قبایل و خانوادهها را به هم پیوند میزند. به خاطر همین است که وقتی نوجوان بودیم با دقت مراقبمان بودند- تا جایی که میشد مراقبمان باشند- و تمام شور و شوق و جستجوهای جوانانهی ما میوهای ممنوعه بوده که طعم شیرینِ مستکنندهاش طعمِ راز و گناه بوده.
به عنوانِ پسرانی جوان بیرون از نگاهِ بزرگترهایمان نبودیم به خاطرِ اینکه در این موضوعات مسامحهای نبود- اگر با دختری گرفته میشدی که ارزشاش را پرداخته بودی، نه تنها خودت بلکه کل خانوادهات به دردِسر میافتاد. مشکلی نبود اگر با پسری بودی چرا که بر خلافِ فلیسطیها، رابطهی پسرانه در خانوادهی یهوداییها اجباری برای روابطِ خانوادگی به وجود نمیآورد و این به خاطرِ این نبود که پدران اهمیتی نمیدادند که پسرانشان با هم بگردند اما این بود که تعهدی ایجاد نمیکرد و بالاتر از همه اینکه در نتیجه کسی حامله نمیشد یا بکارتاش را از دست نمیداد که از ازدواجی جلوگیری کند یا اینکه در عوض مجبور به پرداختِ خسارتِ سنگینی باشد. به خاطر همین بود که از دخترها به شدت محافظت میشد و خدا به دادتان برسد اگرکه تحفه بعد از عروسی دستِ دوم بود و چنانکه میدانیم جسم دختران مقدس است و به هیچ وجه به خودِ آنها متعلق نیست. جسمِ آنها جامِ تابوتِ عهد است که در آن خون با خون میآمیزد، خونِ قبیلهی داماد با عروس و آنچه که مخلوط شود را نمیشود جدا کرد. اما ملیسا- چه خانوادهای اینجا دارد؟ او تنهاست، فلیسطیِ اسیر، یک برده و واضح است که باکره نیست. هیچ بختی برای اینکه برکتی از جانب پدر برایِ این ازدواج فرستاده شود نیست.
زمانی قبل از جنگ، ملیسا خانوادهای داشت- پدر و مادری داشت و دو برادرِ کوچکتر، اکینوس و کلکیوس، آنها با اشغالِ فلیسط به سرزمینِ بنجامین آمده بودند با امیدی در قلبهاشان که بتوانند در آن قسمت از سرزمین که به فرماندارِ میکمش تخصیص داده شده بود سکنا گزینند. خانهی خوبی داشتند که باغچهی سبزیجات داشت و دوتا بز داشتند که شیر میداد و همچنان که زمان میگذشت وضعشان بهتر میشد و همسایهها از آنها خرید میکردند. پدرِ ملیسا آهنگرِ ماهری بود که هیچوقت بیکار نبود چرا که طبقِ دستورِ فرماندار اسرائیلیها نمیتوانستند به شغلِ آهنگری مشغول باشند و مجبور بودند که فلزآلاتی که احتیاج داشتند از کاردِ آشپزخانه تا شخمزن را از آهنگران بخرند. «مشتریها هر روز میآمدند.» ملیسا به من گفت. «نه تنها از میکمش بلکه از تمامِ منطقه- از گیباء، میتزپاء، میگران و راماء. پدر به سختی میتوانست از عهدهی سفارشات بربیاید.» همه چیز را برایِ آنها سکه میزد- البته جدا از شمشیر و نیزه و با استثنای قشر اندکِ ممتازی که آنچه پرداخت میکردند را به فرماندار میبخشیدند، اسرائیلیها از داشتنِ ابزارِ جنگی منع شده بودند. بیشترِ وقتِ روز را در آهنگری میگذراند و اینجور است که ملیسا او را به یاد میآورد- پوشیده از ذرات در حالیکه تکه فلز داغِ سفیدی را در انبر نگه میداشت و با چکشِ سنگینی بر آن میکوبید، میکوبید و آنرا صاف و پهن میکرد، میکوبید و آنرا خم میکرد و انگار که به جادو شکل شخمزن میگرفت، سری شبیه چکش و غلاف.
ملیسا از مادرش آموخته بود که چطور خمیر درست کند و آشپزی کند و شیر بزها را بدوشد و پنیر درست کند، پشم را بریسد و ببافد. مادرش میکمش علیا را دوست نداشت، یک جامعهی کوچکِ بستهی فلیسطی که آن را «دهاتیترین جایِ رویِ زمین» میخواند. مدام شکایت میکرد و دلش برایِ خانه تنگ میشد، اشکلون اما ملیسا که چهارساله بودند وقتی که به میکمش آمدند، خانهی دیگری نمیشناختند و در واقع او میکمش را دوست داشت. کودکان شهرک با فلیسطیها بر علیه بومیها مثلِ اسرائیلیها بازی میکردند؛ کودکانِ اسرائیلی مجبور بودند فرار کنند و از فلیسطیهای قهرمان که آنها را شکار میکردند قایم شوند. بزرگترها هیچوقت اسرائیلیها را اسرائیلی صدا نمیزدند بلکه آنها را «تکه شده» یا «ختنه شده» مینامیدند. هیچوقت نفهمید که اسرائیلیها چطور به این تکه قطعهها مرتبط میشدند، اما از آن لحنِ تمسخرآمیز فهمید که هر کودکِ فلیسطی چه میداند- که اسرائیلیها دیگری هستند؛ خیلی پائینتر از ما فلیسطیها هستند. با وجودِ این، گرچه همهی اینها را ملیسا میدانست، اسرائیلیها که با ریشهای بلند به دکانِ آهنگری میآمدند همیشه برایش پررمز و راز و رها بودند و همچنان که بزرگتر میشد حتا به آنها با هیجانِ بیشتری نگاه میکرد.
تا زمانِ بیرون راندنِ آنها رویهمرفته خانوادهی خوشبختی بودند اما یکروز همهی اینها به پایان رسید. هنگامِ استراحتِ بعدازظهر بود که جاناتان با هزار سرباز سررسید و پادگانِ میکمش را غافل کرد و بی هیچ تمایزی میانِ فلیسطیها سربازها و مردمِ عادی را قتلِ عام کرد. اسرائیلیهایی که به خانه هجوم آورده بودند پدر را در آهنگری به قلابِ قصابی حلقآویز کردند. چون وزنِ بدناش از قلاب آویزان بود و آن را گشاد کرده بود و سینه تا شکماش کش آمده بود ساعتها طول کشید تا بمیرد. از آنجا صدای پسرانی که در خانه قتل عام میشدند را میشنید و بعد صدای جیغِ ملیسا و زناش را شنید که در حالی که از ترس میلرزیدند در دخمهی حیات مخفی شده بودند اما اسرائیلیهای غارتگر در حالیکه اطلاعاتِ همهی آدمها را داشتند که کجا قایم شدهاند به شکل مرتبی همه جا را شخم زدند و با سختی تمام آنها را بیرون کشیدند.
«کسی به این دست نزند.» فرماندارِ جوخه دستور داد. «او برایِ شما نیست، آیا این روشن است؟ اگر میخواهی آن زنِ پیر را برایِ خودت بردار.»
متوقف کردنِ آنها کارِ سادهای نبود- ملیسا زیبا بود و در اوج شکوفاییِ جوانی- اما سرِ آخر این خواسته به خاطرِ زیبایی نبود که این انتقام بود که بینِ پاهایشان میسوخت و چیزی در صدایِ فرمانده یا شمشیر کشیدهاش که آنها را متقاعد میساخت.
ملیسا هیچوقت آن صحنهها را فراموش نکرد- مدام و مدام آنها را در کابوسهایش میدید- پائینِ آن درختِ تبریزیِ بزرگ در حیاطِ کنارِ دیوار وقتی که فرمانده او را از پشت گرفت زمانی که دیگران لباسِ مادرش را پاره پاره میکردند. دو نفر از آنها پاهای باز مادرش را گرفته بودند و سومی در او فرو میکرد، او را میزدند تا اینکه خون لبریز میشد و ملیسا جیغ میزند و جیغ میزند تا اینکه سرباز به او محکم سیلی میزند و او را با موهایش به داخلِ خانه میکشد. این آخرین باری بود که مادرش را دید و جیغهایش را که در کابوسهایش منتشر میشد نشنید، این شاید آخرین باری بود که گریه کرد و فریاد زد.
تا امروز نمیتوانم بفهمم که چطور ملیسا میتواند مرا دوست داشته باشد- منظورم این است که چطور میتواند یک اسرائیلی را دوست داشته باشد- بیاینکه همزمان از من متنفر باشد. وقتی که او را ملاقات کردم این چپاول را تجربه کرده بود، طالوت، نبال و داوود. میخواستم از او مراقبت کنم، عاشقاش باشم و درماناش کنم- اما اول شبیه گربهای زخمی که به کسی اعتماد ندارد، به من اجازه نمیداد. «جاناتان تو لایقِ تشکی بهتر از من هستی» ملیسا میگفت و از دستِ من درمیرفت. حتا وقتی که نزدیکتر شدیم من تنها بعد از اینکه او اول به من دست میزد، لمساش میکردم و این نزدیکی وقت میگرفت و تا آن زمان ما دیوانهوار به هم عاشق بودیم.
وقتی که سرانجام ملیسا به سمتِ من میآمد، پیش ازین مرا کاملا قبول کرده بود، انگار که ما با هم بزرگ شده بودیم و خواهر و برادر بودیم. پیراهنِ کوتاهِ فلیسطی میپوشید و در چادر منتظرِ من بود، نوکِ سینههای تیرهرنگاش بر پارچهی نازک فشار میآورد و ساقهای برهنه گرما و شوری از خود منتشر میکرد. مستقیم بیاینکه چشمهایش را پائین بیاورد به من نگاه میکرد و دستاش را از پشت گردناش به پهلویِ گردنام با لمسی نوازشگون به آرامی سوق میداد. برایِ مدتی طولانی او را به خودم میچسباندم- تا آنجا که میتوانستیم خوشی را تاب بیاوریم که مرا به حصیر نی میانداخت.
هر شب در چادر با هم عشقبازی میکردیم، تسلیمِ عشق و لذت میشدیم و وقتی که بدنِ خسته به استراحت احتیاج داشت با همدیگر به خواب میرفتیم در حالیکه در همدیگر تسلا گرفته بودیم، سرش بر دوشِ من بود و بازوهایم او را در برگرفته بود. اما هر شب وقتی ملیسا به خواب میرود از همان کابوس از همان خانهی میکمش فریاد میزند و در کابوساش سربازها مادرش را نمیبرند بلکه او را میبرند و لباساش را پاره پاره میکنند، با مُشت او را میزنند و با چاقو سینهاش را زخمی میکنند و انتقامشان را از تمامِ فلیسطیهای جهان از لایِ پاهایِ او میگیرند و در دروناش آنها را از خشم تمام مردمان مظلوم و شهید و ستمدیده خالی میکند. شش سال گذشت که این جیغها به تدریج متوقف شد.
من نمیتوانستم با ملیسا ازدواج کنم اما او اهمیتی نمیداد. در هر صورت او میگفت گرچه فلیسطیها بیشتر از اسرائیلیها حمام میکنند، پشتِ سرش همیشه «یک فلیسطی کثیف» خوانده میشد. همهی آنچه که میخواستیم این بود که با هم باشیم و در این شیوه هیچکس ما را آزار نمیداد.
۶۹
خبرِ مرگِ ساموئل شبیه آتشی مسری همه جا را فراگرفت و نگرانی و سوگواری را بر قلمرو حاکم کرد. ما میدانستیم که این آخرِ یک دوره بود. برای خیلی از ماها ساموئل همیشه آنجا بود، شبیه پدری بزرگ که همهی ما را حمایت میکرد. برای بیشتر از دو نسل رهبر سیاسی و معنویِ قبایل بود- قاضی، پیامبر و کاهن. او صدایِ خدایان بود. حالا، بعد ازدرگذشتاش، به نظر میرسید که آنها به سکوت فرورفته بودند و کسی چه میداند، مردم میگفتند، شاید آنها پس ازین با ما صحبت نخواهند کرد.
طالوت اعلام کرد که «تاجِ سرِ ما بر زمین افتاده» و با مشایعت کنندگان و سران قبایل به نایوت برایِ مراسم سوگواری رفت. ما، از آن سو چادرهایمان را جمع کردیم و به سرعت به سمت غرب به مرز رفتیم. با وجود تمامِ سوگواری، خبرها در زمانِ مناسبی به ما رسید و حالا آنچنان که خبر داریم با همه که به سمتِ مراسم در نوآیت میروند و در آنجا برایِ هفتروز سوگواری میمانند؛ چه کسی دیگر به داوود توجه میکند؟
سه روز پیش داوود پیامهایی را به شاه آکیوسِ گات فرستاد و از او حمایت خواست. برایِ آنها هدایایی که پیشنهاد داده بود را آماده کرد، از هیچچیزی دریغ نکرد، این همه برایِ یک دفعه خیلی هم زیاد بود. ما قرارگاهی بین کیلا و ادولام ساختیم و برایِ پاسخی منتظر شدیم.
پیکها دو روز بعد با خبرهایی خوشحال کننده برگشتند. این دفعه داوود را جورِ دیگری خوش آمد گفتند. حتا وزیرانِ آکئوس کمتر شک داشتند. «پشتاش به دیوار» آنها میگفتند، «طالوت به دنبالِ اوست و او جایی برایِ رفتن ندارد. پس چرا باید قدردان باشد و وفادار به کسی که به او پناه داده؟ این یکی از آن رویاروییهای با خلوص بود که زندگیِ داوود را دگرگون میساخت و با آن زندگیِ همهی ما را هم تغییر میداد.
قرارگاه را برمیچینیم و همراه با نهر الاه به سمت غرب به سمت گات میرویم. در دروازهی شهر آنها از رسیدنِ ما خبردار میشوند و ما را به داخل رهنمون میشوند. سربازانِ فلیسطی مرتبه به مرتبه در کنارهی دیوارهای حیاطِ قصرایستادهاند اما نگرانیای در فضا وجود ندارد. آکئوس مکونیتسِ بزرگ، آکئوس پسر ماکاون، شاهِ گات برتختِ مزیناش به زیر سایبان نشسته و دارد خوشیِ پنهان نشدهاش با هدایایِ داوود را که دارند از الاغها به زیر میکشند مرور میکند- یازده زنجیرِ طلا که از کاروانی ادومایتی ضبط کردیم. یک عالمه النگو و حلقهی گوشِ اسماعیلی، چهارگونی نقره- غنیمتِ مصر- و یک گاری پُر از کمان و سرنیزه، همه از آهن اعلای فلیسطی. هیچ وقت چنین رضایتی به او دست نداده بود و با چشمانی پُرتجربه سربازانِ سختِ ما را برانداز میکند. کدام حکمرانی اگر چنین گُردانِ آموختهای را به عنوان تحفه تحویل بگیرد خوشحال نمیشود؟
«به نامِ دایوس بعل، خدای میزبانی» اکئوس میگوید، «خوش آمدی ای پسرِ ایشای!»
چنانچه مراسم ایجاب میکند، داوود جلویِ تخت زانو میزند و شمشیرش را بر پایِ آکئوس قرار میدهد.
«سرورم، آکیشِ بزرگ، باشد که خدایان به شما عمری طولانی بدهند و دشمنانِ تو را خوار سازند! لطفا کمی به من اجازه دهید تا بندگیِ شما را به جا بیاورم! به نامِ تمامِ خدایان قسم میخورم که از امروز به بعد دشمنانِ آکیش پسر موآک دشمنانِ داوود پسرِ ایشای هستند! قربان- شمشیرِ من متعلق به شماست!»
آکئوس سر تکان میدهد و لبخند میزند. او این پسرِ وحشی را دوست دارد. آخرین باری که همدیگر را دیده بودند او دیده بود که داوود چه عملیاتی را پِی ریخته بود که خودش را نجات دهد. شجاعت و خلاقیتِ داوود را تحسین کرده بود و حالا آنکه پُر از اینهمه تواناییست دارد به اینجا میآید انگار که اتفاقی نیفتاده است.
«دوستت دارم داوودجان!» پاسخ میدهد. «از چیزی نترس. از امروز به بعد دشمنانِ تو، دشمنانِ گات هستند. تو دعوت شدهای که در حیاطِ دربارِ معبدِ داگان بمانی- اتاقِ کافی برایِ تو آنجا هست.»
«باشد که شاه زندگیِ جاویدان بیابد!» داوود میگوید و سجده میکند. داوود او را به سمتِ قصر دنبال میکند، به اتاقی بزرگ که سنگفرش شده و چهار ستونِ چوبیِ قرمزرنگ سقف را نگه داشتهاند. اجاقی گردان به زمین وصل شده، پارچههایی مزین سقف را پوشانده و بینِ ستونها دو نیمکت منتظرِ آنهاست. آکئوس دست میزند و دو پسر با دامنهای کوتاه وارد میشوند. یکی از آنها به سمتِ تُنگهای شراب و آب در گوشه میرود- در پیالهای تمام سه ملاقه شراب و دو ملاقه آب را قاطی میکند و معجون را به دو جام میریزد و آنها را به شاه و داوود تعارف میکند. همزمان پسر دیگر از کولهاش یک جور چنگِ کوچک را در میآورد که تارهایش بر سنگِ لاکپشتی کشیده شده. روبرویِ آنها بر نیمکتِ کوچکی مینشیند. چشمانِ داوود اول نمیدانند که بر چه نگاه کنند- نقش و نگار آبی و قرمزِ پارچهها؟ جام سفید که با اردکهای سیاه منقش شده؟ یا پاهایِ ظریفِ پسری که شراب را میریزد؟ همهچیز شگفتانگیز است، متفاوت است و در زیبایی پالایش یافته. انگشتهای پسر نوازنده بر تارها میغلتند و ناآشناست، نغمهای دور که قلبِ داوود را فرامیگیرد با حسرتی شیرین که نامی ندارد. پسر میخواند:
با من شراب بنوش، ای یار
در جوانی با من خوش باش
عشق بورز و مرا با افتخار بر تخت پادشاهی بنشان!
ای یار،
به جنونِ من مجنون باش
در هوشیاریِ من هوشیار.
«همه چیز را به من بگو، داوود» آکئوس به شکلی مطبوع میگوید، «به من همه چیز را بگو، مردِ زیبا.»
۷۰
ما تا حالا سه ماه است که در گات هستیم و واقعا چیزی برایِ غُر زدن وجود ندارد. به جایِ چادرهایی برافراشته دشتی جلوی پادگانِ ما در حیاط خلوت معبد است که نمونهای از آسایش است، و طلایی که داوود به آکئوس داده در این میانه برایِ ما بخشش و خوشامدی محترمانه آورده. اما بله، این تنها طلا نیست- از وقتی که داوود آمده، شاه از نردِ عشق با او دست نکشیده و داوود با هالهی سرخگون بر سرش شبیه گربهای هوسانگیز است و روز و شب را با او سر میکند. تازه است و هیجانانگیز و برایِ او جالب و شبیه مردی وحشی که به تمدن رسیده است چشمانش همهچیز را میبلعد. در کمتر از چند هفته با وحدتی بیعیب تحسینگرِ پرشور فرهنگ فلیسطی شده است، مدارس و برنامههایش، ورزشهای تربیتِ بدنی، قوانینِ شخصی و هنرها. همهی اینها افسوناش کرده است. میبیند که کوزهگران چطور نگارهها را به تُنگ بدل میکنند و به آن لعابی سیاه میزنند. برایِ ساعتها میتواند دوندگان، حلقهاندازان و کشتیگیران برهنه را که بدنشان در روغن میدرخشد تماشا کند. در معبد بانوی جانوران رقصندگانِ جشن تابستانی را تماشا میکند و در معبد دایوس بعل بازیگران را میبیند که جنگِ خدایان بر علیه برادرش را بازی میکنند، جهانِ زیرینِ شاه طالوت. ازهماهنگیِ تمام ارابهرانان و نظمِ جوخههای سربازان که بر دیوارها رژه میروند لذت میبرد.
نه تنها داوود جذب شده است بلکه از هر چیزی که میبیند و میشنود چیزی میآموزد. حتا با ابیگیل حالا تنها دربارهی موضوعاتِ فلیسطیها صحبت میکند- دربارهی فرهنگِ صحبت و آدابِ غذا خوردن، بحثهای آزاد در بازار و هنر مجسمهسازی گات. ابیگیل به او گوش میکند اما ابیگیل چندان خوشحال نیست. از رابطهی داوود و آکئوس آزرده نشده است و نه از ساعاتی طولانی که در حمام و ورزشگاه میگذراند، اما دربارهی کارش فکر میکند که همچنان متعلق به اوست و در اینجا آیندهای نمیبیند. به امید چه میتواند در گات باشد؟ تفاوتی نمیسازد که چقدر به آکئوس نزدیک است، قدرت شاه محدویتهایش را هم دارد، داوود در اینجا با کسی در ارتباط نیست و اگر در خانوادهی گیتایی درستی دنیا نیامده باشی، امکانِ اینکه شغلِ مهمی را به دست بیاوری نمییابی.
«سرورم، همسرم، آنچه که تو به من میگویی واقعا شگفتانگیز است» ابیگیل میگوید، «سوالی دربارهی آن نیست، تو جای بینظیری را انتخاب کردهای که سکنا بگزینی.»
داوود به خوبی به یاد میآورد که این در واقع ایدهی او بود اما آن را تصحیح نمیکند. «بله» موافقت میکند. « و از آنجا که میشنوم، طالوت خسته از اینست که دستهای من را در این کار ببیند.»
«حتا گوشههای حیاطِ داگان بینظیر است،» ابیگیل ادامه میدهد. «حیف است که اینجا را ترک کنیم وقتی که شاه در نهایت جایی برای خودت به تو بخشیده است.»
«تا به حال آکیش چنین چیزی را به میان نیاورده است.»
«اما این کار را خواهد کرد، مگر نه؟ اگر شاه به عنوانِ وابستهاش به تو خوشآمد گفته است، تو را اینجا نگه نمیدارد تا خردهنانها از میز جمع کنی، درست است؟ مطمئنم که لحظهای که از او بخواهی خوشحال خواهد شد یک تکه زمین به تو ببخشد یا مزرعهای کوچک در عوضِ خدماتت.»
«مزرعهای؟ یک تکه زمین؟ ای زن داری به چه چیز فکر میکنی؟ من که هستم؟ کدخدایِ ده؟ اگر از شاه بخواهم او بهترین شهرش را به من خواهد داد با خانههایی زیبا و مزارع و مراتعی در اطراف.»
«چیزی شبیه زیکلگ؟»
«زیکلگ؟ شهر بزرگیست.» داوود در حالیکه جاهطلبیاش دارد بیدار میشود جواب میدهد، «اما این در صحرایِ نگو فلیسطیست، بر مرز.»
«درست است عزیزم، پس شاید این واقعا بهترین جا نباشد. آنجا مشکلاتی با راهزنهایی که در صحرا جا گرفتهاند وجود دارد، نه؟»
«حتا پادگانِ سنگین مقدماتی فلیسطی که مسلح است با آنها مشکل دارد،» داوود موافقت میکند. «عمالیقیها و اسماعیلیها برایِ آنها زود پدیدار و ناپدید میشوند. تا زمانی که آنها عازم شوند راهزنان با غنائم فرار کردهاند و تنها ابرهایی از گرد و غبار و ادرارِ شتر را پشتِ سرشان برای فلیسطیها به جا گذاشتهاند... ما، از آن سو دستهی سبکی داریم. اگر آنها به مقابلِ ما بیایند، ته و تویِ همه چیز را در میآوریم.
«شکی ندارم که این اتفاق خواهد افتاد عزیزم. پس شاید دقیقا به خاطر همین دلیل شاه آکیش نیاز به جنگجویِ بزرگی مثلِ تو در آنجا دارد،» ابیگیل پاسخ میدهد، جوری که داوود ذهنیتاش را به کلمه بدل میکند او را جذب کرده است. «چه روشِ خوبی که از شاه به خاطر محبت و سخاوتاش تشکر کنی.»
مطابق معمول، وقتشناسیِ ابیگیل عالیست. داوود و آکئوس پیش ازین کنجکاویِ اولیهشان را ارضاء کردهاند و توفان این کشف تبدیل به دوستی و نزدیکی شده است. ابیگیل حتا این حقیقت را از دست نداده که در روزهایِ اخیر چشمانِ داوود برای لحظاتی طولانی بر بازوهای ماهیچهای آگواس کش میآید، نگهبانِ غولپیکری که آکئوس به او بخشیده است.
«همممم... بله» داوود تصمیم میگیرد، «با او حرف خواهم زد.»
۷۱
در حالیکه در آبهایِ گرمِ حمامِ قصر برهنه نشسته اند، داوود و آکئوس دارند مزیات و مشکلات سلاحهای سنگین در جنگ میدانی را بررسی میکنند. دو ملازم دارند شانههای آنها را مالش میدهند. آیداین، داروغهی اصلی و بعد از آن دو سرباز از آنها احوالجوئی میکنند.
حتا با تمامِ علاقه و کنجکاویِ داوود، زمان بُرده است که به این محیط عادت کند جائیکه وزیران و اعیان کاملا برهنه در آب دراز میکشند و آنچنان سرِ موضوعات معامله میکنند که انگار بر سرِ بازار نشستهاند. اینجا بود که برای بار اول او لمیدئون فرماندار غزه را ملاقات کرد که شبیه داوود شمشیرش را به داوود بخشیده بود. داوود آن قبلی را دوست نداشت و این آخری را دوست داشت. با خود فکر میکند که وقتی برهنهای، یک نگاه کافیست که به تو بگوید چه کسی لاشخور است و چه کسی شکارچی واقعی.
مشت و مال نوازشدهندگان به بدنِ آنها آرامش میبخشد و با صدایِ ملایماش آکئوس توضیح میدهد که چگونه سلاح سنگینات را قرار بدهی تا از دوسویِ ارابهها حفاظت کنی. در آبهای گرمِ حوضِ میانی چیزهای زیادی را از آکئوس آموخته است از شیوه نظم و فرماندهیِ فلیسطی با فرماندگان و افسرها و پادگانهایش، مهارتهای خاصِ سفالگری اشداد با لعابِ سرخاش؛ از ترانههای زنندهی پسرانِ ورزشگاه تا سیاستِ پیچیدهی پنج مادرشهر.
«نوازشدهندگان تعظیم میکنند و میروند. دستاش به سُستی بر شانهی داوود قرار دارد و داوود دارد زانوی آکئوس را لمس میکند که هر از گاهی حرفهایش را قطع میکند به نفع زره مدور تا با کسی احوالپرسی کند.
این همان لحظه است، داوود تصمیم میگیرد.
«سرورم، آکیش» داوود میگوید، «من به عنوان موجودی حقیر چگونه میتوانم این همه محبتی که به من کردهای را برگردانم؟ شما بیش از اندازه سخاوتمند بودهاید و من بسیار از شما آموختهام! اما گردانِ من در این مرکز چه میتواند برای شما بکند؟ میشنوم که شما مشکلاتی در جنوب با قبایلی که به مراتع حمله کردهاند و مزارع و روستاها را غارت میکنند دارید. پس اگر میخواهید، من و گردانم مراقب شما خواهیم بود. به من شهر کوچکی نزدیک مرز بدهید- زیکلگ میگوید یا شهری در منطقه و به آنها نشان خواهم داد که چی به چی است.»
درست در همانموقع آکئوس میبیند که این چگونه دارد درمیگذرد. به او لبخندِ غمانگیزی میزند یا همچنان که داوود بعدتر زمانی که دارد تارهای چنگ را در مهمانیِ خداحافظی مینوازد:
ابرِ سبک غم میگذرد
از بالای آسمانِ شاهِ ما آکیش
اما حالا آسمانِ ادراک
در آنها یکبارِ دیگر وضوح مییابد.
خط نهایی اینست که علاقه در هر دویِ آنها وجود دارد. گرچه آکئوس از جداشدن از غارتگرانِ زیبا خوشحال نیست، برای مدتی برنامههای طولانی مدتی برایِ او داشته است. درست است که جنوب برای نفوذِ راهزنها باز است و نیازمندِ دفاع است اما آنچه که آکئوس را علاقمند ساخته حکومتِ مداماش بر آن منطقه بوده. در سه طرف زیکلگ با شهرهای یهودایی محاصره شده- دویر، اسکاچ، ریمون و سانسانا- و داوود مانند جانشیناش حکومتاش را بر آنها تحمیل خواهد کرد و از آنها همچنان مالیات خواهد گرفت.
«زیکلگ متعلق به شماست، داوود و مالیاتها- متعلق به من هستند. آزاد باش- هرچه که بر مرز پیدا میکنی- با آن معامله کن- و مطمئن باش که هم نمادها و هم یهوداییها سرهایشان را چندان بلند نمیکنند. برو و به آنها نشان بده که تو که هستی- و من را فراموش نکن.»
حالا آکئوس فکر میکند. تو را ازین بند رها میکنم و خواهیم دید که چقدر میتوانم به تو اعتماد کنم. دوستِ من، مرا ناامید نکن.
۷۲
هر وقت که پیکی از آکئوس میرسد قلبم از جا میجهد از ترسِ اینکه این نقشه برملا شود.
«قربان» به داوود میگویم، «تقریبا یکسال شده است که ما داریم تحت اجازهی آکیش دزدی میکنیم. این نیست که هیچکس شکایت نمیکند. هیچکس در اینجا تغییری نکرده است، آکیش سهم خود را میگیرد و همینطور شما. بله قربان، اگر همچنان ادامه بدهید و پشم را جلویِ چشمانِ او بکشید بدجور تمام خواهد شد- سرِ آخر خواهد فهمید که حملهی شما فقط بر علیه عمالیقیها و اسماعیلیها بوده و نه آنجور که تو به او گفتهای، نه بر یهوداییها و کنایتها و سیمونایتها.»
«چگونه این را درمییابد جاناتان؟ من اسیر نمیگیرم و کسی را زنده نمیگذارم که ممکن باشد به او بگوید- نه مردان، نه کودکان، نه پیرمردان و نه زنان. هیچکس! پس آکیش چه میبیند؟ تنها سهم خود از غنائم را- لباس، جواهرات، گوسفند، گاو، الاغها. و چرا باید به سمونایتیها و کنایتیها حمله کنیم؟ ما با آنها قرار و مداری داریم، مگر نه؟ برای یک سال است که لحظه به لحظه از ما محافظت کردهاند.»
قبل از هرکدام ازین قتل عامهای موحش داوود روبروی گردان میایستد و یکی از آن سخنرانیهای اعلام آمادگی را برای سربازانش میکند. بیشتر از یک سوم آنها جنایتکار بودهاند که نیازی به عذابِ وجدان نبوده اما برای بقیه که واقعا به آن نیاز داشتهاند، همیشه کار میکرده. آنجا بر صخره یا کپهای از زمین مینشسته، چشمهایش چون پیشگویان روشن میشده، موضوع داستان کلیشهی حملهی عمالیقیها بر اسرائیلیها را از سفر خروج از مصر به میان میآورده و آن را در میانهی چند شعار بیات شده میگذاشته که آنها همیشه این کلک را میزدهاند- «تنها به یاد بیاورید، دوستانم، ما امتیازی داریم که با آن عمالیقیِ حرامزاده قاطی شویم! هیچوقت فراموش نکن! هیچوقت فراموش نکن!»
«هیچوقت فراموش نکن، هیچوقت فراموش نکن!» سربازها چون پژواکی تکرار میکنند. بعد او در دقیقهای جزئیاتِ ستمهای عمالیقیها را که در منطقه مرتکب شدهاند توصیف میکند و در نتیجه بلبشویی برپا میکند: «پس فراموش نکنید- تنها خدایِ خوبِ عمالیقی مردهی آن است.» و حالا که همهی آنها اخراج شدهاند، اسماعیلیها و میدیانها و یا دیگرانی که عمالیقیها بودند تا آنجایی که دلمشغول بودند. حالا تمامِ کاری که او میبایست انجام میداد این بود که آنها را رها سازد «پس زود باشید پسرها و کار را تمام کنید!» و تمامِ گردان شبیه سگهایی دیوانه به جلو میرفتند.
«عمو، برایِ گفتنِ این مرا ببخش.» من میگویم، راهِ دیگری را انتخاب کن، «این قتلِ عامِ کاروانهای عمالیقی و روستاهای مدینایتی خوب نیست. سرِ آخر خدایان و آکیش ما را تنبیه خواهند کرد...»
«تمامِ آنچه آکیش میداند اینست که از یهوداییها و سمونایتیها و کنایتها میدزدم، پس حالا او کاملا مطمئن است که اطرافیانِ من دروغ میگویند.» با صبری معلمانه توضیح میدهد و لحنِ ناراحتاش به من میگوید که چه کسی این را برایِ او توضیح داده است.«منطقی فکر کن،» ادامه میدهد، «شبیه یکی از گردانهای آکیش ما باید عملیات را به او نشان دهیم و این به معنای حمله در مرزهاست. نه اینکه من مشکلی با کارکردن با سمونایتیها و یهوداییها داشته باشم اما این فقط وقتیست که آنها بیمه و مالیات نپردازند. بالاتر از همه اینکه، ما باید جایی داشته باشیم که برگردیم به آن اگر که احتیاج داشته باشیم پس بهتر است که من رابطهی خوبم را با آنها را حفظ کنم، نه؟ تعدای از مردم اینجا از قبایل مرز هستند.»
«عمو، نمیخواستم بگویم که قتل عام سمونایتیها و کنایتیها درست است...»
هیچوقت نتوانستم که تناقضات جدی را در این مرد که هر چه زمان میگذرد بیشتر میشود درونی کنم. میتواند به آرامی یک پر باشد و همزمان به شکل جسورانهای سنگدل باشد. بیکه لحظهای فکر کند برایِ شما خطر میکند و به همان سادگی هم شما را میفروشد. در کنارِ قرارگاهِ آتش میتواند آوازهایی را بخواند که حتا سختترین مردها را به گریه وادارد اما همچنان میتواند دست و پای اسیری را برای گرفتن اطلاعات قطع کند.
درست است، شمشیرش را به آکئوس داده است و به یاهو حبرون و بعل زیکلاگ و آنات انتقامگیرقسم خورده است- که چی؟ داوود از خدایان میترسید اما مطمئن بود که همیشه با آنها به مسامحه میرسد اما آنها او را میفهمند و میدانند که به آنها افتخار میدهد. اما نه، پیکی که امروز از آکئوس آمد برایِ داوود فرمانی برایِ شنیدن نیاورده بود. چیزِ دیگری آورده بود: فرمانِ عمومیِ حرکت. تمامِ گُردانها، پیک گفت و قرار بود که صبحِ روزِ بعد به اشپک گزارش دهد.
۷۳
در مزرعهی بازِ پائینِ دیوارهای اشپک شاه آکئوس بر تختِ چوبینِ تراشیدهای مینشیند و گروهان را بازبینی میکند. در دو سویِ او چهار مادر شهر دیگر بر نیکمتهایی که با چرم سرخ مفروش شدهاند نشستهاند. داوود همهی آنها را باز میشناسد- آنکه از غزه است، آنکه اهل اکران است، آنکه اهلِ اشداد است و آنکه اهل اشکلون است و در کنارِ آنها فرماندارانِ گردانهای فرستاده شده، تایتا و اتایوس. ردههای ارابههایی که میدرخشند روبروی آنها بر زمینِ کشاورزی ایستادهاند و پشتِ سرِ آنها ردیفها و ردیفهایی از کلاهخود که پرهایشان در نسیم حرکت میکند. همهی آنها در نظمی بیمانند آنجا هستند، آماده برایِ نبردی بزرگ و تعیینکننده، نبردی برای درهی جزریل و ویاماریس، جنگی که در آن آکئوس میرود که شکست دهد.
«بیا برادرم، بنشین» آکئوس از او دعوت میکند و پسرانِ پادو نیمکتِ دیگری را برایِ داوود باز میکنند.
«داوودِ زیبا، ما داریم از درهی جزریل حرکت میکنیم- قراری با شاه طالوت داریم. آیا با من میآیی و در آنجا میجنگی؟ جنگِ خوبی خواهد شد، جنگِ مردانِ واقعی.»
از لحن صدایِ آکئوس فکر میکردی که دارد دربارهی گردشی در ییلاق حرف میزند اما داوود کمی صبر میکند که پاسخِ بدهد تا اینکه آکئوس چیزیرا که نمیخواست به داوود بگوید اضافه میکند:
«میدانی که ارتشات باید چه گزارشی بدهد.»
«هر وقت که عالیجناب بخواهد، فرمانبرداران میآیند.» داوود حالا سریع پاسخ میدهد. «شمشیرِ من شمشیرِ آکیش است! تنها صبر کنید و ببینید که چگونه داوود برایِ شما میجنگد!»
آکئوس حسرت میخورد که چرا بینیازی وظایفِ داوود را به او یادآوری کرده است. حالا به آرامی داوود را عمیقتر میبیند و آنچه که او درک میکند را میپسندد. او به من تعلق دارد، باخودش فکر میکند، کسِ دیگری را ندارد. وقتِ حرکتِ بعدیست.
«خیلی چیزها دیدهام پسرِ ایشای- و تو خیلی خوب در زیکلگ کار کردهای. بله، تو برایِ من میجنگی و من تو را محافظ وفادارم خواهم کرد.»
پچپچههایی در میانِ فرمانداران موج میگیرد- چنین بیگانهای هیچوقت برایِ چنین مقامی انتخاب نشده! اما قبل از اینکه کسی بتواند چیزی بگوید شاه دستِ راستاش را به جلو بالا میبرد و با گردانها اشاره میکند که عازم شوند. طبلها نواخته میشود، شیپورها به صدا درمیآیند و گردان حرکت میکند- ارتشِ فلیسطی به سمتِ شمال در طول نهر رژه میرود و میگویند: «ما به گردِ شاه در مرکز هستیم.»
در روزِ سوم ما به حومهی شونیم میرسیم اما به شهر وارد نمیشویم. آنجا، در کوهپایهی موره ارتش باز در رژه است، گردان پس از گردان با پرچمهایشان- گُردانهای غزه، گُردانهای اشکلون، گُردانهای حیفا، گردانهای دور و گردانهای ایکر- فلیسطی، چرتایتی و پلیتایتی، شکلش و شردنز و بعد از آن کشتیهای کنعانی از افک و بت شمش، بت شان و میگیدو. همهی آنها از جلویِ شاه و حکمرانانِ شهرها میگذرند، همه به جزء گُردانِ ما، حافظِ جدیدِ شاه که به همراهیِ گردانهای تیاتا و آتایوس در کنارش و پشتاش هستند. آکئوس به ما نگاه میکند و آرام و خشنود به نظر میرسد. وقتی که دربارهی سیاستِ پیچیدهی مادرشهرهای فلیسطی فکر میکنی، تعیینِ این موضوع حرکتی عظیم از جانبِ او بود- اگر که بیگانگان را به عنوان محافظ خود قرار بدهی آنها تنها به شما وفادار خواهند بود. و وقتی که شما حکمران هستید، در آتشِ جنگ آسیبی به شما نخواهد رسید که کسی را داشته باشی که پشتِ سرت را بپاید.
اما حکمرانانِ شهرها هنوز حرفِ آخرشان را نزدهاند. «این اسرائیلیها اینجا چکار میکنند؟» لمدئون فرماندارِ غزه میگوید.
«آه، بیا اینجا لمدون، چه چیزِ دیگری تازه است؟ تو خیلی خوب میدانی که آنها چه کسانی هستند. آیا آنچه را که در رژهی گُردان در افک گفتم را نشنیدی؟ حافظِ جدیدِ من داوود پسرِ ایشای است. و بله، این درست است که او زمانی برایِ شاهِ اسرائیل خدمت میکرده اما برایِ مدتی طولانی با من بوده و همیشه با ما خوب بوده است.»
لمیدئون کمی به عقب برمیگردد، اما بقیه برایِ کمک به او میپیوندند. – این آکئوس باید به خاطر بیاورد در اتاقهای جنگ فلیسطی او در میانِ بقیه اولین است.
« او را از بین ببر، آکئوس! او را به همان سوراخی که در آن انداخته بودی در زیکلگ بفرست،» فرماندارِ اشکلون میگوید.
«راهی نیست که این اسرائیلی با من به جنگ بیاید،» حکمرانِ اشداد موافقت میکند.
«من با شما هستم برادر،» حاکم ایکران هم به آنها میپیوندد، «چرا داری خطر میکنی که در میانهی جنگ به ما خیانت کند؟»
«آنچه انتظارش میرود،» فرماندارِ اشکلون همعقیده است، «فقط اگر او به اندازهی کافی مردانِ ما را بکشد بختِ آشتیکردن با فرماندهی اسرائیلیاش را خواهد داشت.»
«و ما داریم دربارهی چه کسی در اینجا حرف میزنیم؟» لمدئون که با اعتماد به نفسی مجدد به بحث برمیگردد میپرسد، «داوود پسر ایشای، زنانِ اسرائیلی برایِ چه کسی این ترانه را میخواندند «طالوت هزاران نفر را کشته است و داوود دهها هزار نفر را.» شما باید خیلی وقت پیش او را بیرون میانداختی آکئوسِ مکانایتی!»
«اسرائیلیِ خوب اسرائیلیِ مُرده است» اشداد موافقت میکند.
هیچ ماهیچهای در چهرهی آکئوس حرکت نمیکند اما داوود خشم را در چشمهای او میبیند. درست است، آکئوس با خود میپندارد، توانستهاست که خود را به بزرگان و حکمرانان تحمیل کند و آنچنان آنها را تا گلویِ یکدیگر دارد که هیچ کدام از آنها به آزادی احساس امنیت نمیکنند که در مقابلِ او قرار بگیرند، اما آنها همه زمانی را قبل ازین پادشاهی به یاد میآورند که مجمع حکمرانان برایِ همه چیز تصمیم میگرفتند. این شبیه به هم بودنِ ناگهانی او را نگران میکند، اما نه، این زمانی نیست که نظم و زمان چیزها را تعیین کنی.
«داوود، من را میبخشید،» آکئوس میگوید، «و توجهی به کلماتِ شریرانه آنها نمیکند. با داگان، خدایِ محصولات، از وقتی که به سوی من آمدهای هیچوقت دلخور نشدهای. من به شما با دایوس بعل بزرگ قسم میخورم و کاملا به شما اطمینان دارم. شما بهترین هستید داوود اما چه میتوانم بکنم اگر حکمرانان ما تو را درنیابند؟ روزِ دیگری با هم جنگ خواهیم کرد، داوود.»
«اما چرا، سرورم آکیش؟ چرا نباید بیایم و با دشمنان شاه بجنگم؟»
«به خاطرِنقشِ من پسرِ ایشای، خدایان تو را به سوی من فرستادهاند اما چیزِ دیگری برایِ انجام دادن وجود ندارد- بیشتر از نصفِ مردانِ شما سربازانِ طالوت بودهاند و حکمرانان دارند دربابِ آن قشقرقی به پا میکنند. آنها تو را در این نبرد نمیخواهند.»
بازوبندِ طلای کلفتی را درمیآورد و جلویِ حکمرانان آن را به داوود میدهد. « برادرم، هزاران بار تشکر میکنم.» او میگوید، «شب را در شونم بگذران و فردا به فلیسطیا برگرد.»
۷۴
«جوری با آکیش بازی کردم که هیچکس قبل از آن اینکار را نکرده بود،» داوود همچنان که به طرحی که نوشتهام گوش میدهد میخندد. «وقتی که سالها بعد همدیگر را دیدیم به من چه گفت؟ «تو شبیه یک روباه ریاکار هستی.» همهچیز را آنطوری که میخواستم مهندسی کردم و او هیچ آسیبی به من نزد.»
«او شما را دوست داشت و به شما اعتماد داشت و به غیر از آن، خدایان به شما بختی داده بودند، زیرا اگر حکمرانان مداخلت نکرده بودند...»
«درست است.» داوود پاسخ میدهد، «مرا دوست داشت.» یکهو جدی میشود و بارقهای از غم چشمهایش را آرام میکند.
امروز آسمان خاکستریست و نیمهتاریک. اگر هوایی هست داوود آن را به درون میدهد. بویِ پائیز در هوا شبیه حسرتی نوسان دارد.
«بیا پسرعمو،» او میپرسد، «خدمتکار را به درون بخوان- دارد باران میگیرد.» وقتی که باران میبارد، پاهایِ داوود او را با دردی شدید میآزارد و تنها مالشِ روغنِ گیاهی ابیگیل از دردِ آن کمی میکاهد. صورتم را به خدمتکار نشان میدهم و در گوشِ او میگویم.
«و این همچنان درست است.» داوود میگوید، «خدایان با من بودند.»
«پُرسانم که این آیا چیزی دربارهی اخلاقیاتِ آنها میگوید،» بلند میگویم.
پسر پاهای شاه را با ضربآهنگی مشتومال و مالش میدهد. بیرون باران شروع به باریدن میکند.
«آنها مسلما شبیه ما نیستند، جاناتان. فکر کن، برای مثال، دربارهی یعقوبِ بزرگ- او برادرش ایساء را گول زد و آن عموی مارمانندش، لبان. پس چی، خدایان از او پشتیبانی نکردند؟ البته که کردند و آنها او را تشویق کردند. خدایان عاشقِ نبوغ هستند.»
۷۵
داوود و سربازاناش بیهیچ شتابی به سمتِ جنوب میروند. ما تمامِ شب را به شرابخواری گذراندیم و او بدجور مست شد. تمامِ ارتشِ این سرزمین حالا در درهی جزریل جمع شدهاند و به نظر میرسد که تنها ما داریم در مسیری مخالف حرکت میکنیم. حتا جاده تقریبا خالیست و به جزء سربازانی که در شغلِ نگهبانی هستند، مسافرِ دیگری وجود ندارد.
نزدیکِ دئور به گاریهای چند کشاورز برمیخوریم که پُر از پیاز و کدوست اما داوود حتا به خودش زحمت نمیدهد که آنها را متوقف کند. تنها نزدیکِ حیفا آنچه را که به دنبالش هست را مییابد- کاروانِ بازرگانی آرامی که داشت از دمشق به سمتِ مصر میرفت. داوود دو نفر را میفرستد که دورِ الاغهای باربر را بگیرد و سرکردهی کاروانِ را میخواند تا از بیمهی راههای خطرناک جنوبی آگاهی پیدا کند.
«اما قربان...» آرامی میگوید، «من برای عبور در مگیدو پرداخت کردهام.»
از کمربندش کاغذی را بیرون میآورد که مهر سلطنتی دارد و آن را به دستِ داوود میدهد، «بفرمائید آقا، بخوانیدش.»
داوود سرش را تکان میدهد و به او توضیح میدهم که ما در موقعیتِ جنگی هستیم، جادهها در معرضِ خطر هستند و بیمهی معمولی کافی نیست. ما مالیات را نقد و از طریقِ جواهرات میگیریم و همچنان با کاروان به سمتِ جلو پیش میرویم. داوود راضیست- نه تنها معافیتی از جنگ برعلیه طالوت یافته است، این سفر به شمال مقداری پولِ نقد در جیباش گذاشته است.
«یک روز یک نفر شکایت خواهد،» به آهستگی به او میگویم و او به آسودگی انگار که برایش لطیفهای تعریف کرده باشم میخندد. در اطراف گزرچند گوسفند را متوقف میکنیم که گلهی بزرگی را از زوراء تا افک هدایت میکنند و برای استراحتِ گردان در کنارهی نهر سورق اطراق میکنیم.
چهار روز میگذرد تا اینکه سر آخر به حومهی زیکلاگ میرسیم. آنجا سکوتِ غریبیست و کسی نمیآید که به ما خوشآمد بگوید. با خودم فکر میکنم که باید موردی در اینجا وجود داشته باشد. نگرانی جایِ روحیهی مقاومِ ما را میگیرد و هرچه نزدیکتر میشویم نگرانی به اضطراب بدل میشود. زمینهای کشاورزی به آتش کشیده شده است. آغلِ گوسفندان خالیست و پادگانها خراب شدهاند و متروک هستند. هنوز از خانههای زغالی دود بلند میشود و جسدهای محافظانی که پشتِ سر گذاشتهایم همینطور همانجا که مردهاند پخش و پلا افتاده است. تمامِ زنانِ – از زنانِ داوود تا زنانِ فاحشهی قرارگاه-ناپدید شدهاند، کودکان هم با آنها. حتا یکنفر هم دیده نمیشود.
فریادی تمامنشدنی سرم را پُر میکند. ملیسا! ملیسا!
تمامِ گُردان بینِ خانهها میچرخند، فریادهایی از صداهای شکسته در حالیکه دیگران دندانقروچه میکنند. تفریبا ده دقیقه از آنچه که از پادگانها باقیمانده میگذرد تا اینکه العاذر پسر کوچکی که یکی از خادمانِ ایلعاب است را از میانهی ویرانهها بیرون میکشد.چشمانِ پسر از دود متورم شده است و حرکاتِ وحشتزدهاش به وضوح فاجعهای که بر او رفتهاست را نمایان میکند.
«پسر، اینجا چه اتفاقی افتاده؟» داوود از او میپرسد، «حرف بزن!»
پسر ساکت میماند و داوود او را با دو دستاش تکان میدهد. «حرف بزن، گفتم! چه اتفاقی افتاده؟»
«عمالیقیها به ما حمله کردند،» کلمات از دهانِ پسر بیرون میآید، «آنها به خاطرِ شما آمده بودند که آنچه با آنها کرده بودید را جبران کنند.»
«مراقبِ دهنات باش، پسر!» داوود نوجوانِ گستاخ را سرزنش میکند اما فورا به اشتباهش پی میبرد. به نظر میرسد که این تهمت تنها پیامدِ خشمیست که فوران پیدا کرده. حرفهایی پیدرپی در میان ردیف سربازان میگذرد، میچرخد و میپیچد تا اینکه امواجاش بر داوود میشکند.
«تو مراقبِ دهنِ خودت باش، ای پسرِ ایشای! تو قرارگاه را بیدفاع ترک کردی!»
«هی، هی، قبل از اینکه سر همه داد بزنی دختری که مالِ من بود را پس بده!»
«چرا تمامِ گُردان را با خودت بردی؟ که به رویِ دوستات آکیش تاثیرِ بزرگی بگذاری؟»
صداها بیشتر میشود و حالاها فشار و هُل دادن بیشتر میشود.
ملیسا! فریادِ درونِ سرم ادامه پیدا میکند اما همزمان به سمتِ داوود فرارمیکنم. پدرم شیما، ایلعاب، العاذر، آماسا و سه پسرِ زرایاء همین کار را میکنند همچنین. ما سریع دورِ آنها را میگیریم و برایِ او سپری از خود میسازیم اما به جزء خانواده کسِ دیگری به ما نپیوسته است و غوغا بیهیچ کاهشی ادامه مییابد- یک، دو و بعد از آنها چند نفر شروع به برداشتنِ سنگ میکنند.
«به خاطرِ تو آنها زنان و کودکانِ ما را میبرند، توی حرامزاده!»
«فکر میکنی چه کسی هستید؟ شما فرماندهی اسباببازی!»
داوود با خشم به چهرههای خشمگین نگاه میکند، اما نه به خاطرِ آنها. چه کسی میداند که آن عمالیقیها با آهینوام و ابیگیل قاطی شدهاند، او با خود فکر میکند و فکر میکند که این دقیقا همان چیزیست که آنها دربارهی زنانشان تصور میکنند. درست است، او اشتباهِ احمقانهای کرده است، رفتهاست که بر آکیش تاثیر بگذارد، که به او نشان بدهی او چقدر علاقمند به جنگ است و با این یک بار پرتابِ طاس او همه چیز را باخته است-خانوادهاش، مردماش و شاید زندگیاش. آنها قرار است که او را سنگسار کنند و او میداند که اتاقی برایِ نمایش حرکت ندارد- موضوعِ صداهاست. تصمیم میگیرد که چوب را بلند کند.
در یک حرکتِ ناگهانی از حلقهی حمایت درمیآید و دستانش را به آسمان بلند میکند، سکوت حاکم میشود.
«من خدایان را فرامیخوانم!» داوود فریاد برمی آورد، «هرچه که یاهو و آشره بگویند همانکار را خواهم کرد و اگر گناهی انجام بدهم تاوانِ آن را خواهم پرداخت! بیائید، منتظرِ چه هستید؟ کاهن را بیاورید!»
قلبام ازیکی دوضربه گذر میکند اما آن را میگذراند. جنگجوها در حالیکه سنگها را نگه داشتهاند دستهایشان را پائین میآورند چشمهاشان به جستجوی ابیهاتار است و در کمتر از چند ثانیه از میانِ انبوهی از مردان پدید میآید و به داوود نزدیک میشود.
«زود باش بیا ابیهاتار، آیا اوریم و تومیم را بر خود داری؟»
ابیهاتار سر تکان میدهد و سنگها را آماده میکند.
داوود البته قصدی ندارد که از خدایان بپرسد اگر که باید تنبیه شود. «آه، ای خدایانِ بزرگ، بخشندگانِ پیروزی» با جدیت صدا میکند، «آه یاهو، گاو بزرگِ نر! آه آنات، شیر ماده! به من پاسخ بده! من، داوود، بندهی تو، بپرس- آیاراهی برای تعقیبِ عمالیقیها هست؟ آنها را بگیریم؟ زنان و کودکانمان را نجات دهیم؟»
ابیهاتارسنگهای سفید و سیاه را جادو میکند، برای مدتی طولانی و عمیق به آنها نگاه میکند و سرانجام چشمانِ بیحالتاش را به سمت داوود بلند میکند.
«زود اینجا را ترک کن، ای پسر ایشای!» او میگوید. «که اگر ادامه دهی مسلط میشوی واگر مسلط شوی نجات مییابی.»
غیر قابلِ باور است! من فکر میکنم که این داوود نه جان دارد.
داوود لحظهای را هدر نمیدهد- «شما خدایان را شنیدهاید،» اعلام میکند، «مرا دنبال کنید!»
شروع به دویدن میکند، و همهی ما-من، برادرانش و پسرعموهایش- همچنان پشتِ سرِ ما شروع به دویدن میکنند- تمام قشون.
داوود مردِ بزرگی نیست، مسلما اندازهاش مناسب نیست. در کمتر از یک ساعت ما به نهر بسور میرسیم و در کنارهی آن متوقف میشویم. بارانهای آخر تاثیرِ خود را گذاشتهاند- آبِ نهر کاملا جریان دارد و جریانِ آب قویست و ما تنها در گروههای دو یا سه نفری میتونیم از سنگهای قدمگاه استفاده کنیم و رد شویم.
هر چقدر سریعتر که بتوانیم رد میشویم اما وقتِ زیادی میگیرد و تنها بعد از یک ساعت تنها نصفِ قشون از نهر گذر کرده است. سربازها در کنارهی دوری استراحت میکنند و من در میانِ
آنها بیهدف با اتنی،بنایاء و اوبد میچرخم. آنجا در کناره، در میانهی نیها، ما پسرِ سیاه را مییابیم- به پشت خوابیده است، گردناش به پشت خم شده و سرش به یک سو افتاده. پسرها مطمئن هستند که او مرده است تا اینکه اوبد تصمیم میگیرد که خستگی و فرسودگی و عصبیتاش را با لگدِ محکمی به دندههایش خالی کند.
در جواب صدایِ نالهی خفیفی از پسر درمیآید.
«زنده است! زنده است!» بنایاء داد میزند، «پوستِ آب را بیاور اتنی.»
بنایاء دستی بر پیشانیِ پسر میگذارد- تب ندارد. اتنی لبهای ترک خوردهاش را باز میکند و به دهانش قطره قطره آب میریزد تا اینکه پسر چشمهایش را باز میکند و بلندتر ناله میکند- شکی نیست که لگد اوبد کمک کردهاست که او به حیات برگردد.
«از تشنگی و گشنگی نیمه مردهاست اما خوب خواهد شد» اتنی میگوید. «هی بنایاء، چیزی از نانِ پیتا در کیسهات باقی مانده است؟»
بنایاء نصفه نانی را از کیسهاش پیدا میکند و آن را به دستِ او میدهد. اتنی پسر را با بازو میگیرد و او را مینشاند و با دستِ دیگرش تکههای نانِ پیتا را به آب میزند و بر دهانِ پسر میگذارد.
«شبیه مصریهاست.» اوبد میگوید، «برادران، مراقباش باشید، و من میروم و گزارش میدهم.»
«مستقیم به سمتِ داوود برو» به او فرمان میدهم، «به نگهبانان بگو که جاناتانِ دبیر تو را فرستاده است.»
هنوز پسر دارد به سختی تکههای نانِ پیتا را که اتنی به او داده قورت میدهد و دارد خودش آب میخورد. از کیسهام کیکِ انجیری را درمیآورم و به او میدهم. آن را هم میبلعد.
«خوبی؟»
«باشد که سخمت بانویِ دشت به شما برکت دهد! تقریبا دو روز است که چیزی نخوردهام.»
«اسمت چیست؟»
«هریهور»
خب، وقتی دارم از او پرس وُ جو میکنم به خودم میگویم؛ شبیه مصریهاست و شبیه مصریها لباس پوسیده و شبیه مصریها حرف میزند پس احتمالا مصریست یا دقیقتر نوبیایی آنچنان که حدس اولیهام بالا پائین میکنم و احتمالا بردهای فراریست: گوشِ راستاش با درفشی سوراخ شده است با همان خصوصیاتی که عمالیقیها و اسرائیلیها با بردگانشان رفتار میکنند.
اوبد با محافظ برمیگردد و داوود خودش که زمان را هدر نمیدهد- تو که هستی پسر؟ متعلق به کیستی؟ و اهل کجا هستی؟»
ترسی به دل پسر میافتد اما بیدرنگ جواب میدهد.
«من بردهای مصری هستم، قربان. در طولِ راه به شدت بیمار شدم و دیروز اربابِ عمالیقیام مرا اینجا رها کرد تا بمیرم.»
«داشتی از کجا میآمدی؟»
«از زیکلگ، قربان. آنها همه چیز را غارت کردند و عازم شدند.»
«بیا و به من نشان بده که قشونِ آنها کجاست.»
«به شما نشان میدهم قربان، اما لطفا سوگند بخورید که مرا نمیکشید یا به دست اربابم نخواهید داد، باشد؟ او مرا میکشد اگر قشون را به شما نشان دهم.»
«تو را میکشد؟» داوود میخندد، «چرا؟ و تو را برگردانم- به چه کسی؟ اربابت هنوز چیزی نمیداند اما قبلا به هلاکت رسیده.»
برقی از ادراک در چشمان نوبیان سوسو میزند. «آنها یک عالمه غنیمت دارند قربان و با هر چه که از یهوداییها و فلیسطیها غارت کردهاند حالا حتما جشن گرفتهاند. بیائید تا به شما نشان دهم.»
«چند تا هستند؟»
«بیشتر از پنج هزار، اما آنها بیشتر زن و کودک هستند.»
در این میانه تنها صد نفرِ دیگر میتوانند که از نهر بگذرند، اما داوود قصدی از پرسه زدن در اطراف در انتظار بقیه را ندارد. «پنج دقیقه و ما از اینجا بیرون میآئیم،» فرمان میدهد، «تمامِ مهمات را بگذارید که آنجا احتیاجی به آن نیست. مراقب آنها میشوند.»
هنوزضعیف اما مصمم است، هریهور با اطمینان ما را در میان تپهها رهنمون میشود، به سرعت پیش میرود بیکه وقتی را گشتن هدر دهد.خشم به ما قدرتی داده که نمیدانستیم آن را داریم، اما بدونِ پسر تردید داشتیم که قرارگاهِ عمالیقیها را بگردیم. در درهای پهن پخش شده بودند و تپههایی که از ما مخفی شده بودند صدایی که از آنجا میآمد مسدود کرده بودند.
دارد شب میشود و بوی دود دارد از آتشِ قرارگاه بلند میشود. ما از یکی از تپهها به سمتِ شمال بالا میرویم و از آنجا میتوانیم آنها را ببینیم، عمالیقیها در تمامِ قرارگاه پراکنده شدهاند، با هیاهو جشن میگیرند، میخورند و مینوشند، میرقصند و میخندند. موسیقیدانها دارند مینوازند، دخترها دارند میرقصند و بین چادرها چند نفر که مست هستند ولو شدهاند. عمالیقیها درست شبیه ما غارتگرانی هستند که کنار شمشیر زندگی کردهاند اما حالا ما آنها را بیآمادگی گیر انداختهایم و حملهی ما در غافلگیریِ کامل اتفاق افتاده. انبوهی از آنها- تمامِ قبیله آنجا در حلقههای جدا نشستهاند، زنان، مردان، سالخوردگان و کودکان و هرچه و هرچه را که حرکت میکند قتل عام میکنیم. صدایی از نی و تنبورهاشان بلند است که فریادِ زخمی شدهها در کنارهی قرارگاه در غوغایی عمومی در خود فرو داده. هر از گاهی کسی که او را قطعه قطعه کردهای که شکماش را پاره کردهای شروع به دویدن و فریاد زدن میکند و خود را در حلقهی بعدیِ جشن میاندازد در هر حال آنقدر تسلطِ خود را به زودی به دست نمیآورند که از خودشان دفاع کنند. صدها نفر کشته یا زخمی شدهاند و حتا قبل از آنکه متوجه شوند تحتِ حمله هستند. تنها حدودِ هزار نفر از آنها توانستهاند که به شترها برسند و فرار کنند.
جایگاهِ اسیرها و غنائم در مرکزِ قرارگاه است. جوآب و ایلعازار جلوی دویست سرباز راه خود را با نیزه و شمشیر باز میکنند در حالیکه باقیماندهی ارتش به قتل و قمع ادامه میدهند. بر خلافِ ما خوشبختانه عمالیقیها زنان و کودکان را نمیکشند و ستایش بر خدایان باد که همهی آنها را سالم پیدا میکنیم- ملیسا، اهینوآم، ابیگیل، صیغهها و بقیهی زنانِ گُردان با بچههایشان. داوود با زنانش در یکی از چادرها ناپدید میشود و بعد از چند دقیقه پدیدار میشود، چشمهایش از گریه قرمز است. فقط حالا که آنها را نجات داده به خودش اجازهی احساس کردن میدهد.
۷۶
شکی دربارهی آن نیست، ما جایزهی بزرگ را بردیم. نه تنها مردگانمان را نجات دادیم، همچنین سارقان را در زمانِ مناسب غارت کردیم انگار که پس از آن فصلِ غارت به پایان رسیده بود. ما چاهار گاو و گاری و بیست و هشت الاغ پر از غنیمت را از آنجا به جلو بردیم. در آغلها ما حیواناتمان را پیدا کردیم پس علاوه بر آنها حالا ما گلهی بزرگی بیشتر از دو هزار سر داریم که عمالیقیها از جرامیلایتیها کش رفتهاند، کنزایتیها و سمونایتیها. بنایاء و چند سرباز دیگر که ازین منطقه آمدند نژادِ حیوانات را کشف کردند و برای دستهبندیِ آنها کمک کردند – اینها از جرار هستند، آنها از دویر و آندیگریها از شاروهن.
جوری ملیسا را بغل میکنم که انگار که هیچوقت قبلا او را بقل نکرده بودم، انگار که از مردگان آمده باشد. گونههایمان همدیگر را لمس میکند، بر گردنِ یکدیگر گریه میکنیم و تمام دلنگرانیهایمان از بین میرود. تنها حالا، وقتی که حس میکنم که از دست دادنِ تو چیست، تشخیص میدهم که چقدر او را دوست دارم و چقدر او منِ خوشبخت را دوست دارد.
«من خیلی ترسیده بودم تا اینکه تو مرا پیدا کردی،» او چنانکه اشکهایمان به هم میآمیزد میگوید، «نمیتوانستم زندگیِ خودم را بیتو تصور کنم.»
«عزیرترینم،» در حالیکه او را با عشق به خودم میفشارم پاسخ میدهم، «راهی برای اینکه تو در زندگیام باشی نیست. قراری در زندگیِ من نبود تا اینکه تو را یافتم.»
حالا سربازانی که از قلع و قمع برگشتهاند به مقر اسیران میرسند و هر کدام از آنها میدود که اسیرانش را بیابد. حتا وقتی که صدایِ شیپور شنیده میشود که ما را فرامیخواند که جمع شویم ما هنوز در هیجان پیوستن به یکدیگر هستیم، دوباره و دوباره همدیگر را بغل میکنیم، مردان و زنان، پدران و فرزندان.
سربازان خستهاند اما داوود میداند که شترسواران ممکن است برگردند و بختشان را امتحان کنند و این دفعهاست که آنها غافلگیر خواهند شد. شیپورها برایِ تجمع برایِ بارِ دوم به صدا درمیآید و در کمتر از ده دقیقه گردان در رژه است اما ردیفها ساکت نیستند- این همان گردان منظمی نیست که داوود مفتخر بدان بود. ایمانشان به داوود امروزلرزه برداشته است و همچنین احترام و قانون.
نه چندان دور از قرارگاهِ عمالیقیها، در معبد یاهو و آشره در جادهی غزه ما قرارگاه را برایِ شب آماده میکنیم و قولِ نذر و قربانی به خدایان میدهیم اما حتا گوشتی که شکمِ سربازان را پُر میکند به گرسنگی که از غنایم تقسیم نشده برخاسته جواب نمیدهد.
در چادری با ملیسا ما هر دو از نگرانی و اضطرار فارغ میشویم و بیتابانه با هم عشقبازی میکنیم با حسرتی که حضور یکدیگر را با حس لامسه تائید کرده، در بازوان یکدیگر حلقه میشویم و ملیسا سرش را بر شانهام میگذارد. «میدانی؟» در گوشم پچپچ میکند. «اینجاست که میخواهم زندگی کنم- در خالیِ شانهات.»
صبح دوباره راهیِ سفر میشویم اما با خانوادهها و دامها پیشرفتمان آهستهترست و سربازها هشیار و سرسخت هستند. به سمتِ غروب ما سرانجام به نهر بسر میرسیم. وقتی که داوود تصمیم به ادامه داد دویست سربازدر کنارهی رود پشتِ سر با مهمات منتظرماندند. گردان متوقف میشود و پچپچهای میانِ سربازها که از ادامه سرباز زدهاند دهان به دهان میگردد.
«چرا باید با آنها همه چیز را قسمت کنیم؟ آنها نجنگیدند،» کسی فریاد میزند.
«ما به آنها زنان و کودکانشان را پس میدهیم و همین،» صدایِ دیگری فریاد میزند.
داوود فرمان میدهد و غرش شیپورها کر کننده است.
«رژهی فرمانده در ده دقیقه!» ایلعاب پارس میکند.
درست شبیه رژهی دیروز ردیفها کاملا نامنظم هستند. صدای فریاد نافرمانها همچنان شنیده میشود اما فایدهای در آنهاست: اینگونه است که مشکلتراشان دارند خودشان را خلاص میکنند. پسرانِ زرایاء و مرداناش به سرعت از میانِ ردیفها عبور میکنند، هر کسی را که خبردار نایستاده را بیرون میکشد و آنها را به سمت هلفدونی میبرد. در کمتر از چند دقیقه سکوتی حکمفرما میشود. در کمتر از چند دقیقه سکوتی برقرار میشود، سکوتی غضبناک و عصبی، اما سکوت است. داوود به من اشاره میکند و من سر تکان میدهم. زمانِ آن رسیده است که به افراد نشان دهی چه کسی رئیس است.
«پسرها، این غنائم مالِ چه کسیست؟» بر ردیفِ سربازان میغرم.
«متعلق به داوود است،» جوابی بی رغبت و شوق برمیخیزد.
«صدایتان را نمیشنوم! متعلق به چه کسیست؟» حالا جواب کمی بلندتر است.
«و چه کسی سهمِ شما را خواهد داد؟»
«متعلق به داوود است! متعلق به داوود است!» ردیفهایی از سربازان این بار با هیجانی بیشتر پاسخ میدهند.
همین است، آنها آماده هستند. قدمی به عقب برمیدارم و آنها را به داوود میسپارم. به آنها اجازه میدهد که به تشویق ادامه دهند و بعد پس از لحظاتی طولانی، دستِ راستش را بلند میکند و ردیفِ سربازان در توقعی بسیار ساکت میشوند. در لحظهای دیگر نمایش آغاز خواهد شد- داوود میپردازد و تنبیه میکند. داوود تمجید و تهدید میکند. داوود میبخشد و میگیرد.
«برادرانم!» داوود فریاد میزند، «تنها دیروز ما مردمی بودیم که همهچیز را از دست داده بودیم- زنان و کودکانمان را، خانههایمان را و آنچه که داریم را. اما چه اتفاقی از آن پس افتاده است؟ ما آنها را دنبال کردیم و گرفتیم و با هر آنچه که از ما گرفته شده بود و کوهی از غنیمت برگشتیم. اما چگونه این اتفاق افتاده؟ ها؟ نفسِ عمیقی بکشید و با من لحظهای به آن فکر کنید- چه کسی به شما گفت که آن عمالیقیهای حرامزاده را تعقیب کنید؟ چه کسی با اوریم و تومیم با ما سخن گفت؟ چه کسی به ما پیروزی بخشید؟»
لحظهای صبر میکند تا به آنها فکر کند و بعد به سوالهای خودش پاسخ میدهد: «درست است! خدایان با ما سخن گفتند! یاهو خدایِ میزبانی، نابود کنندهی قهرمانان! آشره، ملکهی آسمان به ما پیروزی بخشید! و حالا چه کسی از میانِ شما به یاهو خواهد گفت، «ما بُردیم، نه شما!» چه کسی در میانِ شما بر آشره نگهبان تقدیر خواهد خندید؟ و چه کسی به خدایان خواهد گفت که چطور غنائم داوود را تقسیم کند؟ چه کسی؟
درست است، بی هر کدام و همهی شما ما نمیتوانستیم چنین پیشرفتی داشته باشیم. و به خاطر بیاورید برادرانم، همهی ما مهم هستیم، همهی ما با هم هستیم- پاها، دستها و سرهامان به همچنین و همچنین آنها که از مهمات حفاظت کردند همچنان با آنها که در خطِ حمله بودند- به خاطر اینکه تنها ما با هم برنده میشویم! و برای همین است که برادرانم زمانی که غنائم را تقسیم میکنیم ما همه با هم هستیم! اما گوسفندان و گاوهایی که عمالیقی در یهودا از برادرانِ ما غارت کردند را هیچکس دست نخواهد زد.»
این البته قسمتِ اصلی غنائم است، اما داوود قصدی برایِ قسمت کردنِ آنها با آنها ندارد- برنامههای دیگری دارد. این که پشتِ سرت را با هدایا براق کنی آسانتر است تا اینکه آنرا با شمشیر بدرخشانی، با خود میپندارد و با غنائماش میتواند به تمامِ یک کشور رشوه دهد و شاید حتی میتواند تاجی بخرد.
« و فکر نکنید»، ادامه میدهد، «که من یاهو و آشره را فراموش کردهام، بخشندگانِ پیروزی اما این از آنِ من است. یک دهم قسمتم در طلا و جواهرات که قرارست به معبد ببخشم! پس، دوستانم، سرتان را بلند کنید! یاهو و آشره با ما هستند! مردم دربارهی آنچه که دربارهی این روز بزرگ اتفاق افتاده آواز سرخواهند داد و شما به نوههایتان خواهید گفت، «بله، من در آنجا با داوود بودم.»
مثل همیشه سعی میکند آنجور که میخواهد چیزها را بپیچاند.
ما به زیکلگ برمیگردیم و آنچنان که من داوود را میشناسم گردان میتواند منتظر حملاتِ مرتبی باشد، در هر صورت، ما چیزِ دیگری برای انجام دادن در این لحظه نداریم. حملهی مهم در حال حاضر که از جایی در شمال و دور از ما دارد اتفاق میافتد و داوود بی صبر و تحمل منتظرِ اخباری از آکئوس است.
پایانِ کتابِ اول

THE KINGDOM
A NOVEL BY AMIR OR
TRANSLATED INTO PERSIAN BY
ROSA JAMALI
به سه فصلِ اول در یوتیوب گوش کنید
خرید از سیبوک





رُزا جمالی متولد ۱۳۵۶ در شهرِ تبریز؛ دانش آموختهی کارشناسی ادبیات نمایشی از دانشگاه هنر و کارشناسی ارشد ادبیات انگلیسی از دانشگاه تهران است. ازین قلم تاکنون هفت مجموعه شعر، یک نمایشنامه، یک مجموعه مقاله، دو گلچینِ ترجمه شعر انگلیسی، ده عنوان کتاب در عرصهی ترجمهی شعر جهان و دو کتابِ در دستهی ترجمهی داستان کودک منتشر شده است. در نظریات و آثارش در طیِ چندین دهه و دورههای مختلفِ کاریاش از زاویهی متفاوتی به ادبیاتِ فارسی نگاه کردهاست: فرمالیستی، ساختارزدایانه، فمینیستی، بوم گرایانه، پسااستعماری، تاریخگرایانهی نوین و …