تخیل در مجموعه شعرهای «رزا جمالی» / نادر ازهری
خوانشِ شعر«رزا جمالی» از منظرِ گاستون باشلار
نادر ازهری

۱-«این مرده سیب نیست یا خیار است یا گلابی»
«رزا جمالی» شاعری است که دقیقاً میداند میخواهد چه چیزی را به چه شکلی نگوید.
به خاطر رفتارِ اغلب سلبی با کلمات که بخصوص در بزنگاههای حساس شعری توسط این شاعر انجام میشود؛ ترجیح میدهم به کندوکاو در تخیل و احساسات او بپردازم تا به جستجو در مسئولیت گریزیِ واژگانش؛ زیرا ذات شعر او در مقابل نقدهای منسجم، گارد میگیرد.
رزا جمالی اغلب با وارونهسازی بیامانِ وظایف کلمات از طریق دستکاری در منطقِ «همنشینی» و نیز دست بردن در عُرفِ «جانشینیِ» واژگان از دههی هفتاد تاکنون (با فرازوفرودهای خود) شاعری متفاوت است.
در این مقاله، انتخاب دیدگاه «گاستون باشلار» Bachelard) (Gaston و اولویت دادن به بررسی قدرت تخیل و درونِ متأثرِ شاعر در آفرینش شعر، شاید جنبههای دیگری از شعرهای جمالی را یادآوری کند که کمتر گفته شده؛ بدیهی است در اینجا نام بردن از عقدههایِ (کمپلکسهایِ) روانشناسانِ، فقط برای کشف و شرح فرآیندی که منجر به آفرینش متن میشود کاربرد دارد و در ذمِ شاعر نیست؛ بخصوص در مورد طرز نگرش گاستون باشلار که معتقد است (البته به تعبیری بسیار ساده) که اگر شاعر، کمپلکسی نداشته باشد شعرِ بهدردبخوری هم نخواهد سرود.
نقشهی راهِ این مقاله عبارت است از:
۱-استخراج بندهایی از اشعار مجموعه شعرِ موردنظر که در آنها عناصر آتش، باد، آب، خاک و برخی نمادهای این چهار عنصر (از دیدگاه گاستون باشلار) به کار رفته است.
۲-یافتن عنصر غالب ازنظر تعداد تکرار شدن عناصر چهارگانه در شعرها و حساسیتها و موقعیتهایی که شاعر نسبت به هر یک از این عناصر دارد.
۳-یافتن نوع کمپلکس غالب در این مجموعه شعر، طبق دیدگاه باشلار.
۴-تلاش برای یافتن این نکته که احساس، تخیل و تعارض غالب و احتمالاً پنهان در درون شاعر در هنگام سرودن اشعار این کتاب چه مواردی بوده و بیان شعری او چگونه از عنصر غالب تأثیر پذیرفته است.
یادآوری این نکته خالی از فایده نیست که نقدِ باشلارْ محور، تلاشی برای قدم گذاشتن به وادیِ بینا ذهنیت از سوی منتقد در رابطه با تخیل شاعر است.
(خوانندگان محترمی که فرصت ندارند تمامی این مقاله را بخوانند، در صورت تمایل قادرند فقط قسمتهای «توضیح عنصر»، «خلاصهی عنصر» و «نتیجهگیری از بخش» را که درمجموع، چکیدهی تمامیِ این مقاله است مطالعه فرمایند.)
بخشی از نگرش گاستون باشلار
از سرِ ضرورت، اشارههایی به مهمترین نکتههای مختص به گاستون باشلار میکنم.
باشلار برای نفوذ به ژرفای تخیل شاعر، در شعر او دنبال «مادهی مرتبط با شکلها» میگردد.
باشلار، رویهمرفته چنین میاندیشید که چهار عنصـرِ آتش، باد، آب و خاک، «مواد اولیهی هستی» هستند و «تخیل حاصل از آنها عمیق است» و این چهار عنصر بهنوعی «بـدن، روح، صدا و احساس دارند و هر یک از آنها به زبان حالِ خویش با مخاطب ارتباط برقرار میکنند». او فطرت هر شاعری را به یکی از عناصر چهارگانه نزدیکتر میداند.
در طرز نقد باشلار، «تلاش برای نزدیک کردن روانشناسی، علم و تخیل» به یکدیگر چشمگیر است.
در طرز نقد وی، «تخیل تولیدی» در عناصر چهارگانه تجلی پیدا میکند و «تخیل مادی» در تشبیهها و استعارهها. همراه با همهی اینها، «ثنویت دیالکتیکیِ» موجود در متنْ (شعر)، موردبررسی قرار میگیرد؛ چراکه همین دوگانگی است که باعث جذابیت در شعر میشود (مثلاً تقابل سپیدی و سیاهی).
باشلار به «رویدادهای شعر» نمیپردازد بلکه به «تخیل شعر» که رویدادهای شعر را ناشی از آن میداند توجه میکند؛ به همین دلیل است که اکنون برای نقد اشعار رزا جمالی که کلمات آن، همانطور که قبلاً هم اشاره کردم بیشترِ وقتها، مسئولیت گریز هستند، با استفاده از دیدگاه باشلار از «رویدادهای متن» وی صرفنظر کرده و به قوهی تخیل و به منشأ «نیروی متن» او توجه خواهم کرد. به این منظور، (همانطور که اشاره کردم) تمرکز من در این نقد، رویِ «بینا ذهنیت» یا بهعبارتدیگر، «شبیهسازی تخیلِ» شاعر خواهد بود.
بررسی چهار عنصرِ «این مرده سیب نیست یا خیار است یا گلابی»
مجموعه شعرِ «این مرده سیب نیست یا خیار است یا گلابی» اثرِ رزا جمالی در سال ۱۳۷۷ منتشر شد.
هرچند بهتر است که در این مقاله، تمامی متن اشعاری که در آنها یکی از عناصر چهارگانه یا مواردی که ازنظر باشلار به عناصر چهارگانه دلالت دارند، ذکر شود، ولی برای گریز از اطالهی بیشترِ کلام، اغلب فقط به نقلِ بندِ مرتبط یا به نقلِ پاراگراف اصلی که حاوی عناصر چهارگانه در اشعار موردنظر است اکتفا خواهم کرد؛ البته که رجوع به کتاب موردنظر و خواندن تمامیِ هر یک از اشعار موردبحث، برای درک کاملتر مفاهیم بیانشده در این نوشته مفیدتر خواهد بود؛ در ضمن، سعی کردهام رسمالخط و فواصلِ بندهای شعرهای نقلشده را بهطور دقیق منتقل کنم.
توضیح عنصر آتش و کمپلکسهای مرتبط با آن
باشلار معتقد است برای جان دمیدن در دیگر عناصر بهکاررفته در شعر، وجود مقداری از عنصر آتش ضروری است؛ چون آتش، هم «شخصی است» و هم «کلی» هم «بیم دهنده است» و «هم مایهی خوشی و آسایش»…
برخی از مهمترین کمپلکسهای مبتنی بر آتش از دیدگاه گاستون باشلار عبارت است از:
۱-کمپلکس پرومته “Prometheus” (دزد آتش): «پرومته» یکی از اساطیر یونانی است که به خاطر دوست داشتن انسان و به نیت کمک به او آتش را دزدید و به وی داد.
مهمترین تعبیرهای روانکاوی ذکرشده برای کمپلکسِ «پرومته» عبارت است از دانستن بهاندازهی پدر (استاد) یا سرپیچی از فرمان والدین/ بزرگان و یا هراس از «آتش اکتسابی».
۲-کمپلکس انباذقلس (امپدوکلس) “Empedocle”: (خودکشی در کوه اتنا): «انباذقلس» بنا به افسانهها نخستین فیلسوف- جادوگری بود که خود را داخل آتشفشان پرتاب کرد، او اعتقاد داشت که جاودانه خواهد شد.
معنای این عقده، عشق و ترسِ توأمان در مورد زندگی و مرگ است؛ ولی به معنای فدا کردن خود برای تغییر مسیر نیز بیان شده چراکه آتش، بزرگترین پاککننده نیز محسوب میشود و خودسوزی، (فدا کردن خود) تبدیلشدن بهنوعی کانون روشنگری نیز هست.
۳- کمپلکس نوالیس “Novalis”: «نوالیس»، شاعری آلمانی است و اشعار او مظهر کاملی از متون حاوی این کمپلکس محسوب میشود. او یکی از پیشروان مکتب رمانتیک در اواخر قرن هجدهم بود.
کمپلکسِ نوالیس میتواند هم بیانگر «آتش آرمانی» باشد و هم بیانگر «آتش تن کامگی».
۴-کمپلکس هوفمن “Hoffmann”: «هوفمن» شاعری بود که شعر او به خاطر کثرت مفهوم آتش، «شعرِ شعله» هم نامیده شده؛ اما شعلهای که از الکل به وجود میآید؛ چون هوفمن به کمک نوشیدنیهای الکلی، شعر میسروده است! به عبارت سادهتر، کمپلکسِ هوفمن به شاعرانی تعلق دارد که به مددِ شراب، شعر میسرایند.
خلاصهی عنصر آتش در مجموعه شعرِ «این مرده سیب نیست…»
پانزده کلمه، (واحد کلامی) در مجموعه شعرِ این مرده سیب نیست یا خیار است یا گلابی در درون هفت شعر، بهطور مستقیم (و چپق بهطور غیرمستقیم) با عنصر آتش سر و کار دارد.
سیزده کلمه از این پانزده کلمه بهصورت گروهی در پنج شعر و دو کلمه هر یک در شعری جداگانه (در دو شعر) نوشته شده؛ (کلمات داخل پرانتز در یک شعرِ مشترک بهکاررفتهاند):
(آتش- دود- چپق- پختن)- (دود- حریق)- سرخ کردن- (تنور- اجاقگاز)- (بخاری- دوزخ) برشته- (عملِ پختن- دوزخ- خاکستر.)
جزئیاتِ عنصر آتش در این مجموعه شعر
۱-در شعرِ «زنی که ورد میخواند که روز نیاید»:
«…
زن میگوید: گره بزن مدادهای جادو را به پارههای ماه
ورد میخوانم به آتش و دود که از مداد بالا بگیرند…»
…
«…ماه گرد خندید زبان درازی کرد هذیان گفت:
“مورچهای چهار چشمش را درآورد؛ چید روی چهارپایه
چرا چمنها را چلاندهای در جیب چپم؟ چپاندهای چرا؟
چپقهایت را؟
ای چاله؟ ای چاه؟ تا که چراغ بیارم و چماق که نزند
کسی مرا و ببینم درون تو را”…»
…
«…زن موهایش را میچیند روی میز به تعداد موهایش آش میپزد…»
(آتش، دود، چپق، پختن). در سطرهای فوق، آتش و دود بیانگرِ کمپلکس انباذقلس است؛ چون: «زن» با کمک فوت (باد) میخواهد شعله را بهمنظور رسیدن به هدفی که دارد (نیامدن روز) شعلهور کند، بهعبارتدیگر در اینجا آتش، موردنیاز کسی است تا با کمک آن به هدفی که جنبهی فنا/ بقا دارد برسد. در این شعر این هدف، ممانعت از وقوع تغییری است که در قالب (نیامدن روز) تجلی یافته. «زن» برای بقای شب میکوشد آنهم با آتش زدن چیزی.
بهعبارتدیگر، نیرویِ بخشهایی از شعرِ زنی که برای نیامدن روز ورد میخواند از میل به استمرار/ جاودانگی نشئت میگیرد؛ این استمرار/ جاودانگی، توأم با ممانعت از زایش «روز» و دوگانهگراییِ حاکم بر این تصویر و نیروی محرکهی متن، ناشی از جدال مانایی و میرایی، جدال مرگ و زندگی اما در نمادهایی معکوس است.
باشلار به دیالکتیک مرگ و زندگی که در این شعرِ رزا جمالی نیز شاهد آن هستیم التفات ویژهای دارد، به نظر باشلار هر تخیلِ شاعر که حیاتی دوگانه نیابد نمیتواند از منظر روانی نقشی به عهده بگیرد و درنتیجه همزادِ خود را در شعر نخواهد یافت، لزوم تأثیر شعر، در قدرت آن برای برانگیختن احساسی دوگانه است.
در شعر فوق، این احساس دوگانه (جدال میرایی و مانایی) دیده میشود.
در ادامهی شعر به کلمهی (چپق) میرسیم. پیشازاین گفتم که کلمات «بالا گرفتن» میتواند تأییدیهای بر وجود مفهوم اوج گرفتن و متعالی شدن که جزو مفاهیم موجود در آتش است باشد.
اکنون از کلمهی «چپق»، آتشِ محصور، قابل استنباط است، آتشی در تضاد با آتش مطلوبِ «زن» که عبارت از آتشی «بالا گیرنده» است.
مشاهده میکنیم که وجود «چپق» در یکی از رویدادهای شعر، از قول «ماه» (که مخالف خواستهی «زن» است) زیر سؤال رفته.
«چپق» بهعنوان حصاری برای آتش و محصورکنندهی آتش میتواند یادآور کمپلکس پرومته به دلیل احاطه کردن و در چنگ داشتن آتش و درنتیجه انعکاس سرپیچیِ «زن» علیه «ماه» در قالبی تصویری باشد.
در شعر فوق، (پختن)، بیانگر کمپلکس انباذقلس است؛ چون بخشی از وجود «زن» در ارتباط با کنشِ مرتبط با آتش، چیده شده است؛ بخشی از وجود «زن» به خاطر آتش از منبع اصلیاش جدا شده. این تصویر با کمپلکس انباذقلس مبنی بر فدا کردن خویشتن همخوانی دارد.
۲- در شعرِ «دو قسمت از پیراهن زنی که پاراگراف نداشت»:
«…
در صلیب (۱۱ غربی) سمت راست – شمال میگریست
{دود سیگار تو – حریق آخرین گیسو}
چند نقطه نورانی؟!
…»
(دود- حریق). در سطرهای فوق، دود و حریق، به خاطر فضای شعر، بیشتر بیانگر کمپلکس نوالیس است.
بخشی از وجود انسان یعنی «گیسو» در معرض دود سیگار واقع شده و این امر با ناخوشایندیِ بیان شده در واژهی «دود»، توأمان است و میدانیم که آتش بهعنوان «موجودی زنده که از چیزی تغذیه میکند و دود، مدفوع آن است» نیز تجسم شده.
۳-در شعرِ «والس پنجرهای شکسته و کمی فندق»:
«…
۸۵ دقیقه تا صلیبی که گریه نمیکند وَ زنی که مورچه میپرستد وَ پاهایش را همراه کمی سیبزمینی در ۸۹ درجه فارنهایت برای سوپی کلاسیک سرخ میکند…
…»
(سرخ کردن). شاید چندان منطقی نباشد ولی همچنان از جنبهی تخیل، در سطرهای فوق، عمل سرخ کردن، بیانگر کمپلکس انباذقلس است؛ چون عضوی از اعضای مورچه یا انسان، از سر خواست، براثر آتش، بهنوعی میسوزد.
۴- در شعرِ «گزارش فوارههای بسته»:
«دریا دریا
گزارش گربههای وحشی
و غرقابهای خلاصه
این تنور از اجاق گاز پیتزای منجمد یا پنیر شلکی
…»
(تنور- اجاق گاز). برای تنور و اجاقگاز بهجز پیتزای منجمد حالت دوگانهی دیگری نیست اما این دوگانگی، حداقل در ذهن من نمیتواند حالت دیالکتیکی داشته باشد؛ لذا این شعر رزا جمالی را ساخته شده از خیرهسرترین کلمات او میدانم و یا شاید هم تصور درستی از این شعر ندارم.
۵-در شعرِ «دستور!»:
«…
اگر سیل به راه بیفتد
زیر پایتان را قایق بکارید پارو بزنید با پرندهای سیاه
و هورت بکشید
جرعهای شیر را در هوای بخاری.
…
«…ما دو نفر بودیم یکی روی دوزخ سرسره بازی میکرد یکی در بهشت عدن بازی میکرد
…»
(بخاری- دوزخ). در سطرهای فوق، بخاری، بیانگر کمپلکس نوالیس و تن کامگی است.
موقعیت منتسب به «بخاری» در این شعر، پیوستگی، لذت و امنیت را تداعی میکند و دوگانهگرایی موجود در شعر، تقابلِ این حالت با موقعیت ناامن در صورت وقوع «سیلِ» محتمل در متن است.
همچنین در شعر فوق، دوزخ، به دلیل سرکشیِ نهفته در آن، (سرسره بازی در دوزخ)، بیانگر کمپلکس پرومته است.
۶-در شعر «سایه»:
«…
پرسیدم: وقتی سقوط میکنی از هیچ
اضافه میکند به پنجرهای برشته زیادی رگهایت انگشتان امتدادم
…»
(برشته). در سطرهای فوق، برشته، ترجمان کمپلکس نوالیس و آتشِ تن کامگی است. «سقوط»، «لمس»، «امتداد و انگشتان»، «زیادی رگها» و «پنجرهای برشته»، حس التهاب، لمس کردن و لمس شدن را تداعی میکند.
اگر چند بار شعر «سایه» بخصوص سطرهای فوق را بخوانید آن را شعری قابلتأمل خواهید یافت. داستان این شعر با چند حرکت اندک قلممو قابل احساس شده ولی دقیقاً قابل بازگو شدن نیست.
۷- در شعر «جا گذاشتهام چیزی را به عمد…»:
«…
به شکل لجبازی چتری در میآیی روی ابرها جفتک میزنی وسطِ خوابها مچاله میشوی با انگشتان من هماغوش میشوی؟
این آخرین بعدازظهری است که در چای میپزد!
باقی نمانده حرف اشارهای به این و آن
خواب میبینم شمارههای اشیاء نچسبیده را خواب میبینم…»
…
«…من از دوزخ شنیدم
در بندهای آخرمان بوی خاکستر میدهیم
…»
(پختن- دوزخ- خاکستر). آیا عجین شدن «بعدازظهر» در «چای» و «پختن» آن، نمایش برشی از زمانِ یکی شدن در مفهوم صمیمیت عاشقانه یا تن کامگی نیست؟ حمایت ایامی خوش که اکنون در حال تمام شدن است.
در سطرهای فوق، «دوزخ» و «خاکستر» هرچند نه مستقیماً ولی مرتبط با کمپلکس نوالیس است.
نتیجهگیری از بخش آتش
در این کتاب، از مجموعِ پانزده کلمه که در هفت شعر با مفهوم «آتش»، ارتباط تنگاتنگ دارد، دو کلمهی (تنور- اجاق گاز) در شعرِ «گزارش فوارههای بسته» فاقد دلالت کافی مبنی بر وجود کمپلکسهای مرتبط با آتش از دیدگاه باشلار است.
در این مجموعه شعر، تعدادِ چهار کمپلکسِ نوالیس (به معنای آتش آرمانی یا آتش تن کامگی) و سه کمپلکسِ انباذقلس (به معنای فدا کردن خود برای تغییر/ تطهیر و یا عشق و ترس توأمان) و دو کمپلکس پرومته (به معنای میل به سرپیچی و یا میل دانستن بهاندازهی پدر یا استاد) به چشم میخورد.
بنابراین کمپلکس غالب در بین کمپلکسهای مرتبط با عنصر آتش، کمپلکس نوالیس به معنای آتش آرمانی و یا آتش تن کامگی است که نقش منطبق با آتش آرمانی با توجه به سایر مفاهیم کتاب، بیشتر محتمل به نظر میرسد.
در اینجا و اندکی زودهنگام توجه شما را به این نکته جلب میکنم که در شعر رزا جمالی آتش چه ازنظر دفعات تکرار و چه ازنظر وزن و نقشی که دارد در میان چهار عنصرِ آتش، باد، آب و خاک، عنصر غالب نیست. (در ادامهیِ بررسیِ سایر عناصر شعرها، شاهد این موضوع خواهید بود.)
عنصر باد
توضیح عنصر باد و کمپلکسهای مرتبط با آن
آتش، آب و خاک قابلرؤیت هستند و فقط باد (هوا) است که در بین چهار عنصر، با چشم دیده نمیشود.
حضور باد در همهجا و نامرئی بودن آن باعث شده که باد نشانهی حقیقت نیز قلمداد شود.
باشلار به وجود پویایی در عنصر باد قائل است و تخیل در مورد باد (هوا) را تخیل در مورد روح و روان میداند.
باد ازنظر باشلار یک جهش و حرکت رو به بالا تلقی میشود. تصور باد، مفاهیم قائم، عمودی و پایدار را میتواند بیان کند و خواستن چیزی میتواند باشد.
خلاصهی عنصر باد در این مجموعه شعر
بیستوچهار کلمه در مجموعه شعر این مرده سیب نیست یا خیار است یا گلابی در محتوای ۹ شعر، بهطور مستقیم یا غیرمستقیم با عنصر باد سر و کار دارد.
بیستودو کلمه از مجموع این کلمهها بهصورت گروهی در هفت شعر و دو کلمه هر یک بهتنهایی در شعری جداگانه (در دو شعر) نوشته شده؛ (کلمات داخل پرانتز در یک شعر مشترک بهکاررفتهاند) بهاینترتیب:
۱-(فوت- فوت- باد- توفان) ۲- (بادها- هوا- گردباد- توفان- توفان) ۳- (باد- هوا) ۴- (فوت-هوا- فوت) ۵- (هوا- هوا-هوا- هوا) ۶- (هوا- فوت) ۷- (فوت- هوا) ۸- هوا ۹- گردباد.
جزئیاتِ عنصر باد در این مجموعه شعر
۱-در شعرِ «زنی که ورد میخواند که روز نیاید»:
«…
خوابهای زن از دیوارهایی بالا میکشد که مثلِ چشم زن نابیناست
هجی میکند خمیازهاش را مدادی در الفبا
و ساحرهای به ماه میگوید:
بنویس
شب را ماه هی فوت میکند که خاموش شود و روز بیاید و زن مدام
ورد میخواند که روز نیاید…»
…
«… ماه پابرجا و شبْ مدام
فوت میکنم به ماه
{به باد بگو پنجره را ببندد
به ستاره بگو برایش بلور ببافد
و لالایی بگو
تا خواب ستارهها جارو نشود}…»
…
«… قاب گرفته بود آرزوهایش را اقیانوس ماهی و بوسه
هایهایش را ریخته است در قایقی پارویی که دریا توفانی نشود…»
(فوت- فوت- باد- توفان). در شعر، فوت کردن از دو جبههی مختلف برای ماندن و رفتن شب به کار میرود. البته «زن»، مانایی شب و ماه را باهم میطلبد و ظاهراً دشمن «ماه» که رفتن شب را میخواهد نیست.
«زن» از باد برای بستن پنجره و ماندن ستارهها درخواستی میکند. (تطابقی دیگر با تعبیری باشلاری) گریه، تسلایی است برای تحمل و بیشتر نشدن عذاب و فنا نشدن که مظهر آن در اینجا جنبهی مستتر مرگآفرینی دریا است که در بخش عنصر آب توضیح داده خواهد شد.
۲- در شعرِ «از منشور قهوهای»:
«…
به بادهایی که زخم میشوند داخل گوشها بگو:
“به آب وُ هوا
چشم تو هنوز ماهیهای آب
یا مداد:
قرمزی سفید”
به هزار سال بگو گردباد گریهام در دریات
طوفان سرفه در پنجاه و پنج انگشت…»
…
«… هزار سال بعد
طوفان گریهام در دریات میمرد»
(بادها- هوا- گردباد- توفان- توفان). اگر آب و دریا را در سطرهای فوق بیانگر بیمِ جدایی/ فنا بدانیم نوعی پویایی در قالب گردباد، هوا و باد میخواهد در مقابل جدایی/ فنا مقاومت کند. در اینجا باد در مقام مثبت و بیشترْ انرژیکِ خود و آب در نماد فنا در تخیل شاعر جلوه کرده است.
۳- در شعرِ «مثلثی که هشت گوشه داشت»:
«-گوشههایت در باد میخراشند زخمهای مدادها را
…»
…
«… با ذغال خونی درکوچهبالایی زنی شکافهای هوا را هاشور میزد
…»
(باد- هوا). مداد، عمودی است و باد نیز بر قائم بودن دلالت دارد و در ادامهی شعر آنچه تلویحاً «شکاف» برداشته در حقیقت هوا نیست بلکه اعتلا و حقیقتی است (باد بهمثابهی حقیقت) که زنی (بهاحتمالزیاد شاعر) در تلاش است تا آن را تیمار یا مرمت کند.
۴- در شعرِ «دستور!»:
«…
خواهی تفم کنی به روی ابر
خواهی فوتم کنی میان هوا …»
…
«…
فوت کنید
اگر فاتحه بگویید!»
(فوت-هوا- فوت). یکی از پرکاربردترین و دراماتیکترین کلماتی که جمالی در این مجموعه شعر بارها از آن استفاده کرده و به نظر میرسد علاقهای درونی به استفاده از این کلمه در مواقع حساس شعری دارد، واژهی «فوت» است.
این واژه بهطورکلی در این مجموعه شعر هم برای موقعیت مثبت و هم برای موقعیت منفی بهکاررفته است. در شعر فوق رویهمرفته واژهی «فوت» و تا حدی واژهی «هوا» در حالتی منفی مورداستفاده قرارگرفته.
۵- در شعر «خودکاری برای امیری فیروز کوهی»:
«هوا را در لیوان نفس میکشی بهم میزنی و با شکر هورت میکشی»
-حالا هزار دقیقه تا هوا فاصله داری
شکل قایقی هستی و بوتههای رُز وحشی گِرد تو را پارو میزنند
…»
…
«از حالا در هوا و هماغوشی
و بوسیدن مولکولهای ووروجک
…»
…
«خودکار آبها!
هشت دقیقه فرصت داری
در هوا منبسط شو و آرامارام خفه خون بگیر
…»
(هوا- هوا-هوا- هوا). در شعر فوق، «هوا» در یک مورد به شکل عادی، در یک مورد بهمثابهی عامل حیات، در یک مورد درزمینهی حس تن کامگی و در یک مورد به معنای چیز یا بستری که مستحیل کنندهی مخاطبی که انگار معضلی دارد بهکاررفته است.
۶-در شعرِ «خشکی تر»:
«…
حالا هُلت میدهند شبیه مردمکی دور در چشمانم بهزور
من خیس میکنم خودم را تو نم پس نمیدهی
هوایی یا خلأ!
مختصر یا کم!
«…
…
«ماه راهراه!
فوت میکنم ترا تا شبیه قایقی دور شوی از من
…»
(هوا- فوت). در این شعر، هوا در تقابل با خلأ، از بار مثبت برخوردار است.
همانطور که قبلاً هم گفتم یکی از کلمات موردعلاقهی شاعر در این کتاب، کلمهی فوت و فوت کردن است که بهعنوان ابزاری برای به کرسی نشاندن خواستهها چه در شعرِ زنی که ورد میخواند… و چه در این شعر به کار گرفته میشود.
نگاه کردن به عمل دمیدن و فوت کردن بهعنوان ابزار، سرنخی در تشخیص عنصر غالب در این مجموعه شعر در اختیارم میگذارد و مرا از اینکه عنصر باد را (باوجود تکرار نسبتاً زیادش در این کتاب) عنصر غالب بدانم بر حذر میدارد، زیرا بین شاعر و باد در برخی از صحنهها فاصلههای درخور توجهی وجود دارد و شاعر با باد کاملاً یکی نیست هرچند که آن را در رویدادهای شعری خود به کار میگیرد.
۷- در شعرِ «سایه»:
«…
دو قسمت از موهایم به تو میچسبد یا لیز میخورم
در قسمتهایِ آخرم فوت شد شبیه هوا در لبههام پوسید
یا پرید
…»
(فوت- هوا). در معنا و زمینهای منفی و شبیه مفهومِ بر باد رفتن به کار برده شده است.
۸- در شعرِ «جا گذاشتهام چیزی را به عمد…»
«تکهای از من را کش رفتهاند وَ پخش میکنند توی هوا
از مثلثهای اضافی بیزارم
منتشرم کنید در خطوطِ نیامده.
…»
(هوا). باز از «هوا» به حالت یک مستحیل کننده و بستری که در آن میشود تجزیه شد استفاده شده است.
تکرار این حالت، نشانگر آن است که هر یک از معناهای باشلاریِ باد (تعالی، روح و روان، خواسته) که در بطن تخیل شاعر بوده، امید زیادی به تحقق یافتن نداشته.
۹- در شعر «گرمسیر»:
«…
بیا خواهش کنیم به گردباد ببردمان توی همة دهلیزها بگردیم تا ابد
پنجه بکش به ورقهای باطله
سردم بود
مردی که توی بالشم که بخوابم همینطور… طور… طور…»
(گردباد). این سطرها که ازنظر من جزو سطرهای درخشان و زنگدار جمالی نیز هست، انگار از گردباد درخواست میکند که در قابلتحملتر کردن سرگشتگیاش به او کمک کند.
اگر باد (هوا) را نوعی پویایی و اعتلا بپنداریم، در این شعر، بطن تخیل شاعری را میبینیم که در آن اعتلا و پویایی درنهایت، تمامکننده/ نجاتدهنده نیست؛ چون شاید دستنیافتنی است؛ ولی صرف تلاش برای رسیدن به آن میتواند تسکیندهنده باشد.
نتیجهگیری از بخش باد
باد (هوا) و نمودهای آن در این مجموعه شعر ابزاری است که میتواند مورداستفادهی دوست و دشمنِ مستتر در متن واقع شود (مثل آنچه در شعر زنی که ورد میخواند که روز نیاید میبینیم).
شاعر، پویایی نهفته در معنای باد را ارزشمند ولی ناکافی مییابد: « به هزار سال بگو گردباد گریهام در دریات». بهعبارتدیگر، به نظر میرسد که جمالی تلاش را حتی بدون امیدِ کافی به پیروزی ادامه میدهد.
«زنی» که «شکافهای هوا» یعنی ضعف اعتلا را برنمیتابد و تلاش دارد که شکافهای اعتلا و شاید هم اقتدار زنانه را «هاشور بزند» در حقیقت، خودِ شاعر است.
از سوی دیگر، عنصر باد در تصویرِ «فوت» در شعرِ دستور، اعتلا و اقتداری به هرز رفته و نمایشی را که وجه غالبِ رفتارهای دیگران در محیط شاعر است را به سخره میگیرد.
همچنین در شعرِ خودکاری برای امیری فیروزکوهی، به استفادهی چندگانه از عنصر باد بهعنوان معنای عادی و نیز دارای جنبهی مستحیل کنندگی برمیخوریم.
به نظر میرسد که شاعر به دنبال اعتلایی است که آن را در اصل چندان محتمل نمیداند و همین امر، به واکنشهای کلامی و تصویری شاعر جنبهی تخریبی بیشتری میدهد؛ این کار، هماهنگ با عنصر غالب بر شعر او یعنی آبِ اوفلیایی است که شرح آن را در ادامه میخوانید.
عنصر آب
توضیح عنصر آب و کمپلکسهای مرتبط با آن
آب ازنظر باشلار در شعر تعابیر مختلفی دارد:
آب، هم مظهر زایش، مادری، زنانگی و هم مظهر مرگ است. آبِ جاری حرکت بهسوی زندگی است، آبِ ایستا مخاطب را به مرگ فرامیخواند. آبهای سطحی مستعد تخیل چندانی نیستند و این آب عمیق یا کدر است که میتواند خیال برانگیز باشد. به نظر باشلار در اغلب شعرها، آبها اکثراً به تیرگی میگرایند.
باشلار میگوید: «تخیل مادی آب، نوع خاصی از تخیل است… آب هم نوعی سرنوشت است. نه بهمانند سرنوشت پوچ تصاویر گذرا و یا سرنوشت پوچ رؤیایی که تمام نمیشود، بلکه سرنوشتی اساسی که بیوقفه جوهرهی هستی را مسخ و دگرگون میکند…»
کمپلکسهای مرتبط با عنصر آب از منظر باشلار عبارتاند از:
کمپلکس اوفلیا (Ophelia): «اوفلیا» محبوب «هملت» بود. وقتی پدر اوفلیا توسط هملت بهاشتباه کشته شد، او در حالتی از جنون خود را به رودخانه انداخت و غرق شد.
به نظر میرسد که ازنظر باشلار هرگونه رابطهی بخصوصْ زنانه با گریز، جدایی، محو شدن، مستحیل شدن، یگانه و یکسان شدن همراه با تعبیری زیبایی شناسانه از آن در حیطهی کمپلکس اوفلیا قرار میگیرد.
کمپلکس اوفلیا کمپلکسی فقط منفی نیست. این موضوع نیاز به توضیحات بیشتری دارد که دانستن آن مستلزم درکِ تمامیتِ نگرش باشلار است.
خود گاستون باشلار در یکی از کتابهایش به نام «آب و رؤیاها» میگوید: «سخن گفتن از جذابیت تکاندهندهی زنِ مردهای که آراسته به گُل مانند اوفلی، در امتداد رودخانه حرکت میکند انسانی که اهل مطالعه نیست را بسیار متعجب و شگفتزده خواهد کرد. در اینجا تصویری وجود دارد که نقد ادبی از توجه به رشد و بالندگی آن غفلت ورزیده است…».
کمپلکس «نائوسیکا» (Nausicaa): در اساطیر یونان، نائوسیکا دختر پادشاه سرزمین فئاسینها (Pheacians) بود که «آلسینوس» (Alcinous) نام داشت.
«اودیسئوس» (Odysseus) هنگام بازگشت از جزیرهی «کالیپسو» (Calypso) دچار توفان شد و با رسیدن به ساحل سرزمین «فئاسینها» (از قول «هومر»: جزیرهی «اسچریا» Scheria) نائوسیکا به او کمک کرد.
نائوسیکا عاشق اودیسئوس شد و به او پیشنهاد ازدواج داد ولی اودیسئوس گفت که همسر دارد و قصد او آن است که به سرزمین خود بازگردد.
«کمپلکس مدنی» یا بهعبارتیدیگر، «کمپلکس فرهنگی» ازنظر باشلار، تحت عنوان کمپلکس نائوسیکا و توسط یکی از تصاویر آب در شعر، استنباط میشود.
«کمپلکس خشایار»: نقل است که «خشایار شاه» دستور داد که امواج دریای توفانی را تازیانه بزنند. ازنظر باشلار، مبارزه با طبیعت در قالب کمپلکس خشایار جا میگیرد، این عقده میتواند به شکل «میل به فتح قلهها» نیز جلوه کند.
خلاصهی عنصر آب در این مجموعه شعر
شصتودو کلمه (واحد کلامی) در مجموعه شعرِ این مرده سیب نیست یا خیار است یا گلابی در محتوای چهارده شعر، بهطور مستقیم (و در مورد آینه، استکان، تنگ بهطور غیرمستقیم) با عنصر آب سر و کار دارد. یک کلمه در یک شعرِ جداگانه و شصتویک کلمه بهصورت گروهی در سیزده شعر بهکاررفتهاند. (کلمات داخل پرانتز، در یک شعر مشترک قرار دارند)، با این ترتیب:
۱-(دریا- تنگ- اقیانوس- دریا- آینهها- جزر- مد) ۲- (آب- آب)- ۳- (آب- آب) ۴- (آب- آب- دریا- آب- آب- حوض- دریا) ۵- شرجی ۶- (شرجی- دریا) ۷- (دریا- آینهها- دریا- دریا- موجها) ۸- (دریا- دریا- غرقابها- دریا- دریا- استکانها- اقیانوس) ۹- (مرداب- سیل- آب- استکانها) ۱۰- (آینه- آینه- شیشه- آبها- آب) ۱۱- (آب- باران) ۱۲- (آینه- آب- آینه- آب) ۱۳- (شستن- «خیس» و «نم» در بافت خاص کلامی– آب- دریا- آب- نشت- خیس- آب دهان- غرق شدن) ۱۴- (غرق شدن- دریا- آینه- دریا).
این کتاب، حاویِ نوزده شعر است؛ که در چهارده تای آن (تقریباٌ در ۷۵ درصدِ کتاب)، عنصر آب، حضور مستقیم، گروهی و پررنگ دارد و عنصر غالب در بین عناصر چهارگانهی این مجموعه شعر است.
جزئیاتِ عنصر آب در این مجموعه شعر
۱-در شعرِ «زنی که ورد میخواند که روز نیاید»:
«…
لالهها را به خوابم گره میزنم
و ماه را به اطلسیها
تخم میگذارد گل بنفشهای در دریا…»
…
«… شب این چیزها را تعریف میکند: ماه گرد تنگ ماهیها را گردگیری کرد
ماه هلال شکلک درآورد به ماه گرد…»
…
«… قاب گرفته بود آرزوهایش را اقیانوس ماهی و بوسه
هایهایش را ریخته است در قایقی پارویی که دریا توفانی نشود
آینهها و جزر و مدها
شاید اشکهای زن – آفتاب
شاید بوسههای زرشکی وُ بنفش جعبهی مدادرنگیها
گریه میکند وَ هیچ مردی نمیتواند آرامش کند
…»
(دریا- تنگ- اقیانوس- دریا- آینهها- جزر- مد). در شعر نقلشدهی فوق، (دریا) بهوضوح با «تخم گذاشتن بنفشه»، بیانگر ویژگیِ زایشیِ آب است و هیچیک از کمپلکسهای مرتبط با آب ازنظر باشلار را نمایندگی نمیکند؛ (البته نقش زایشیِ آب، مورداشارهی گاستون باشلار بوده است.) بخصوص که این «تخم گذاشتن بنفشه در دریا» در پسزمینهی چالش موجود در بندهای دیگر شعر، مبتنی بر تلاشِ دو نیروی متضاد یکی برای حفظ شب و دیگری برای نابودی آن، در جریان است.
در شعر فوق، (تنگ ماهیها) نیز مانند شیشه و آینه همان نقش روانی آب را در شعر ایفا میکند. (روی برخی از تجربههای قبلی در نقد شعر، گاهی عینک نیز به خاطر وجود شیشه در آن میتواند مثل آینه و شیشه نقش آب از منظر باشلار را در «تخیل مادی» شاعر بازی کند).
یادمان مانده که در این شعر، ماه قصد خاموش کردن شب با فوت کردن را دارد و «زن» با آتش و فوت خود تلاش میکند «شب، مدام» باشد. حال، «ماه» دارد تنگ ماهیها را گردگیری میکند؛ ماه میخواهد روز بیاید و «زن» خواهان شب است. آب در اینجا بازگشت به مفهوم بقا و فنا دارد و در حیطهی کمپلکس اوفلیا قرار میگیرد.
همچنین در شعر نقلشدهی فوق، (اقیانوس- دریا- آینه- جزر- مد) بیانگر آب و کمپلکس اوفلیا است. (آینه، آب را تمثیل میکند). اقیانوس، آرزوها را محدود کرده و میتواند بیانگر جدایی باشد و «دریا» به خاطر «هیچ مردی»، جداییِ ناگزیر است. شاید راوی با گریه تلاش دارد از رنجی که میکشد بکاهد.
۲- در شعر «لاله»:
«منهای لالههایی که در اجاق سوختند
عکس لاله را در آب ریختیم
…»
…
«”خیز برداشت خون من تا لاله خیس نشود”
عکس لاله را در آب ریختیم!
…»
(آب- آب). در سطرهای فوق، دو واژهی «آب» بهصراحت بیانگر کمپلکس اوفلیا است. ارجاع به تصویر «لاله» و مفاهیم رایجی که در شعر و محفوظات شبه ادبی دارد و پرتاب گل به آب (دریا) که یادآور ادای احترام به مغروق است.
اگر این تصویرهای ذهنیِ قبلی را مرجع ندانیم؛ فضای شعر و کلمهی «خون» در پیوند با «لاله» و ریخته شدن لاله به آب میتواند تداعیگر فضای نوعی مرگ یا فقدان در این شعر باشد و باز از این نظر اجازهی حضور کمپلکس اوفلیا را میدهد.
۳- در شعرِ «به دنیا آمدن و خفه شدن پنجره»:
«…
از جنس آب و آهن
پر از قلمهای مهتابیم ما
بر پنجرههای آب روبروی عدسیهای سفید و قرنیههای به رنگ بنفش
بنفشی و سرخی و سبزی
آهنیم ما سربیم ما آجریم ما
…»
(آب- آب). در سطرهای فوق، هر دو واژهی آب بیانگر کمپلکس نائوسیکا، کمپلکس مدنی- فرهنگی است؛ لحن شاعر، پر از افشا یا اعترافِ بیمحابا و پرخاشگرانهی یک ناهنجاری است و از این نظر است که تصاویر آبِ موجود در این شعر را مربوط به کمپلکس مدنی- فرهنگی نائوسیکا میتوان نامید.
۴- در شعرِ «از منشور قهوهای»:
«…
به بادهایی که زخم میشوند داخل گوشها بگو:
“به آب وُ هوا
چشم تو هنوز ماهیهای آب
یا مداد:
قرمزی سفید”
به هزار سال بگو گردباد گریهام در دریات
طوفان سرفه در پنجاه و پنج انگشت
عطسه پنجاه وُ پنجم آب!
-آبی که از خوابهای گنجشکهائی قهوهای شدهای
خوابهای گنجشکهائی
پرهای تمام نشدنی؛ حوضی که نقره نشد
هزار مهره هستی
و یکی زنجیر…
…
هزار سال بعد طوفان گریهها
در دریات میمرد.»
در سطرهای فوق، (آب- آب- دریا-آب-آب-حوض-دریا) بیانگر کمپلکس اوفلیا است. در سطر پایانی بهوضوح پیوند مرگ با آب بر زبان شاعر نیز جاری شده است.
اگر به یاد داشته باشید گفتیم که باشلار معتقد است که آبهای سطحی و کمعمق در شعر نمیتوانند باعث بیان چیز بخصوصی شوند و اکثراً آب در شعر یا از آغاز تیره است یا رفتهرفته تیره میشود و در این روندِ تیره شدن است که مفهومهای خاصی پیدا میکند و قابلبررسی و استنباط میشود.
در شعرهای فوق، سطرهای زیر، درستی این سخن باشلار را ثابت میکند:
«آبی که از خوابهای گنجشکهائی قهوهای شدهای
خوابهای گنجشکهائی
پرهای تمام نشدنی؛ حوضی که نقره نشد…»
یکی از معانی آبهای تیره و عمیق، فناپذیری است و در این شعر، آبهایی که قهوهای شدهاند سرانجام در قالب حوضی که نقرهای نمیشود تجسم مییابد و حوض نقرهای که باید آب روشن را نیز تداعی کند حاکی از امر مطلوب شاعر است؛ همان چیزی که در این شعر، مقدور نشده است.
۵-در شعرِ «دو قسمت از پیراهن زنی که پاراگراف نداشت»:
«…
روسریاش که سفید بود به تو گفت که مواظب شرجی بشقابها باشی
…»
(شرجی). در سطر فوق نیز از شرجی کمپلکس اوفلیا را به خاطر حس شکنندگی بشقابها و دعوت به احتیاطی که در شعر میشود «مواظب باش» استنباط میشود. شاعر از مرگ/ جدایی میترسد و انگار میگوید که بهموقع بگریز وگرنه اتفاق بدی میتواند برای چیزهایی که شکننده هستند و ناپایدار بیفتد.
سطر فوق ازنظر روان بودن و حس ناخودآگاهی که در آن وجود دارد، یکی از بهترین سطرهای جمالی است.
۶-در شعرِ «مثلثی که هشت گوشه داشت»:
«…
خلاصهی ته مانده آبلیمو بوی هشت ضلعی را امتداد میدهد تا خطوط متقاطع
بشقابهای شکسته را در شرجی آشپزخانه شستم»
…
«…اصلاً ما بستههای شنی هستیم بر شن بسته ترک برمیداریم گوش ماهی میشویم عطسه میکنیم
ما دریاییم
هشت ضلعی میگفت:»
(شرجی- دریا). بازهم (شرجی) بیانگر کمپلکس اوفلیا و مرگ یا جدایی یا گریز در رابطه با یک زن است، چون بشقابهایی که در سطرهای قبلی در مورد آنها هشدار داده شده بود دیگر شکستهاند و اتفاقی که نباید، افتاده است.
در سطر «ما دریاییم»، «دریا» بیانگر کمپلکس اوفلیا است؛ چون پیرنگ ترک خوردن در سطرهای قبل از آن همچنان ادامه دارد.
۷- در شعرِ «والس پنجرهای شکسته و کمی فندق»:
«-شلیک
دریا گفت: بمیرید ساقههایی که ازاینبهبعد خواب فندق میبینید بر سفرههای عروسک کمی خواب ببینید وقتیکه میمکید ساقههای سبز را از دهان آینهها میمیرند وقتی کمی میمکید…
…»
…
…«شبها از دریا غرق میشویم در شبها دریا را میبوسیم خواب میبینیم موجها را
کمی که فندق لای مردمکها میشویم
میکنیم میپرتابیم میآزادیم میخفه میشویم…»
در سطرهای فوق (دریا- آینهها- دریا- دریا- موجها) بیانگر کمپلکس اوفلیا است، بیشتر به دلیل «غرق میشویم» و «میخفه میشویم».
۸- در شعرِ «گزارش فوارههای بسته»:
«دریا دریا
گزارش گربههای وحشی
و غرقابهای خلاصه
این تنور از اجاق گاز پیتزای منجمد یا پنیر شلکی
خلاصهی دریادریا
بر کاغذ سقفهای شکسته
پسکوچههای بسته
استکانهای سرکشیده
تیک تاکهای بطن یخ کرده خسته پاشیده
اجازه بده!
این آخری لمس میکند اقیانوس دهانم را در لثههای هسته هسته.»
(دریا-دریا-غرقابها- دریا-دریا- استکانها- اقیانوس) این کلمات در این شعر، حداقل از منظر عقاید باشلار قابلتعبیر نیست ولی میتوان این واژهها را با بحث «بازیهای زبانی» توضیح داد.
خوشبختانه جمالی، اشتباهی را که در این شعر مرتکب شده در سایر شعرهای این مجموعه تکرار نکرده است.
گاهی ما به این خاطر از شعر رزا جمالی لذت میبریم که از آن معنای مشخصی نمیفهمیم! ولی این مشخصاً نفهمیدن، به معنای حس نکردن شعر او نیست و دقیقاً همین حس کردن چیزهایی که نمیدانیم چیست، شعر جمالی را شعرِ «او» میکند. تأکید جمالی، بخصوص مربوط میشود به عوض کردن کارکرد و تغییر مطابقتهای جاافتادهی کلمات و یا اصلاً از کار انداختن کلمات در بستر یا فضایی خاص.
این کار را بسیاری از شاعران دیگر هم (گاه خوبتر یا بدتر) انجام میدهند ولی طرزِ جمالی و تسلسل این امر در شعر او تشخصِ خودش را دارد؛ اما در شعر گزارش فوارههای بسته، (شعر فوق)، حس میکنم شاعر، برخلاف همیشه بیشازاندازه در جریان آزادِ شکلگیری واژگانش دخالت کرده و ازنظر من اینجا موفقیتی به دست نیاورده.
۹- در شعرِ «دستور!»
«…
ستارهها را جارو بزنید
و با انگشت سرنیزههای مرداب را ناخن بخراشید
اگر سیل به راه بیفتد
زیر پایتان را قایق بکارید پارو بزنید با پرندهای سیاه
و هورت بکشید
جرعهای شیر را در هوای بخاری.
…»
…
«…مثل برف روی لاک پشتهای آخر پائیز
مثل جوجه بر قَسَمِ حضرت آب
گلهای بنفشه! چشم روشنیتان چای! …»
…
«…آسمان سانسور میشود عین استکانهای سیاه…»
(مرداب- سیل- آب- استکانها). در شعر فوق، (مرداب- سیل- استکانها) فناپذیری/ جدایی یا گریز را بیان میکند و بیانگر کمپلکس اوفلیا است، این شعر از آغاز با لحن کنایه، در رویدادهای داخل شعر نیز بهوضوح از مرگآفرینیها و تخریبهای صورت گرفته سخن میگوید…»
اما ازنظر من در سطر «حضرت آب»، فقط با نوعی ورز دادن واژه روبرو هستیم.
استکانها) نیز نمایندگی آب را میکنند، گفتیم که آینه، شیشه و موارد مشابه از منظر باشلار، در شعر میتوانند تمثیل گرِ آب باشد.
مشاهده میکنید که «استکانهای سیاه» دلالت بر آب ژرف یا تیره دارد همان نوع آب که از منظر باشلار میتواند از درون شاعر، اطلاعات بسیار بیشتری در اختیار ما بگذارد. در شعر فوق نیز آبهای سیاه (استکانهای سیاه) با فنا مرتبط است.
۱۰- در شعرِ «خودکاری برای امیری فیروز کوهی»:
«…
از حالا تا آینه که درست روبروی آینه شیشه را ذوب کنی
خودکار آبها!
هشت دقیقه فرصت داری
در هوا منبسط شو و آرامآرام خفه خون بگیر
آن انگشتهای تو که در آب حل شد شبیه مرثیهای بود برای امیری فیروز کوهی…»
(آینه- آینه- شیشه- آبها- آب). در سطرهای فوق، همگیِ این کلمهها از کمپلکس اوفلیا و فناپذیری و همسانسازی حکایت دارند، «خفه خون گرفتن» و «حل شدن» تظاهر این فناپذیری و همسانسازی است که در کلمات قبلیِ (آینه- آینه- شیشه- آبها- آب) پنهان بود.
۱۱- در شعرِ «روز گس»:
«…
پس فردا آب میآید
باران
تلخی دهان تو صدای هزار طبل بر دایره
-هلهلها
…»
(آب- باران). هرچند که متوجه امکان تعبیر نهفته در «پس فردا/ آب میآید» هستم ولی باز فکر میکنم در سطرهای فوق، آب- باران به حالت آبهای سطحی است و ازنظر باشلار، آبهای سطحی امکان تجسس در مافیالضمیر شاعر را نمیدهد.
۱۲- در شعرِ «اَخ»:
«آینهای که خودت را روبروی من منعکس میکنی
تو از اعداد وام میگیری میگریزی میافزایی
شبیه چپِ دستِ چپ من…»
…
«… و هی دوباره دنبالت میکنم که راست من شوی
تو که عکس مرا روبروی آب
در آینه پارو زَدی
پرتم میکنی تا خوابت که بگویم بهدرازایِ شبهای مساوی هستی
-من جابهجا شدهام در ته دره شبیه سوسکی به پشت
دست و پا میزنم در آب شبیه مارمولکی دراز
تمام میشوم در نوک بینیات در عطسهای که نمیآمد…»
(آینه آب- آینه- آب). در اشعار فوق، (آینه) تمثیل گر آب است و «گریختن»، به آن ویژگی کمپلکس اوفلیایی میبخشد؛ چون تصویر شاعر در آب، پارو زده میشود و طرفِ خطاب در عرصهی آب است که از شاعر میگذرد یا صرفنظر میکند و باز در عرصهی آب است که شاعر مثل مارمولک دست و پا میزند، اینها همگی احساسات اوفیلیاییِ ترس و شکایت از فنا شدن، فراموش شدن یا جدا شدن است.
۱۳- در شعرِ «خشکیتر»:
«…
همهی خداحافظی این بود که در شیشههای خشک بمیری
حالا من تر میکنم تف تو را بر سیاهی پنجره
کثیف نمیشوی و تمام نمیشوی تا بعدازظهر
میشویمت تا کمی.
…»
…
«…حالا هُلت میدهند شبیه مردمکی دور در چشمانم بهزور
من خیس میکنم خودم را تو نم پس نمیدهی
هوایی یا خلأ!
مختصر یا کم!
تا قوری ادامه داری و من هورت میکشم ترا تو میبلعی آبم را
یا هیچی یا همه
فشار میآوری و در گوشهام کر میشوی از فردا
ماه راهراه!
فوت میکنم تو را تا شبیه قایقی دور شوی از من
از دریا میتپی یا چنگ میزنی بر آب
من میپزم یا آب میشوم!
همسایه ماه بود که تو نشت کردی در تشت روبروی ماه
تو سقفی
ماهی
کفی
آستین منی خیس در پلکهام!
از کنارههای کاغذ چیزی شبیه آب دهان توست.
-من غرق میشوم خواهش میکنم آهای!»
در رابطه با (شستن)، از همان ابتدای شعر، موضوع مرگ، مشخصاً توسط شاعر مطرح میشود اما در اینجا آب یا خیس بودن به خاطر نسبتهای دیگرگونهی متن، به معنای زندگی است و به نظر میرسد که بیشتر، نقش زایشیِ آب در بطنِ تخیل شاعر وجود داشته.
در همین شعر، («خیس» و «نم» در بافت خاص کلامی- آب- دریا- آب- نشت – خیس- آب دهان- غرق شدن) در قالب درگیریهای شاعر با طرف خطابش (تپیدن و چنگ زدن او و پختن یا آب شدن شاعر)، بیانگر کمپلکس تفاوت مدنی- فرهنگی یا همان کمپلکس نائوسیکا است و وضعیت موجود، شاعر را به سمت بیم از غرق شدن و فرورفتن یعنی باز به سمت کمپلکس اوفلیا سوق میدهد.
۱۴- در شعرِ «جا گذاشتهام چیزی را به عمد…»
«…
-مواظب باش غرق نشوم
چرت میزنی ثانیهها عجله دارند…»
…
«…یا اصلاً کفاف نمیدهد ترا جا دهم میان انگشتانم
یا…
میان دو الف محدود شوم به تمام دنیا
به لبه دریا گره خوردهام
یا…
کنار چند دقیقه منتظر میایستیم عقربهها!! ها! ها!
به خواهرم ته آن عکسم میریزد و سنجاق میشود
یا…
یا…
در ته آینهای وارونه التماسم کنی به خدا
به ساعتی لم دادهام که قایقی میبَرَدَم به ریشهاش
یا…
…
من از دوزخ شنیدم
در بندهای آخرمان بوی خاکستر میدهیم
دریا افتاده روی میزم
من از من پاره شد که بپرد توی خواب
قسمتی از تا.»
در سطرهای فوق نیز (غرق شدن- دریا- آینه- دریا) بهطوری واضح موضوع زندگی و مرگ (فنا/ بقا) در اشکال گوناگونش را پوشش میدهد و بیانگر کمپلکس اوفلیا است. «مواظب باش غرق نشوم…» و «تکهای از من را کِش رفتهاند و پخش میکنند توی هوا/ از مثلثهای اضافی بیزارم/ منتشرم کنید در خطوط نیامده…»
نتیجهگیری از بخش آب
در این مجموعه شعر، شصتودو کلمهی مرتبط با آب در چهارده شعر وجود دارد.
۱۰کلمه از این شصتودو کلمه در قالب چهار شعر، چندان بیانکنندهی چندوچون تخیل شاعر نیستند، به این شرح:
کلمههای (دریا- دریا- غرقابها- دریا- دریا- استکانها- اقیانوس) در شعر گزارش فوارههای بسته، فاقد تعبیر باشلارْ محور است.
کلمهی (آب) در «حضرت آب» در شعر دستور نیز همینطور.
کلمههای (آب- باران) در شعر روز گس، جزو آبهای سطحی قرار میگیرند و به همین دلیل به قول باشلار نمیتوان از تصاویر آبهای سطحی در شعر به وزن نقش عنصر آب در ضمیر شاعر پی برد. (به بیان دقیقتر و فلسفیتر، آبهای سطحی در شعر باعث «تخیل صوری» میشوند و نه «تخیل مادی»).
در باقی موارد، شاهد دو موردْ تخیل زایشیِ آب، دوازده مورد مبتنی بر کمپلکس اوفلیا و دو مورد مبتنی بر کمپلکس نائوسیکا در این مجموعه شعر هستیم.
بهاینترتیب در بخش عنصر آب، کمپلکس غالب، کمپلکس اوفلیا حاوی تعبیرهای فنا، گریز، جدایی و یکسان شدن با سویهای زنانه است.
عنصر خاک
توضیح عنصر خاک و کمپلکس مرتبط با آن
به نظر باشلار خاک در شعر یا تسلیدهنده است یا انگیزه دهنده و برخی موارد مانند غار، پرتگاه میتواند به بطن مادر تعبیر شود.
ازجمله کمپلکسهای مرتبط با خاک میتوان به کمپلکس «اطلس» (Atlas) اشاره کرد.
کمپلکس اطلس: اطلس یکی از اساطیر یونان بود و گویا در زبان یونانی معنای «تحملکننده» و «حملکننده» دارد. اطلس، محکوم شده بود که زمین را بر دوش بگیرد.
کسانی که علاقهی زیادی به کمک به مردم دارند صاحب کمپلکس اطلس شمرده میشوند.
خلاصهی عنصر خاک در این مجموعه شعر
دو کلمه در مجموعه شعر این مرده سیب نیست یا خیار است یا گلابی بهطور مستقیم با عنصر خاک سر و کار دارد.
هر یک از این دو کلمه در شعری جداگانه مورداستفاده قرارگرفتهاند:
جزئیاتِ عنصر خاک در این مجموعه شعر
۱-در شعر «لاله»:
«…
من منهای خون من چسبید روی میز در خودکارهای سیاه لخته شد
در خودکارهای قرمز تمام
من منهایِ تو
پارهپاره- خطخطی- روی خاک.
…»
(خاک). در این شعر همانطور که مشخص است، خاک، عنصر مثبتی نیست و شاعر از آن بهعنوان بستری که بیانگر نوعی مذلّت است استفاده کرده.
۲- در شعرِ «مثلثی که هشت گوشه داشت»:
«…
اصلاً ما بستههای شنی هستیم بر شن بسته ترک برمیداریم گوش
ماهی میشویم عطسه میکنیم
…»
(شن). در این شعر نیز «شن بسته» در تخیل شاعر، «ترک برمیدارد» و باز میبینیم که جنس خیال شاعر در مورد خاک یکسان است و خاک در تخیل او عنصری فرودست و بیشتر بیانکنندهی سکون و زمینگیر بودن است. همچنین ازنظر تعداد استفاده نیز، واژهی خاک در این مجموعه شعر از دیگر عناصر چهارگانه بسیار کمتر مورداستفاده قرار گرفته است.
نتیجهگیری از بخش خاک
در این کتاب در بین عناصر چهارگانه، از خاک کمترین استفاده بهعملآمده و فقط دو بار به آن اشاره شده. ازنظر تعبیر نیز خاک در این کتاب، بهنوعی نشانگرِ پریشانی/ سکون و زمینگیر شدن است.
بهاینترتیب میبینیم که از میان تعابیر مختلفِ زمین و خاک، تعابیر غیرفعال خاک در تخیل شاعر برجستهتر بوده است.
عنصر غالب در مجموعه شعرِ «این مرده سیب نیست…»
در بین عناصر چهارگانه، تخیل رزا جمالی عمیقترین پیوند را با عنصر آب دارد.
باید یادآوری کرد که در بخش نتیجهگیری، هم تعداد تکرار عناصر چهارگانه و هم بخصوص کیفیتِ به کار برده شدن آن عناصر در نظر گرفته میشود.
ترتیب برتری عددیِ عناصر چهارگانه در مجموعه شعر این مرده سیب نیست یا خیار است یا گلابی، چنین است:
آب: ۶۲ کلمه در ۱۴ شعر (۶۱ کلمه در ۱۳ شعر بهطور گروهی و یک کلمه در یک شعر بهطور مجزا بهکاررفته است.)
باد: ۲۴ کلمه در ۹ شعر (۲۲ کلمه در ۷ شعر بهطور گروهی و ۲ کلمه در ۲ شعر بهطور مجزا)
آتش: ۱۵ کلمه در ۷ شعر (۱۳ کلمه در ۵ شعر بهطور گروهی و ۲ کلمه در ۲ شعر بهطور مجزا)
خاک: ۲ کلمه در ۲ شعر.
جایگاه عنصر آتش در این مجموعه شعر
در این مجموعه شعر، عنصر آتش، سومین عنصر مهم از عناصر چهارگانه محسوب میشود. در اینجا کمپلکس غالب در بین انواع کمپلکسهای آتش (پرومته، انباذقلس، نوالیس و هافمن)، عبارت است از: کمپلکس نوالیس.
کمپلکس نوالیس میتواند بیانگر آتش آرمانی و هم بیانگر آتشِ تن کامگی باشد.
جایگاه عنصر باد در این مجموعه شعر
در این مجموعه شعر، عنصر باد، دومین عنصر مهم در بین چهار عنصر اصلی محسوب میشود.
از تعابیر اصلی عنصر باد، اعتلا، پویایی و روح (روان) است.
باد (هوا) و نمودهای آن در این مجموعه شعر، گاهی شکل ابزاری دارند و اعتلا یا روحیهای که باد تعبیری از آن است خود به ابزاری در دست کاراکترهای شعری تبدیل میشود؛ مثل آنچه در شعر زنی که ورد میخواند که روز نیاید هست که توضیح دادم.
تخیل جمالی، پویاییِ نهفته در معنای باد را ارزشمند ولی انگار ناکافی مییابد که میگوید: به هزار سال بگو گردباد گریهام در دریات…
در همین یک سطرْ شعرِ فوق، جمالی تلاش را حتی بدون امید کافی ادامه میدهد و همین مسدود بودنِ کمابیشِ مسیر اعتلایِ انسانها/ دیگری/ او، میتواند یکی از علل رفتار غیرعادی جمالی با واژگان از طریق ساخت شکنی یا حتی ایجاد آشفتگیهای هندسی یا غیر هندسی در شعر باشد.
جایگاه عنصر آب در این مجموعه شعر
گفتیم که در این مجموعه شعر، شصتودو کلمهی مرتبط با آب هست.
یازده کلمه از این شصتویک کلمه در قالب چهار شعر، چندان بیانکنندهی چندوچون تخیل شاعر نیستند، به این شرح:
۱-کلمهی (دریا) در شعر زنی که ورد میخواند که روز نیاید، صرفاً نقش زایشی دارد.
۲-کلمههای (دریا- دریا- غرقابها- دریا- دریا- استکانها- اقیانوس) در شعر گزارش فوارههای بسته، ازنظر من فاقد تعبیر باشلارْ محور است.
۳-کلمهی (آب) در «حضرت آب» در شعری به نام دستور نیز همینطور.
۴-کلمههای (آب- باران) در شعر روز گس، جزو آبهای سطحی قرار میگیرند و به همین دلیل به قول باشلار نمیتوان از تصاویر آبهای سطحی در شعر به وزن نقش عنصر آب در ضمیر شاعر پی برد.
در باقی موارد، شاهد دو مورد، استفاده از تعبیر زایشیِ آب، دوازده کمپلکس اوفلیا و دو کمپلکس نائوسیکا هستیم.
عنصر غالب در کل این مجموعه شعر، عنصر آب از نوع اوفلیایی آن است.
کمپلکس اوفلیا به معنای «در عمق یا در بینهایت شرکت داشتن»/ «انحلال جوهرهها». مرگ/ فنا/ گریز/ جدایی و همسانسازی، با هیبتی بیشتر زنانه یا در رابطه با زنان است.
در این مجموعه شعر، تعداد و مضمونهای حاوی پیامهای فوق عنصر آب، (هم بهطور صریح و هم از طریق تعبیر و استنباط) بسیار زیاد است.
جایگاه عنصر خاک در این مجموعه شعر
کم شمارهترین و ضعیفترین عنصر در بین عناصر چهارگانه در این مجموعه شعر، عنصر خاک در دو مورد است که در هر دو مورد به معنای سکون و زمینگیر بودن به کار برده شده است.
سخن آخر
سخن را با نقل سطرهایی دیگر از کتاب آب و رؤیاها اثر گاستون باشلار که دقت در آن تأییدکنندهی این نکته است که عنصر و کمپلکس غالب بر تخیل رزا جمالی در این مجموعه شعر،کمپلکس اوفلیاییِ آب است به پایان میبرم.
باشلار میگوید: «مرگِ آب، رؤیا آفرین تر از مرگ آتش است. رنجِ آب، بینهایت است.»
حال به این بخش از شعرِ زنی که ورد میخواند که روز نیاید دوباره توجه کنیم:
«… قاب گرفته بود آرزوهایش را اقیانوس ماهی و بوسه
هایهایش را ریخته است در قایقی پارویی که دریا توفانی نشود
آینهها و جزر و مدها
شاید اشکهای زن – آفتاب
شاید بوسههای زرشکی وُ بنفش جعبهی مدادرنگیها
گریه میکند وَ هیچ مردی نمیتواند آرامش کند …»
به نظر باشلار: «آب با جمعآوری تصاویر، با انحلال جوهرهها، به تخیل در امر عینیت زدایی و در امر همگون سازی یاری میرساند…»
حال این بخش از شعرِ «اَخ» را دوباره میخوانیم:
«… و هی دوباره دنبالت میکنم که راست من شوی
تو که عکس مرا روبروی آب
در آینه پارو زَدی
پرتم میکنی تا خوابت که بگویم بهدرازایِ شبهای مساوی هستی…»
و باز باشلار میگوید: «محو شدن در آبی عمیق یا ناپدید شدن در افقی دوردست، در عمق یا در بینهایت شرکت داشتن، این سرنوشتِ انسانی است که تصویر خود را از آبها دریافت میکند…»
حال این بخش از شعرِ خشکی تر را دوباره میخوانیم:
«فوت میکنم تو را تا شبیه قایقی دور شوی از من…»
فنا/ گریز/ جدایی/ انحلال جوهرهها (معنای آبِ اوفلیایی) و شوقِ دست یافتن به اعتلایی نهچندان ممکن (ویژگی مهم باد در این مجموعه شعر)، در تخیلِ مکنون و در بطن شعر رزا جمالی حضوری پرتعداد و عمیق دارد.
سوایِ این اعلام منبع احساساتِ شاعر، موضوعِ دگرگون کردن زبان شعر برای رزا جمالی در درون وی نیز بهاحتمالزیاد با «انحلال جوهرهها» که یکی از ویژگیهای عنصر آب در او است گره خورده و این ویژگیِ غالب بر تخیل او، وی را به تخریب خلاقانه یا غیرخلاقانهی کلمات (تخریب نظم قراردادی)، وادار میکند.
نیروی متنِ رزا جمالی براثر تقابل دوگانهی ناشی از چرخهی «عینیت زدایی» از واژگان و «همگون سازیِ» آنها است که پدید میآید؛ چرخهای بی توقف که ناشی از «فلسفهی تحرک و دگرگونیِ» مستتر در تخیلِ مبتنی بر عنصر آب است؛ ازاینرو نظمِ سخن و سخنِ نظم برای جمالی، نامطلوب است؛ به همین دلیل با وجود اینکه شاهد شکستن بیمحابای عرف کلمات از طرف او هستیم ولی درعینحال، نوعی یکدستیِ قابلمشاهده و بخصوص قابل حس (که مجدداً مستحیل میشود) را در ساختار شعرهایش شاهدیم که بارزترین نمونهی آن، تعویض خلاقانه و مستمرِ وظایف اصلی و جاافتادهی کلمات است.
به نظر میرسد چیزی که ازنظر برخی دوستان، افراطِ رزا جمالی در برقرار نکردن رابطهی منطقی بین سطرهای شعر محسوب میشود، در بطن تخیل او تلاش برای نوعی عینیت زدایی در مسیر دست یافتن به اعتلایی هرچند گریز پا است.
نادر ازهری- تبریز- عید ۱۴۰۰
رُزا جمالی متولد ۱۳۵۶ در شهرِ تبریز؛ دانش آموختهی کارشناسی ادبیات نمایشی از دانشگاه هنر و کارشناسی ارشد ادبیات انگلیسی از دانشگاه تهران است. ازین قلم تاکنون هفت مجموعه شعر، یک نمایشنامه، یک مجموعه مقاله، دو گلچینِ ترجمه شعر انگلیسی، ده عنوان کتاب در عرصهی ترجمهی شعر جهان و دو کتابِ در دستهی ترجمهی داستان کودک منتشر شده است. در نظریات و آثارش در طیِ چندین دهه و دورههای مختلفِ کاریاش از زاویهی متفاوتی به ادبیاتِ فارسی نگاه کردهاست: فرمالیستی، ساختارزدایانه، فمینیستی، بوم گرایانه، پسااستعماری، تاریخگرایانهی نوین و …