کلمات

گزینه ای از شعرهای سیلویا پلات

فارسیِ رُزا جمالی





خرید کتاب




سیلویا پلات
1932-1963






مقدمه ی مترجم

سیلویا پلات در 26 اکتبر 1932 در ایالت ماساچوست و شهر بوستون آمریکا متولد شد از پدری که تبار آلمان نازی داشت او پدرش را در کودکی از دست داد و این حادثه تاثیرفراوانی در روحیه اش گذاشت چراکه در ذهن او تصاویر هولوکاست(کشتار دستِ جمعی یهودیان توسط دولتِ آلمانِ نازی و هیتلر) را به تصویر مرگ پدر آمیخت. سیلویا تحصیلات خود را تا مقطع دکترای ادبیات انگلیسی ادامه داد و در این میانه برای تحصیل به انگلستان رفت و با تد هیوز ازدواج کرد. رابطه ی آن ها دیری نپائید چراکه در این میانه تد هیوز عاشق آسیه زن یهودی ای که بازمانده ی هولوکاست بود شد و خاطرات دوران کودکی سیلویا که با حس گناه نسبت به یهودیان آمیخته شده بود او را به مرز جنون کشاند و به خودکشیِ او منجر شد:

می دانی چند شهر به آن اسم وجود دارد
که من نمی توانستم هرگز بگویم که تو کجا پاگذاشته ای
و ریشه های تو کجاست
هیچوقت نمی توانستم با تو حرف بزنم
چرا که زبانم در آرواره پیچ می خورد
و در پیچ در پیچ سیم های خاردار گره می خورد
نمی توانستم آلمانی حرف بزنم
چرا که فکر می کردم همه ی آلمانی ها به تو می مانند
و آلمانی زبانِ زشتی ست
موتوری که مرا شبیه یهودیان می کشت
یهودی ای در داخآو
یهودی ای در آشویتس
یهودی ای در بلسن
و پس من شبیه یهودی ها حرف می زنم
و شاید که من هم یهودی بوده ام.




در شعر پدر که او با زبان گزنده ای به تبارآباء و اجدادی اش اشاره می کند؛ شاعر بر اساس ضربآهنگ تمرین های نظامی افسران نازی شعر را تنظیم کرده و به همین ضرب آهنگ آن را می خواند، نفرتی که در سطرهای این شعر نهفته است، نفرت از پدر وشاید نفرت از خودِ ستمگر آلمانِ نازی باشد که تحلیل های روانکاوانه ای را می طلبد.
سیلویا خودش این شعر را با ته لهجه ای آلمانی و با لحنی که آمیزه ای از نفرت و خشونت است می خواند.
در شعرهای سیلویا پلات، بیمارستان و جراحیِ بدن به شیوه ی آزارِ جسمانی توصیف شده است و گویی که او دارد شیوه ی شکنجه وارِ رفتار پزشکان آلمان نازی با یهودیان را به توصیف می کشد.
شعر سیلویا پلات شعری خشمگین و عصبی ست، شعری اعترافی ست که به بیانگری خود می پردازد. شعری که انباشته از تصاویر خشونت بار هولوکاست است، اتفاقات شخصی و زندگی اش در شعر او تاثیر به سزایی گذاشته است گرچه شعرش مستقیم به مسائل زنان نمی پردازد، نوع زندگی اش و سرکوب شدن صدای اش در زمان حیات کوتاهی که داشته دلیلی ست واضح که به او به عنوان سوژه ای قابل مطالعه در عرصه‌ی فیمنیسم نگاه کرد و ازین لحاظ آثار او را بررسی نمود، سیلویا پلات زمانی ظهور کرد که جامعه هنوز با هویتِ زن شاعر آشنا نبود و سعی داشت که او را به زن خانه دار و همسر تقلیل دهد و این در حالی بود که او خود شاعری بزرگ بود و شهرت "همسر تد هیوز" نمی توانست برازنده ی او باشد ؛ فمنیست های افراطی حتا نام خانوادگی هیوز را بارها و بارها از سنگ قبرش پاک کرده اند.
شعر "خواستگار" از دیگر شعرهای سیلویا پلات است که به طعنه و طنز معیارهای مرد سالارانه را به سخره گرفته است. در این شعر او از شیء شدگی جسمانی زنان شکایت می‌کند.
سیلویا در دانشگاه کمبریج با تد هیوز آشنا شد، هیوز شاعری شناخته شده بود و شخصیتی تاثیر گذار بر کانون های ادبی بریتانیا اما سیلویا هنوز آثارش را منتشر نکرده بود و مصر بود که تحصیلاتش را اول به پایان رساند. آن ها بعد از ازدواج به بوستون می روند و سیلویا به تدریس در دانشگاه می پردازد و در کارگاه رابرت لاول با آن سکستون آشنا و از نزدیک دوست می شود، گاهی با هم به کافه می روند و از سلایق مشترک و سبک شعری شان صحبت می کنند. ( مرثیه آن سکستون در سوگ سیلویا را بخوانید.)
سیلویا پلات شاعری جزئی نگر و ریزپرداز است و به موشکافی در جزئیات پدیده ها می پردزاد. فضای شعری او از دنیای زنبورها گرفته تا اشیاء آشپزخانه همه رنگ و بویی بدیع و بکر و حتا زنانه دارند. پلات معمولا از تجربیات خود بهره می برد تا کشف تازه ای را به بیان بکشد. زبان اش ساده و محاوره است و از زیور و زینت دادن به کلام می گریزد. سیلویا شعر را به استعارات و تشبیهات کهنه و مستعمل نمی آلاید و از تعابیرِ کلیشه ای سخت گریزان است. او در مصاحبه ای گفته است که خیلی دلش می خواهد که مسواکش و جزئیات زنانه ی کمدش را وارد شعرش کند و به شرحِ جزئیات بسیار علاقمند است و او را می توان از شاعرانی دانست که به خلق یک نشانه شناسی زنانه کمک کرده است، جائی که او از زایمان و کودکانش می نویسد و آن را در لایه های سورئالیستی و اکسپرسیونیستی ذهن اش می آمیزد.
نمونه‌ای که خوب است از آن یاد کنیم، شعر " استعاره‌ها" ست که در آن به چه شکلِ عجیب و غریبی از بارداری و تغییرات شکل صوریِ یک زن حرف می زند وجنینِ کودک را به شکلی بسیار انتزاعی با تصاویری سورئالیستی در درونِ جسمِ مادر توصیف می‌کند؛ در این شعر او از ساختار زبانی یک چیستان برای توصیف دگردیسی جسمانی زنِ حامله استفاده کرده است.
قافیه های درونی شعرهایش و در بسیاری موارد ضربآهنگ شعرها آدمی را به یاد ترانه های کودکانه، شعرهای پیش دبستانی، نظم برای خردسالان و زبان پیچان ها می اندازد. جناس ها گاهی ذهنیتی طنزگونه را برای مخاطب به ارمغان می آورند.
خلق "خود" به عنوان زن قهرمان ، زنِ مسلط نقشِ اول که می تواند تغییراتی مسلم در شکل تدوینی پدیده ها به وجود بیاورد، پرسونای نمایشی‌ست که او در آخرین شعرهایش خلق کرده ست. این "ابر زن" که همه چیز را محاط خود قرار داده است و در شعرِ لبه کامل می‌شود.
"آن سکستون" و "سیلویا پلات" هر دو از شاگردان "رابرت لاول" بوده اند و هر دو از مهم ترین شاعران مکتب اعتراف خوانده شده اند و در این مکتب زخم های روحی و لحظات مختلف زندگی خود را از قلم نمی اندازند و صمیمانه و بی خوف و خفا آن ها رادر شعر مطرح می کنند.
از شاعران دیگری که بر سیلویا پلات تاثیر گذارده است می توان به دی.اچ.لارنس و جرالد منلی هاپکینز اشاره کرد.
شعر پلات را می توان از منظر روانشناسی فروید مطالعه کرد و بسیاری از مفاهیم فرویدی نظیر روان زخم، فرافکنی و تخلیه در غالب خلق اثر هنری در آثار او قابل بررسی ست.
شدت و اوج احساسات در شعر او بارز است، غلیانات روحی اش که همیشه با کلمه و ترکیب های تازه بیان شده است.
شعر سیلویا پلات برخلاف شعر تدهیوز که در کانون شعر انگلستان قرار دارد، کاملا مطابق با سلایق و سنت شعری آمریکاست، او شاعری کاملا غریزی ست که از مضمون گرایی و اندیشیدگی می گریزد و شعر او جوششِ بی پیرایه ناگهانی و ناخودآگاهِ احساسات اوست.
در زمان زندگی مشترک او و هیوز در انگلستان سبک کار او در کانون های ادبی انگلستان پذیرفته نبود و این موضوع او را می آزرد، تد هم می خواست که سبک شعر او را به تقلید ساده و دستِ دومی از کار خودش مبدل کند و این موردِ علاقه سیلویا نبود، سیلویا در مصاحبه ای شکایت می کند که چرا در انگلستان همه چیز از مد افتاده است و چرا شاعرانِ انگلستان اینقدر یک شعر را ویرایش می کنند و این همه اهمیت به نظم و ترتیب و آراستگیِ اشعار اصلا به خاطرِ چیست در هر صورت زندگی این زوج ادبی پر از تنش ها و پیچیدگی هاست که به هیچ وجه نمی توان به سادگی به قضاوت در موردِ آن برخاست، دوستان هیوز سیلویا را به بندی مانند می کردند که دست و پایِ تخیلِ او را بسته است.
وقتی نامه های سیلویا پلات به مادرش را می خوانیم به جاهایی می رسیم که او مدام از زندگی در انگلستان شکایت می کند که از نم ملافه ها و رخت های شسته می گوید که برای روزها خشک نمی شوند و حسرت آفتاب بوستون را می کشد.
سیلویا بعد از جدایی از تد هیوز، آپارتمانی که متعلق به ویلیام باتلر ییتس بود را در لندن اجاره میکند و در همان جاست که خودکشی می کند.
درعین حال شعر سیلویا پلات را می توان به شدت ذهنی دانست، دنیای ذهنی او اکسپرسیونیستی و انتزاعی ست، توصیفات غریب و غیر معمول هستند.
و چرا خودکشی با گاز؟ در اینجا دوباره باید خاطره ی یهودیانی که در آشویتس با گاز کشته شدند را به خاطر بیاوریم. او در 11 فوریه 1963 به زندگی خود پایان می دهد، او در حالی که درِ اتاق کودکانش را می بندد و چفت می کند که بوی گاز به آن ها نرسد، خود را با گاز آشپزخانه می کشد.
نوشتن همیشه برای سیلویا مهم بود، شکست او در نوشتن به مثابه مرگ بود و یک بار دیگر هم که در کلاسِ نوشتن فرانک اوکانر پذیرفته نشده بود و از خود به شدت ناراضی بود هم خودکشی کرده بود. رمان "تنگِ زنگوله ای آزمایشگاه" خودزندگی نامه ای ست که از پریشانی و آشفتگی های روحی او پرده برمی ‌دارد.
شاید که بهتر باشد زندگی سیلویا پلات را معلول اتفاقات ابتدای قرن بیستم بدانیم؛ تعداد قابل توجهی از شعرهای سیلویا در موقعیتی شکنجه وار نوشته شده اند که او خود را با یهودیان همسان می پندارد و دیگری را که او را به سمت مرگ سوق می دهد شکنجه گر نازی پنداشته است.
یهودی ستیزی و آسیب پذیری زنان شاید دو علتی باشد که زندگی سیلویا و آسیه را به پایانی تراژیک منجر ساخت. آسیه هم چندسالی پس از مرگ سیلویا، خود و کودکش را درست به همان شیوه از بین می برد؛ این فرجامِ تیره و تار حاصلِ اروپای بعد از جنگ بود.
تد هیوز در این داستان یک ضد قهرمان محسوب می شود، شبیه نرون فرمانروای ستمگر رم که شهری را به آتش می کشید تا شعر بسراید.
و شاید بشود هر دوی این زن ها را قربانی مردسالاری دانست و یا شخصیت های این داستان را به قهرمان های تراژدی های یونان باستان ماننده کرد که زندگیِ خود را به عقوبتی کیهانی محتوم می‌دانستند.
سیلویا پلات نخستین برنده جایزه پولیتزر پس از مرگ است.

«لبه»

این زن کامل شده است.

بر تن بی‌جانش
لبخند رضایتی نقش بسته
ردایش وهمی از تقدیری یونانی
پاهایش انگار می‌گویند
ما تا بدین جا آمده‌ایم، حالا دیگر تمام شده است
هر کودک مرده‌ای به خود می‌غلتد

اهریمنی‌ست سفیدرنگ که بر شیشه‌ی شیر خالی لانه کرده

اما زن آنها را شبیه گلبرگ‌های گل سرخ
که دوباره غنچه می‌شوند
به درون خود کشیده
وقتی که باغ از عطر زنانه‌ی گل‌های شب‌بو سنگین شده است
ماه بهانه‌ای برای غمگین شدن ندارد
خیره است از میان کلاه سنگی‌اش
عادت کرده به اینجور چیزها
و لباس سیاهش با خش خشی کش می‌آید.

«رقیب»

اگر ماه می‌خندید به تو می‌مانست
تو همانقدر تأثیر می‌گذاری
که در زیبایی ویرانگری
و هر دوی شما نور را در خود درونی کرده‌اید
دهان او از غم گرد شده
اما تو بی‌تفاوتی
و تو انگار همه‌چیز را به سنگ بدل می‌کنی.

من بر قبر از خواب بر می‌خیزم
بر این میزِ مرمر سیگار از پی سیگار ضرب گرفته‌ای
چه کینه‌ای به دل گرفته‌ای
عصبی نیستی
و آنچه که پاسخی ندارد می‌میراندت
ماه عصبی است و همه را آزار می‌دهد
روز را به خنده وا می‌دارد
با نامه‌ای که به ناگریز به آرامش نمی‌رسد
سپید و تهی،
مونوکسید کربن همه‌جا را فراگرفته

وقتی خبر مرگ تو همه‌جا دنبالم کرده
در آفریقا هم که قدم بزنی
از شر من راحت نیستی.

«مرگ به اتفاق هم»

دو نفر، البته آن‌ها دو نفر بودند
حالا کاملاً طبیعی به نظر می‌رسد
اولی که هیچ‌وقت به بالا نگاه نمی‌کند
کسی که چشم‌هایش بسته است
می‌نمایاند خود را
شبیه آنچه از ویلیام بلیک به روی چشم شماست.

خال‌های روی تنش علائم تجاری شده‌اند
لکه‌های سوختگی با آب‌جوش
برهنه
زنگاری از کرکس است
من گوشت قرمزم، پوزه‌اش.

در گوشه‌ای دست می‌زند: من برای او نیستم
به من گفت که بدعکس است
به من گفت که
پر از تمنا
کودک نگاه می‌کند
به یخچال بیمارستان…

با چینی در یقه
بر پیچشی از ردایی ایونی
ردای مرگشان
و پاهای کوچکشان
او لبخند نمی‌زند و سیگار نمی‌کشد.

دیگری چنین نمی‌کند
موهایش بلند و تحسین‌بر‌انگیز است
حرمزاده ای ست
تمنایی که می درخشد
می‌توانند دوستش بدارند.

من به خود نمی‌آمیزم
قطره‌ای آب بر گلبرگی
گُلی می‌سازد
شبنم، ستاره‌ای
زنگِ مرگ
زنگِ مرگ.

کسی را ناچار کرده اند…

«شقایق‌ها در تیرماه»

شقایق‌های ریز و عزیز، زبانه‌های آتشی خود دوزخ
آیا شما بی‌آزارید؟
شما که زبانه می‌کشید من نمی‌توانم لمستان کنم
دستانم را در میان زبانه‌ها می‌گذارم
اما چیزی نمی‌سوزد انگار

بی‌چاره‌ام کرده که تماشایتان کنم
صاف و بی چروک که شبیه آن‌ها زبانه کشیده‌اید
پوستی که روی لب‌هاست

دهانی که پرخون است
و دامن‌های ریز پرخون شما

و این دود که بلند شده است را
که نمی‌توانم لمسشان کنم
کجا هستند آنچه تو را تسکین می‌دهد؟
قرص‌های ضداستفراغ کجاست؟

اگر می‌توانستم از خود خونی منتشر کنم
و یا به خوابی فرو روم
و یا اگر دهان من می‌توانست به لمس یگانه‌ی این زخم برسد

و یا اینکه شرابی را بچشم
در این قوطی شیشه‌ای
رام و آرام.

اما بی‌رنگ، بی‌رنگ.

«بریدگی»

چه هیجانی داشت این
انگشت شستم را به جای پیاز کاملاً بریدم!
بالای انگشتم کاملا رفته
بند شده به پوستی
کلاهکی
سفید
شبیه مردگان
و بعد مخملی سرخ‌رنگ
زائری کوچک است
ببین که سرخپوستی تو را بی‌سر کرده
قالی‌ها گلوله می‌شوند
بر آن نشانی که شبیه بوقلمون بر سر داری
درست از قلبم برآمده
که پا بر آن گذاشته‌ام
این شراب سرخ
که بر جام من چنگ انداخته
چه جشنی‌ست این!
از این بریدگی
از این شکاف
هزاران سرباز
در جامگانی سرخ‌رنگ
گسیل شده‌اند.

برای که می‌جنگند؟
ای سپاه ریز
که چه بدحالم من
و برای کشتنت قرص می‌خورم
این حس نازک کاغذی
خراب می‌کند همه‌چیز را
و هواپیما در عملیاتی انتحاری سقوط خواهد کرد.

لکه‌هایی‌ست بر لباس محلی‌ات
توری‌های جامه‌ات
همه تاریک می‌شوند
گرد
سرودی از قلبت
که با حجمی سیاه که در خود می‌تند مواجه است
چگونه جهش تو
این سربازِ کهنه را در دام انداخت
دخترِ پلید
که انگشت شستت رفته است.

«آئینه»

من نقره‌ام و تیز، بی‌هیچ‌ لکه‌ای در ذهن
هرچه را که می‌بینم بی‌درنگ می‌بلعم
همانطور که بوده است،
عشق و نفرت بر آن سایه نیانداخته
من که بی‌رحم نیستم، تنها به دنبالِ حقیقتم
چشمان خدایی کوچک که گوشه گرفته
بیشتر جایی گرفته‌ام میان دیوارِ روبه‌رو
صورتی‌ست اما بی‌چرک،
که بر آن دیری‌ست خیره‌ام
انگار جزئی از قلب من است که سوسو می‌زند
چهره‌ها و تاریکی ما را مدام جدا می‌کنند

حالا دریاچه‌ام
زنی بر رویم خمیده است
مرا می‌کاود که خود را بیابد
و بعد به دروغگویی بدل می‌شود، شمع است یا ماه
پشتش را می‌بینم و دقیق بازتابش می‌دهم
مرا با اشک ها و دست های ملتهب اش جایزه می دهد
مهم است برایش، می‌آید و می‌رود
هر صبح چهره‌اش جای تاریکی را می‌گیرد
در من دختری جوان را و در من زنی پیر را غرقه کرده است
روزها از پی یکدیگر می‌گذرند
و او به ماهیِ مخوفی بدل شده است.

«کلمات»

تبرها
که پس از ضرباتشان جنگل به صدا درمی‌آید
و طنین آن‌ها
در پژواکی که سفر می‌کند
عصاره‌اش
چاه‌هایی شبیه اشک
چون آبی که در کوشش است
که آینه‌اش را از نو پدید آرد
بر صخره‌ای
که می‌افتد و می‌گردد

جمجمه‌ای سپید‌رنگ
که با علف‌ها خورده می‌شود
سال‌ها بعد
بر جاده‌ای به آن‌ها برخواهم خورد
کلمات زمخت‌اند و بی‌سوار
سم اسبانی که خستگی‌ناپذیرند
زمانی که از ته برکه
ستارگانی سفت
حیات را رقم می‌زنند.

«پدر»

و تو نمی‌توانی کاری انجام بدهی
و تو نمی‌توانی کاری انجام بدهی
و کفش سیاه
پس از این
که من سفیدرنگ، من بی‌چاره
شبیه لنگه‌ای سی سال در آن زیسته‌ام
و حتی به خودم اجازه ندادم که به اندازه‌ی عطسه‌ای دم بزنم.

پدر، ناچار بودم که تو را از بین ببرم
اما پیش از آنکه فرصت کنم، تو خودت مردی
سنگین که به سنگ مرمر می‌ماند
این کیسه، پُر از خداست
مجسمه‌ای بی‌بدیل است که انگشت پایش خاکستری‌ست
شبیه مهری بزرگ که در شهرِ فرانسیسکوست
اما سرش در اقیانوس اطلس به آشوب است
وقتی که دانه‌های سبزش را به رویِ آبی‌ها می‌ریزد
و در ساحلِ نوست لنگر می‌گیرد.
و برای بهتر شدنت چقدر دعا که نکردم
می‌خواستم که تو را در زبانِ آلمانی پیدا کنم
در آن شهرکِ لهستانی
که با غلتانه‌های جنگ.. جنگ… جنگ… با خاک یکسان شد
اما اسم آن شهر برای ما چه آشناست
ای دوستِ لهستانیِ من!

می‌دانی چند شهر به آن اسم وجود دارد
که من نمی‌توانستم هرگز بگویم که تو کجا پا گذاشته‌ای
و ریشه‌های تو کجاست
هیچ‌وقت نمی‌توانستم با تو حرف بزنم
چرا که زبانم در آرواره پیچ می‌خورد
و در پیچ‌در‌پیچ سیم‌های خاردار گره می‌خورد
نمی‌توانستم آلمانی حرف بزنم
چرا که فکر می‌کردم همه‌ی آلمانی‌ها به تو می‌مانند
و آلمانی زبانِ زشتی‌ست
موتوری که مرا شبیه یهودیان می‌کشت
یهودی‌ای در داخآو
یهودی‌ای در آشویتس
یهودی‌ای در بلسن
و پس من شبیه یهودی‌ها حرف می‌زنم
و به گمانم نقش یهودی‌ها را خوب بازی می‌کنم.

برف‌های تیرول
آبجوی وین
پاک و ساده نیستند
با اجداد کولی من
و این بختِ غریب که بر من افتاده
و دسته‌ی ورق‌های تاروت
و دسته.ی ورق‌های تاروت
حالا شبیه یهودی‌ها شده‌ام.
پدر، همیشه از تو می‌ترسیدم
با آن کلماتِ آلمانی که به زبان می‌آوردی
و آن سبیلِ پیراسته‌ات
و چشمان آریایی‌ات
آبی رنگ
و تو ای زره‌پوشِ نازی!

خدایی نیست
اما صلیبی شکسته است
چنان سیاه است که هیچ آسمانی در آن نفوذ نمی‌کند
و زن‌ها فاشیست‌ها را ستایش می‌کنند
پوتین‌هایی که به چهره‌ها برخورد می‌کنند
و سنگدل
و سنگدلی قلبی که به تو می‌ماند.

در کنارِ تخته سیاه ایستاده‌ای پدر
در عکسی که از تو دارم
و چانه‌ات گره خورده
پاهایت نه!
و با این همه کمتر از آن شیطان نیستی
و کمتر از مردی سیاه
که قلب زیبا و سرخ مرا شکسته‌ای
و به دو قسمت کردی

ده سال داشتم
که تو را به خاک سپردند
و بیست سالم بود
که خواستم بمیرم
و به سمتِ تو برگردم
و به سمتِ تو برگردم
حس می کردم که دارم به استخوان‌هایت می‌رسم
اما مرا از کیسه بیرون کشیده‌اند
و مرا با چسب به‌هم چسبانده‌اند
و دانستم که چه باید بکنم
و از تو قالبی ساختم
مردی در لباسی
با چهره‌ای شبیه هیتلر
و عاشق آزار
و آنچه می‌خواهد.

و گفتم من این را خواهم خواست
من این را خواهم خواست
پدر، من به تو رسیده‌ام
و گوشی تلفن را قطع کرده‌ام
و صداها در گوشی تلفن قطع شده‌اند.

و اگر مردی را کشته باشم،
دو مرد را کشته‌ام
و آن خون‌آشامی که می‌گفت تو بودی
و خونِ من را یک سال مکیدی
هفت سال، اگر که می‌خواهی بدانی
پدر، حالا آسوده بخواب!

و در قلبِ سیاه بزرگِ تو چوب است
و مردمِ روستا هیچ‌وقت تو را دوست نداشتند
دارند می‌رقصند و بر خاکِ تو پا می‌کوبند
و همیشه می‌دانستند که کارِ تو بود
پدر تو پست بودی و من به تو رسیدم.

«ماه و درختِ کاج»

این نورِ ذهن است،
سرد
سیاره‌گون.

درختانِ ذهن سیاهند
نور‌ آبی‌رنگ‌ است
علف‌ها غمِ خود را به پاهایم ریخته‌اند
انگار که خدا بوده‌ام
قوزکِ پا را می‌خارانند
و هیچیِ خود را به زمزمه‌ می‌گیرند
بخارِ مه‌آلودِ ارواح، اینجا را تسخیر کرده‌ست
جدا می‌شوند از من با یک ردیف سنگِ قبر
و هیچ نمی‌دانم که به کجا می‌شود رسید آیا…

برایِ ماه دری نیست
این چهره‌ای‌ست به شیوه‌ی او
سفید شبیه یک بندِ انگشت
سرخورده،
بدجور.

دریا را مثلِ جُرمی تاریک به دنبال می‌کشد
خاموش
در سرخوردگیِ محض
با دهانی گرد
حیاتِ من اینجاست.

هر یکشنبه دو بار ناقوس‌ها آسمان را مبهوت می‌کنند
هشت زبانِ بزرگ برخاستنِ مُردگان را گواهی ‌می‌دهند
و سرانجام آن‌ها را به نام ندا می‌دهند

درختِ کاج در پیکره‌ی قرونِ وسطایی‌اش
به آسمان نشانه‌ می‌رود
چشم‌ها به بالا خیره‌ست که ماه را بیابد
ماه مادرِ من‌ است
و مثلِ مریمِ قدیس مهربان‌ نیست
در لباسِ آبی‌اش بوف‌ها و خفاش‌ها رها می‌گردند
و چقدر دوست داشتم که مهربانی را باور کنم
تمثالِ چهره که با شمع‌ها آرام می‌گیرد
که با چشم‌های ملایمش به شکلی خاص بر من خم شده.

از مسافتی دوردست سقوط پیدا کرده‌ام
ابرها در عرفانی آبی‌رنگ بر چهره‌ی ستارگان می‌شکوفند
در درونِ صحنِ کلیسا
قدیس‌ها آبی‌رنگ‌اند
با پنجه‌هایی سرد بر پاهایِ نازکشان شناورند
چهره‌ها و دست‌ها از قداست خشک شده‌اند
و ماه چیزی شبیه به این را ندیده بود.
زنی که بی‌مو و وحشی‌ست
و پیغامِ درختِ کاج سیاهی‌ست
سیاهی و سکوت.

«از آب گذشتن»

دریاچه سیاه است
قایق سیاه
دوتا عروسکِ کاغذی
سیاه
این درخت‌ها
که اینجا سیراب شده‌اند کجا‌ می‌روند؟
سایه‌هاشان
بایست
تمامِ سرزمینِ کانادا را پوشش دهد.

این نورِ سُست
که رد می‌شود از صافیِ گیاهان در آب
این برگ ها که نمی‌خواهند ما شتاب کنیم:
گرد،
مسطح،
از پندهای زغال‌گرفته پُر شدند
و اگر که کلمات خود را از پارو تکانده باشند.‌
این روحِ تاریکی که در ماست.
در ماهی‌هاست
سنگی سخت دستِ بی‌رنگش را برای خداحافظی برآورده
ستاره‌ها از لای سوسن‌ها باز می‌شوند
کور شده‌ای با این آژیرِ بی‌شکل؟
و این سکوتِ ارواحِ بهت زده‌ است.



لاله‌ها

لاله‌ها چه تبِ و تابی گرفته‌اند اما اینجا زمستان‌است
نگاه کن که چه سفید شده همه چیز، گنگ و صامت، برف همه جارا پوشانده
دارم یاد‌ می‌گیرم که آرام باشم، نشسته‌ام با خودم تنها اینجا
نور دیوارهای سپید را در برگرفته
و این تختِ خوابِ من است و این دست‌هایم
من کسی نیستم و با انفجارها مرتبط نیستم
اسمم را و رختِ روزانه‌ام را به پرستارها داده‌ام
و به متخصص بیهوشی تاریخچه‌ی بیماری‌ام را گفتم
و تنم را به جراحان سپردم.

سرم را بین بالش و کناره‌های ملافه قرار داده‌اند
چنانچه چشمی در میان دو پلکِ سپید که باز خواهد ماند
و این مردمکِ گنگ که همه چیز را به درونِ خود فرو می‌برد
زحمتی نیست، پرستاران در گذرند
مانند مرغان دریایی با کلاههایی سپید بر سر

دست‌ها مشغول اند، هریک به مانندِ دیگری

و تو نمی‌ توانی بگوئی که چند نفر هستند.

تنِ من برایِ آن‌ها شنِ ساحلی ست

مثل آب نگه‌اش داشته‌اند

و به ملایمت نازش می‌کنند که شن‌ها از روی‌اش بگذرند

با سوزن‌هایی که می‌درخشند مرا کرخت می‌کنند و خواب

و حالا که درخودم گم شده‌ام این بسته‌ها حالم را بد می‌کند

و مرا اینجور در تمامِ طولِ شب بسته‎‌اند به یک جعبه قرصِ سیاه

لبخندِ همسر وُ کودکم از قابِ عکس بیرون زده

لبخندشان نفوذ می‌کند داخلِ پوستم، لبخندهایی ریز که گره می‌خورند.

بگذار که این قایقِ سی ساله بلغزد

که به لجبازی گیرداده به اسم و نشانی‌ام

هر ارتباطِ عاشقانه‌ای را از من روفته اند

وحشت زده و لُخت بر پلاستیک سبزرنگ بالشم که می‌ گردد

نگاه کردم به قوری و لیوانِ چای

نگاه کردم به ملافه‌ها

به کتاب‌هایم

جسم من برای آن‌ها
شبیه یک دانه‌ی شنی‌ست
انگار که آب هستند و به سمت آن سرریز می شوند
به سمت شن ها که برآن سرازیر می شوند
و خیلی آرام آرامش می‌کنند
با سوزن‌هایی براق من را بی‌حس کرده‌اند
و دارند خوابم می‌کنند
حالا خودم را گم کرده‌ام و از همه این کیسه‌ها خسته‌ام
این بسته‌ی چرمی شبانه مثلا جعبه‌ی قرص سیاهرنگم
لبخندهاشان شبیه قلاب در پوستم فرو می‌رود.

گذاشتم که چیزها سُر بخورند
این کشتیِ باریِ سی ساله
با لجبازی به اسم و آدرس ام وصل شده‌اند
تمامِ پیوندهای عاشقانه را از من گسسته‌اند
ترسیده و لُخت بر آن چرخ سبزرنگ با بالش پلاستیکی اش
به سرویس چای نگاه کردم، تمام ملافه ها، کتاب هایم
که از چشم انداز من دور می شوند و آب که بر سرم می‌ریزد
چه راهبه ای شده اند، هیچوقت به چنین خلوصی نرسیده بودم.


اصلا گُل نمی خواستم
فقط می خواستم که با دست‌هایم دراز بکشم
و خالی شوم
چه رها
فکرش را هم نمی‌توانی بکنی
چنان آرامشی که مبهوت‌ات کرده
به چیزی احتیاج نیست
فقط اسمت مشخص باشد
و یک مقدار چیزهای تزئینی
و این همانی ست که مردگان در آخر به سمتِ آن می‌روند
اینجور تصور می‌کنم
در مراسمی مشترک قرصی را به دهانِ خود می‌گیرند.

اول این که این لاله ها آنقدر سرخ هستند که آزارم بدهند
حتا از میانه ی این زرورق که در آن پیچیده شده اند
صدای نفس‌هاشان را می‌شنوم
چه سبک ، با این قنداق سفیدرنگ، چه بچه زشتی
سرخیِ این لاله‌ها با زخم‌هایم حرف می‌زند
چه مرتبط است
چه زیرک اند
انگار که غوطه می خورند و مرا به سنگینی به پائین می‌کشند
با زبان تند و تیزشان مرا به هم می‌ریزند
دوازده لاله‌ی سرخ بر گردنم نشت می‌کند.

کسی مرا پیش ازین تماشا نکرده بود
حالا دیده شدم
لاله‌ها به سمتِ من می‌گردند
و به سمتِ پنجره‌ای پشتِ سرم
جائیکه روزی یکبار نور پهن می شد و آهسته خود را جمع می‌کرد
و من خودم را تماشا می کنم
پهن
مضحک
سایه ای از کاغذ
در بینِ چشم‌های خورشید و لاله‌ها
و من صورتی ندارم
خواستم که صورتم را محو کنم
و این لاله‌های شاداب اکسیژنِ من را بلعیده‌اند.


پیش از آنکه آنها برسد،
چه آرامشی در هوا بود
می آیند و می روند
بی هیچ سر و صدایی
دم و بازدم
آن زمان بود که لاله ها با صدایی بلند پُرَش کردند
این چرخشِ هواست که به آنها بند کرده و می‌گردد و می چرخد
مرا به خود جلب کرده‌اند، چه شاد
بازی می ‌کنند و قرار گرفته‌اند بی هیچ دلبستگی‌ای.

دیوارها پنداری که دارند خود را گرم ‌می‌کنند
لاله‌ها شبیه حیوانات وحشی بایست که پشتِ میله‌ها بمانند
شبیه گربه‌ی آفریقایی دارند دهان باز می‌کنند
و من از قلبِ خودآگاهم، دهان باز می‌کند و دهان می‌بندد
پیاله‌ای شکوفه ی سرخ از عشقِ من بیرون زده
آبی که مزه می‌کنم گرم است و شور
شبیه دریا
و شبیه خوب شدنم از کشوری دوردست می‌آید.



خانم لازاروس


باز دوباره این کار را کردم
هر ده سال یک بار انجام اش می‌دهم
معجزه ای جاری شده بر پوستم
نور گرفته شبیه حباب چراغِ نازیها براق است
و پایِ راستِ من چوبی‌ست.

وزنه‌ای را گذاشته‌ام رو کاغذها
صورتم بی‌شکل است
قشنگ شبیه کتانِ قومِ یهود
دستمال را از چهره‌ات بردار
که آیا دشمنم را ترسانده‌ام؟

بینی ام، حدقه‌ی چشم‌هام، ردیفِ کاملِ دندان‌هام
بویِ بدم
یک روزه از بین می‌رود.

به زودیِ زود این ‌جسم
سوراخ قبر مرا در خود خواهد کشید
و من زنی هستم که لبخند بر چهره دارد
تنها سی سالم است
و شبیه گربه‌ها نُه تا جان دارم تا بمیرم.

و این سومی‌ست
و هر دهه باید این به دردنخورها را نابود کنیم
میلیون‌ها اضافه
جماعتی نانِ زیادی
دارند سرریز می‌شوند که ببینند
دست و پاهام را باز می کنند
و لُختم می‌کنند
خانم‌ها،آقایان!

این‌ها دست‌های من‌اند
زانوهای من
پوست و استخوان شده‌ام

به رغم همه‌ی این‌ها
من همانم، یک جور
و خودِ آن زن
ده سالم بود که بارِ اول اتفاق افتاد
اتفاقی بود.

بارِ دوم می‌خواستم که اتفاق بیفتد
که تا آخرش بروم و برنگردم
بسته شدم در تکانی
شبیه یک گوش ماهی
و به ناچار مرا صدا زدند و صدا زدند
و کرم‌ها را که مرواریدهای چسبناکی بودند از بدنم کندند

به مرگ رسیدن
تردستی می‌خواهد
و من آن را خوب بلدم.

جهنمی ست که من آن را می‌سازم
جهنمی ست که من آنرا به واقعیت بدل کرده ام
حدس می زنم که می گویی:
انگار که صدایت زده بودند.
در اتاقی تنها چه آسان است
چه آسان است و اینکه آنجا بمانی
نمایشی‌ست.

و در روزِ روشنیِ بازخواهد گشت
به همان جا، با همان چهره و به همان شکل
در حیرتی فریاد خواهد زد که معجزه‌ای ست.

از پا دَرَم آورده
باید که قیمت‌اش را بپردازی
برای تماشای زخم‌هایم چیزی بپردازید
برای شنیدن قلبم
که رونده است.

قیمتی‌ست گزاف
برای کلمه‌ای یا لمسی
و یا قطره ی خونی
برای نفوذ کردن به موهایم یا لباس‌هایم
ای پزشک که دشمن منی
و من قطعه ای اثرِ تو
به ارزشِ تو
کودکی مطلا.

آب می شوند به جیغی
می‌چرخم و می سوزم
نپدارید که دغدغه‌ی شما را ناچیز شمرده‌ام.

خاک به خاک
که در آن می‌جویی و به هم می‌آمیزی
جسم آدمی‌ست و استخوانِ او
و دیگر هیچ.

صابون و حلقه‌ی عروسی
پر شده از طلا.

ای خدا و ای شیطان،
آگاه باش
که من از خاک برخواهم خواست
و آدمیان را به درون خواهم کشید.






قارچ ها

هر شب
خیلی سفید
با احتیاط
ساکت
شصت پا
بینی ها
که به خاک رُس گیر می کنند
و به هوا محتاج اند.

کسی ما را نمی بیند
ما را باز نمی دارد، به ما خیانت نمی کند
دانه های کوچک است که اتاق را می سازد


مشت های نرم
به بلند کردن سوزن ها پافشاری می کنند
بستری پربرگ

حتا سنگفرش
چکش های ما،کلوخ های ما
بی چشم و بی گوش

کاملا بی صدا
درزها را باز می کنند
به درون سوراخ ها هل می دهند ما را

فقط می توانی آب بخوری
خرده ای در سایه
به شیوه ای بی اثر
که پرسش می کند

کمی یا هیچ چیز
خیلی از ماها
خیلی از ماها!

ما قفسه ایم، ما هستیم
قرص هایی ملایم
خوردنی

به رغم ما
سیخونک می زنند و هل می دهند
شبیه ما تکثیر می شوند


ما تا صبح
زمین را به ارث می بریم
پاهامان بر در است.


عاشقانه ی دختر شیدا

چشم هایم را می بندم و تمام جهان می میرد
پلک باز می کنم و جهان به دنیا می آید
(. انگار که به تو را در ادراکم شکل داده ام)

ستاره ها می روند که در آبی و سرخ برقصند
سیاهی بی مقصدی به درون هجوم گرفته
چشم هایم را می بندم و جهان می میرد

خواب دیدم که مرا به آغوشت سحر کردی
و ماهزده ترانه ای را خواندی و مرا دیوانه وار بوسیدی
(انگار که به تو در ادراکم شکل داده‌ام.)

خداوند از آسمان می افتد، آتش دوزخ کمرنگ می شود
از فرشته ها جدا می شود و از آدمیانی شیطانی
چشمانم را می بندم و تمام دنیا می میرد

برگشتن ات را خیال کردم آنطور که گفته بودی
اما من بزرگ می شوم و نامم را از یاد می برم
( انگار که به تو در ادراکم شکل داده ام.)

باید که مرغان رعد و برق را دوست می داشتم به جای تو
کم کم اش این است که با بهار می آیند و غرش می کنند
چشمانم را می بندم و تمام جهان می میرد
( انگار که به تو در ادراکم شکل داده‌ام.)



استعاره‌ها

معمایی هستم نُه هجایی
یک فیل، جایی که سنگین شده
خربزه‌ای که به هر دو سرش قِل می خورد
و تو ای میوه ی قرمز رنگ
دندانِ فیلی
قرص نانِ برآمده پف کرده
یک سکه پولِ تازه ضرب شده که در کیفِ پولم باد کرده
ابزاری هستم برایِ استفاده‌ی چیزها
یا برای نمایش بر صحنه‌ای
گاوی که در گوساله است
یک بسته سیبِ ترش را کامل قورت داده‌ام
سوارِ قطار شده‌ام
و قصدِ پیاده شدن ندارم.




کودکِ مُرده


این بچه شعرها زنده نمی‌مانند
تشخیصِ غم‌انگیزی‌ست
انگشتِ دست‌هاشان و پاهاشان رشد کرده
به اندازه‌ی کافی
اینقدر فکر کرده اند که
پیشانیِ آن‌ها باد کرده
اگر که نمی توانند مثلِ آدم راه بروند
برایِ این نیست که مادرشان دوستشان نداشته.


آه که نمی توانم که توضیح بدهم که چه بر سرشان آمده
در شکل و اندازه متناسب هستند
در مایعِ ترشی چقدر قشنگ جا خوش کرده‌اند
لبخند می‌زنند و لبخند می‌زنند و به من لبخند می‌زنند

نه بچه خوک اند و نه بچه ماهی
گرچه حال و هوایِ آنها را دارند
چه خوب می‌شد اگر که زنده می‌ماندند
آن بچه‌ها همه شعر بودند
اما مردند
و مادرشان دارد دق می‌کند از غصه
زل زده‌اند به شکلِ ابلهانه ای و عینِ خیالشان هم نیست.

خواستگار

اول اینکه تو از جنس وُ جورِ ما هستی آیا؟

عینک می زنی آیا؟

دندون مصنوعی داری آیا؟

یا عصای زیر بغل؟

پلاستیک به تن می‌کنی آیا؟

یا بخیه به جای آنچه که نداری؟

چطورمی تونیم به توجنس بدیم پس؟

بس کن گریه و زاری را

دست هایت را از هم باز کن

خالیِ خالیست

اینجا دستی هست

که پُرش کند

و مایل است

که فنجان‌های چای را بیاورد

و درد را دوا کند.

هر کاری که بگویی انجام می‌دهد

حالا باهاش ازدواج می‌کنی؟

تضمینی ست

که چشمهایت را تا آخرِ عمر بسته نگه دارد

و غم را محو کند.

ما از نمک چیزهای تازه‌ای می‌سازیم

می‌بینم که کاملا برهنه هستی

این کت و شلوار شق و رق چطوره؟

چیزِ بدی نیست

باهاش ازدواج می کنی؟

ضد آبه

ضدِ ضربه

ضد آتش سوزی و بمب حتا از طرفِ سقف

باور کن

با همین کفن و دفن می‌شی.

و حالا، سرت

ببخشید که هیچی توش نیست

راه حل اش پیش منه

بیا اینجا عزیزم، بیرون از کمد

خب، چی فکر می‌کنی درباره‌اش؟

خالی و برهنه شبیه کاغذی سفید

تا بیست و پنج سال دیگه اما نقره می‌شه

تا پنجاه سال دیگه طلا

عروسکی زنده، هرجا که نگاه کنی

می دوزه، می‌پزه

حرف می‌زنه، حرف می‌زنه، حرف می‌زنه.

درست کار می کنه

هیچ عیب و ایرادی نداره

کم و کاستی هات رو پُر می‌کنه

اگه چشم داری می‌بینی‌اش

پسرم این آخرین راه حله

اگه باهاش ازدواج کنی، ازدواج کنی، ازدواج کنی.


کودک

چشمِ شفافِ تو چیزی کاملا زیباست

می‌خواهم که آن‌را با مرغابی وُرنگ پُر کنم

باغ وحشی تازه است.

نام ببر به چی فکر می‌کنی...

کمی به دانه‌های برف در بهار

کمی به ساقه‌های نی در هند

ساقه‌ای نی

بی خط وخال

حوضچه‌ای از آب

که بایست تصاویر در آن بزرگ و باستانی شوند.

دست‌ها به زحمت به هم گره می‌خورند

تاریکیِ محض

سقفی بی هیچ ستاره‌ای.

آمدنِ جعبه‌ی زنبوردانی

سفارش‌اش دادم، این قوطیِ تمیزِ چوبی را

شبیه یک صندلیِ چاهارگوش است

آنقدر سنگین است که نمی‌توانی بلندش کنی

اگر این همه سر و صدا نداشت

می‌گفتم که شبیه تابوتِ جسمِ کوچکی‌ست

کودکی چاهارگوش مثلا.

بسته است

قفل

خطر دارد

ناچارم که شب را با آن سر کنم

و نمی توانم که از آن دوری کنم

روزنه‌ای به درون‌اش نیست

نمی توانم ببینم که چه در آن است

مشبک است و ریز

وراه فراری از آن میانه نیست.

چشم می‌گذارم بر دریچه‌ی مشبک

تاریکِ تاریک است

انگار که دست‌هایی سیاه دارند به سمتِ من هجوم می آورند

ریز می‌شوند

آب می‌روند

فرستاده می‌شوند

سیاه بر سیاه

و بالا می روند خشمگین.

چطور بگذارم که بروند

این همه سر و صدا مبهوتم کرده

تکیه‌هایی گُنگ و نامفهوم

انگار که رومی‌ها غوغا کرده‌اند

فسقلی‌ها یکی یکی به اشغال درآمده‌ اند

خدای من!

همه را بردند...

گوش می‌چسبانم که این زبانِ لاتینِ غضبناک را بشنوم

من قیصرِ رومیان نیستم

و تنها یک جعبه زنبور سفارش داده‌ام

جعبه زنبوری دیوانه

که می‌شد پس بفرستم‌اش

ممکن‌است بمیرند

بهتر است که به آنها غذا ندهم

حالا من سرپرستِ آن‌ها هستم!

مانده‌ام که چقدر گشنه هستند

مانده ام که آیا فراموشم می‌کنند

اگر که تنها و فقط قفلِ جعبه را باز کنم

پس بکشم

و به درختی بدل شوم

درختی زینتی

با پیچک هایی طلائی رنگ

و بعد

یک زیردامنی آلبالوئی

چشم می‌پوشند از من به سرعت

من با این لباس‌های مهتابی رنگ

و توری سیاه بر صورتم

از من که اصلی در نمی آید

پس چرا اصلا هوسِ من را داشته باشند

فردا

خدایِ مهربان می‌شوم

و می‌گذارم که بروند.

زنبوردانی گذراست.

زنِ بی‌کودک

پوست می‌اندازد پُر سر و صدا

جنینی در رحم

ازتنه‌ی درخت خودش را جدا می‌کند

با این همه جایی برای رفتن ندارد.

آنچه می‌بینم دستی‌ست بی هیچ خطی

راه‌ها در نقطه‌ای کور به هم رسند

من خودِ آن نقطه هستم

این تن

این جسمِ عاج

گل سرخی ست که تو به دست آورده‌ای

جیغ کودک بی خداست

شبیه عنکبوتی هستم که در آینه‌ها می‌تنم

من به تصویرم وفادارم.

به غیرِ خون چیزی بر زبان ندارم

مزه کن، قرمز تیره رنگ

جنگلی که از آن من است.

ختم

و این سربالایی که با دهانِ جنازه‌ها درخشش گرفته.

درباره‌ی مترجم


رُزا جمالی دانش آموخته ی کارشناسی ادبیات نمایشی از دانشگاه هنر و کارشناسی ارشد ادبیات انگلیسی از دانشگاه تهران است. از او تاکنون شش مجموعه شعر، یک نمایشنامه، یک مجموعه مقاله ، دو آنتولوژی ترجمه شعر انگلیسی و هفت کتاب در عرصه ی ترجمه ی شعر جهان منتشر شده است. مقالات او در نشریاتی نظیر جهان کتاب، آدینه، کارنامه، عصرپنج شنبه، بیدار، بررسی کتاب، معیار، دنیای سخن و..، نشریافته اند. او در مقالات‌اش از منظرهای مختلف نقد ادبی به شعرِ فارسی نگاه می کند: فرمالیستی، ساختارزدایانه، خواننده محور، فمینیستی، بوم گرایانه و پسااستعماری...او را از شاعران تاثیرگذار و جریان ساز سه دهه ی اخیر شعرِ فارسی می دانند؛ شعر او پُر از پیشنهادات تازه برای شعر خلاق فارسی بوده است. تجربه هایی که از مختصات آن می توان به موارد زیر اشاره کرد: بازی های زبانی، تصویرسازی خلاق، خلق استعارات نو، آشنایی زدایی از زبان متداول، دوری از کلیشه های بیانی، به وجود آوردن نشانه شناسی تازه ای از کلمات، چندصدایی، چندزبانی، استفاده از لحن و زبان محاوره، بی واسطه نویسی، عرفان اشیاء، بازآفرینی مضامین شعر کلاسیک فارسی...بسیاری از شعرهاش توسط خود او به زبان انگلیسی برگردانده شده اند و در معتبرترین نشریات و گلچین های ادبیِ جهان منتشر شده است.آثار او به زبان های فرانسه، آلمانی، ایتالیایی، ترکی، هندی، بنگالی، روسی، آذری و ... ترجمه و در کشورهای مختلفی انتشار یافته است.او همچنین در فستیوال های جهانی شعر چهره ای معتبر است و در بسیاری از دانشگاهها و کتابخانه ی ملی بریتانیا سخنرانی و شعرخوانی داشته است.


نمایه‌ی آثارِ مترجم

شعر:
- این مرده سیب نیست یا خیار است یا گلابی ( ویستار، ۱۳۷۷)
- دهن کجی به تو (نقش هنر، ۱۳۷۷)
- برای ادامه ی این ماجرای پلیسی قهوه ای دم کرده ام ( آرویج ۱۳۸۰)
- این ساعتِ شنی که به خواب رفته است ( چشمه، ۱۳۹۰) ( چاپ دوم: ۱۳۹۴)
- بزرگراه مسدود است ( بوتیمار، ۱۳۹۲) ( چاپ چهارم: ۱۳۹۷)
- اینجا نیروی جاذبه کمتر است ( مهر و دل، ۱۳۹۸) ( چاپ دوم: ۱۳۹۹)
- و این چه کسی است که دو هزار سال گریه کرده است بر دامنم؟ ( گزینه ی اشعار به زبان انگلیسی) ( هند، ۲۰۱۹)
- این رسم الخط فارسی نیست ( در دست انتشار)

نقد ادبی:
- مکاشفاتی در باد ( مجموعه ای از مقالات بر شعر احمد شاملو، علی باباچاهی ، نازنین نظام شهیدی، گراناز موسوی، علی عبدالرضائی، رضا براهنی، یدالله رویایی، رضا چایچی، بیژن جلالی، سید علی صالحی و ... ) ( این مقالات پیش ازین در نشریانی نظیر نامه ی کانون نویسندگان ایران، جهان کتاب، کارنامه، آدینه، بیدار، زنان، بررسی کتاب ، عصر پنج شنبه و.. منتشر شده اند.) ( نشر هشت، ۱۴۰۰)
- مقالاتی پژوهشی به زبان انگلیسی در تحلیل شعر

نمایشنامه:

- سایه ( سیب سرخ، ۱۳۹۸)


ترجمه:
- ترجمه ی کتاب خانه ی ادریسی های غزاله علیزاده به انگلیسی ( کتاب کارما؛ نیویورک، ۲۰۲۰)
- دریانوردی به سمت بیزانس، گزینه ی اشعار ویلیام باتلر ییتس (نشر ایهام، ۱۳۹۹)
- لبه، آنتولوژی شعر انگلیسی ( انتشارات مهر و دل، ۱۳۹۸)
- لاله ها، ده شاعرِ زن ( ایهام، ۱۴۰۰)
- زبان منشوری ست، گزیده‌ی اشعار امیر اور(نشر مهر و دل، ۱۳۹۹)
- فردا و فردا و فردا، صد قطعه از ویلیام شکسپیر
( نشر ایهام، ۱۴۰۰)
- درخت کاج، هانس کریستین آندرسن ( نشر مهر و دل، ۱۴۰۰)
- شن و زمان، امیر اور ( نشر هشت، ۱۴۰۰)
- زنبقِ وحشی، گزینه ی شعرهای لوئیز گلیک برنده ی نوبل ۲۰۲۰ ( نشر ایهام، ۱۴۰۱)

-زنی که همیشه هست؛ گزینه‌ای از شعرها و داستان‌های دوروتی پارکر (ترنجستان، ۱۴۰۱)

رمان:
زندانی دره ی یمگان

فیلمنامه:
سیاهکل

درباره‌ی رُزا جمالی

اتاق تاریک؛ در خوانش و تحلیلِ اشعارِ رُزا جمالی، گزینش و گردآوری: رضا شالبافان (ترنجستان، ۱۴۰۱)